-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۷ دی ۱۵, شنبه

چشم دوم تاریخ/ کاخ شاهی پغمان


نعره های تکبیر برای سرکوب جنوبی 
بخش تازه- رزاق مأمون



بسترهای کلیدی که انتظام دولت امانی را به هم ریختند، درمکاتیب دست اول تاریخی هماره درحاشیه مطالعه شده اند. همه دامن های شان را پر از سنگ کرده اند تا فقط به سوی یک مغضوب - امیرحبیب الله کلکانی- پرتاب کنند که حداقل درهمان سال ها امری ثواب و بی خطر بوده و عواقبی هم از آن متصور نبوده است.
دولت امانی با استفاده از آخرین زور وضرب، بر کندن بیخ و بنیاد جنبش ملای لنگ ظفر نیافت. قرار بود کانون جنوب، تا ظهور جزایر جدیدِ فتنه در دیگر مناطق کشور، همچو جرح ناسور اما خون ریزان باقی بماند. غلبۀ نا بسندۀ قوای دولتی، فرصت تنفس و دستاویزی به دست شاه داد تا گردنکشان وفادار به عبدالله را تا مدتی از نفس بیاندازد و سپس رهبری خیزش جنوب به شمول ملای لنگ را راهی دیار عدم سازد. این دستاویز، در لویه جرگه بزرگ مشورتی در کاخ شاهی پغمان رؤیت گردید. همان چماق شرعی که  ملای لنگ آن را در کوبیدن حیثیت شاه و برنامه های اصلاحاتی در دست گرفته بود؛ اینک با فتوای بیش از هزار مولوی، وکیل، نمایندۀ اقوام و متشرعینی که دولت شاه امان الله از سراسر افغانستان گردهم آورده بود؛ در دست شاه قرار گرفت.
 شاه امان الله در گرماگرم نبرد با خیزشگران جنوب در کمال دست پاچه گی و مرارت، نتیجه گرفته بود که امحای آشوبگران جنوب، نیاز به رزم آرایی شرعی دارد. این حربۀ شرعی در ازاء یک معامله ای تاریخی برای شاه امان الله تفویض گردید. شاه در مسأله «تعدد ازواج»،« نکاح صغیره» و «تحصیل دختران» تقریباً برخلاف مرام و خطوط بنیادی اصلاحات خویش، دربرابر سنت گرایان نرمش ناپذیر عقب نشست و در عوض، اصحاب تشرع متن فتوایی را امضاء کردند که در آن قلع و قمع شورشیان جنوب به عنوان وظیفه فوری و شرعی شاه امان الله تعریف شده بود. 
چرخش به عقب زیر سقف صیفیۀ پغمان، ظاهراً به دولت مجال می داد که دست به تجدید قوا بزند.

امان الله روز آخر لویه جرگه با گفتاری تحریک آمیز در محضر صد ها تن از وعاظ و مفتیان اعلام کرد که بعد ازین فیصله، « به کاری که قصد کردم؛ توکل برخدا می کنم؛ از هیچ کس ترس و خوف ندارم. (1)


پابرگی:‌ لویه جرگه مشورتی با مخارج زیاد از روز پنجشنبه ۲۰ سرطان الی یوم پنجشنبه ۹ برج اسد درقصر پغمان برگزار شد. شمار شرکت کننده گان یک هزار و 52 نفر قلم بند شده است که به فرمان شاه از سراسر کشور به کابل دعوت شده بودند. به هریک از نماینده گان دو دانه مُهره سفید و سیاه توزیع شده بود که به جای کارت موافق یا مخالف به کار برده شوند. نظام رأی گیری در داخل تالار طوری بود که صندوق ها از سوی دو نفر مؤظف از میان قطار نماینده گان نشسته روی کرسی ها عبور داده می شد و هرکس می توانست مهره سفید یا سیاه خود را به داخل یکی از صندوق ها رها کند. 

