-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۷ اسفند ۸, چهارشنبه

چشمِ دوم تاریخ - یورش بر کعبۀ میراث


 

فصل پانزده هم -

تقدیرگرای نامحرم در کاخ شاهی- رزاق مأمون


  
امیرحبیب الله دوم چه گونه به کاخ سلطنتی کابل رسید؟

شاه امان الله بعد از دیدن فهرست مطالبات خطرناک شورشگران شینوار و مهمند بدین باور رسید که مأموریت شیراحمد خان، جنرال محمود یاور و غلام صدیق خان در مشرقی درجهت خرابی بیشتر اوضاع پیش می رود. سران شورش- محمد علم خان و افضل خان- با دریافت جنگ ابزار ها و تدارک لوژستیکی از سوی نماینده های دولت، سرکش تر شده بودند. از نظر کارگزاران ارشد دولت ( غلام صدیق خان و شیراحمد خان) راهی برای نجات دولت امانی باقی نمانده بود. آن ها ظرفیت نظامی و خزانۀ دولتی را در آوردگاه ننگرهار به منظور رسیدن به اهداف شخصی خویش به هدر دادند.
آخرین امیدِ شاه، علی احمد خان لوی ناب بود که به هرطریق ممکن، بر غائله سرپوش بگذارد. به تاریخ 5 نوامبر، با رسیدن لوی ناب به معرکه و امضای موافقت نامه بین دولت و سران شورش، امیدی حباب گونه برای رفع بحران پیدا شد؛ اما کارگردانان مرموز رویداد ها، سوار بر تاکتیک استمرار منازعه، درخیال از سرگیری جنگ درجنوبی بودند. روح ملای لنگ ازین مناطق هنوز نکوچیده بود.

این جا بود که همزمان با برجسته شدن خطر سقوط کابل، تئوری سرکوب خیزشگران مشرقی به وسیله تاجک های حوزۀ کوهستان زمین از سوی مشاوان دولت امانی مطرح گردید. این راهکار، کاربُرد دو گانه داشت؛ از یک سو، جبهۀ تازه ای از مسیر شمال برضد دولت به وجود نمی آمد؛ از جانب دیگر، خطرجنگ مشرقی، نارسیده به دروازه های کابل، فرومی خوابید.
 احتمال گسترش خطر در شمالی روز تا روز قوت می گرفت. روایاتی از جنگ وگریز چریکی گروه مسلح درشمالی به رهبری حبیب الله از سال های 1925-1926 زبانزد مردم شده و دسته جات مسوول یا غیر مسوول جوانان محل را شیفتۀ خود ساخته بود. همزمان « مخالفان دولت امانی و به ویژه روحانیون، با دستۀ حبیب الله ارتباط قایم نمودند و خوانین و سران ناراض محلی، ملک محسن، حبیب الله را وسیله ای جهت دستیابی به مقاصد خویش می دانستند». (1)

شایقان رابطه با حبیب الله تنها روحانیون ناراضی یا خوانین نبودند؛ قضیه، کلان تر و پیچیده تر بود و در شرح بعدی رویداد ها خواهیم دید که اعضای با نفوذ دربار شاه، از جمله برادران او، کفیل سلطنت – محمد ولی خان دروازی- و فرماندهان ارشد دفاع از پایتخت همانند روحانیون سرشناس درمرکز و کوهستان، برای تأمین رابطۀ نزدیک با حبیب الله پیوسته در رقابت بودند.
شاه حتی پیش از دامنه گیری جنگ مشرقی، بر مذاکره و جور آمد با حبیب الله کلکانی راضی شده بود.  تا این زمان، حبیب الله برای پی ریزی سنگر سیاسی یا نظامی علیه دولت امانی خیالات چندانی در سر نداشت. این دولت بود که برای بقای خودش، روی ظرفیت رزمی و دسته بازی مشارالیه حساب باز کرده بود.

علی احمد خان لوی ناب، پس از نخستین جرگه در سرای خواجه، به یاری مردم، شماری از رهزنان محلی را به دام آورد و جا درجا اعدام صحرایی کرد؛ اما زمانی که مشارالیه درقصر جبل السراج از بزرگان و خوانین کوهستان خواست تا « حبیب الله، سید حسین و یاران شان را تسلیم او کنند، اهالی به خاطر محبوبیت حبیب الله، از دادن او و رفقایش به دولت خود داری کردند. پس، سردارعلی احمد با حبیب الله و سید حسین، خصوصی ملاقات کرده و طی دیدار با آنان، آن ها را برادرخواند». (1)

لوی نابِ مغرور که از سالیان درازی هوای سلطنت درسینه نهفته بود، به حبیب الله سفارش کرد که وی « به هند بریتانوی و سید حسین به میمنه برود و تا فرصت مساعد جهت اقدامات بعدی منتظر بمانند». ظاهراً بعد از آن دیدار، حبیب الله همراه با خواهر زاده های خویش به ناحیه توتکی پشاور رفته و دکۀ چای فروشی باز کرده و روزگار سپری می کرد.
به نظر می رسد یک نوع همسویی مقدماتی بین علی احمد خان و حبیب الله به وجود آمده بود؛ ولی هیچ گاه فاش نشد.
غبار از قول میرغلام حسن خان، یکی از خان های متنفذ علاقۀ بهسود هزاره چنین می نویسد: وقتی که از بهسود درکابل آمدم؛ گفتند والی کابل به غرض تحقیقات در کوهدامن رفته است. چون کار من معجل بود، همان جا نزد والی رفتم و او با وضع بسیار رفیقانه مرا پذیرفت و شب نگهداشت. و دراثنای صحبت شبانه، سخن را به سیاست دولت کشیده، آنگاه دو نفر مرد ناشناس را احضار و به نام حبیب الله خان و سید حسین به من معرفی کرد و گفت که تا کنون سه برادر بودیم، حالا چهار برادر شدیم؛ و اما برادر پنجم ما ( سید احمد بچه شاه نور هزاره) در نزد شما است که بایستی برای روز عمل آماده باشد!
میرغلام حسن خان شرح داد که در شب مذکور، والی علی احمد به حبیب الله هدایت داد که از افغانستان به هند انگلیسی فرار کند و هم در آن جا نزد خواجه بابو خان - هموطن خود- زنده گی کند تا موقع کار برسد. همچنین والی علی احمد خان فیصله کرد که سید حسین به ولایت میمنه رفته، چندی در آن جا باشد تا موقع عملیات فرارسد. (3)

