-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۶ بهمن ۱۴, شنبه

فارسي ستيزی به همان اندازه ای كه از دليل تهي است، از علت سرشار است

فارسي ستيزی؛ ترس از ادغام فرهنگي و گوشه گيری
نويسنده: عبدالشهيد ثاقب - جمهوري اعتماد 



اظهارات چند شب قبل گلبدين حكمتيار در باره زبان فارسي را شنيدم. اگرچه اين اظهارات باعث شده است كه فرهيختگان بسياري مقالات وزين و خوبي در باره يگانگي دري و فارسي بنويسند و اندر اين باب اتمام حجت كنند، اما با آن هم باور من بر اين است كه بهترين مواجهه با اظهارات كذايي استدلال نيست، علت يابي است. 
علت و دليل دو مفهوم متفاوت در علوم اجتماعي هستند. 
يكي از مهم ترين تفاوت علت با دليل اين است كه اولي با حصول معلول مرتبط است و دومي با صدق و كذب گزاره ها. علت براي ايجاد است و دليل براي اثبات. 
من كه از ديري است سر و ته سخنان فارسي ستيزان را به صورت دقيق بررسي مي كنم هيچ دليل قناعت بخشي براي نفي يگانگي زبان فارسي با دري نمي يابم. اغلب استدلال هايي كه آن ها ارايه مي كنند، محض بيان ترجيحات شان است، نه دليل عمومي.
دليل عمومي، به استدلال هايي گفته مي شود كه بايد براي افرادی از فرهنگ ها و زبان هاي مختلف قابليت فهميده شدن و پذيرفته شدن را داشته باشد، نه اين كه تنها براي يك طيف خاصي جذابيت داشته باشد. 
با اين همه، اما اظهارات فارسي ستيزان به همان اندازه اي كه از دليل تهي است، از علت سرشار است. 
يكي از عللي كه مي شود در اين جا بدان اشارت كرد، هراس از انتگراسيون يا ادغام فرهنگي است. 
بر خلاف باور كساني كه مي پندارند فاشيست ها در افغانستان به دنبال تعميم يا تحميل زبان پشتو بر همه اقوام كشور اند، من فارسي ستيزي آن ها را بيشتر ناشي از هراس شان از ادغام در كليت فارسي زبانان كشور مي دانم. زبان فارسي در افغانستان، زبان تفاهم بين الاقوامي و زبان اكثريت شهروندان اين سرزمين است. افزون بر آن، نسبت به زبان هاي ديگر اين كشور جاذبه علمي و فرهنگي بيش تر نيز دارد و در گذشته زبان دوم جهان اسلام بوده است. بنابراين، اگر زباني در اين سرزمين قابليت تعميم يافتن و هضم كردن ديگران را داشته باشد، زبان فارسي است. نياز نيست براي اثبات اين ادعا به ادغام هاي فرهنگي در گذشته هاي دور كه طي آن تركان و مغولان فارسي زبان شدند، اشاره كنيم. كافي است فقط حكام محمدزايي را نمونه آورد كه چگونه پس از استقرار در كابل در جامعه فارسي زبان اين شهر مدغم مي شدند، تا جايي كه يكي از نويسندگان كابل را به قبرستان زبان پشتو توصيف كرده بود. 
هراس از انتگراسيون يا ادغام فرهنگي در ميان حلقات تبارگرا تنها به هراس از زبان فارسي اختصاص ندارد، بل شامل ستيز با دستاوردهای دنياي مدرن نيز مي شود. در برخي از مناطق همين لحظه عملا به كسي اجازه داده نمي شود كه به مكتب برود، طالبان مكاتب را مي سوزانند، از حضور بانوان در حوزه عمومي جلوگيری صورت مي گيرد و آزادی هاي فردي و مدني به ديده انكار نگريسته مي شود.
در دنيا اقوام و ملل بي شماري وجود دارند كه از آن ها به نام گروه هاي قومي كناره جو ياد مي كنند. از مهم ترين مطالبات برخي اين گروه ها، يكي معافيت از خدمت سربازي و ديگري معافيت از قانون آموزش اجباري است. مثلا آميش ها بسيار كوشش مي كنند كه فرزندان شان از هر گونه تماس با دنيای مدرن دور نگهداشته شوند و شامل مكتب نشوند. باور آن ها اين است كه مكاتب فرزندان شان را فاسد مي گرداند و باعث زوال سنت های ديني و فرهنگي شان مي شود. از اين گروه ها در ادبيات سياسي زير عنوان نيمه شهروند ياد مي شود. 
متاسفانه يك چنين كناره جويي در برخي مناطق پشتون نشين نيز ديده مي شود، اما با اين قدر تفاوت كه گروه هايي مثل آميش ها اگر چه از انتگراسيون و ادغام فرهنگي دوری مي جويند ولي در برابر ساير گروه هاي قومي كمتر ممانعت خلق مي كنند. به همين خاطر ليبرال دموكراسي هاي غربي با آن ها بيش تر با تحمل و مدارا برخورد مي كنند. اما اگر قرار باشد گروه هاي كناره جو براي ساير ملت ها نيز مزاحمت خلق كنند، در اين صورت دولت ها مكلف اند كه با آن ها سختگيرانه رفتار كرده و قوانين و قواعدي وضع كند كه باعث ادغام آن ها در جامعه گردد.
متاسفانه من چشم انداز ادغام چنين گروه ها را در افغانستان خيلي تيره مي بينم. اين بدبيني از جايي است كه حاكمان تبارگراي ارگ سود خود را در حفظ چنين وضعيت مي دانند.