قبل ازدولت امانی، مردم افغانستان غیر از یک دسته فرامین، دستورات و فتاوی صادره از سوی سلطان نشین کابل، با مجموعه قوانین مدنی و نظام نامه ها آشنا نبودند. شاه در لویه جرگه 1303 به منظور حراست از دست آورد هایی که در عرصه انفاذ قوانین جدیده پنج سال اول حکومتش حاصل آمده بود، با اوقات تلخی های زیاد با دسته جات سنتی جامعه دست به گریبان شد. بررسی مناظره ها و مشاجره های یک ماهه میان شاه و صف بندی های حامل دیدگاه های بدوی در لویه جرگه، وضعیت داخلی نظام امانی را بازتاب می دهد.
شاه از بیان عقاید خود پرهیز نمی کرد. از روز اول جرگه روی دست مفتی ها و سنت پرستان سرسخت آب سرد ریخت و اعمال فشار و «اجبار» برمردم به هدف برآوردن مرام مدنیت و ترقی را از مؤلفه های دولت داری دانست. او چشم در چشم حضار بیان داشت:
« یک مریض دوا نمی خورد؛ اما به هر طوری که ممکن باشد او را دوا می خورانند؛ ویک پسر خورد، به رضای خویش هرگز به مکتب نمی رود؛ مگر پدرش او را به رفتن مدرسه مجبور می سازد؛ اگر چه پسر در آوان نادانی ازین اوضاع پدر خود می رنجد؛ اما چون فائدۀ او در آتیه بدو عاید است؛ درحق پدر دعاگویی می کند.» (2)
او حتی الاامکان سعی می کرد خطابه هایش، نه از منظر بیان و نه از لحاظ محتوا، اختلاف چندانی با موعظه های یک مولوی ساکن جنوب یا شمال نداشته باشد و ای چه بسا که در مقام یک مبلغ شرعی، نسبت به فرمایشان ذوات ففیه، مؤکد و غلیظ تر درنظر آید.
شاه، عادتاً هنگام گفتار روی یک موضوع، تا زمان تخلیۀ کامل احساسات خویش از سخن باز نمی ایستاد و کسی هم جرأت نداشت او را متوقف کند. گاه بی اعتنا به مصالح دپلوماتیک، اهداف نهایی خود را برای دستیابی به تسلیحات پیشرفته و سپس حمله بر کشور های دیگر، تقریباً برهنه بیان می داشت. چنان که به حضار لویه جرگه توضیح داد که علاوه برعلم وفهم که به واسطه آن می توانیم بر دشمن غالب آئیم، «چیز» هایی دیگری هم هست. « آن چیست؟ توپ، تفنگ، کارتوس، باروت و دیگر آلات جارحه! اگر خود ما چنین اشیای قاتله را نداشته باشیم و برساختن و پیدا نمودن آن مقتدر نباشیم؛ آیا دشمن های ما برای ما، توپ اعلی، کارتوس خوب را خواهند داد که به واسطۀ آن خود شان را از دست ما خراب و ابتر شوند؟!» (3)
درین که هسته های مختلف اطلاعاتچی ها و رابطین شبکه های جاسوسی کشور های همسایه در میان شرکت کننده گان جرگه حضور داشتند؛ کمترین تردیدی نمی توان مطرح کرد. 
پاورقی: شاه در گفتار خود داغ آمد و حتی ادعا کرد که « اگر خودم درمیان آتش تفنگ باشم، گاهی خوف و هراس را به دل خود جا نمی دهم؛ می دانم تا زمانی که اجلم نرسیده باشد، یک قدری برایم ضرر و نقصانی عاید نخواهد شد؛ چنان چه آیه شریفه مبارکه است که إذا جاء أجلهم لا يستأخرون. اما وقایع آتیه نشان داد که شاه قبل از سقوط کابل و ارگ شاهی، خیلی زود تر از دیگران آن هم شبانه و از راه زمین به سوی قندهار متواری گشت. 
در لویه جرگه پغمان، شاه پیشاپیش آماده عقب نشینی محدود در برابر مولوی ها و گرفتن یک فتوا نامه علیه جنبش شرعیت گرایان در جنوب بود. از همین رو، درخطابیه افتتاحیه با فراخ دلی گفت: در اظهار رأی حقانه خویش هیچ کوتاهی ننمائید. (4)
«پریشانی» از استقامت جنوبی سخت بروی ناگوار بود؛ چنان که هدف اصلی از زیر زبانش به نحوی بیرون جهید و گفت:
« هیچ گونه پریشانی و آن چه که مردم به خیال دارند موجب انعقاد این مجلس نگردیده است. (5)
نخستین تقابل بین شاه امان الله و یک مولوی لهیب کشید.  شاه در نطق افتتاحیه به این موضوع اشاره کرد و گفت:  به اندازه ای که شریعت، اختیار را به پادشاه داده، من هم خود را تا به همان اندازه صاحب اختیار می انگارم؛ نه علما را؛ چنان چه دیروز ( درمسجد جامع امانیۀ پغمان درضمن موعظه) یک ملاصاحب گفت؛ البته درین جا هم حاضر خواهد بود و خود را می شناسد؛ که شریعیت به علماء سپرده شده است و به ملا ها کاملاً تعلق دارد. نی! شریعت مال خداست ؛ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ، البته علماء بیان کنند و روشنی دهندۀ آن است. (6)
شیراحمد خان رئیس شورای دولت هم در نطق خود همین عناصررا هدف گرفت و اظهار داشت که « در امور دینیه و دنیویه امارت یعنی وظیفه اداره مملکت و حکومت شرعاً به اولوالامر عاید و مسلمانان نیز درین باب به اطاعت اولوالامر مکلف هستند.» او انتباه داد که حضار مجلس فقط به مشوره دهی ملزم می باشند. (7)
این شاخ و شانه کشی های مستقیم از سوی شاه و شیراحمد خان پیشاپیش به شریعت گرایان انتباه می داد که حد نگهدارند و پا از گلیم مصالح فراتر نبرند. پروپاگند جنوبی ها تحت نام شریعت گریزی نظام امانی، شاه و درباریان را به شدت ترسانیده بود.
مدیران دربار از جمع مفتی ها و واعظان طرفدار دولت هر چه توانسته بودند، در مجلس حاضر آورده  بودند تا در صورت بروز هر نوع تنش بین دولت و معارضان مجهز با احکام فقهی و شرعی دست به مقابله بزنند. در ابتدای جلسه ملای ترکستانی از شاه امان الله خواست بعد از الغای خلافت از سوی مصطفی کمال، باید جایگاه خلافت مسلمین را از آن خود کند. اما دغدعه امان الله سراسر معطوف به گرداب منازعات داخلی بود. هیجان اصلی او چرخانیدن سریع تر ارابۀ اصلاحات بود و بحث خلافت کلاه گشادی بود که شاه میلی نداشت آن را به سر بگذارد. در پاسخ به ملای ترکستانی گفت:
به نفاق عالم اسلام رضا مند نیستم. اولاً چنان چه معروض داشتم، باید در نواقص و فواید و وجود و عدم وجود «خلافت» بحث کرد. (8)
امان الله سعی داشت از زیربار مطالبات شیوخ و عالمانی که شعور عمومی علیه نظام را رهبری می کردند؛ در برود. پس در دوام صحبت گفت: بدون ازین که ما علمای جهان را دعوت دهیم و از عموم شان لزوم وعدم لزوم خلافت را استفسار نمائیم، چطور بر طبق افکار یک عده از علمای افغانستان فیصلۀ این امر بزرگ را نموده خواهیم توانست. (9)
شاه حداقل درهمان مقطع، فهمیده بود مشتی که بعد از جنگ به یاد آید، به کله خود باید زد. او دنبال تأمین اتحاد فوری بین مشت شرعی و تفنگ بود. خلافت گرایی، تهدید مستقیم به انگلیس و روسیه در دو سوی افغانستان ضعیف تعبیر می شد. بالا کردن این شعار، صرفاً ساحۀ عمل ارتجاع سنتی را در حوزۀ افغانستان گسترش می داد.
شاه در مقابله با این هیاهو گفت که نظام خلافت ابزاری در دست خلفاء بوده و در اقالیم دور دست از آن تعریفی غیر حقیقی داده شده و اسلام از آن سودی نمی برد. خلیفه عبدالحمید ظاهراً شبانگاهان بوریا می بافت و به خلایق نشان می داد که ازین کار قوت و لایموت حاصل می دارد. شماری از مردم کردار او را با صحابۀ کرام دریک ترازو می نهادند. حتی روایتی میان مردم هست که درتهداب گذاری مسجدی میان خلق اختلاف افتاد و کسی می بائیست خشت بنای اول مسجد را برزمین گذارد که « درتمام عمر از وی نماز تهجد فوت نشده باشد». سرانجام خود خلیفه عبدالحمید با این ادعا که نماز تهجد از من هیچ گاه فوت نشده، تهداب مسجد را با دستان خود گذاشت. 
شاه امان الله به جهر تصریح کرد که سلطان موصوف درانظار جماعات مؤمن درترکیه و «عموم ارباب خرد عالم اسلام» مردی بود که درعیاشی و استبداد در «مرتبۀ اولی» ایستاده و« پنج صد زن را نگهداشت می نمود و هزار ها نفر را قتل می کرد؛ و در ایام سلطنت خود چیزهایی را نموده که ذکر آن جگر را می خراشد». (10)
وی برای ایجاد موازنه و رفع شبهات در ذهن صدها مفتی و شیخ در جرگه، از روی سیاست، لبۀ دیگر شمشیر کلام را به سوی مصطفی کمال ( اتاترک) دور داد و اقدام او را در تبعید «خلیفه وخاندان آل عثمان» به سویزرلند به شلاق انتقاد بست و آن را مایۀ افسوس و حسرت عالم اسلام تعبیر کرد. 
نکته جالب این است که شاه امان الله نیش زنی های کلامی خود به مصطفی کمال را که درواقع الگوی زنده گی سیاسی وی به شمار می رفت؛ ادامه داد و اظهارداشت که اتاترک افزون برآن که «خلیفۀ اسلام» را درعالم غربت به عسرت و افلاس رها کرده، « درعموم اماکن خود اعلان کردند که جمیع ادیان آزاد است! ستر را از میان برداشتند و به سوی مکاتب دینی و اسلامی توجهی نمی گمارند؛ در صحنه تمثیل و تیاتر، زن ها و مرد ها پهلو به پهلو مجالست می ورزند! هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست»! * این درحالی بود که شاه کابل به خاطر برداشتن «ستر» زنان و راه اندازی مجالس عیش در ارگ و تأسیس تیاتر و ده ها مورد دیگر مغضوب فقیهان قرار گرفته بود. (11)
شاه، بعد ازین سخنان، ناگه گرفتار یک تناقض عجیب شد و فرمایشات خود را این گونه خاتمه داد:
من به آواز بلند می گویم که «خلافت» به طور و صورتی که بود، و سوا از مفاد رقبۀ حکمرانی خویش، نقطه نظری به خود نداشت و به درد و مصائب عالم اسلام نمی پرداخت؛ چنان چه در مواقع سه گانۀ تغلب انگلیسان بر افغانستان هیچ صدا و ندایی نداد». (12)
پا برگی: شاه از دگرگونی های تازه اجتماعی در کشور های اروپایی و ممالک اسلامی دور و پیش آگاه بود و می دانست که خرقه خلافت از هیچ لحاظی بر قامت وی راست نمی آید و احیای خلافت آن هم در کشوری ضعیف مانند افغانستان عواقبی تباه کننده دارد. برای آن که عریضۀ وعاظ و مفتیان طرفدار خود را خالی نماند، نسبت به تشکیل وفد جهانی خلافت و دعوت علمای جهان اسلام به افغانستان حداقل در لفظ چراغ سبز نشان داد تا بدین طریق، حداقل فرصتی برای رزمایش سیاسی فراهم آید و خودش را چراغ دار مصالح جهان اسلام معرفی کرده و بدخواهان شقی و آشتی ناپذیر در حلقات مولوی ها و تبلیغی ها را در حاشیه براند یا به دور همین مرام مصروف سازد. مؤلف