دردور نخست، خطر حبیب الله به پایتخت مرفوع گشت؛ اما دو اشتباه متضاد رخ داد.
وزارت خارجه افغانستان به سفارت انگلیس درکابل فهرستی از افراد متهم به ارتکاب جرایم را تحویل داده که در قلمرو هند به سر می بردند. اسامیان حبیب الله و سید حسین نیز درفهرست درج شده بود. از حکومت هند خواسته شده بود که آنان را یا مجازات کند یا از حواشی قریب به مرز افغانستان به جاهای دیگری تبعید کند. « پلیس پشاور یک عده افراد متهم را محبوس ساخت. سید حسین بعد از توقیف از پشاور توانست فرار کند؛ اما حبیب الله و برادرش را که درین وقت در نمک مندوی پشاور دکان چای فروشی داشتند؛ پلیس به دلیل عدم اسناد و شواهد جرم، مجازات نکرد». (4)
اضافه برین، « شاه جایزۀ چهل هزار روپیه برای سر حبیب الله و سید حسین و چهار هزار روپیه برای سر پیروان شان تعیین کرده بود». (5)
این اقدام وزارت خارجه، در وهلۀ نخست، انگیزۀ استمرار مقاومت مسلحانه علیه حکومت را در روح حبیب الله چاق کرد. فاجعۀ بعدی همان بود که شاه امان الله تصمیم گرفت با حبیب الله دست به یک سازش سیاسی بزند؛ مگر از روی بی دقتی، راز اصلی این سازش از زبان خودش فاش شد.
معاملۀ مخفی با حبیب الله، یک رویداد دراماتیک و عجیب بود و دریک وضعیت حساسی اتفاق افتاد. «زمانی که حبیب الله و افرادش دریک قلعۀ به محاصره افتیده بودند، از سوی قوای حکومتی در یک قدمی نابودی قرار گرفته بود. شاه این فرصت را نادیده گرفت و درحالی هنوز عملیات برای به دام اندازی حبیب الله و سید حسین درجریان بود؛ سردار احمد علی خان را رئیس تنظیمیه تعیین کرده، او را مستقیماً به شمالی فرستاد. با رسیدن علی احمد خان به صحنۀ محاربه، به عملیات نظامی پایان داده شد و درعوض، مذاکره و تفاهم با حبیب الله کلید خورد. شاه، شیرجان را ( که نزدیک بود حبیب الله را دستگیر و دستۀ او را نابود کند) از وظایفش سبکدوش کرد». * (6)

پانوشت: شیرجان خان، از نواسه های میرمسجدی خان مبارز نام آور ضد انگلیس درقرن نوزده که به زودی درمقام وزیر دربار امیر حبیب الله دوم عز مقام یافت، نسبت به شاه امان الله که دریک مرحله با یک تصمیم خفیه در مورد مصالحه با حبیب الله، زنده گی و اعتبار او را به عنوان حاکم اعلی کوهستان نادیده گرفته بود؛ درسرای خواجه به حضور حبیب الله حاضر شده و «پیمان برادری» بست و سرنوشت برادرانش را نیز با این سوگند به حاکمیت درحال ظهور امیر حبیب الله گره زد. 

شیرجان خان چندی پیش از آن، به منظور سازماندهی افراد محلی برای مبارزه با حبیب الله از سوی شاه به حیث حاکم کوهستان انتصاب شده بود. برکناری شیرجان خان امری ناگهانی بود وظاهراً خودش نیز از آن چه شب گذشته درارگ درجریان بود؛ آگاهی نداشت.
اما چرا مردم در رابطه به دستگیری و اعدام حبیب الله با علی احمد خان لوی ناب و احمد علی خان دست یاری ندادند؟ حبیب الله از قربانیان فسادِ وحشتناک در دستگاه حکومت امانی بود؛ بدین شرح:
حبیب الله قبل از آن که از سوی دولت یاغی و باغی اعلام شود، درتیره گی شب، دردشت قلعۀ حاجی چه کسانی را کشته بود؟
او با افضل و آقا دو شرور مشهور درجادۀ کابل - شمالی مصادف شده بود که تا آن زمان بیشتر از 20 مرد و زن را کشته بودند. کاروان ها را تاراج و خانه های مردم را غارت کرده بودند. استاد خلیل الله خلیلی می نویسد: حکومت درمقابله با افضل و آقا « خون شان را مباح اعلان کرد و با اعلانات رسمی، وعده داد که هرکس آن ها را زنده به دست آرد و به حکومت تسلیم نماید، پنجاه هزار افغانی و اگر آن ها را به قتل برساند، سی هزار افغانی در بدل هرکدام آن ها جایزه داده می شود. تفنگ آن ها نیز از کسیست که آن ها را اسیر یا مقتول می نماید». (7)
روایت شاه آقا مجددی از اعلامیۀ دولت چنین است: « هر کس سر محمد افضل دزد را به دولت بیاورد، 500 روپیه کابلی پخته با یک عدد لنگی ( دستار) زری برایش انعام داده می شود». (8)

پابرگی: کتاب مردی درحریق تاریخ، بخشش مقرره برای کشتن افضل سردستۀ رهزنان را 3000 روپیه ذکر کرده است.

