-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

چرا ابن‌سینا و ناصرخسرو به ذکریا رازی دشنام می‌دادند؟


علاقه و احترام ما به ابن‌سینا نباید باعث شود که سخنان ناشایست او درباره‌ی رازی را نادیده بگیریم.



محمدبن زکریای رازی، فیلسوف و دانشمند ایرانی، مردی «نابهنگام» در فرهنگ ماست. افراد «نابهنگام» از جنس و جنم دیگری هستند، فلز متفاوتی دارند و با معاصران خود سنخیتی ندارند؛ شاید که برای زمانه‌ی خود بسیار زود آمده‌اند. رازی در برهوت اندیشه در سرزمین ما تلاش کرد با نیروی تفکر خود اندکی عقلانیت را از زیر لاشه‌ی سنگین و متعفن هیولای دین بیرون بکشد و نجات دهد. اما شاید درست به دلیل نابهنگامی و عدم‌سنخیت با این فرهنگ، مهجور ماند و نتوانست منشاء تاثیری باشد. فرهنگ‌سازان اسلامی ما از «فقیه» و «متکلم» و «فاضل» و «حکیم» همگی دست به دست هم دادند تا شمعی را خاموش کنند که او برافروخته بود. رازی حتی امروز نیز در سرزمین خود بیشتر به عنوان «شیمی‌دان» شناخته می‌شود تا فیلسوف و متفکر. امروز هم نام او برای ما پیش از هر چیز مترادف است با «کاشف الکل». اما شاید کمتر کسی بداند افکار و اندیشه‌های فلسفی رازی چه بوده و چرا بزرگان فرهنگی ما را به دشمنی با او برانگیخته است.
در حوزه‌ی فرهنگ اسلامی در مبارزه با افکار رازی تالیفات زیادی وجود دارد. ابن هیثم، شهید بلخی، امام فخررازی در رد عقاید او سخن‌ها گفته‌اند. موسی بن میمون افکار رازی را «هذیان» نامیده، ابن‌حزم سخنان رازی را «خرافات بی‌بدیل» دانسته و ابوحاتم رازی، ، زکریای رازی را «ملحد» خوانده است! البته اینکه فقیهان و متکلمان و متالهان حوزه‌ی فرهنگ اسلامی به فیلسوفی واقعی چنین تاخته‌اند، شگفتی‌آور نیست. اما شاید عجیب به نظر آید هنگامی که می‌بینیم حتی حکیمانی چون فارابی، ابن‌سینا و ناصرخسرو نیز که «عقل‌گرا» بوده و به «فیلسوفان اسلامی» شهره‌اند، به زکریای رازی اهانت کرده‌اند.
ابن‌سینا که خود پزشکی بزرگ بود، رازی را «متطبب» خواند، یعنی طبیبی ناوارد که از علم طبابت آگاهی کافی ندارد. بی‌تردید هدف ابن‌سینا از این اتهام، زیر سؤال بردن اقتدار رازی در حوزه‌ی طب نبود. چرا که رازی نیز چون ابن‌سینا پزشک بزرگی بود. رازی نخستین کسی بود که حصبه و آبله را در کتابی توصیف کرد و این کتاب یکی از بهترین کتب پزشکی بود که حتی به زبان لاتینی ترجمه شد و تا قرن هفدهم در اروپا از آن استفاده می‌شد. ابن‌سینا در واقع با اندیشه‌های فلسفی رازی دشمنی داشت و به همین دلیل حتی دانش پزشکی او را به سخره گرفت. پس بد نیست اندکی کنجکاوی کنیم و ببینیم چرا شخصیت‌های بزرگ و نامدار فرهنگ ما چنین کین‌توزانه به رازی تاخته‌اند؟ نکند دوباره پای «اسلام عزیز» در میان باشد؟!
همین امروز هم هنگامی که از «فیلسوفان اسلامی» سخن در میان است، پیش از همه نام فارابی و ابن‌سینا بر زبان‌ها جاری می‌شود. راستی چرا آن دو در فرهنگ ما از رازی شناخته شده‌تر و محبوب‌ترند؟ آیا این مساله واقعا به جایگاه فلسفی آنان بازمی‌گردد؟ ابن‌سینا کسی است که می‌گوید ارسطو را چهل بار خوانده و نفهمیده، تا اینکه تفسیری از فارابی به کمک او آمده است. و فارابی کیست؟ شارحی از اندیشه‌ی یونانی که به آن رنگ و روغن اسلامی زده و در مدینه‌ی فاضله‌ی خود که برداشتی از «پولیتیا» (جمهوری) افلاطون است، پیامبر تازی و امام شیعی را جانشین «فیلسوف ـ پادشاه» افلاطونی کرده است. همین فارابی نمی‌دانسته که یکی از آثار «تئوسوفیک» فلوطین را به جای نوشته‌های افلاطون گرفته و یکسره دچار بدفهمی شده است. اینان که به «فیلسوفان یونانی‌مشرب» فرهنگ اسلامی ما شهره‌اند، در بهترین حالت تلاش کرده‌اند با تلفیق اندیشه‌های «اسکندرانی‌شده‌ی» یونان باستان و اسلام، این دین را به حربه‌ی استدلال‌های عقلی مجهز کنند. ولی متاسفانه عقل خود آنان در التزام ایمانشان بوده است. کین‌توزی‌شان نسبت به رازی هم برخاسته از همین امر بوده است.
