-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

مُهره



داستان کوتاه- رزاق مأمون



گربه چیغ زد. نوواکووا سرش را دور داد:

- ترا  چه شده است عزیزم!؟

گربه دم راست کرد. پوزهء کوچک و مخملی خود را چند بار به نوک بوت های پیرزن گذاشت و خرخر کرد. نووا به چشم  های زرد آفتابی رنگ و شفاف حیوان نگاه کرد:

- عزیزم چه شده ، چرا ناراحتی؟

یک نوع غبار نامریی در چشمان پشک نمایان شد اما به طور شکوه آمیزی میومیوکرد:

- چیغ زدن را از کی یاد گرفتی...مهره؟

گربه وقتی نام خود را از زبان پیرزن میشنید، به وجد می آمد. این بارهم در جواب پیرزن دم خود را شور داد:

- تو باید در اپارتمان بمانی و با بازیچه هایت مصروف شوی ... میبینی چطور برف میاید؟

مهره از پایین به سوی زن نگاه کرد. سپس عصای پیرزن را با دندانهای کوچکش گاز گرفت.

- خوب؟ با مادر هم لج میکنی؟ اینبار نمیتوانم ترا باخود ببرم!

مهره  سر پایین انداخت وقهر کرد. بعد جستی زد و روی کوچ رفت. زن نگران شد:

- ناراحت شدی؟

مهره  فقط گوش هایش را دور داد:

- عزیزمن!

مهره  سرش را به دیوارهء کوچ مالید وچشمهایش را بست:

- بخواب عزیزم ... زود میایم!

پشک این بار واقعا لج کرد. به جای آن که لااقل خود را به خواب بزند، چشمهایش را چاکترکرد و جا درجا چرخ زد. زن به دهلیز پا گذاشت و دروازه را از عقب بست. مهره  از بالای کوچ خیز برداشت وبه سوی دررفت و همان جا باقی ماند. صدای نفس نفس زدن پیرزن به هنگام پایین شدن از پله ها را تا آخر گوش کرد. چند توپ رنگارنگ و یک جفت موش پلاستیکی درمیانهء  خانه پرت افتاده بود. این چیزها سردلش ریخته بود و بی تفاوت از کنارشان میگذشت.  زن که درخانه میبود، او هم شوخ و شنگول، پیش چشمانش به جست وخیز میپرداخت . حتی دو پنجه جلوی خود را از زمین بالا میکرد و نشان میداد که میتواند روی دو پا هم راه برود! اما  وقتی جرابهای زن را به زیر تخت پنهان میکرد، حوصله پیرزن سر میرفت و قیافه اندوهگینی به خود میگرفت.

چیغ زدنهای مهره در روز های اخیر چندان بیهوده هم نبود. کم و بیش وضعیت نووا تغییر کرده بود. بی موقع به خواب میرفت و زود بیدار میشد. چیزعجیب این که سعی میکرد تنها بیرون برود. این وضع نامطلوب را خوب حس میکرد. خیزبرداشت پشت کلکین. چه برفی!  با دلگیری لحظه های برفی آشنا بود؛ اما انتظار اندوه آور برای بازگشت نووا تقریبا چیزتازه بود. رفت پایین. موش پلاستیکی روی فرش به پهلو افتاده بود اما نگاه های لچ و ساکت خود را از وی بر نمیگرفت. پرید روی تخت سنگی آشپزخانه واز بوی غذای شب مانده لذت برد. به عکس نووا برروی دیوار نظر انداخت .بعد فاژه کشید.

***

از نوورا خبری نشد و این برای مهره یک زنگ خطر واقعی بود. گوشهایش شل شد واز جست و خیز ماند. پیش ازین وقتی که تنها و ملول میشد، درخانه شرارت میکرد. به دنبال یک شکار خیالی خیز میزد وخودش را روی دوشک میانداخت. با فرض این که صید از چنگش گریخته است، از هیجان صدا میکشید و برای به دام انداختن دو بارهء صید به مکروحیله متوسل میشد. طرف راست جست میزد، تاطعمه خیال نکند که میتواند از چنگش در برود. درین ماجرا ظاهرا صید چابک پا هم برای خودش کسی بود و ناگهان به طریق دیگری از معرکه فرار میکرد. مهره هم که مسلما درکار رد یابی و پیگرد حریف به مرتبه یی از مهارت رسیده بود، ابتداء خودش را به نفهمی میزد که بالاخره طعمه از چنگش در رفته و او ناگزیر تن به شکیبایی داده و از خیرش گذشته است! همه این فرضیه ها نهایتا بیش از یک دقیقه دوام نمیکرد. ناگهان مهره همچون یک گربه خوش نسب، فاتحانه پخ  میزد. نگاه های جوینده به هر سو میتاباند و با یک چرخ به سوی راست ، محاسبات صید گریز پا را برهم میزد و او را میان پنجه های خود محکم میگرفت. بدین ترتیب، داستان خیالی با پیروزی صد درصد مهره ، این گونه ختم میشد.

