-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ بهمن ۱۴, شنبه

این«غیرت»۵۰۰۰ ساله مرا کشته و کباب کرده است

پانوشتی بر تاریخ و فرهنگ پنج‌هزارساله
بخش چهارم
حامد کرزی: گر ندانی غیرت افغانی‌ام- چون به میدان آمدی می‌دانی‌ام

نویسنده: محمد یاسین «نگاه»



 بد نخواهد بود باری سری بزنیم به فرهنگ‌نامه و معنای این واژه‌ی پرکاربرد را دریابیم تا بدانیم مراد کاربران وطنی از آن در درازنای این تاریخ پنج‌هزارساله چیست!؟
 تعصب، حسادت، رشک و عصبیت در دل بزرگ «غیرت» جا دارند و دارنده‌‌گان «غیرت افغانی» بدانند و آگاه باشند که تا دل‌شان بخواهد می‌توانند از این میراث کهن و ثروت ملی مصرف کنند.

اما اکنون اصل را بر معنا و مراد مورد پسند آقای کرزی و هم‌سلکانش می‌گذاریم و از این واژه جوان‌مردی و دلاوری و رزمنده‌گی را در ذهن خود تداعی می‌کنیم و نادارنده‌گانش را بی‌ناموس و بی‌شرف و واجب‌القتل صدا می‌زنیم. رییس جمهور پیشین بیت بالا را روزگاری برای سران حکومت پاکستان خواند و خواستار حضور آن‌ها در میدان نبرد شد. سه روز بعد مشاوران گرمابه و گلستانش بر وی گفتند که ما را یارای صف‌آرایی با آنان نیست و اگر امکان دارد به مصرف داخلی چنین شعرها بسنده شود. چنین گشت و ایشان دوباره دست دوستی دراز کردند و سخن رفت به سوی خانه و همخانه‌گی و این که همسایه‌گان را باید حرمت کرد و تاریخ و فرهنگ مشترک بالابلند گذشته را ارج نهاد.
سوگند می‌خورم که نمی‌دانم از کدام میدان سخن می‌گویند این دغل‌بازان و دروغ‌گویان و مردم‌فروشان؟

دشمنان افغانستان همیشه صاحب میدان‌های ما بوده‌اند، میدان‌ نبرد، میدان بازرگانی، میدان‌ تصمیم‌گیری، میدان‌ تجاوز و خروج، میدان‌ ویرانی و آبادانی، میدان‌ طالب و دموکراسی، میدان‌ مهاجرت و عودت، میدان‌ گرسنه‌گی و فراوانی، میدان‌ ذلت و افتخار، میدان‌ شکست و پیروزی، همه و همه از آن دیگران بوده‌ست و ما به سازها و آوازهاشان رقصیده‌ایم. کرزی نیز در یکی از همین میدان‌ها از غیرت و میدان‌آیی‌ها سخن گفته بود و به درستی آگاه بود که دروغ می‌گوید و بسیار به‌طرز فجیع دروغ می‌گوید.

صدیق افغان توت را خورد و گفت:« شیرین است.»
بارها پرسیده‌ایم که چه‌گونه یک ابله با شعبده‌بازی توانسته است چهار دهه خود را فیلسوف جا بزند، در صف نخست دانش‌طلبان بیاستد، تریبیون‌های ملکی و غیر ملکی را به گروگان بگیرد، جاده‌ها را ببندد، ملکیت دولتی را غصب کند و خانه بسازد، نامش را بر تابلوی مدرسه‌یی بچسباند، همیشه استاد باشد و در همه جا مورد تکریم و احترام واقع شود؟ کاری نکرده است، تنها یاد گرفته تا دروغ بگوید و آن‌قدر دروغ‌های بزرگ که دروغ‌گویان دیگر او را تحسین کرده و در پی آن شوند تا فورمول‌های دروغ‌آفرینی‌اش را کشف کنند؛ اما تا هنوز کسی نتوانسته است که مقام وی را اشغال کند. چون دروغ‌هایش از سطح تیم ملی گذشته است و در میدان نادرست‌گویی و ساده‌پنداری دیگران گول‌های جهانی می‌زند. با آن هم باید اعتراف کرد که همه‌ی ما در رونق‌بخشی و گرم‌کردن بازار کلاه‌برداری‌هایش سهم داریم؛ چون حتا برای یک‌بار هم از ایشان نپرسیده‌ایم که آیا این رییس مرکز ریاضی‌ـ‌ فلسفی جهان جمله‌ یا فورمورلی دارد تا در آن خیره شویم و سپس برایش احسن گوییم. خود شاهد بودم که در یکی از برنامه‌ها به‌عنوان سخنران کلیدی ظاهر گشت و با نگاه عاقل اندر سفیه بی‌مقدمه از همه‌گان پرسید:

 «این دست راست من چند انگشت دارد؟ همه یک‌صدا پاسخ دادند: پنج انگشت، جناب فیلسوف افغان بعد از یک سکوت یک دقیقه‌یی با تواضع و فروتنی فرمودند که اسلام پنج بنا دارد و همه‌گان کف زدند و سپس جماعت به گرفتن فرتورهای یادگاری با یگانه فیلسوف کشور پرداختند.
آیا سرانجام سباوون کودک به سرنوشت یگانه فیلسوف دچار نخواهد شد؟
ماه‌ها پیش یک‌باره استدیوهای رسانه‌های دیداری و شنیداری پر شد از سیمای کودکی به‌نام«سباوون» و چسب «الفی» زدن صفت نابغه در ادامه‌ی نامش. نام و برچسب این کودک را دهن به دهن کرده، گفتند که او را در جهان همتا نیست، ما را چنین افتخار و عزت متصور نبود، دشمنان افغانستان بدانند و آگاه باشند که نمی‌توانند جلو تولید و زرع و کشت نوابغ را در افغانستان بگیرند.
پس از رسانه‌ها نوبت دیدار نابغه‌ی کوچک با دومین متفکر جهان اتفاق میسر گشت و سپس زبان‌شناس بزرگ ضروری پنداشت تا در حوزه‌ی تخصصش او را به حضور پذیرفته، درباره‌ی تفاوت‌های زبان انگلیسی با زبان امریکایی بحث و تبادل نظر کند. مخبران دربار آن رهبر معظم علاوه کردند که در این دیدار علمی در پیوند به زبان‌های تهرانی، هراتی، کابلی و دوشنبه نیز تحلیل و واکاوی همه‌جانبه صورت گرفته و آموزش سهل زبان در زندان را به عنوان یک فرضیه‌ی زبان‌شناسانه به گونه‌ی مشترک به پیشگاه زبان‌شناسان جهان مطرح کردند.

در باب کمالات این نابغه‌ی کوچک: در پاکستان زنده‌گی می‌کردند و مانند همه بچه‌های دیگر به آموزش زبان انگلیسی پرداخته و اکنون توانسته است تا دوباره به عنوان آموزگار زبان به تدریس بپردازد. بیرون از افغانستان کودکانی با این سن و سال به‌گونه‌ی بسیار طبیعی تدریس می‌کنند، دست به اختراع می‌زنند، پشت تریبیون می‌روند و دیدگاه خود را درباره‌ی مسایل گوناگون بیان می‌دارند، بی‌آن‌که دعوای نبوغ و استثنایی بودن داشته باشند.

 او را از همین حالا بدبخت متوهمی تربیت کرده‌اند که دیگر سری به کتاب و دستور و مباحث زبان نزند؛ چون نابغه‌ها همه چیز را می‌دانند و رجعت به منابع و ریاضت در شان نوابغ نیست. سباوون روزی در هیات صدیق افغان دوباره به افغانستان برخواهد گشت تا جهان را از خواب غفلت بیدار کند، نسخ نجات‌بخش بپیچاند، مورد تکریم قرار گیرد و ما کف بزنیم و به فرتورگیری بپردازیم؛ چنانچه پیش از این «جلال نابغه» رفت و به سرعت نور برگشت، او را متهم به نبوغ کردند و بورسیه‌ی تحصیلی برایش دادند، اما در نخستین فصل آموزشی از نبوغ زیاد ناکام ماند و دست از ادامه‌ی تحصیل برداشت و اما هنوز این لقب را دارد و گه‌گاه هوای احراز کرسی ریاست جمهوری نیز به سرش می‌زند. با این همه رییس جمهور، رهبر زبان‌شناسان جهان و رسانه‌ها هیچ‌گاه سری به کودستان‌ها، دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های کشور نخواهند زد تا بدانند که چگونه «سباوون‌»ها در معرض سربازگیری قرار دارند و هر روز نوجوانان کشور به صفوف طالبان و تروریستان می‌پیوندند. آن هم به دلیل این که در نظام آموزشی ما چیزی به نام آموزش و پرورش مطلوب وجود ندارد و تا می‌توانند دروغ، تعصب، خشونت، تنگ‌نظری و بنیادگرایی را به خرد کودکان‌ما می‌دهند.
برپایی جشن دروغ و زیست در «قهوه‌ی تلخ»
مطمین هستم به یاد دارید آن روزها را که خبری مهم‌تر از نشر و پخش رسمی شدن زبان پارسی در کانادا وجود نداشت. حنظله‌ی بادغیسی را از گور کشیدند، برای ابو سلیک گرگانی مراسم فاتحه برپا داشتند، به شهید بودن بلخی بار دیگر شهادت دادند، یادی از طوس و ترمز کردند و دعوای ملکیت راه انداختند، ناسزا به سلطان محمود غزنوی گفتند که چرا قدر فردوسی ندانسته بوده است، جمعی به یمگان بدخشان رفتند تا از آزرده‌گی‌های روح آن حکیم بزرگ را که نسل‌های پیش از ما در روزگاران قدیم بسیار رنجانیده بودند، بکاهند، به برادر رابعه نفرین نثار کردند و به رسم اعتراض به وسط شهر آمدند و دسته‌جمعی «رگ» زدند، یک نسخه از سیاست‌نامه را به سازمان ملل متحد فرستادند تا همه‌گان بخوانند و رستگار شوند، گروهی به بلخ شدند و خواستار اعمار خانه‌ی پدری مولانا گشتند، خلاصه بی‌شمار کارهای دیگر از این دست در آن روزها سر زد و ما دیدیم. این همه برای آن بود که راویان گفته بودند زبان فارسی دری در کانادا رسمیت یافته و در رده‌ی سومین زبان رسمی آن کشور قرار گرفته است. هیاهو پشت هیاهو و سرانجام روشن شد که کانادا نگاهی به حال زار زبان فارسی کرده و در پی آن گشته تا کاری کند که بر رشد این زبان در آن کشور کمک شود.

