-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ آذر ۲۲, چهارشنبه

القصه این شاه - وزیرمنسوخ به یک کِشت ومات نیاز دارد

هردم ازین باغ «شاهد» بری می رسد.
علی امیری


از نظر سپنتا، فهیم بی‌ باوربه دموکراسی بود (ج۱، ص۱۶۰)، احمدضیا مسعود یک «آقازاده‌ ی سیاسی آرام و مودب» بود که در بستر جهاد رشد کرده است.
(ج۱، ص ۱۴۳)،

کریم خلیلی به «سنت تقیه» در اهل تشیع اقتدا کرده در باب خوب و خراب حکومت دم نمی‌ زد و به تقیه روزگار می‌گذراند. 
(ج۱، ص ۱۶۱).

دوستم اهل شراب و نشه ی تجاوز به عنف است: «خانه‌ی دوستم به دلیلی توسط نیروهای پولیس محاصره شده بود که وی بعد از باده‌ نوشی فراوان همراه با هم‌ پیاله‌ هایش به خانه‌ ی یکی از ترکتباران در وزیر اکبرخان حمله کرده و وی را با شیوه‌ های بسیار بدوی بی‌ عزت ساخته و بعدا به خانه‌ اش برگشته بود.»
(ج، ص ۱۵۶). 

دیگر اعضای کابینه همه دزد و جاسوس و بی‌سواد تشریف داشتند.
باقی می‌ ماند یک شاه و یک وزیر: کرزی و سپنتا. این شاه دو دشمن دارد: یکی آمریکا و دیگری پاکستان. کرزی می‌ خواهد از آمریکا کمک بگیرد و پاکستان را تجزیه کند؛ اما هردو قبول نمی‌ کنند. پاکستان تن به تجزیه نمی‌ دهد و حسرت رسیدن به «رودبار اتک» را به دل کرزی و سپنتا می‌ گذارد و آمریکا برای تجزیه‌ ی پاکستان همکاری نمی‌ کند. وزیر، شاه را در این هردو هدف مقدس کمک می‌ کند اما هرگز موفق نیست. حاصل تمام سخنان دراز گویی
سپنتا در باب کرزی همین است.