پیر زن که می آمد، مشاهده میکرد که بالشتک های کوچک دو کنارهء تختش بال بال شده است. پیشانی ترش میکرد و زیرچشمی به مهره نگاهی میانداخت. مهره به پاهای زن میچسپید و  همچون قهرمان متواضع به عذر خواهی میپرداخت :

- تو باز شوخ شدی! این ها را چرا تکه و پاره کردی؟

مهره نازمیکرد و میرفت بینی موش پلاستیکی را به دندان میگرفت :

- آخ ... که با این دخترک شوخ چه  کنم!

نووا روی تخت مینشست و دم میگرفت . مهره با یک جست روی زانوانش مینشست. بعد فاژه میکشید و سر به آستین زن فرومیبرد. خوابش می آمد واز گرمای بدن پیرزن احساس آسایش میکرد.

-  گدی گک! آخر پایین شو، خریطه را ببین که برایت چه آورده ام.

مهره پلکها را روی هم میگذاشت و به عیش خود ادامه میداد. نووا هم ، آهسته روی دوشک میغلتید ومهره را کنار بالشت خود میخواباند. وقتی زن چشم هایش را میبست، مهره چشمها را میگشود و خاموشانه به چهرهء نووا خیره میماند.

***

    حالا نووا در بازگشت به خانه به حد کافی دیر کرده بود. گربه به روی  خود نمی آورد که گرسنه گی میشکد . مهم این بود که برسر نووا چه آمده است؟ ازترس و هیجان باردیگر روی لبه کلکین خیز برداشت . به جادهء خلوت نگاه کرد. برف نسبتا انبوه ، حاشیهء سنگفرش جاده را پوشانیده بود. لبها را به شیشه چسپاند. بعد به عقب نگریست و از بی صدایی اتاق شوکه شد. برای اولین بار از روی بیچاره گی میومیو کرد. به حدی با صدای بلند میو میو کرد که حتی صدای تق تق عصای نووا را درپس در نشنید. تازه وقتی به خود آمد که زبانهء کلید در قفل دروازه چرخید . قریب بود سکته کند.

از همه اولترنوک عصای پیرزن به کف اتاق خورد . نگاه گربه به بالا افتاد. چهره نووا دم کرده و کبود شده بود. با بی نظمی یکی دوقدم به جلو آمد و بدنش بی  اختیار به روی تخت رها شد. گربه  حیران شده بود که از روی همدردی او را نگاه کند یا آن که از روی لجبازی هیچ به سویش نگاه نکند. اما عادتا میومیو کرد که واضحا به ناز ونالش شباهت داشت .

نووا با بد خویی گفت :

- مهره، من کم کم تمام می شوم... دم در پاهایم نیست ...میدانی؟ نفس کشیدن برایم جان کندن است!

چیزی در چشمان زرد وآفتابی رنگ مهره غروب کرد. روی سینهء زن خزید. دم نرم خود را به صورتش مالید و سپس پشت دستهایش را لیسید:

عزیزم ، میدانم گرسنه ای ... خریطه را بازکن!

مهره حرف نووا را پس گوش کرد اما صورت خود را آرام به صورتش گذاشت:

- آخر کمی غذا بخور، عزیزم!

گربه چشم از او برنمیداشت :

- میدانم مواظب من هستی اما من به فکر توام!

مهره خرامان خرامان روی شانهء نووا راه رفت. نووا گفت:

- مهره، میلرزم ... بدنم بی حس میشود!