اما گیریم این خبر همان‌گونه که شنیده شد، درست! ما دقیقن کجای پیاز هستیم؟ همین چند شب پیش رهبر زبان‌شناسان جهان مگر نگفت که زبان ما دری‌ نام دارد و فارسی را در زندان فرا گرفته است؟ اطاعت از حکم امیر واجب است و سرپیچی در برابر آن موجب عذاب دنیوی می‌گردد. بگذارید این را نیز اضافه کنم که اگر افتخاری در زبان فارسی وجود دارد، متعلق به ایرانی‌هاست؛ چون یک و نیم درصد در تولید دانش جهان امروز سهم دارند و برای پاسداری از این زبان کار کرده‌اند، عرق ریخته‌اند، برگردان کرده‌اند، فرهنگستان ساخته‌اند و با تکریم در همه جا از پرباری چنین زبانی سخن گفته‌اند بی آن که بشرمند و متهم به جاسوسی شوند.
حزب دروغ‌گویان افغانستان
اگر روزی حزبی به نام«دروغ‌گویان افغانستان» ایجاد شود، بدون شک همه‌شمول‌ترین و ملی‌گراترین جمع‌آمد سیاسی در کشور خواهد بود. چون از رییس جمهور تا راننده‌های تاکسی و از نماینده‌ی مجلس تا بدمعاشان همه خودشان را در آیین‌نامه‌ی چنین حزبی خواهند یافت. آقای حکمتیار مدعی است که یک‌صدو بیست عنوان کتاب علمی‌ـ‌تحقیقی نگاشته است، دکتر رمضان بشردوست نماینده‌ی مردم در مجلس نماینده‌گان باری در گفتگو با یکی از رسانه‌ها گفته بود که اگر او را بگذارند با سی سرباز می‌تواند برود و پاکستان را فتح کند، رییس جمهور سند دومین متفکر جهان را به دست دارد و در پی رقابت با نخستین متفکر است که هنوز آن را درنیافته تا به مبارزه و همتایی بپردازد؛ اما به تازه‌گی کاشف به عمل آمده است که دونالد ترامپ رییس جمهور ایالات متحده‌ی امریکا از شاگردان وی بوده و در آخرین تماس تیلفونی‌اش دکتر اشرف غنی را «استاد» صدا زده است.