استاد خلیلی می گوید که حبیب الله تفنگ به شانه از راه دشت قلعه حاجی پیاده طرف شمالی روان بود که « دروسط راه توقف داده شد. گفت: چه می خواهید؟
-         تنها تفنگ!
-         این تفنگ مال دولت است و امانت.
گفتند: یا مرگ یا تفنگ! مگر نام مرا نشنیده ای، من افضلم و این هم رفیقم، آقا.
حبیب الله: اگر شما را بشناسم که افضل و آقا هستید، تفنگ را به شما تسلیم خواهم کرد.
دو کلۀ دهشتناک که در دو پارچۀ سیاه پیچانیده شده بودند، از پناه سنگ ها بلند شد. با سرعتی که از ثانیه کمتر می نمود، دو صدای متصل هم در درۀ پیچید. دو دزد، دردم به زمین غلتیدند». (9)

پابرگی: نام رفیق افضل درکتاب مردی درحریق تاریخ، پاچا ذکرشده است.

درگزارشی دیگر، گویا رهزنان بیش از دونفر بوده و حین درگیری زخمی هایی هم در میدان افتاده بود. حبیب الله بعد از شناسایی زخمی ها « فهمید که ایشان به کمک حاکم شمالی، دزدی کرده و هنگامی که قطعه نظامی اعزام شده از کابل می خواست آن ها را دستگیر کند؛ فرارکردند و در دشت با او مصادف شدند». (10)

راوی خاندان حضرات مجددی می گوید: حبیب الله با خواهر زاده اش غلام دستگیرانگور فروش، تفنگ سرکاری به شانه، ساعت سه بجه بعد از نیمه شب پای پیاده از راه کوتل پای منار و دشت قلعه حاجی به سوی کلکان روانه بودند. خرکاری به آن ها توصیه می کند که پیش تر نروند که به کمین دزدان می افتند.
ظاهراً حبیب الله از هویت دزدان به هلاکت افتاده ؛ همان لحظه اطلاعی نداشت. خرکاری که رو به سوی شهر داشت به او گفت: « سپاهی برادر! این مرده را می شناسی؟»
حبیب الله می گوید: نه!
روستایی می گوید: این مرده همان افضلوی دزد است که حکومت سرش انعام گذاشته است».
حبیب الله سر افضلو را از تن جدا کرده و برای گرفتن انعام روانۀ کابل می شود. به روایت این کتاب، شاه امان الله تحفه وعده داده شده را خود به حبیب الله تسلیم می دهد! (11)

اصل ماجرا، طوردیگر است. حبیب الله بعد از کشتن رهزنان مشهور، با تفنگ ها به خانه رسید و چند روز بعد، مصادف به ایام عید، همراه با پدرش به خانۀ حاکم کلکان رفتند و تفنگ ها را تحویل سرکار دادند. حاکم، فوری پدر و پسر را به زندان انداخت. سپس « به وزارت داخله به تلفن بشارت داد که دو ملازم شخصی وی، پس از چندین تلاش، دیروز نهم ذی الحجه الحرام، هنگام نماز شام، افضل و آقا را در راه دشت قلعه حاجی به قتل رساندند و شخصی مشهور به لالا ( حبیب الله) ملازم قطعه نمونه که با تفنگ دولت از رهزنان پشتیبانی کرده بود، نیز گرفتار شد». (12)

اما یکی از برگزیده ترین پیشروان روشنفکری- غلام محی الدین انیس- به حبیب الله هیچ امتیاز انسانی قایل نیست. او می گوید:
« اولین یا قدیم ترین حادثه ای که در یادداشت های پلیس از دزدی های او به دست آمده توانست، سرقت کردن یک انده جو و شاخل بود!». داستان سرا، برای آن که حس تردید را درمخاطب بخواباند؛ می افزاید: « چون صاحب مال بروی مشتبه بوده، خانه اش را زیر تفتیش حاکم آورده؛ بالفعل مال مسروق هم، از زیر صندلی او می برآید. چنین مشهور است که به ذریعۀ رشوت دادن، از مجازات حاکم رهایی یافت!» (13)

پانوشت: درمتن ذکرشده، چند گره نا همگون و دافع همدیگر به چشم می خورند که بیانگر نیات ناپاک راوی اند. از زمان و مکان واقعه، نام حاکم و صاحب مال و سند پلیس خبری نیست. درعُرف و همزیستی روستائیان، بعید است کسی به خاطر «یک انده جو وشاخل» عرض به درگاه حاکم ببرد. آخرین پرسش غم انگیز: آدم مجبوری که دست به سرقت « یک انده جو و شاخل» بزند، وجه رشوه از کجا آرد که درجیب حاکم اندازد؟! سراسر متون تاریخ افغانستان، صرفاً دربارۀ امیرحبیب الله، آلوده با همین بی مقداری های نفرت بار است.
با این حال، دو تکه روبرداری شده از کتاب محی الدین انیس، کم و بیش با سیاق نوشتاری ایشان تفاوت دارد. کتاب بحران ونجات به عنوان طبَقِ اخلاص به سردارنادر خان عطیه شده و دراوایل سلطنت موصوف چاپ و انتشار یافت؛ اما مدتی بعد از دسترس مخاطبان خارج ساخته شد؛ زیرا شرحیات نویسنده دررابطه به لشکرکشی قبایل ساکن خاک هندوستان برای ستاندن تاج و تخت به سردارنادر، ناگزیر تصویر عبرت باری ارائه می داد. محی الدین مانند میرغلام محمد غبار، از بدخواهان دو آتشۀ امیرحبیب الله خان بود؛ روایاتی ثقه ناشده مشعر اند که عوامل نادری به متن اصلی کتاب انیس، دستبرد زده باشند و ادبیاتی که دربالا آوردیم، از یک نظر، معرف ویژه گی سم نگاری های عوامل نادرخان است؛ اما از جهتی دیگر، آن چه درسراسر کتاب حل شده، بازتاب سنخیت افکار محی الدین است.

