-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۷ آبان ۱۴, دوشنبه

قمچین نامۀ ملک ستیز به جلالت مآب های انتخاباتی

آینده سازان- ملک ستیز




یکی جعبه‌ های شیشه‌های شراب‌ خونین‌رنگ را از ماسکو آورده و به خشم بر مامور گمرک تاخته و وی‌را به مرگ تهدید کرده است. وی خیلی خشم‌گین است و مردم باید از بی‌حرمتی به او پوزش بطلبند. اما برای فروکش شدن این خشم، با غرور «میهن‌پرستانه» پیمانه سر می‌کشد و باکی ندارد. چه، سربازان جوان باغچه‌های گل‌گونش را نگهبانی می‌کنند. او خود را سزاور چنین شیفتگی می‌پندارد چون نمایندهء ملتی است که بهایش را می‌پردازد.

دیگری به سان من و تو هزاران جیره‌خور دارد و خرچ دسترخوانش ماهانه به چهارصد هزار دالر می‌رسد. وی از گفتن این سردام‌داری فخر می‌کند و دم از تیغ و شمشیر می‌زند و با غرور آتشین جیغ می‌کشد: «این میهن مال پدر کسی نیست!» دهان کف‌کرده‌اش به فقیرترین‌های دهکده‌های متروک و ویران فحش می‌فرستد. مردم از هیبت او در ‌هراسند. 

آن دیگر با شکم ورم‌کرده‌اش بر تصویری از قهرمانِ به خاک و خون رفته چنگال می‌اندازد و خودش را قهرمان سرزنده و سرحال جنگل شهیدپرور می‌نامد. همه نعره تکبیر سر می‌دهند و او را به سان درفش پرافتخاری در اهتزاز می‌آورند. در سیمای قیرگون «قهرمان» لبخند شنیع ظاهر می‌شود. 

قهرمان دیگری که زمانی «سگ‌های» وحشی را به جان انسان‌های فقیر می‌انداخت تا بر گردن و شاهرگ بی‌گناه ترین‌ها دندان فرو برند و خون بیاشامند، رهبرمآبانه بر گور قربانیان راکت‌های کور که خود نشان‌زن اصلی‌ آن بوده است، با مباهات گام می‌گذارد، سخن از آزادی و استقلال می‌گوید، امریکا و روسیه را نقد می‌کند و صدا ها سرباز پولیس به امید رسیدن آخر ماه و ده هزارافغانی خانه پرجلال رهبر را از آفات نجات می‌دهند. 

فیلسوف‌‌نمای عصر که جان‌بازان با افتخار‌اش بر سر های دوشیزه‌گان جوان میخ کوبیدند و پستان‌های شان‌را تیغ کشیدند و بر آستان خانه های خویش آویختند، آوای «انسان‌بودن» سر می‌دهد. گفته‌هایش زبانزد رسانه ها می‌شوند و ملت شهید پرور را به راه خدا رهنما می‌شود. 

جلالت‌ماب دیگر که فقیرترین سیاست‌مدار جهان است و در بانک‌های داخلی و خارجی هیچ واریزی نکرده‌است از وقارش دفاع می‌کند. دلت می‌شود در خیابانی بیاستی و از شهروندان فقیر برای حمایت از این سیاست‌گر، پول طلب کنی تا شهرک‌های ناتمامش را تکمیل کند، قراردادهایش را با «دوستان بین‌المللی»‌اش عملی گرداند، فرزندانش در خارج آسوده گیرند و لشکر محافظین‌اش گرسنه نماند و تا ایشان بتوانند به خاطر آسوده «سیاست» کنند.

آقای معزز دیگری از این‌که کابل بانک پول‌هایش را خورده خشم‌گین است. اما بر مزرعه های خشخاش مدیریت دارد. لباس‌های تمیز بر تن می‌کند و شب‌ها با امریکایی‌ها و اروپایی‌ها بر بهبود وضعیت حقوق بشر مردم‌سالاری و حاکمیت قانون بحث‌های «سازنده» ارایه می‌دهد.

ولی در این روز ها همهء این قهرمانان یک‌جا شده اند و خیلی مشغول هستند تا از میان خود «بهترین»، «مناسب‌‌ترین» و «ملی‌ترین» رهبر آیندهء ما را برگزینند. من و تو بی‌خبر از این هستیم که هر یک ما را به تبارها، زبان‌ها، مذهب‌ها، گویش‌‌ها، دهکده ها و شهرها تقسیم کرده اند و هریک از این قهرمانان رهبران آیین، زبان، قوم، شهر، ده و خیابان‌ها و حتا افکار ما هستند. ازاین میان یکی رهبر دو دیگر معاون سرزمین ما می‌شوند و از «حقوق» و «امتیازات» سایر رهبران با کمال امانت‌داری حراست می‌کنند. فقط باید انتظار کشید و همین!