علاقه و احترام ما به ابن‌سینا نباید باعث شود که سخنان ناشایست او درباره‌ی رازی را نادیده بگیریم. در این زمینه کافی‌ست به حمله‌ی ابن‌سینا به رازی توجه کنیم که به او امر می‌کند، به جای پرداختن به مباحث فلسفی، به بررسی ادرار بیماران بسنده کند! ماجرا چه بوده است؟ ابوریحان بیرونی دانشمند بزرگ معاصر ابن‌سینا ۱۸ پرسش علمی با ابن‌سینا در میان گذاشته و در یکی از آنها از اندیشه‌های رازی برای استدلال خود استفاده کرده بود. ابن‌سینا در پاسخ به ابوریحان بیرونی به سختی برمی‌آشوبد و به تندی می‌نویسد: «گویی تو این اعتراض را از محمدبن زكریای رازی آن متكلف فضولی گرفته‌ای كه بر الهیات شرح‌ها نوشت و از حد خود تجاوز كرد و نظر در شیشه‌های بول بیماران را فروگذاشت‌، لاجرم خود را رسوا كرد و جهل و نادانی خود را آشكار ساخت»!
آیا چنین سخنانی از شخصیت بزرگی چون ابن‌سینا در مورد رازی شگفتی‌آور نیست؟ نمونه‌ی دیگر این کین‌توزی به رازی را می‌توان در آثار ناصرخسرو متفکر و ادیب برجسته‌ی ایرانی دید. ناصر خسرو رازی را «نادان و جاهل و غافل» خواند. او نیز به دلیل اعتقاد اسلامی خود با اندیشه‌های فلسفی رازی دشمنی داشت و سرانجام در بحث یکجانبه با او پهنه‌ی استدلال عقلی (یعنی فلسفه) را ترک کرد، به دامان ایمان پناه برد و با چماق «الله» و «محمد» به جان رازی افتاد!
ناصرخسرو در معروف‌ترین کتاب فلسفی خود به نام «زادالمسافرین»، آرا و اندیشه‌های خود را عرضه کرده است. او در این کتاب از جمله به حکیمی به نام «ایرانشهری» اشاره می‌کند و او را استاد رازی می‌داند. ناصر خسرو در حالی که از حکیم ایرانشهری با ستایش یاد می‌کند، اما به اهانت به رازی می‌پردازد و او را به «جهل و سفاهت» و تحریف عقاید استادش ایرانشهری متهم می‌کند. ناصرخسرو رازی را یک «بیابانگرد» می‌خواند که «چون میوه ندیده، نمی‌داند باید میوه‌های گوناگون را چگونه خورد»! به گفته‌ی ابوریحان بیرونی، ایرانشهری همه‌ی دین‌های موجود را رد کرده بود تا دین شخصی خود را بسازد. اما «گناه» رازی از دید ناصرخسرو این بود که اساسا به دین هیچ اعتقادی نداشت!
مهم‌ترین علت مخالفت همه‌‌ی «فیلسوفان اسلامی» با رازی هم در این بود که رازی بر عکس آنان به موضوع «ابداع» یعنی آفرینش جهان از نیستی توسط خداوند ـ که همه‌ی ادیان ابراهیمی به آن باور داشتند ـ بی‌اعتقاد بود. ناصرخسرو در کتاب «زادالمسافرین» تصریح می‌کند که رازی معتقد بود که ماده (هیولی) مخلوق نیست و کسی آن را از عدم به وجود نیاورده است، بلکه همواره وجود داشته است. او از رازی این جمله را نقل می‌کند که: «هیولی قدیم است و روا نیست که چیزی پدید آید نه از چیزی و عقل مر این سخن را نپذیرد».
اگر به بررسی‌هایی که پژوهشگران درباره‌ی رازی انجام داده‌اند توجه کنیم، می‌بینیم که همه به این موضوع اشاره کرده‌اند که رازی صاحب اندیشه‌هایی بوده که او را با فرهنگ اسلامی ناسازگار می‌کرده و از این منظر متفکری بی‌نظیر در این حوزه‌ی فرهنگی بوده است. باید به این نکته توجه داشت که اگر چه رازی مخالف دین بوده، اما خداناباور نبوده است. تصور آته‌ایست بودن رازی اشتباه است و رازی خود در مبحث هستی‌شناسی خود، به پنج اصل قدیم (قدمای خمسه) می‌پردازد و از خدا یا «باری» در کنار اصل‌های دیگر مانند «نفس کلی»، «هیولای اولی»، «زمان» و «مکان» به عنوان یکی از امور قدیم نام می‌برد. اما خدای رازی، خدای یک فیلسوف است، مانند خدایی که افلاطون و ارسطو اندیشیده‌اند و نه خدای «متکلمان» و «حکیمان الهی» و «فیلسوفان اسلامی» که الله و محمد همه‌ی روح و روان آنان را تسخیر کرده بود! عقاید رازی با توحید اسلامی و موضوع ابداع یا آفرینش جهان از نیستی که رکن همه‌ی ادیان ابراهیمی است هیچ سازگاری ندارد.