درهمه اسناد چاپی رسمی، نیت ابدی قبیحه پردازان این بوده که به هر طریق ممکن، به ذهن مردم حک کنند که حبیب الله خان فقط یک «دزد» بوده است. هیچ یک از قلمداران مبارز و به ظاهر «ضداستبداد» و هوادار «ترقی و تجدد» حتی یک بار هم به این فکر نیفتاده است تا مفهوم علمی و سیاسی بین «دزدی» بارکزایی - محمدزایی و دزدی امیرحبیب الله را از روی وجدان به نسل های آینده گواهی بدهند.
از آن برهه تا کنون، تنها بازیگرسیاست عامیانه که در تاریخ سیاسی افغانستان درمسلخ تبلیغاتی گروه های وابسته به شاه امان الله و سردار محمد نادرخان و اندیشه ورزان محافظه کار، از رهگذرسیاسی، حیثیتی و انسانی به مدت یک قرن به سیخ کشیده شده، امیرحبیب الله خان دوم است.
دربریدۀ بعدی متن ملاحظه می کنیم که محی الدین انیس، درتلاش برای ناقص کردن اعتراف خودش نسبت به ظرفیت های جنگی و انسانی حبیب الله، «تُف سربالا» انداخته است. وی می نویسد که حبیب الله تفنگ سرکاری به شانه، به سوی خانه اش می رفت. در دشت قلعه حاجی درمقابله با دزدان سر راه، به علت داشتن «تخصص» درنشانه زنی، اصلاً «پریشان حواس» نشده و « یک نفرشان را مقتول نموده، دیگران فرارمی کنند!» او تفنگ مقتول را برداشته به خانه می رسد. « بعد از گذشتاندن چند روز، به کابل آمده و همان تفنگ غنیمتی را به وزارت حربیه تسلیم می کند». (14)

مگرفردی که تن به ذلت سرقت « یک انده جو شاخل» داده باشد، تفنگ غنیمتی اش را به وزارت حربیه تسلیم می کند؟ یک جمله کوتاه که از زبان سردارنادر خان درجنوبی، درج اسناد تاریخی است، پرده از روی همه چیز بر می دارد:
«اصل نزاع مسأله سلطنت است». (15)

میرغلام محمد غبار، این واقعه را سرسری و متناقض شرح داده است. غبار می گوید: او هنگام عودت به کلکان در دشت «قلعۀ حاجی» با یک دستۀ کوچک برخورد که می خواستند تفنگ او را به زور بگیرند؛ اما او یک نفر از متجاوزین را بکشت و تفنگش را بگرفت و بقیه را فراری ساخت. حبیب الله خود به وزارت حربیه آمده، تفنگ مقتول را تحویل وقضیه را شرح داد. وزارت حربیه قضیه را تعقیب قانونی نکرد و حبیب الله مرخص شد و درکاپیسا دسته ای از دزدان تشکیل کرد». (16)
به نظر می رسد که غبار، به عمد، از شرح جزئیات ماجرا پرهیز کرده است تا اصل واقعه، به خصوص سیمای حبیب الله در مقام یک آدم عادی و شکار ستم دولتی، فقط در حد یک دزد حقیر و عادی در تاریخ ثبت بشود. این مسأله یکی از نقطه های کور درچشم انداز کتاب « افغانستان درمسیر تاریخ» است. غبار، سر راست و بی پیش زمینه قید کرده است که حبیب الله بعد از آن واقعه، « درکاپیسا دسته ای از دزدان تشکیل کرد»؛ اما به طور گذرا و نا دلبخواه اشارتی می کند که وی «تفنگ مقتول را تحویل» وزارت حربیه داد و سپس، از خیر لایه گشایی واقعه می گذرد و به سرعت از شرح پیش زمینه، عوامل وجریانات اصلی، درتحاشی ناپدید می شود!

فشردۀ کلام، ماجرا به آن جا رسید که عذروالتماس حبیب الله برای رهایی از جالی که حاکم دولت او را درآن در پیچیده بود، به جایی نرسید. دولت، با سخاوت حکم داد به هریک از «ملازم های ساخته گی» حاکم کلکان، سی هزار افغانی همراه با تفنگ رهزنان جایزه داده شود. قاضی دولت برای حبیب الله حکم پنج سال زندان صادر کرد که به شکل «دست و گردن به زنجیر وپایش در کُنده» دو سال اول را در برج مقفل« مدور و تاریک بدون هیچ روشندان» در قلعه ویس کلکان و سه سال بعدی را در محبس مرکز سپری کند.
بعد از گذشت دو ماه، حبیب الله طرحی را در ذهن آرائید تا خودش را از زندان نجات دهد. از پدرش خواست که «باغچۀ کوچک» متصل به خانه را به گرو بگذارد. پول فراهم شده به حاکم رسانیده شد تا دست کم، حبیب الله را از سلول انفرادی به اتاق مشترک زندانیان جا دهند؛ و الحاصل، حبیب الله به دستور حاکم از سلول انفرادی به اتاق عمومی زندانیان منتقل گردید. مقارن تبدیلی حبیب الله از سلول تک نفری به اتاق عمومی، از مرکز فرمان آمد که حاکم مذکور از کلکان به محل دیگری تبدیل شده است.

دراتاق عمومی، حبیب الله فرصت یافت تا این بار طرح خود برای فرار از زندان را روی دست گیرد. این بارهم به پول نیاز بود. پدرش را راضی کرد تا « نیمۀ باقی ماندۀ باغچه را به گرو بگذارد» و ترتیبی داد که پول نقد گروی «نیمۀ دوم باغچه» را کف دست زندانبان بگذارد تا حداقل « شبانه، پای او را به کُنده نبندند». (17)
بعد از آن که پاهای حبیب الله در ازاء پرداخت پول به زندانبان از طرف شب آزاد شد؛ وی یک روز، با شتاب و چابکی، تفنگ پاسبان زندان را دریک چشم برهم زدن از دستش قاپید و بعد از کشتن او و پاسبان دیگر درب زندان را به روی خود و دیگر محبوسین باز کرد.
روایت شده که او دریک اقدام متهوارنه « از راه تشناب کوتوالی ( ساختمانی فرماندهی پلیس) گریخت و چون تفنگ عسکری اش را با خود نداشت؛ بناءً به قطعه نظامی دو باره مراجعه نکرد». و فقرۀ « فرار از خدمت با اسلحه» نیز در پرونده اش افزوده گشت. (18)