گفتمان بر سر تصفیه نظامنامه های دولت در لویه جرگه، بی پرده کلید خورد. یک طرف پرچم اصحاب فتاوی و شریعت و در جناح دیگر، شخص شاه، بلند پایه های دربار و فقیهان طرفدار نظامنامه و مقرره های جدید موضع گرفته بودند.
 یک ملا از صف برخاست و اطرافیان و حتی شخص شاه را غیر مستقیم «توهم» زده خطاب کرد که فکر می کنند « امورات دنیوی و مسایل سیاسی در قرآن الهی نیست». ملا با اشاره به بسته های نظامنامه های امانی نتیجه گرفت که ترتیب دهنده گان قوانین « با مفکورۀ خطای خویش ضرورت ایجاد قانون جدید و آئین تازه ای را دعوی می کنند؛ حال آن که تمام امورات جزوی و کلی در قرآن پاک مندرج است». (13)
شاه درصدر مجلس ناظر صحنه بود. ملاصاحب چکنور ریسمان را از جای دیگری کشید و بر متون فارسی نظامنامه های حکومت انتقاد کرد. به نظر وی اگر نظامنامه ها به عربی انتشار یابند؛ مردم به خاطر آن که محتوای قوانین «تعلق به شرع شریف دارد» آن را احترام می کنند. فرمایش ملای چکنور صفوف صد ها نفری جرگه را به شور آورد که آری« باید مسائل شرعیه به زبان عربیه مرقوم آید». (14) 
می توان قیاس کرد که دولت امانی با چه چالش های عجیب و فرسایشی دست و پنجه نرم می کرد. چه کسی جرأت داشت نسبت به قول متفق مفتی ها و فقیهان خودش را به درد سر بیاندازد؟ تنها کسی که این فرمول لایغییر را می توانست حلاجی یا مسترد کند؛ شخص شاه بود. او با آوردن ساده ترین مثال که عموم مردم افغانستان زبان عربی نمی دانند، صف متحجران را خاموش ساخت. او گفت گفتار ملاچکنور یاد آور فعل «کورکورانه» آن ملایی است که با قرائت آیۀ ای مربوط به چهار نکاح مسلمانی، برای مردی که بار هشتم ازدواج می کرد، خطبه نکاح می خواند!

پابرگی: امان الله  با ذکر مثالی ملاچکنور را به ریسمان استهزاء شانه بند کرد و گفت: یک قاضی القضات هنگامی که نکاح هشتمین را می بست ودر خطبۀ نکاح او آیۀ شریفۀ  وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلَّا تَعُولُوا را می خواند و برخلاف امر ایزدی که در صورت عدم عدالت و مساوات تجاوز از یک منکوحه نارواست نکاح 8 را دیده و دانسته کورکورانه می بست و نمی دانست که اظهار رأی و بیان مسأله شرعیه اسلامیه را می نمود. ( لویه جرگه دارالسلطنه کابل، سال ۱۳۰۳- به قلم غلام محمد کاتب، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه دوره شاه امان الله، برگ 117) 
هم صدایی اکثریت اعضای لویه جرگه در تائید مطالبۀ ملای چکنور، شاه را به خشم آورده بود؛ چنان که چشم در چشم علماء، سخنانی تاریخی بر زبان آورد و بر مشروعیت همسویی آن ها با فرمایشات ملاچکنور مُهر شک و پرسش کوبید. شاه گفت ملاها در گذشته، همیشه بر «اغراض پرستی و نفاق آفرینی» اصحاب قدرت و سلطه چشم و گوش خود را بسته بودند.  شاه گفت علماء و فقیهان تا زمانی که وی بر مسند سلطنت فراز نیامده بود؛ در برابر سلاطین، غیر از گردن خمی و گفتن آمنا و صدقنا کارمفید دیگری نداشتند.

پابرگی: شاه چنین گفت: چندی پیشتر ازین هم همین مملکت بود؛ همین شما ملت و همین علماء و همین فضلا و همین مشایخ وهمین رعیت بودید و انواع فجایع و مظالم و بیداد و بدعات را به رأی العین نگاه می کردید؛ اعتراض و تنقیدات برکنار؛ ابداً حق تکلم را در اجرآت و عملیات حکومت نمی داشتید! و در همه گونه اقدامات روا و ناروا به جز از سر تسلیم را به زیر افگندن و امنا وصدقنا را گفتن چاره نداشتید! اگر من شمه ای از آن گزارشات و کاروایی هایی که در بین شما از طرف حکام و مأمورین ظالم درمعرض اجرا می آمد، بیان نمایم یقین دارم که فی الحال خوف وهراس و دهشت آن ستم کاری ها که کاملاً به خاطر شماست؛ لرزه را بر اندام شما خواهد انداخت و هوش وحواس را از سرتان خواهد باخت. لکن این عاجز محض عزت و احترام گذشته گان ر نموده، ابداً در صدد مذمت و مظالم سابق نمی برایم؛ اما این قدر به شما یاد آوری می کنم که درآن وقت چرا کام و زبان شما بسته بود؟ و چرا حقایق را ذهن نشین آن ها نمی کردید؟ و از کدام رهگذر امربالمعروف و نهی عن المنکر را درطاق نسیان گذارده بودید؟ و اکنون چرا دست و زبان شما بالای من دراز گردیده است؟... امروز که من حق شما را حق مذاکره و حصۀ مباحث را می دهم و برای اظهار افکار و آرای تان در مفاد ملت و مملکت و دولت مجلس لویه جرگه را تشکیل داده ام، شما را هم لازم است که مسائل شخصی و اغراض پرستی و نفاق آفرینی را برکنار گذارده چشم های بینای خود را باز کنید. ( لویه جرگه دارالسلطنه کابل، سال ۱۳۰۳- به قلم غلام محمد کاتب، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه دوره شاه امان الله، برگ 119)

امان الله یک باردیگر درتاریخ سیاسی این طور موقعیت گرفت:
« من بیشتر از شما در تحفظ مراتب شرعیه و قواعد اسلامیه و اساس مدنیه بذل مساعی می ورزم؛ زیرا که شما را احدی بعد از مرگ به زبان نخواهد آورد و نام من درصفحات تاریخ با عملیات و اجرآت خوب و زشت من قید و ضبط شدنی است. (15)
از آن پس، شاه خود گرفتار نوعی تشکیک و تحجر شد و درجریان طرح نظرات، به هیچ کسی مجال سربلند کردن نداد. جرگه درپیش نویس صلاحیت های پادشاه، «ذات ملوکانه را غیر مسوول» دانسته و سازوکار حسابرسی و نظارت را به وزرای کابینه احاله داد. او نیز، با این توضیح که هرگونه نیکنامی و بدنامی درکارنامۀ سلطان قید می شود؛ در حفظ و انحصار صلاحیت ها حساس بود.

