-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۷ شهریور ۳۰, جمعه

هنر، قاطی کردن نخره محلی با استایل ظاهری دنیای غرب نیست


در پدیده ای که روح جاودانه موج نزند، هنر یا ارزشش نتوان گفت. یک قربانی ظاهر آرایی قهار، به هر چیزی پیوند دارد، جز هنر.




ما تنها به قحطی نان و آب و امنیت و بحران اعتماد مواجه نیستیم. قحطی ارزش ها فاجعه دیگری است که روح ما را از خط اعتدال و ایده آل خارج کرده است.
به گونه مثال، این دختر خانم «صرفاْ دارای ظاهر زیبا» چطور آن چنان سهل به فکر موسیقی افتاد که تازه اعتراف کرده که هیچ علاقه ای به موسیقی نداشته است؟
چرا خوانندگی؟
مژده که بزرگ‌شده کانادا است، اولین آهنگ خود را در سال ۲۰۰۷ ضبط کرد.

کاوه کرامی می نویسد:
او در پاسخ به پرسشم که چه سبب شد به آوازخوانی رو بیاورد، گفت:
 "اگر بخواهم رو راست باشم، باید بگویم من هیچ وقت علاقه خاصی به موسیقی و خواندن نداشته‌ام. حتی وقتی که اولین آهنگم را ضبط می‌کردم، فارسی بلد نبودم. با وجود این، میکروفون را به دست گرفتم تا صدایی شوم برای اکثریت خاموش جامعه افغانستان. می‌خواستم زنان افغان دیده و شنیده شوند."
وقتی « هیچ وقت علاقه خاصی به موسیقی» نداشتی، پس چی مرض داشتی که این همه سال به نام هنر موسیقی، برای بازاریابی بی هنری خویش عرق ریختی؟
هرچند مژده اذعان می‌کند دانش موسیقی زیادی ندارد و خود را هنرمند هم نمی‌داند، اما با توجه به نقش اثرگذار موسیقی!! در جامعه و حضور تعداد معدود آوازخوانان زن در افغانستان، خواندن به ابزاری برای تحقق هدف‌هایش تبدیل می‌شود.

کاوه کرامی، به یک آهنگ فوق العاده بی مزه و تهی از ریتم و وزن مژده جمال زاده اشاره می کند:
یکی از آهنگ‌های مشهورش، "دختر افغانم من" بوده که در آن دغدغه‌ یک زن روایت می‌شود: "مشکن بال و پرم را مشکن". بعدها، مژده در مراسمی که برای روز جهانی زن در کاخ سفید برگزار شده بود این آهنگ را در حضور رئیس جمهوری و بانوی اول آمریکا اجرا کرد.

اما به زودی، در محاصره یک توهم افتاد: « بازگشت به کابل "بزرگترین شوک فرهنگی زندگی‌اش" بود. او می‌گوید: "پیش از آن همیشه می‌گفتم که افغان هستم، اما پس از بازگشتم متوجه شدم که فرق قابل ملاحظه‌ای، به خصوص از دید فکری و رفتاری، میان من که در غرب بزرگ شدم با افغان‌های مقیم افغانستان وجود داشت».
او تنها نیست که توهمات رقیق و آبکی خود را درعالم مهاجرت، هنر و آواز لقب داده اند. رویا دوست، غزل سادات، شبانه مهریار و چند تای دیگر هم هستند که هیچ هنری غیر از نمایش بدن و نخره های نیمه بومی و نیمه عصری وجویدن کج و کوله لقمه های قبلاْ جویده شده دیگران ندارند.
کلیپ سازی همان مضحکه ای است که بر روح هنر سوار کرده شده است. اما روح هنر را نمی توان مکیاژ کرد. هر هنرنمای تهی را آرام آرام افسرده و سرانجام در خودش تبعید خواهد کرد.