حبیب الله به این ترتیب، به یاغی گری و روزگار مخفی روی آورد که ازنظر انگیزه، نسبت به روزگار قبلی بسا تفاوت داشت. درحوزۀ شمالی « دست به ایجاد گروهی زد که اموال اغنیاء را غارت نموده و به فقرا و ناتوانان کمک می نمود. درسال های 1925- 1926 «دسته عادی جوانان رهزن، آهسته آهسته چهرۀ سیاسی به خود گرفت». (19)

بیزاری مردم از دولت، بی پرسانی و فساد فراگیر، به زودی زمینه ساز اوضاعی شد که « علمای دین و مخالفان حکومت، رابطۀ خود را با وی استوار نمودند»؛ « حتی سرمایه داران و سود خوران، ازترس برایش اسلحه و پول می فرستادند». ازین جا بود که حبیب الله در گسترۀ شمالی به یک افسانه تبدیل شد.
مردم به حدی از دست حکومت گران به ستوه آمده بودند که « آوازه درانداختند که از تفنگ وی، آواز حق و دین می آید. او مظهر کرامات است؛ دامن خود را از نان مملو می کند و هرقدر به مردم بخش می کند، همان یک دامن نان تمام نمی شود. یک دامن کارتوس را به صدها رفیق می دهد و هنوز دامنش پُر می باشد». (20)

دیگر دست دولت به حبیب الله نرسید. آخرین تلاش برای گرفتاری او به هلاکت یک سپاهی انجامید و حبیب الله ناگزیربه ترک منطقه شد. او « همراه با پدر، برادر و خانمش بی بی سنگری با عبور از گردنه های کوه صافی  به خانۀ دوستش به نام امیر محمد در سروبی رسید. پدر و همسرش را در آن جا گذاشت و واپس به کلکان برگشت. همان شب با دسته ای از دوستانش در تماس آمد که فردا در کوه دیکچه با هم ملاقات کنند.
نخستین قرارگاه حبیب الله همان کوه دیگچه بود که فردای آن روز سید حسین نیزآمد. پدر زن ( خسر) حبیب الله دوتن از پسرانش- ملک جان و بابه اکبر- را به کوه دیگچه فرستاد تا دخترش را به خانۀ خودش بازگشت دهند.
نخستین جلسۀ سری در کوه دیگچه با حضور ملک محسن کلکانی، ملک برحال قریه کلکان، سید حسین،  غیاث ماره کی، ابراهیم قلعه زیی، محمد غوث بابه قچقاری، خواجه محمد کلانی و خواجه شاه سعید ماره کی بودند. حمیدالله و شماری دیگر امنیت گرفته بودند. مشورۀ سید حسین به حبیب الله تسلیم شدن به دولت بود. پردل چیله باغی گفت: اگر تسلیم شوی به خاطر قتل سپاهی اعدام می شوی.

ملک محسن گفت: دولت به هرقیمتی شود ترا گرفتار می کند. جهت خرج و خوراک مجبوری درین کوه بی آب و علف امرار معاش کنی. یگانه راه، تشکیل دارۀ دزدی است. من که ملک قریه هستم با شما همکار خواهم بود. (21)
ساعت 12 نیمه شب بود. حبیب الله به حضار گفت که من از وضعیت مملکت خبر دارم. اگر به مردم خیانت نکنیم، در هر خانه یک لقمه نان به ما می دهند. ما از خزانۀ دولت بی دین چرا غنیمت نگیریم؟

مجلس به ساعت سه پس از نیمه شب خاتمه یافت.
بعد از آن علی احمد خان والی وارد منطقه شد. او دریک دادگاه نظامی « تمام دزدان قره باغ، شکردره و سرای خواجه را در باغ خواجه بابو و خواجه میر علم اعدام نمود که مشهور ترین دزدان اعدام شده، عبارت بودند از امیر محمد ده کویی، سید علی ده سقی، سید محمد ده کویی، سنگی بابه قچقاری، فرهاد و برادرش جلاد بابه قچقاری. والی همچنان این افراد را دزد بگیر مقرر کرد: پردل چیله باغی، غیاث ماره کی، محمد نعیم بوینه قره یی ( مشهور به نعیم منقه) و ابراهیم قلعه زیی. (22)
علی احمد خان در نشست های دو به دو با حبیب الله و سید حسین، ترتیبی داد تا آن ها به خارج از کشور بروند. حبیب الله روانۀ پشاور گشت . اما دولت افغانستان با درخواست مکرر رسمی از دولت انگلیس طالب دستگیری او بود. حبیب الله مجبور شد دو باره به افغانستان آمده و یک راست روانۀ کلکان شود. او گروه بندی عملیاتی تشکیل داد که فقط کاروان خزاین دولتی را آماج قرار می داد. « در آن وقت که سرک و موتری وجود نداشت، خزانه های دولت از قطغن و سمت شمال توسط کراکش ها بالای اسپ ها از طریق کوتل شیبر و کوتل خاواک در طول راه غوربند و جبل السراج و از آن جا از طریق همین راه فعلی شمالی که در آن وقت اسفالت نشده و سرک فرعی بود؛ از کوتل خیرخانه وهزارۀ بغل گذشته داخل شهر کابل می گردید». (23)

شاه امان الله، احمد علی خان – سابق شهردارکابل- را زمانی بر مدیریت امور کوهدامن منصوب کرد؛ که بوی سقوط از میدان گاه جنگ مشرقی به مشامش رسیده بود. تا آن زمان، حبیب الله و گروهش چند بار خزاین دولتی را در شمال تصرف کرده بودند. روایت است که وی وجوه غنیمتی را به سه بخش تقسیم می کرد: « قسمت اولی را به خریداری اسلحه و لوازم جنگی و ضروریات دیگر خرج می کرد. قسمت دوم را به تأمین اعاشه گروه اختصاص می داد و قسمت سوم را « به محتاجان و مردم بیچارۀ منطقه تقسیم می نمود».