فضا برای بحث و فیصله جمعی مطلوب نبود و شاه به همه نظریه ها و انتقاد ها قلاب می انداخت. وقتی مولوی عبدالواسع وزیر داخله و معارف را به چسبیدن به «فوائد شخصی» و «بی دقتی» متهم کرد و گفت که همه امورات به تأخیر افگنده و دراجرای وظایف خویش کاهل اند. 
شاه امان الله از مقام یک فعال مایشاء مولوی را خطاب کرد: اعتراض شما بی جاست و کارهای عموم وزارات را ما تا جایی که قوۀ بشریه متحمل آن شده می تواند؛ خوب است و درست. شاه شکایت مولوی از وزیرمعارف را «شکایت شخصی» تعبیر کرد و برای یکسره کردن مسأله دیگر توضیح داد که برای رفع شبهه اندرباب ذکر نام صدراعظم در مسودۀ نظامنامه، خودم عهده دار صدارت عظمی می باشم! (16)
در مبحث دیگر، مولوی کامه بر ذکر «آزادی شخصی» در شرح یکی از مواد نظامنامه اعتراض کرد که مطلب از آزادی،  آزادی ادیان و افعال غیر مشروع و رقص و سرود و ملاعب و نواهی و اعمال نا رواست! 
شاه این بار نیز، جماعت ملاها و طلبه ها را آماج طعن وبرهان قرار داد و آنان را به« لواطت و رقاصی» متهم کرد و از دیوانه بازی های «بچه های بخارا» مثال آورد که « یگانه موجب تباهی و خرابی» مملکت بوده اند. ایشان نظر به موقعیت ممتازی که در زمان شاهزاده گی و سپس دربارگاه دارالسلطنه برخوردار بود؛ اطلاعات فراوانی در بارۀ افعال قبیحۀ ملاها و طلبه ها در اختیار داشت. چنان که رو به صف ملاهای معترض پرسید: 
آیا در دورۀ حکومتم بازیگری را احدی به جایی می بینید؟ و آیا طلاب وعده ای از علمای نادان در آن آوان در مساجد و بساتین، حتی در کوچه ها و بازار ها نمی رقصیدند؟ و رقص های فاحشه ها را بر روی کار نمی آوردند؟ او مطالبه کرد که حضار باید در باب «معانی حقیقی» احکام نظامنامه دقت کنند. (17)
سپس، گفتمان حاضر درلویه جرگه را شاهد آورد که «اگر شما بدین آزادی که برطبق اوامر شرعیه است، رضا مند نباشید؛ اجازه بدهید که مجلس را فسخ کنم و به قصر خود رفته هرچه خواهش داشته باشم؛ کار کنم! و هرعارضی را فرمان دهم «دهانش تا گوش هایش پاره کرده شود، شب و روز به صد ها نفر را به انواع اقسام به قتل برسانم و نه تنها از افغانستان بلکه از کرۀ ارض هیچ خوف وهراسی نه نمایم. شاه با اشاره سر بسته به وقایع جنوبی افزود:
کلمات و اتهاماتی را که بدخواهان افغانستان درمیان ملت و حکومت تان افگنده سراپا به غرض جدایی و خرابی ما و شما است.
با این حال، جمعی از حضار حمله را بر دفاع مرجح دانسته بودند. به تاریخ 30 سرطان، مجلس مناظره و مشورت، بار دیگر جایش را به شمشیر کشی بین شرعیت باوران و امانیست ها خالی کرد.
شماری از شیوخ بر تثبت واژه « سنت والجماعت» نظریاتی پیش کشیدند. شاه درجواب گفت درین صورت به « این قدر شیعه که به دولت ما می باشند، چه خواهیم گفت؟ یک ملای سرحدی ایستاده اظهار داشت که ذکر مذهب «ضروری» است و جهت بی اثر سازی تحریک «قادیانی ها» «لفظ اهل سنت و الجماعه مرقوم و مضبوط گردد». (18)
امان الله، ذکر نام شیعه ها را امری ضروری عنوان کرد. سفارش داد « درنظامنامه اساسی این طور بنویسید که « دین افغانستان» دین اسلام و مذهب رسمی آن مذهب حنفی است. درنظامنامۀ جزای عمومی برای ادیان باطله که نو ظهور کند؛ و در افغانستان خیال تبلیغ و اشاعت مسلک خود را بنماید؛ مجازاتی را برطبق شریعت مقرر و معین بدارید!» (19)
پا برگی: شاه مایل بود تبلیغات ملاهای خوست را که او را قادیانی لقب داده بودند؛ خنثی کند.

عقب گشت دردناک درنظامنامه ازدواج
ریشه کنی رسم نکاح صغیره و « بد دادن دختران» در سرخط اهداف ارزشناک جنبش امانی قرار داشت. 
پا برگی: نظامنامه نکاح، عروسی، ختنه سوری، 20 عقرب 1302، چاپ مطبعه دایره تحریرات مجلس عالی وزراء. ماده 5 نظامنامه نکاح، عروسی، ختنه سوری بیان می دارد: نکاح حالت صغارت قبل از بلوغ موقوف است. ماده 6 قید کرده است: عقد نکاح قبل از سن سیزده ساله گی کرده نشود.