در واقع رازی با گفتن این سخن که ماده ازلی بوده و چیزی نمی‌تواند از هیچ بوجود آید، تکلیف خود را با ادیان ابراهیمی یکسره کرده است. گفتنی است که تفکر رازی در این زمینه کاملا به تفکر فیلسوفان یونان باستان نزدیک است. افلاطون نیز خدا را «صانع» یا سازنده‌ای می‌دانست که با الگوبرداری از جهان ایده‌ها، جهان محسوس را پرداخته است. این خدا ماده‌ی اولیه‌ی نامنظمی را که از ازل وجود داشته می‌پردازد و جهان را چونان صنعتگری پیکرریزی می‌کند. خدای افلاطون در عین حال این کارورزی را با نگاه کردن به جهان ایده‌ها انجام می‌دهد که مستقل از او وجود دارد. نزد ارسطو نیز، چیزی نمی‌تواند از هیچ بوجود آید و اندیشه‌ی یک آغاز مطلق، محال است. برای ارسطو، جهان آفریده شده نیست و آغاز و پایانی ندارد. خدا آنگونه که ارسطو آن را می‌اندیشد، «جنباننده‌ی جاودانی ولی خود بی‌جنبش است». در مجموع می‌توان گفت که فلسفه‌ی کلاسیک یونان، کیهان را به مثابه یک کل کامل، در خودمنظم و جاودانی می‌اندیشد و به این اعتبار می‌توان گفت رازی تنها فیلسوفی در حوزه‌ی فرهنگ اسلامی است که یونانی و غیردینی می‌اندیشیده است. اما خدای «آفریننده از نیستی» در ادیان ابراهیمی، به هیچ چیز متکی نیست و هیچ چیز نمی‌تواند او را مشروط سازد. نه ماده‌ای اولیه در اختیار اوست و نه کوچکترین چیزی که نشانی از هستی داشته باشد در کنار اوست تا روند آفرینش را مشروط سازد. بدین‌سان خدا به آنچنان جایگاه والایی برکشیده می‌شود که قابل تصور هم نیست. بیهوده نیست که نهایتا در اسلام آدمی به بنده‌ی خدا فروکاسته می‌شود!
رازی سخت مخالف دین و طرفدار برابری میان انسان‌ها بود و اعتقاد داشت که همه‌ی آدمیان برابرند و نمی‌توان تصور کرد که خداوند میان انسان‌ها تبعیض قائل شود و یکی را بر دیگری ترجیح دهد و رسالت نبوت را به او واگذارد. به عقیده‌ی رازی ادعای نبوت نتایج زیانباری در پی دارد که عبارتند از جنگ و کشتارهایی که به خاطر اعتقادات و باورهای پوچ انجام می‌شوند. رازی از این هم فراتر می‌رود و معتقد است پیامبران موجودات زیانکاری هستند که مردم را می‌فریبند. او در همین رابطه از «نیرنگ‌های شیطانی پیامبران» سخن می‌گوید. برخی پژوهشگران گفته‌اند که رازی از این حیث بر رساله‌ی معروف «سه شیاد» که در افشای ادیان ابراهیمی نوشته شده تاثیر گذاشته است. بنابراین می‌توان گفت که اندیشه‌های رازی فقط با فقها و متکلمان در تعارض نیست، بلکه «فیلسوفان اسلامی» از نوع فارابی و ابن‌سینا و ناصرخسرو را نیز به چالش می‌طلبد. اندیشه‌های رازی جای هیچ گونه سازشی با «حکمت نبوی» و «تئوسوفی» باقی نمی‌گذارد و به همین دلیل چنین مورد طعن و لعن آنان است.
رازی در نقد جسورانه‌ی عقلی خود از دین در فرهنگ ما بی‌مانند است، ولی متاسفانه افکارش توسط نسل‌های بعدی پی‌گیری و بارور نشد. با این همه، اندیشه‌های فلسفی او در ظلمت فرهنگی ما چونان خورشیدی می‌درخشد. رازی در زمانه‌ی خود تنها و بی‌کس ماند ولی با دلیری اندیشه‌های خود را مطرح کرد. مهجور و منزوی ماندن تفکر او اما نمونه‌ی دردناک دیگری است که نشان می‌دهد دین بر سر آزاداندیشی در این سرزمین چه بلایی آورده است. آیا تصادفی است که امروز «فقیهی» با افکار عهد ژوراسیک به عنوان نایب «امام غایب» در میهن ما بر اریکه‌ی قدرت نشسته است؟!
شهاب شباهنگ