احمد علی خان برخلاف علی احمد خان والی، ابتداء ضرب و زور نشان داد و ملک محسن و ملک عبدالحکیم را به خاطر رابطه و همکاری با حبیب الله و سید حسین به زندان افگند؛ درعوض، به دستور شاه امان الله به خود حبیب الله هیأت صلح و تفاهم گسیل داشت. سپس، قرار دیدار با حبیب الله و سید حسین را درمنزل شاه نواز خان در باغ عارق تعیین کرد.
در قدم نخست، قاضی غلام حضرت از سوی علی احمد خان مأمور مذاکره با حبیب الله تعیین گردید. در گفت وگو های اولیه، قاضی غلام حضرت به احمد علی خان گفته بود که حبیب الله به تعهدات دولت نسبت به او به شدت مشکوک است.  برای آغاز پروسه، علی احمد خان از شاه مطالبه کرد که ملک محسن و شماری از افراد شمالی را که به ظن همکاری با حبیب الله به زندان رفته بودند؛ رها کند. او از شاه «اختیار» کامل گرفته بود تا « به هر نوعی است با بچۀ سقاء مفاهمه و فیصله یی به عمل آرد». پس، جرگه وسیعی تحت عنوان « لزوم مفاهمه با بچه سقاء» راه اندازی کرد. (24)

احمد علی خان در شرح گزارش خود به شاه، لزوم رهایی ملک محسن و دیگرمظنونان را این طور توجیه کرد: «قلمداد هایی که به مدعی گری درین روزها جریان یافته؛ وبعضی اشخاص از فرصت استفاده کرده، دشمنان خود را به نام این که شریک سقو هستند، به گیر حکومت می دادند». (25)

در عهد نامه ای که درباغ عارق پیش نویس شد، حبیب الله « قبول کرد که به مخالفت با دولت خاتمه دهد. دولت به او اطمینان داد که از پیگرد یا سرکوب وی دست بردارد. احمد علی خان سپس وزیر حربیه را از پیمان مصالحه با حبیب الله مطلع ساخت و براساس مفاد توافق نامه مطالبه کرد که « هشتاد و دو تفنگ و کارتوس با معاش و رتبۀ غند مشری به هردو نفر، بچه سقاء و سید حسین داده شود». فیض محمد کاتب می گوید که امان الله به «امضای خط خاص خود» برای حبیب الله پول نقد و فرمان منصب نایب سالاری از کابل فرستاد. « حتی محمد ولی خان وکیل امیر امان الله خان با او عهد امان جان در میان نهاده و پول وتفنگ و فشنگ داده، آسوده خاطرش ساخت». (26)

ظاهراً شاه امان الله، راهی نداشت جز این که با شورشیان شمالی از راه مصالحۀ تاکتیکی پیش آید. از یک سو تنوره کشی آتش جنگ شینوار به سوی کابل شروع شده بود؛ از جانب دیگر، شاه علی رغم تقاضای رسمی از اتحاد شوروی، از دریافت اسلحۀ شیمیایی ( کشتار جمعی) مأیوس شده بود.
به حواله لئون پلاداد مؤلف کتاب اصلاحات و انقلاب 1929 « امان الله خان چون از حملات شینوار پریشانی داشت، تصمیم گرفت که بچۀ سقاء را به طرفداری حکومت جلب کند. یگانه شرطی که درین معامله گذاشته شده بود،  کمک بچۀ سقاء در فرونشاندن بغاوت شینوار بود».
تا پیش از سازش و تفاهم بین دولت و حبیب الله، گروه حبیب الله، غلام غوث خان حاکم چاریکار و یک نفر علاقه دار دیگر را به هلاکت رسانیده و واحد های سواره و پیادۀ حکومت مجهز با جنگ ابزار های سبک و سنگین، از پیگرد و بازداشت آنان عاجز افتاده و نفرات شورشی به کوه ها طاری شده بودند.
میرغلام محمد غبار پیمان نامه بین نمایندۀ شاه و حبیب الله خان را « مفتضح و بی سابقه» خوانده است. مشارالیه ظاهراً از چند وچون این بازی های « خسروانۀ» شاه امان الله و  هدفی دیگر ( ایجاد ثبات در شمالی تا زمان انهدام شورش مشرقی و به کارگیری جنگجویان شمالی در آن حدود ) که در پشت این اقدامات خوابیده بود؛ مطلع نبوده یا خودش را به تجاهل زده است. غبار، خود شاهدی می دهد که شاه امان الله برای « وزیر حربیه، وزیر مالیه و احمد علی خان رئیس تنظیمیه فرمان هایی صادر و تعهد احمد علی خان را با دزدان، تصدیق و دادن 82 تفنگ جاغور دار 303 و 1640 گده کارتوس را با معاش سالانه سه هزار افغانی به هر یک از دزدان مذکور و معاش سالانه 360 افغانی به هریک نفر از دستۀ دزدان، امر نمود. ازین بعد، احمد علی خان، بچه سقاء و دارودستۀ او را به صفت دزد، نی، بلکه به صفت عمال حکومت در کاپیسا و پروان مقرر نمود که در تمام علاقه ها بگردد و نفری جلبی عسکری را جمع و به کابل اعزام کند. (27)