 اما حکومت به دلایل چند جانبه و پیچیده، هیچ گاه درین زمینه به اهداف خود دست نیافت؛ زیر فشار ملاها کمر خم کرد و درفرجام، تاج و تخت از دست رفت. 
در نظامنامه سال 1302 قبل از آن که در جرگه 1303 مسخ و ملغاء شود، از «ظلم و تعدی شوهران درحق زنان عاجزه» صریح ذکر شده و ضرورت «انسداد ظلم» مبنای رفع منازعات دانسته شده بود. 
در نظامنامه آمده بود: « حکم می فرمائیم که بیست روز بعد از نشر اعلان نظامنامه هذا هر شخصی که یک زن یا دو یا سه زن داشته باشد؛ و خیال دیگر عقد نکاح را بکند؛ تصدیق عدالت و مساوات او را نفری درست متدین در محکمه اصلاحیه بدارد. 
کسی که خلاف این حکم عمل می کرد؛ به دو سال زندان یا دو هزار جریمه می شد. اگر کسی پا از عدالت بیرون کشید یک هزار روپیه جریمه یا یک سال حبس.
پیش از انفاد حکم شاهی هرگاه کسی دارای سه یا چهار زن بوده و اطلاع عدم رعایه مساوات میان خانم هایش به محکمه می رسد مورد بازخواست قرار می گیرد. (20)
شاه با توجه به حساسیت مسأله، درباب ارج نمایی نظامنامه نکاح، بیانیه یی مشروح برای مولوی ها ایراد کرد. یاد آور شد که « والله دیده ام که ما بین دو برادر درخصوص یک زن این طور یک عداوت و عناد پیدا شده که اگر در راه، آن برادر دیگر برادر خود را ببیند؛ به جز آن سرش را قطع کند، دلش سرد نمی شود. همچنین نکاح صغارت نیز موجب مشاجرات و مناقشات دیده و شنیده شده؛ چنان چه یکی برخواسته می گوید که این دختر را پدرش در وقت صغارت برای من نامزد کرده است. درین صورت هم درخانۀ داماد یک نزاع پیدا می شود و هم درخانۀ عروس منافرت به وجود می آمد. درخصوص شخصی که یک زن داشت و خواهش نکاح ثانی را می نمود؛ چنین کردیم که در نکاح دوم دو نفر شاهد بیاورد که شخص عادل و با انصاف است؛ چرا آن زن اول بیچاره در صورتی که بر وی دیگر زن بیاید؛ معلوم است که با یک عالم زحمات دچار می گردد؛ لکن از خوف مظالم شوهرصدایی نمی کشد و آوازش به جایی نمی رسد. شاه مثال آورد: امروز مردم زکات را کم می دهند؛ مالیه را به خوبی می رسانند؛ چیست که درحصول زکات محصل مقرر نیست و مالیه محصل موجود است. (21)
شاه شکوه آمیز ادامه داد: هزار افسوس بر ناخوانی و جهالت که نظامنامه را نخوانده و ندیده اند؛ چنان کردند که حکومت امر کرده « تا رضای زن اول نباشد، احدی دیگر زن گرفته نمی تواند» نی! آغا! مساوات بکن؛ عدالت بکن؛ چهار زن بگیر. لکن از آن چهار زن که همیشه در بین شان جنگ و جدال و قتل وقتال باشد؛ به خیالم یک زن بهتر است. حکومت شما گاهی نگفته که در گرفتن زن ثانی رضای زن اول به کار است. کدام زن است که به گرفتن یک زن دیگر، شوهر خود را امر کند و رضا باشد. ( تلخی و تأسفی عمیق درگفتار شاه مضمر است) حتی اگر یک زن لنگ و کور هم باشد، گاهی به این امر خوش نیست که شوهرش زن دیگر بگیرد! (22)
شاه و برخی خواص دربار، با آن که از روی ناگزیری به تعدیل برخی مواد اساسی در نظامنامه نکاح، فیصله کرده بودند؛ به امید تحریک عواطف و  نرم کردن موضع مولوی ها به مقاومت لفظی ادامه می دادند تا دست کم جوهرۀ نظامنامه مدنی مخدوش نشود. شاه اتمام حجت کرد: در وقتی که یک مرد عدالت نداشته باشد، گاهی راضی نیستم که زن دیگر بگیرد.
اما حکم شریعت شاه و گدا نمی شناخت. اولین معترض یک وکیل مشرقی بود که صدا بلند کرد و گفت: حکم به دست مردان است. حکومت حق ندارد منع کند. درصورت عدم عدالت و مساوات، زن مختار است که خودش به محکمه می رود و یا وکیل می گیرد. (23)
شاه احساس خطر کرد و گفت: کسی شما را از گرفتن چهار زن منع نکرده است. یگانه خواهش حکومت آن است که برطبق فرمایش ایزد پاک، عدالت و مساوات حقیقی دربین طبقۀ ذکر واناث مرعی و معمول باشد. 
یک «غلغله» درین باره آغاز شد. حضرت شوربازار از لغو محصول بالای مردان در نکاح ثانی و بعدی سخن گفت. شاه استدلال کرد که بسیاری نسوان را مثل حیوانات می فروشند و با حیوانات مبادله می کنند. وی با گفتاری عاطفی ادامه داد: از طبقه اناثیه که به جز از چشم و نگاه ما، دیگری را نمی شناسند واسباب مسرت و غمگینی شان، خندۀ پیشانی و چین جبین با مردان است؛ مسوولیم. به خدا که دل وجان و وجدان من گاهی بدین امر روا دار نیست که محض به واسطۀ خواهش نفسانی یک عده ای از مردان بهیمه صفت، این همه پریشانی ها و مذلت را بر یک دسته از رعایای مظلومۀ بی زبان ملتم که طبقۀ مستورات است؛ روا دار شوم. (24)
تقابل سختی بین هواداران پادشاه و گروهی از فقها درجریان بود. سرانجام این چنین فیصله شد: زنان مظلوم که حقوق شان را مردان تلف کنند؛ حق دارند به هر ذریعه یی که می توانند محاکمه طلب شوند.

روز بعد نیز زورآزمایی برای تصویب طرح های مدنی پادشاه در قانون نامه ازدواج از سر گرفته شد. شاه امان الله باردیگر بر قباحت ازدواج اجباری یا نامزدی پسر و دختر درهنگام کودکی پای فشرد. وی گفت هماره پیش می آید که دو نفر، برای تصاحب یک دختر بی نوا، که در کودکی از سوی پدر یا مادر به یکی از آن ها نامزد شده است؛ دعوا باز می کنند. دو مدعی برای برنده شدن، به ادله و ابزار روا و نا روا چنگ می اندازند؛ درحالی که دختر به هیچ یک از آن ها تمایل قلبی ندارد. 
پا برگی: در ماده 8 نظامنامه نکاح چنین آمده است: آن چه وصلت و نامزادی که در زمان صغارت سابق برین واقع شده باشد، الی ابتدای سنه 1301 درمحکمه های شرعیه قطع و فیصله شود. بعد از انقضای میعاد مذکور دعاوی احدی شنیده نمی شود. - نظامنامه نکاح، عروسی، ختنه سوری، 20 عقرب 1302، چاپ مطبعه دایره تحریرات مجلس عالی وزراء

به باور شاه، شاید دختر به هیچ یک از آن ها داده نشده، اما یک مرد مدعی به هدف به دست آوردن دختر، با مصرف پول، مشاجره و تپ و تلاش می خواهد آن «مظلومه» را از آن خود کند. 
هر مناقشه ای سرانجام به یک نتیجه می انجامد و یکی از مدعیان به زور یا به رضا، یا حکم نامه حکومت و محکمه، دختر را در حبالۀ نکاح خود در می آورد. طرف دیگری که دعوا و زن را باخته، مقهور کینه و ضدیت شده  و تا زمانی که از حریف غالب انتقام نکشد؛ سکون نمی گیرد. نگاه شاه بر یک فاجعۀ انسانی خاموش تمرکز دارد: قلب دختر بی نوا که برخلاف میل باطنی اش به زور در قید نکاح مرد برنده دعوا در آمده، نسبت به مردی که او را تصاحب کرده، از محبت خالی است و او را « به نظراکراه می نگرد و زنده گی شان همواره نا به سامان است. اکثراً دیده شده دختر یا پسری در ایام صغارت نامزد همدیگر خوانده شده اند؛ اما در سالیان جوانی گرفتار حوادثی ناگهانی شده و سلامت بدنی خود را تا کم یا بیش از دست داده اند. مثلاً بر رخسار شان « داغ های چیچک» افتاده، « یا به واسطۀ سوخته گی، از بام افتاده گی و یا به واسطۀ افلاس» به مصیبت افتاده اند. درچنین وضعیتی، نگاه دو جوان نامزد شده به همدیگر، نه از روی صفا و محبت، بلکه از روی نفرت است.