زن چشمهایش را بست . مهره هم پلکها را روی هم گذاشت و یا شاید خود را به خواب زد. خواب نووا از بیماری و مدهوشی گربه از روی نگرانی بود. زن ناگهان هشیار شد و گفت:

- مهره برایت نگرانم ... میدانی چه میگویم؟

مهره حرفهایش را فهمید و خود را با فشار به پشت و گردن زن مالید. سپس قیافهء سوگواری به خود گرفت. نووا خود دست به کار شد و توته های گوشت خام را از پلاستیک بیرون آورد و در بشقاب مهره گذاشت.  مهره لب به غذا نبرد و درعوض میومیو کرد. این بار در صدایش بغض جاری بود.

***

شب که به نیمه رسید، پیرزن از تب و تاب افتاد. مهره هرچه او را بوسید، بیخ گوشهایش را بوکشید و خرخر کرد، حالت عادی به چهره اش بازنیامد. ناچار روی لبهء کلکین پرید وبه چهاراطراف نگاه کرد. چیغ کشید و به امید کمک ، سوی در نگریست. ولی خوب میدانست که بازوبستن در از توانش بالا بود.از آخرین جشن کریمس فهمیده بود که نووا هنگام پایین شدن از پله ها ورفتن به مغازه عذاب میکشید. در پارک و پیاده رو ، دیگران چست و سبک از کنارشان رد میشدند. اما نووا آهسته و با احتیاط قدم برمیداشت و مهره آه و ناله اش را میشنید.

هر چند از نووا مواظبت میکرد اما از هوای خود نیز غافل نبود. بی احتیاطی نمیکرد که یکدم بپرد بیرون. یک بار این کار را کرد اما سگ پشمی اتاق رو به رو به سویش حمله کرد. چانس آورد که دروازه اندکی باز بود و به سرعت به درون خانه پرید و گرنه شاید کارش تمام بود.

در فروشگاه و پارک وضع فرق میکرد. پیرزن او را در دستکول جا میداد و بند آن را به شانه میانداخت. فقط گوشهء دستکول را برای مهره باز میگذاشت تا سرش بیرون بماند. او درین حالت میتوانست همه چیز را به آرامی تماشا کند. ازین که کدام سگ نازدانه و آویخته مو، از پایین پا سرش خیز بردارد، خیالش راحت بود. خیز بلند و دندان زدن به دستکول پیرزن کار این گونه سگهای سیر وتنبل نبود. انصافا مهره هم صدایی خود را بلند نمیکرد تا سگها تحریک نشوند. البته درآن صورت هم کار چندانی از دست سگها ساخته نبود، مگر یک نگاه سوال انگیز و یا سرزنش آلود نووا از بالا به معنی آن بود که وی نگران شده است و این چیزی بود که مهره هرگز نمیخواست اتفاق بیافتد.

صبح نزدیک میشد. نووا هنوز نفس میکشید ولی همه چیز غیرقابل پیش بینی بود. چه گونه میتوانست نووا را از این چنین حالت رنجبار و شاید هم خیلی  خطرناک بیرون کند؟ فریاد وعصیان به عنوان آخرین چاره کار هنوز باقی بود. ولی برای دست زدن به عصیان و دادخواهی حقیقتا  موقع مناسبی بود؟

وقتی نفس های نووا به خرخر بدل شد، ناله وهذیان روی لبهایش خشکید. پای چپش مثل یک شی بی حس از لبهء تخت به پایین افتاد. مهره احساس خطر کرد و از روی سینه پیرزن به پایین جست  و خود را به پای نووا مالید.

این تلاشها دروضعیت نووا تغییری نیاورد. پس چیغش کرد و خود را به دیوار کوبید. دم دروازه میومیو زد. با حالتی عصبی ، فش فش کرد. بالاخیز زد و دوتا شد. نرمهء زیر گلویش مثل ماهی افتاده درخشکی به تپش درآمد. فرش زمین شد و پاهایش به طرف بالا شخ ماند. پس از چند لحظه بار دیگر از جا پرید و خود را به دیوار کوبید. سرش لق شد و دهانش را چند بار بازوبسته کرد. مایع بیرنگی از گوشهء دهانش جاری شد و روی فرش خط کشید.



***

نووا اندکی پیش از طلوع آفتاب از حالت اغماء و تنگ دستی بیرون آمد. چون احساس خسته گی میکرد، بی آن که چشم هایش را بگشاید، آرام به پهلو دور خورد و به خواب عادی فرو رفت.

 پراگ – ماه جدی 1383