-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۷ دی ۱۷, دوشنبه

امیرزی! ما همه نوبت به نوبت می رویم... اما به کجا؟

خوب یادم است که این چین پرسش های عالم اسرار از خنده هایت چیزی کم نمی کرد! و این عجب حکمتی بود.



از لحظه شنیدن خبر سفر امان الله امیرزی به ناکرانه پیدای اسرار، بی وقفه، خموش و دریغناک، سوهان شده می روم.

درین خاکدان بی صاحب که بارانسانی اش روز به روز فرومی کاهد و همه روزه پیش چشم همۀ ما، آدم ها نا آدم می شوند؛ چپ و راست، هنگام و بی هنگام و خود اختیار و بی اختیار خواص گزنده گان به خود می گیرند؛ ایستادن قلبی که فقط انسانیت را و نیک دلی را نه از مادر و پدر که از ژن بی تاریخ بشری به ارث برده و هر لحظه سجایای انسانی را با صدا، چشمک و خنده هایش اشاعه می داد؛ ضریب یک صد قرن فاجعه است.
امیرزی به استراحت رفت.
با روح ملتهب، کی توان درستایش آن صدرنشین بی زوال معنویت چیزی فراخور احوال نوشت. به شخصه، درهم وبرهم شدم. معانی حیات درین سن وسال بی رحمانه بر ما فشار می آورد و طوری شده است که فقط کیف خواب و خسته گی و شراب، بهانه ای برای شروع یک صبح دیگر را در ما می رویاند. هر روز مثل دانه ای تسبیح، خود را برای یک انتظاری موهوم ازین صبح به آن صبح به نخ می کشیم. زبس تکانه دیده ایم؛ کمتر اتفاق می افتد از ته دل به هیجان و خنده اندر شده و ازین تکانه به آن تکانه شویم... مثل اوغایتا!
من در زنده گی بسا آدم های بزرگ یا کوچکی را دیده ام که هر یک معرف ذات زنده گی و ضد زنده گی بوده اند؛ امان الله در میان جمع کوچکی کمتر از انگشتان یک دست، به شکل شگفت آسایی همزاد من و دیگر رفیقان بود؛ به همین سبب با مرگ فزیکی اش، ما را و مرا تنها نگذاشت؛ بلکه تا وقتی نوبت عبور ما و من از منزل سرای دهر فرا برسد، ما و مرا همرایی خواهد کرد. او در روح من ماواء گزیده است...امیرزی... ما همه می رویم؛ مگر این سوال مرا لحظه به لحظه می جود که:
به کجا می رویم؟ مگر چطور ممکن است که عدم، پدیده ای مثل تو را بی دغدغه بتواند درخود هضم کند...و تمام! عدم مستوجب انفجار است. امیرزی! ما همه نوبت به نوبت می رویم... اما به کجا؟ پاسخ این پرسش برای عوام، نقد و آماده و قابل مصرف است؛ اما برای تو، من و چند رسوای دیگر درد سر؛ خلش دایمی سیخ آتشین در روح و جنگیدن با هیولایی است که نه او می میرد و نه من و تو از معرکه در می رویم!
خوب یادم است که این چین پرسش های عالم اسرار از خنده هایت چیزی کم نمی کرد! و این عجب حکمتی بود.