پا برگی: به نظرمی رسد در تاریخ افغانستان هیچ زمامدار و سلطانی همانند شاه امان الله در رابطه به پسآمد های فاجعه بار ازدواج اجباری و نکاح درصغارت سرشار از وسواس وجدانی نبوده است.
درماده 12 نظامنامه نکاح قید شده بود: بدون از رضای ناکح و منکوحه هرگاه شخصی جبراً کسی را به شخصی داده بود؛ عاقد جابر به جزای نقدی 2 هزار روپیه یا دو سال حبس مواخذه می شود. 
 شاه می گوید: بسیار دیده شده است با این که صغیره را اولیای او در طفلی به نکاح داده است؛ اما در کلانی این صغیر و آن صغیره به هزار حیله و بهانه، خود ها را از همدیگر جدا کرده اند و در بسا اوقات ولی بعد اعطای صغیرۀ خود به یک نفر، وفات می کند و دیگری ازین موقع استفاده کنان برای دختر دعوی می نماید؛ چون درقید حیات نیست که قول یکی ازین دو نفر را تصدیق کند؛ ازین رو مسأله به منازعه می انجامد و اکثریه برخی از مردمان دنیا دوست با این که صغیرۀ خود را به یک نفر نامزد می کند؛ اما چون از افلاس و بعضی اعمال او مطلع می شود؛ علی الفور از وی دلسرد شده به هزار حیله و بهانه، آن صغیرۀ خود را از وی خلاص کرده به دیگری که صاحب ثروت و مال و هستی می باشد، او را می دهد. - لویه جرگه دارالسلطنه کابل، سال ۱۳۰۳- به قلم غلام محمد کاتب، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه دوره شاه امان الله، برگ های 181-182
چون شاه به گفتارش پایان داد، حضرت صاحب شوربازار در رد فرمایشات او اظهار داشت که نکاح صغیره یکی از مهمات بزرگ مسائل فقه اسلامی است. نکاح صغیره از دایرۀ بحث و فحص خارج است. نکاح صغیره را بنا بر این که حضرت رسالت پناهی ام المؤمنین حضرت عایشه صدیق رض را در صغارت نکاح کرده اند؛ مصئون شمرده اند. لذا رجا می شود که نکاح صغیره جایز و دعاوی آن در محکمه مسموع گردد. (25)
قاضی عبدالرشید نیز به میدان آمد و گفت: به نکاح دادن صغیرو صغیره یکی از حقوق وولایت پدر و پدرکلان است که بدان ها شارع این حق و امتیاز را محض بدین واسطه که آن ها کمال شفقت و مرحمت را نسبت به پسر و نواسه خود مرعی می دارند؛ ارزانی نموده است. ملا رشید تیر اصلی به سوی شخص شاه رها کرد و گفت که اولوالامر یا هیچ کس دیگر حق ندارد احکام نکاح صغیره را ساقط کند.
پادشاه با احتیاط پا عقب کشید. مصلحت بر تشدید تنش و تصادم نبود. 
شاه گفت: من عالم و قاضی و مدرس نمی باشم؛ صرفاً خود را« خادم و محافظ و سرباز شما می دانم». اظهارات من اندرین موارد « از روی علمیت و شریعت نبود؛ تنها از تجربه های شخصی خودم که از مدت درازی از زمان شهزاده گی خویش الی الان به خدمات شما ملت مشاغلت دارم، به حصول آمده است؛ از روی دلائل عقلی و مسموعی و دیده گی و تصور شخصی من بود که رفته رفته از تایید و تصدیق همین علما که به نزد شما حاضر نشسته اند جامعه تصدیق و صورت یقین را در بر کشید. خوب است چون شریعت نکاح صغیره را مانع نشده من نیز در انسداد آن رضامند نیستم و سر از حال، حکم جوازش را نافذ می کنم.
با آن که صف حضار اندکی آرام شد. اشاره بعدی پادشاه به تعیین مَهر دختران بود که پدران و مادران با«دوبازی و زیاده ستانی» داماد ها را در شرایط بدی قرار می دهند. او یک جبهه را دربرابر محافظه کاران باخته بود، سعی کرد حضار را قانع کند که لااقل درین موارد روش تسامح از خود نشان دهند و «بد دادن» دختران را بربنیاد فتوای شرعی فسخ اعلام کنند. او مثال گیج کننده ای را ذکر کرد که یکی از اقوام درافغانستان از یک قوم دیگر 70 هزار دختر دوشیزه طلب کرده بود». (26)
پا برگی: پادشاه گفت: خاصتاً در اقوام کوه نشین حتی به خاطر دارم که دریکی از وقایع یک قوم بالای دیگر قوم، 70 هزار دختر دوشیزه را به طور بدی گذارده بود!» سپس به هزار واسطه و وسیله و عذر و الحاح، « از 70 هزار دوشیزه به 7 دختر فیصله کرده این امر موجب مسرت و فرحت قومی که به اعطای بدی مجبور بودند؛ گردید. 
« بددادن » دوشیزه گان درسراسر کشور ریشه درعرف و عادات دیرینه داشت. در ماده 9 نظامنامه امانی در سال 1302 بر رسم بد دادن دختران مُهر منسوخ زده شد: « رسوم بدی دادن یا زن را به جیر و اکراه به میراث گرفتن و عیال شخصی را موروثۀ خود دانستن مطلقاً ممنوع و موقوف است». (27)

از نظر عملی هیچ یک از مطالبات و اصلاحات شاه درین موارد از سوی عوام واجب الااجرا تلقی نشد. حکومت ناگزیز اجازه داد که علماء به فتح مهم ترین جبهۀ اصلاحات نصرت یابند. حتی آموزش دختران در مکاتب به طور کامل ممنوع اعلام گردید و مقرر شد که « نسوان می توانند درنشیمن های شان ( چهاردیوارخانه) تعلیمات فرا گیرند. شاه درکمال تلخی گفت: اکنون که شما علماء می گوئید خروج صبیات ( دختربچه ها) نیز برای تعلیم مستحن است *؛ بالفعل ما درین مفکورۀ تان با شما محض مراعات شرع شریف متفقیم؛ اما گمان نمی کنم که دیگر علمای اسلام و فضلای هند، سند، مصر، مکۀ معظمه، مدینۀ منوره، شام، بیت المقدس، بغداد، بصره، کوفه، ترکیه درین نظریه با شما متفق باشند؛ زیرا که در هر یکی ازین بلاد معظمۀ اسلامیه به تعداد غیر واحده مکاتب اناثیه موجود است. (28)

پابرگی:
1. مستحن: زشت، قبیح، نا خوش آیند
2. صبیات: دختر بچه ها
دادخواهی شاه همدردی هیچ کسی را بر نمی انگیخت. درعوض، مهم ترین دستاویزی که امان الله در بدل آن همه اغماض از ابرام و تحمیلات فقها حاصل کرد؛ اعلامیه ای بود که شمشیر مشروعیت به دست وی داد که کار قیام کننده گان جنوبی را یک طرفه کند.
دراعلامیه رسمی جرگه گفته شد که علماء و فقها بعد ازین « تمام نظامات دولتی را عیناً مطابق مقررات شرعی» می دانند. از آن پس شاه برای مجازات هرکسی که « در مقررات شرعیه ناخن زنی کند»، «از حبس الی قتل، سیاستاً مجاز و مختار» است. آن ها رسماً از پادشاه مطالبه کردند که باید « رجال سراپا وبال» در جنوبی را به «مجازات شدید» برساند. (29)
عموم حضار با این فراخوان هم نوا شدند: ضرور باید این چنین اشخاص مفسد و متعرض و منافق و شیطان منش را حکومت متبوعۀ افغانی ما به مجازاتی که کمتر از نفی بلد و حبس دوام و اعدام باشد؛ یاد آوری نفرمایند. آن « اشخاصی که نسبت به حکومت و ملت و نظامات دولت به غرض منافقت و شیطنت تبلیغات و پروپاگند نمایند؛ جزای شان قتل است. (30)
این نکات مندرج در متن فتوا به مزاج شاه برابر بود؛ اما مشارالیه ظاهراً طناب را کمی شُل کرد و گفت: قتل نی، بلکه ضرب و حبس و درنهایت «قتل مقررگردد». 
لحظات بعد، شاه تسلیم احساسات شد و بیان داشت که جبهۀ قیام درجنوب را درکام آتش خواهد انداخت. با اشاره مستقیم گفت: اگر مسلمان نشدند و به راه صلاحیت و اسلامیت و مطاوعت حکومت نشتافتند و تسلیم نشدند؛ والله اگر باز از هیچ زبان لفظ را در بارۀ آن ها بشنوم و یا قبول کنم؛ به جز این که جمهور شان را بسوزانم و بگویم که ای وزارت حربیه تو میدانی و این قوم، تا خاک شان را به توبره بکشند. (31)
سپس حرف تکان دهنده یی بر زبان آورد و گفت: درجنوبی آن قدر کشتیم که « نتوانسته اند که مرده های خود را جمع می کردند.» (32)
سرسختی شاه امان الله در برابر نخستین قیام شرعیت مداران در جنوب هیچ گاه بررسی نشده است. مدارک ثقه از زبان شخص شاه حکایه می دارد که قیام جنوبی، فازاساسی سقوط نظام امانی بود. اما شاه درشدت عمل علیه آن ها کوتاه نمی آمد.