پا برگی: میرغلام محمد غبار، در فصل پایانی جلد اول افغانستان درمسیرتاریخ، با رضامندی عمدی، به منظور اثبات وجه تسمیۀ « دزد» بالای جنگجویان کوهدامن به خصوص امیرحبیب الله دوم و سیدحسین خان، روی دکمۀ احساسات خویش فشار های پیوسته ای داده است که در نتیجه، در یک پره گراف آماری، چهار بار واژه « دزدان» را درج کرده است. یک اثرتاریخی ملی، مقتضی دقت و رعایت معیارهایی است تا  شاهدی بر سلامت، اعتبار و ماندگاری اش به حساب رود.
گمان نمی رود حکومت استبدادی نادرخانی، در متن اصلی کتاب مرحوم غبار دستبرد زده و این واژه ها را برای قبیحه نمایی بیشتر افزوده باشد. اما خواننده گان ما در جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ که در شرایط استیلای نادرخان- هاشم خان تحریر شده، ملاحظه می کنند که احساسات غبار، نسبت به همه بازیگران تاریخی عصری که زنده گی می کرد؛ بعد از گذراندن سالیان متمادی زندان کم وبیش رنگ باخته و در برخی موارد تلطیف هم شده بود. شاید این دگردیسی در جلد دوم، برآیندِ اجتناب ناپذیر سرخورده گی های دورۀ زندان و تبعید گاه بالا بلوک فراه بوده است. ( نویسنده کتاب حاضر)

اخند زادۀ تگاب ملقب به فخرالمشایخ تکیه گاه حبیب الله دوم بود. میرمحمد صدیق فرهنگ، از زدوبند های اضطراری شاه با حبیب الله کلکانی با یک اشارۀ سطحی گذرکرده و نگاشته است که احمدعلی خان « به هدایت شاه یا در اثر خوف و ترسی که درین وقت بر روحیۀ رجال دولت طاری شده بود؛ به جای استعمال قوه ( قوه استعمال شده اما نتیجه نداده بود)  با حبیب الله از درِ مصالحه پیش آمد وبه او پیشنهاد کرد  که از دزدی و کوه گریزی دست کشیده، با افرادش در اردوی دولتی شرکت نماید». (28)
پابرگی: مرحوم صدیق فرهنگ از ثبت این نکتۀ مهم تاریخی چشم پوشی کرده است که اگردغدغۀ آن چنانی برای حراست از قدرت سیاسی در میان نبود، چه گونه شاه مترقی و تجدد گرا حاضر می شود برای یک «دزد»، به اضافۀ اسلحه و مهمات، رتبه جنرالی و حقوق بلند دولتی عطا کند و زود تر از موعد رسیدن به ثمر، با بی احتیاطی آن را نقض، و جبهۀ دیگری را برعلیه خود بیاراید؟ صدیق فرهنگ، سراسر با دم و دستگاه نظام های یکه تاز، خاندانی و یک سویه نگر محشور و همدم بود و ظاهراً از تلاش شاه برای جنگانیدن اقوام به منظور بیمۀ حیات نظام پراز فساد و درحال سقوط خطا پوشی کرده است. ( نویسنده)

افزون بر شخص حبیب الله و سید حسین « حدود صد نفر از طرفدارانش خود را تسلیم حکومت کردند». (29)
محی الدین انیس از هواداران آتشین شاه امان الله و سردار نادرخان، گواهی می دهد که حبیب الله بعد از امضای عهد نامه، در پشتیبانی از حکومت « جراری و خلوصیت» از خود نشان می داد و درکار «جمع نمودن نفوس برای عسکری و فرستادن آن ها به طرف کابل» تپ و تلاش می کرد. (30)

احتمال دادن « خوف و ترس» درسازشنامه احمدعلی خان و حبیب الله، تعبیرش این است که وی از اجرای فرامین پادشاه و فیصلۀ حکومت، سرباز زده، و کار را به میل خودش انجام داده است. طرح این احتمال، از بیخ نادرست است؛ زیرا پیمان دوجانبه، درحاشیۀ قرآن نوشته شد و به دنبال آن، براساس فرمان شاه، به حبیب الله و سید حسین، رتب نظامی، اسلحه و تجهیزات اعطا گردید. پیشاپیش امضای سازشنامه، شاه به درخواست احمد علی خان، شماری از کوهدامنی های مظنون به همیاری با حبیب الله به خصوص ملک محسن را از حبس وارهانید.

پابرگی: افزون برین، در همین رابطه، وزارت حربیه اعلامیۀ رسمی انتشار داد؛ بدین شرح:
حبیب الله و سید حسین با رفقای شان نزد علی احمد خان رئیس تنظیمیه سمت شمالی آمده، اطاعت نموده، خود را به حکومت تسلیم نمودند. یک میل تفنگ جاغور دار 303 بور همراه تفنگ، 20 گده کارتوس برای شان منظور نمودم. 18 میل تفنگ سرکاری نزد شان موجود است. 82 میل تفنگ دیگر را شما به ریاست تنظیمیه شمالی با کارتوس آن می فرستید که صیغه تحویل برای نفری مذکور ایالت شمالی بدهد. ( عبدالعزیزخان وزیر حربیه)
بحران و نجات، محی الدین انیس، طبع دوم: خزان سال 1378 هجری شمسی، ناشر مرکز نشراتی میوند- سبا کتابخانه، بازار قصه خوانی پشاور، برگ 75

با این حال، حبیب الله دست به یک اقدام اپراتیفی زد که در تاریخ افغانستان پیشینه نداشت. حبیب الله و سید حسین چاریکاری « بعد از دریافت رتبه های نایب سالاری ( جنرالی) به این فکر افتادند که چه گونه « به کنه نیات امان الله شاه پی ببرند. بناءً در چهاریکار، تیلفونچی را تهدید کرده، ارگ کابل را دایل نمودند. حبیب الله خودش را رئیس بلدیه احمدعلی خان معرفی کرده گفت: اکنون که من با بچۀ سقو عهد نامه را عقد کرده و او را محبوس ساخته ام، چه امردیگری می فرمائید؟ امان الله خان امر کرد که این رهزن را زود از بین ببر. حبیب الله گفت: این که امکان ندارد؛ زیرا با او عهد جان شده است. شاه گفت: او با تو عهد و پیمان کرده، نه با من؛ او را زنده نگذار!» (31)

