-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۷ مرداد ۱۲, جمعه

کاش کامیار کتاب تنهایی هایش را می نوشت

امروز باران می بارید. راننده گی می کردم. تنها بودم. دکمه ضبط صوت را فشردم. احمد ظاهر، شعر فروغ فرخزاد را می خواند که زمانی فروغ، غرقه در دلتنگی مادرانه و سیراب از اندوهی صد رنگ، برای کامیار - پسرش- سروده بود:
این شعر را برای تو می گویم  - در یک غروب تشنه تابستان
عین مرارت هایی که جان احمد ظاهر را به خاطر دوری از «رشاد» می جوید.
چهره کامیار درنظرم به جولان آمد.

فروغ نا مراد، شاید درد و الم خودش را از سر ناچاری سروده بود که غم هجران از کامیار را از دل بشوید تا کمی سبک شود، مگر برای مادری که به حکم جبر اجتماعی از کودکش جدا بیفتد، مسکنی اختراع شده است؟ سپس، چهره کامیار شاپور که در غم و تنهایی پخته و بعد، تکیده شده بود، دو باره به یادم آمد که برای زنده ماندن در خیابان های غرب گیتار می زد. مصاحبه اش را دو هفته پیش شنیدم. او دو هفته پیش با این جهان خداحافظی کرد....
موتر را پارک کردم. باران شدت گرفت. سگرتی روشن کردم.... آن فروغ، آن شعر و این کامیار که در روز های پسین چهره در نقاب خاک کشید... زیر لب عصاره مفهوم زنده گی در واژه روی لبم غلتید: درد!
درد های آدمی. نمی توانم با ادبیات نسبتاْ پالوده بنویسم...دهانم تلخ است...