پابرگی: شاه اعتراف کرد که در ایام عید، شورشگران جنوبی « عسکر ما را در یک جای تنگ احاطه کرده بودند که نان برای شان چند وقت ممکن نشد که می رسید. گفتم تا برای عسکرم نان نرسد، من هم نمی خواهم. والله 47 ساعت هیچ چیز نخوردم؛ حتی نزدیک بود که از خود بروم. رئیس ارکان حربیه و دیگر نفری هر قدر که گفتند یک قدری نان بخورید که فردا مأمورین می آیند؛ چطور نطق خواهید کرد و به مراسم دربار چه گونه پرداخته خواهد شد. گفتم در چهارپایی ببرندم. باز در گفتار خود اصرار کردند که سپاهیان به گرسنه گی عادت دارند. گفتم؛ بلی! درین وقت، آن ها در زحمت گرسنه گی هستند و من به آسایش. از یک طرف سفیر روسی که جدیده آمده بود به حضورم نطق می کرد و از طرف دیگر خودم ضعف می کردم. تا برنج و روغن برای آن ها به همت و شجاعت دیگر برادران عسکری شان رسید؛ باز من هم طعام خوردم. - لویه جرگه دارالسلطنه کابل، سال ۱۳۰۳- به قلم غلام محمد کاتب، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه دوره شاه امان الله، برگ 396
ترتیب کار در لویه جرگه پغمان طوری بود که داوطلبی برای پیشگامی جهت اضمحلال جبهه جنوب به راه افتاد. وکیل قندهار قدم اول را برداشت: سرکوبی سمت جنوبی حق ماست! (33)
وکلای قطغن و بدخشان جهر کشیدند که با سرومال و اولاد های خویش فدای پادشاه
وکیل هزاره: این خدمت را برای اقوام از نظر افتادۀ هزاره بگذارید!
ملک خالوی مهمندی: ما می دانیم چه گونه این اخوان شیطان رجیم را به راه اصلاح و دین بیاوریم!
وکلای مشرقی: سر شوری شوره پشتان سمت جنوبی چندان اهمیت ندارد. آیا علیحضرت به خاطر ندارد که در زمان اعلیحضرت شهریار شهید چه گونه به یک سرعت خارقه نما این جهلا را به راه آوردیم! (34)
یک افسر نظامی به نماینده گی از دیگران: یک نفر شان را زنده نمی گذاریم.
عبدالوکیل فرقه مشر: خون ریزی و جنگ کردن کار ما است. خدمت ما همین سردادن و خون ریختاندن است و بس!
شاه در لحظات آخر گفت: منگل هیچ اهمیت ندارد؛ فقط سگ نان است. (35)

روز وداع رئیس شورا از سوی ملاصاحب چکنور، استاد صاحب هده، میرصاحب گازرگاه، سید آقای خاکسار و باقی مشایخ و سادات و علمای لویه جرگه به شاه اطلاع می دهند که می خواهند برای اندرز دهی و نصیحت شورشیان جنوب به آن جا سفر کنند. ذوات مذکور افاده دادند که شورشیان جنوب در اثر «سوء تفاهم» گول خورده اند. آن ها مطالبه کردند که شاه « به قتل و قمع آن ها نرفته و در عرایض خویش که قلباً به حضور اعلیحضرت تاجدار ما کرده اند؛ تائب شده اند. (به معنی پشیمان، توبه دار)