چندی پیش به بلخ رفتم و نگهبان ساختمانی که محل اقامت‌مان بود در جریان صحبت‌هایش گفت، روزگاری در روسیه زنده‌گی می‌کرده و تمام دختران روسی عاشق و شیدایش بودند و به همین دلیل رهبران اتحاد جماهیر شوروی سابق بر آن می‌شوند تا ایشان را اخراج کنند که محبوبیت بیش از حد وی سبب هرج و مرج در آن کشور نگردد.
کسانی که اهل شیریخ خوردن هستند حتمن آن پیرمرد چاریکاری را می‌شناسند. چون در درست کردن شیریخ با کیفیت و بی‌نظیر، شهره‌ی شهرها است. کار و بارش رونق گرفته است، اکنون فرزندانش دوکان‌های جداگانه باز کرده‌اند و بازارشان گرم است. با دوستان رفتیم به نزد یکی از بچه‌های آن پیرمرد و شیریخ خوردیم و سپس چشمم به فرتورهای سیاه و سفیدی افتاد که بر یکی از دیوارهای آن دوکان آویزان بودند. از مالک آن‌جا خواستم که درباره‌ی فرتورهای مذکور روشنی بیندازد و چنین پاسخی دریافتم:

«ای عکسا بیادر از دو هزارسال پیش است.» خدا مرا زد و گفتم به گمانم این یکی امیر حبیب‌الله کلکانی و دیگری زنده‌یاد طاهر بدخشی است و خودت «دوره» را از رهگذر تاریخی کلان گرفته‌ای، حالا بماند که صنعت عکس در دوهزارسال پیش نبوده ا‌ست. خلاصه این را نگفتم که بلا گفتم، دستم را کشید و برد پیش مریدانش و بیست تن از قدامت تاریخی فرتورها سخن گفتند و من حرفی جز تایید نداشتم که نداشتم.
سال پار راننده‌ای از تورخم تا کابل همسفر ما بود و طبق معمول از در و دیوار سخن می‌گفت و از شهامت، فداکاری و کارنامه‌ی مبارزات خویش، خانواده و تبارش. ما هم سراپا گوش بودیم و تایید می‌کردیم، چون هنگامی‌ که متوجه بی میلی ما به شنیدن حرف‌هایش می‌شد، از دوستی‌اش با طالبان مسیر قصه کرده، از تماس‌های تیلفونی با آن‌ها یادآور می‌شد. چنین بود که ما از ترس دوباره با شور و اشتیاق به داستان‌هایش گوش می‌سپردیم و تحسینش می‌کردیم، بالاخره به جایی در نزدیکی‌های سروبی جویچه‌یی را با انگشت خویش نشان داد و رفت سمت شرح ماجرا و تاریخ آن: «فرهاده خو میشناسین، اینجه را صد سال کنده تا او (آب) ره به پیش خانه‌ی شیرین شان برسانه، باز بیادر شیرین بسیار بدماش بوده، غیرتی شده، فرهاده روی آتش مانده و کباب کده و کتی اندیوالای خود خورده…» همه‌گان به فکر فرو رفتیم و سرانجام نمردیم و محل آن رویداد عظیم را یکی برای‌مان نشان داد و داستان واقعی نیز دور از کم کردن‌ها و افزودن‌ها بازگو شد.
این روزها بازار خرید و فروش آنلاین در کابل و یکی دو ولایت دیگر اندکی رونق گرفته و مشتریان سفارش‌های خود را از طریق شبکه‌های اجتماعی می‌دهند و جنس را در منزل‌شان تسلیم می‌شوند. یکی از پرفروش‌ترین جنس در این بازار مجازی کریم‌های یاری‌رسان و حجم دهنده‌ی آلت مردان است. برای تحقیق درباره‌ی «درگیری‌های درجه یک ذهنی مردم» رفتم و گفت‌ و گوهای فروشنده و مشتریان را رصد کردم. فرصت کردید بروید و بخوانید تا تمام خستگی‌های کابل را از یاد ببرید. بیشتر از هشتاد درصد متقاضیان یک پرسش ثابت و تکراری را مطرح کرده بودند:« آیا کریم خرد کننده‌ی آلت جنسی هم دارید؟» پاسخ روشن بود:« نخیر.» دو دیدگاه بعدتر همان پرسشگران شماره می‌گذاشته بودند و سفارش و نشانی نیز داده بودند.

از این دست شنیده‌ها و چشم‌دیدها بسیار فراون است، اما مرا یارای بازگویی همه‌ی آن، و شما را مجال خواندن نخواهد بود. حالا شاید با من هم‌آوا شوید که بدون تردید چنین حزبی می‌تواند پیش‌تازترین جریان سیاسی در افغانستان باشد و نیز با تبعیض، قوم، سمت، زبان، ستم‌گری، حق‌تلفی و… هیچ‌گونه پیوندی برقرار نکند. از سوی دیگر از آن جایی که چنین حزبی از دل تاریخ و فرهنگ دیرینه‌ی ما سر به در خواهد کرد، الحق که اصالت و افغانیت استمرارش همچنان محکم و آهنین و پا برجا خواهد بود.