شاه درجواب گفت: من آن ها را تائب گفته نمی توانم؛ برین کلام شما جداً اعتراض دارم. ( تصمیم شاه پیشاپیش قطعی بود و اینک فتوای علماء را هم به قیمت عقب نشینی از مهم ترین برنامه های اصلاحاتی خویش به دست آورده بود) علماء گفتند: آن ها « خوف می کنند و تأمین می خواهند؛ ما میرویم و آن ها را حاضر می کنیم؛ هرگاه اوشان توبه نه نمودند و برما اعتماد نکردند و یا دانستیم که آن ها به کدام تحریک داخلی یا خارجی به همین کردار نادانی خود محکم ایستاده اند؛ ما علماء و مشایخ به هرگونه اقدامات حتی به قتل و قمع ایشان با اقوام و عشایر و تبعۀ خود حاضر و آماده هستیم. 
نوبت واپسین به شاه رسید. او گفت: من آن ها را تائب گفته نمی توانم. چرا از یک طرف قرآن پاک را روانه می کنند و از طرف دیگر، هتک عزت و حرمت کلام آلهی را نموده؛ به جنگ و مقابله می برایند. اگر ما آن ها را تائب بگوئیم؛ گویا که خود را ظالم قرار داده ایم؛ استغفرالله من ذلک! (36)
اکنون که مجوز شرعی برای براندازی خطر جنوب حاصل آمده بود؛ شاه امان الله به مفتیان و مبلغان مذهبی گفت که وی از هشت ماه پیش یک رشته اطلاعاتی سری در اختیار داشت که پیوسته از دیار جنوب به دربار واصل می گشت.
از شروع ماجرا، شاه از حاکم جنوبی ( امرالدین خان پنجابی) استفسار می کند که درحوزۀ کاری او چه مسایل درجریان است؟ حاکم پاسخ می فرستد که اطلاع واصله به حضور شاه درین باره «غلط» است.
براساس یافته های شاه امان الله، اساس بغاوت در جنوب در همان زمان طرح شده بود. حاکم اما توضیح می دهد که صرفاً شماری از افراد درجنوبی سعی در رهایی زندانیان و مجرمین دارند و کدام گپ دیگری نیست.
شاه می گوید: مکتوب دیگری از جنوب مشعر بود که « درین اطراف افواه شدید است که اساس قانون و نظامنامه های حکومت نعوذ بالله خلاف شریعت است. باز برای حکومت آن جا خبر دادم و تفصیلات این مسأله را خواستار شدم. در اثر آن به یک روز جمعه از آن جا به تیلفون برای من زنگ زده شد و حاکم خبر داد که درجواب مکتوب نمبر فلانی شما که درین جا رسید؛ عرض می کنم که خیریت است!
بعد از چند روز یک مکتوب دیگری به پوسته از طرف بعضی اشخاص برایم رسید؛ درآن نوشته بود که ما در معاملات دولتی با حکومت چیزی گفت و گو داریم. * 
پا برگی: این حقایق تاریخی دارای اعتبار درجه اول اند و گفتار شخص شاه امان الله است که دراسناد رسمی دورۀ امانی ثبت است. عجیب است که شاه سه بار اطلاعاتی برخلاف پاسخیه های حاکم خود در جنوبی دریافت می کند؛ اما یک بارهم به مغزش نمی رسد که به ادارۀ امنیت دستور تحقیقات سری را ابلاغ کند؛ گویا هیچ نهادی مسوول به نام ادارۀ خفیه یا سازمان اطلاعات وجود نداشت. شجاع الدوله مگر به چه کاری مشغول بود؟ پای حکومت دراساس، از داخل می لنگید! سقوط آغاز شده بود اما هیچ یک به شمول شاه، به روی خود نمی آورد. 
شاه درجواب مکتوب مجهول می نویسد که اگر شما مردم صحرا نشین واطرافی می باشید، « ممکن است رأی تان قابل قبول باشد! به خرج دولت به کابل بفرمائید!
از جنوب مراسله ای نیامد. شاه می گوید که آن ها غدر وخیانت در دل داشتند. اعزام آخنده زاده صاحب موسهی از سوی شاه به محل؛ نتیجه نداد. بعد، حضرت شوربازار، وزیرعدلیه و عبدالحمید خان معین وزارت داخله و سردار محمد عثمان خان به باشگاه ملای لنگ اعزام شدند. اما به قول شاه این هیأت به جای برچیدن بساط جهل « دیگر اشکالاتی را در پیشگاه حکومت عاید نمودند»؛ بنا برین وی هشدار داد که به زور نیروی نظامی « مغز جهالت را از کله های پر از نخوت آن ها اگر از نصایح و اندرزهای خود نا کامیاب ماندیم؛ خواهیم کشید». ( 37)
در آستانۀ سفربری عظیم جنگی برای انهدام شورشیان، حکومت امانی با مقامات حکومت انگلیس در هند سرگرم مذاکره بود تا محموله های تسلیحاتی که افغانستان از بازار های اروپایی خریداری کرده و دربنادر هند «قید شده بود» دراختیار حکومت کابل قرار گیرد. مقامات انگلیس موافقه کردند که محموله های اسلحه از سرحد مستقیم به سمت جنوبی- ستاد اصلی رهبری شورشیان- عبور کند. شاه امان الله در روز آخر لویه جرگه پغمان اعلام کرد که اسلحه و مهمات تازه خریداری شده « برای قتل سمت جنوبی می رود». (38)
برچه های عسکر شجاعم به سینه های کی فرو می رود؟ به سینه های مردم منگل؛ که عسکر دلیرم را می کشد؛ جهال سمت جنوبی. « کافر نعمتان بی ایمان» « طوائف جهالت پیشه جنوبی» « اگر درین راه سرم برود و سلطنتم برباد شود، هیچ پروا ندارم. در راه این خدمت مقدس به هزار ها کله خاک شد؛ اگر امان الله هم درراه حصول این مطلب مقدس ( تمنای ترقیات وبلندی مملکت) برود، پروا نیست. (39)
در فصول پیشین روایت کردیم که لشکریان دولت درکوبیدن و تارومار کردن قبایل شورشی از منتهای خودسری کار گرفته و بی تردید، شاه از آن چه در میادین و کوهستانات آوردگاه می گذشت؛ به درستی مطلع نبود. مثلاً خود چنین می گوید:
به همه وزراء و مأمورینم معلوم و تمام تیلفونچی ها اطلاع دارند که برای وزیر حربیه و عموم قوماندان های نظامی خود پیام داده ام و اوشان را از تعرض نمودن و اذیت  به کیفر کردار رسانیدن این فرزندان نادان خود مانع شده ام و نگذاشته ام؛ البته نقصاناتی برای شان رسیده است؛ آن هم به صورت پیشقدمی و انتقام خواهی نبوده؛ در صورتی که عموم علماء و فضلا و سائر ملت افغانستان آن ها را باغی گفتند و بر علیه آن ها از قندهار و ترکستان و قطغن و بدخشان و سمت مشرقی و سائر نقاط مملکت افغانی شوریدند و اجازۀ گوشمالی و سرکوبی آن ها را به کمال عذر معذرت از حکومت خواستار شدند. اگر تا آخرین مرحله دیدیم که این جهال اصلاح نشدند خواهید دید که چه نشانشان می دهم. (40)
سر پرشور شاه مثل این که بی اختیار دو باره داغ آمده بود. فراموش کرده بود که از مهم ترین خطوط اساسی خویش در امور اصلاحات در برابر ملا ها فروگذاشت کرده و ( هرچند تاکتیکی) متشرعان را نه تنها برگۀ حقانیت داده، بلکه به آن ها اعتماد به نفس و جسارت بخشیده بود که می توانند در هر مساله ای شرعی، غرورو ابهت شاه را زیر پا کنند. اما بازهم حین سخنرانی در واپسین دقایق بدرود، حرف هایی از زیر زبان بیرون کشید که عملاً همه رشته هایی را که با عرق ریزی های فراوان تا آن دم بافته بود؛ دو باره ( حداقل در مغز تردید آفرین حضار) پنبه کرد. او گفت: زمام مهام سلطنت را خداوند عالم به دست من داده و من خودم به نزد خدا و رسول «ص» و عموم دنیا مسوولم؛ نه این که اقتدار و اختیار حکومت را به دست هر ملا و هر وکیل داده است. (41)
شاه همه حضار به شمول وکیل های منگل، جدران و سلیمان خیل را فراخواند که به پا برخیزند. شاه گفت: اشرار بدهنجار و اقوام جهالت شعار تان را از طرف لویه جرگه و از طرف خود هزار هزار لعنت می گویم. جرگه یک صدا غلغله کرد:
لعنت باد بر اشرار سمت جنوبی. لعنت! لعنت! لعنت!


مستندات:
1. لویه جرگه دارالسلطنه کابل، سال ۱۳۰۳- به قلم غلام محمد کاتب، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه دوره شاه امان الله ، برگ 191
2. همان اثر، برگ 25
3. همان اثر، برگ 40
4. همان اثر، برگ 50
5. همان اثر، برگ 52
6. همان اثر، برگ 53
7. همان اثر، برگ 54
8. همان اثر، برگ 69
9. همان اثر، برگ 77
10. همان اثر، برگ های 81-82
11. همان اثر، برگ 82
12. همان اثر، برگ 82
13. همان اثر، برگ 111
14. همان اثر، برگ 116
15. همان اثر، برگ 122
16. همان اثر، برگ 133
17. همان اثر، برگ 137
18. همان اثر، برگ 151 
19. همان اثر، 153 
20. نظامنامه نکاخ، عروسی، ختنه سوری، 20 عقرب 1302، چاپ مطبعه دایره تحریرات مجلس عالی وزراء- برگ های 2- 3
21. لویه جرگه دارالسلطنه کابل، سال ۱۳۰۳- به قلم غلام محمد کاتب، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه دوره شاه امان الله، برگ 168
22. همان اثر، برگ 169
23. همان اثر، برگ 171
24. همان اثر، برگ 174
25. لویه جرگه دارالسلطنه کابل، سال ۱۳۰۳- به قلم غلام محمد کاتب، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه دوره شاه امان الله، برگ 186
26. همان اثر، 197
27. نظامنامه نکاح، عروسی، ختنه سوری، 20 عقرب 1302، چاپ مطبعه دایره تحریرات مجلس عالی وزراء، برگ 6
28. لویه جرگه دارالسلطنه کابل، سال ۱۳۰۳- به قلم غلام محمد کاتب، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه دوره شاه امان الله، برگ 131
29. همان اثر، برگ 343
30. همان اثر، برگ 191
31. همان اثر، برگ 193
32. همان اثر، برگ 395
33. همان اثر، برگ 397
34. همان اثر، برگ 399
35. همان اثر، برگ 403
36. همان اثر، برگ 387
37. همان اثر، برگ های 380- 384
38. همان اثر، برگ 386 
39. همان اثر، برگ 389
40. همان اثر، برگ 390
41. همان اثر، برگ 391