فیض محمد کاتب هزاره نیز می گوید که حبیب الله دست به آزمایش ارادۀ باطنی امان الله زد. او خود را احمد علی خان معرفی کرد و گفت: « اکنون که پسرسقاء عهد کرده و او را به دست آورده ام، چه معامله کنم؟ شاه « امر سر زدن و هلاک نمودن» داد و گفت که او « با تو عهده کرده، نه بامن». حبیب الله «لب به دشنام زن و زوجۀ امان الله» باز کرد و امان الله « تلفن را به غیظ، بر روی میز کوبید». (32)

پابرگی: این پیمان و عهد درقرآن به هدف دادن امان جان، کاملاً به سوگند قرآنی سردارمحمد نادر خان به امیرحبیب الله و اعضای حکومت کوهدامن مشابه است؛ با این تفاوت که، اولی، به جایی نرسید و مورد دومی، حبیب الله را به دام انداخت.
بعد از گفت وگوی تلفنی حبیب الله با شاه، اوضاع در گسترۀ شمال کابل به سرعت از حالت همکاری و سازش، به سوء ظن، دشمنی و تهاجم گذر کرد. پیش ازین رویداد، هزاران تن از مردم کوهستان و تگاب، به تاریخ 11 دسامبر 1928 از فرمان دولت برای اجرای وظیفۀ سربازی استقبال کرده بودند؛ اما با اشارۀ نه چندان آشکار به حبیب الله و سید حسین، گفته بودند که « حاضر نیستند علیه برادران شان بجنگند». (33)

پانوشت: حبیب الله «عهد شکنی» امان الله را با اعضای گروه در میان گذاشت. در بارۀ این مسأله باید در نشست مخفی در قلعۀ ریگی باید بحث و تصمیم گیری می شد. زمان و مکان جلسه از سوی ناظران محلی دولت کشف گردید و همزمان با شروع جلسه، قلعه در محاصرۀ سپاهیان دولتی در آمد و درگیری بین دو طرف یک شبانه روز به درازا کشید. سرانجام، حاکم کلان چاریکار از آتش تفنگ حبیب الله به زمین غلتید و مجموع کشته های نفرات دولت به هفت تن رسید. حبیب الله خان از قلعه برون جست و با اعضای دسته به خانه عبدالله جان مجددی در قریۀ ده میر کوهدامن پناه بردند.
در نشستی که میان اعضای گروه صورت گرفت، حبیب الله با عزمی جزم، بر نگونساری دولت شاه امان الله سوگند خورد. او دمادم، نخستین حلقه تبلیغاتی را تحت نام « ملاهای جنگ»  به رهبری ملاشمس الله از سرای خواجه و ملاجان علی از اهالی شکردره  تشکیل داد.
زنده گی نامه حبیب الله کلکانی، شاه آقا مجددی، نشر موسسه انتشارات الازهر- زمستان 1378 خورشیدی، برگ 55

قبل از یورش به مرکز حکومت محلی در سرای خواجه در حاشیۀ پایتخت، حبیب الله فوری یک گروه تبلیغاتی موسوم به «ملاهای جنگ» را تشکیل داد.
این ملاهای جنگ، با عبور از یک قریه به قریۀ دیگر، در اشتعال جنگ و هیجان عمومی نقش کارساز ایفا کردند. وقتی موج همیاری مردم بالا آمد، حبیب الله در نخستین دیدارها با بزرگان مناطق، به خانۀ عبدالله جان مجددی رفت. مجددی حاضر به جانبازی بود. اما از حبیب الله سوال کرد: آیا با بزرگ جان مجددی در تماس شده ای؟»
حبیب الله می گوید: حضرت صاحب را خوب می شناسم. ملاهای جنگ با ایشان مفاهمه نموده اند».

قرار دیدار با بزرگ جان مجددی درخانۀ عبدالله خان مجددی به ساعت 5 عصر روز پنجشنبه 27 عقرب 1306 هجری شمسی منظور می شود. ساعت هشت شب حبیب الله به اتفاق حمیدالله، سید حسین، پردل و ایراهیم به خانۀ عبدالله خان می آیند.
حبیب الله در آغاز گفت و گو از بزرگ جان مجددی می طلبد که در مقام یک عالم و روحانی برضد امان الله خان جهاد اعلام کند. او به پاهایش اشاره کرده می گوید: پاهای ما پله پله شده است. ما تجهیزات مکمل نداریم و از جوی ها و دریا ها با پای لُچ می گذریم. ما بی سواد هستیم؛ پادشاهی هم نمی خواهیم. اگر شما حضرات و علماء با ما همکار نباشید، مردم دیگر قراء، ما را فراری گفته دستگیر و تسلیم دولت می دارند». (34)

بزرگ جان مجددی به سخن آغاز کرد. او گفت با امان الله همکار و همدم بودیم؛ « ولی زمانی که شاه از ملک روس به کشور آمد، تغییر کرد. شریعت را پامال، علماء را توهین و راه حق را فراموش نمود. محمد صادق مجددی و میا جان ( میا معصوم مجددی) را ناحق به زندان انداخته است.
بزرگ جان سپس رو به حبیب الله می گوید: تا وقتی که اعمال و کردارت مطابق راه خدا و رسول باشد، ترا به صفت یک مجاهد همکاری می کنیم.» (35)

درین لحظه عبدالله جان مجددی « خبرجدیدی» را به حضار ابلاغ می کند که یکی از نکات مهم در تاریخ نگاری افغانستان شمرده می شود.  وی می گوید: « دیروز معین السلطنه ( سردارعنایت الله خان برادر شاه امان الله )  احوال کرده بود که یک روز شما حبیب الله را بخواهید تا بنده با موصوف مذاکره کنم. البته این مذاکره باید سری باشد».
این تکانۀ جدید، همه را به تفکر اندرساخت. روز دیدار حبیب الله با سردار عنایت الله خان به روز شنبه درمنزل عبدالرحمن خان پوپل زایی درقریۀ لچکان کلکان تعیین می شود. « ساعت هشت شب بود که دروازه اتاق باز شد و سردار عنایت الله خان، سردارحیات الله خان ( عزوالدوله) و سردار عثمان خان (نائب الحکومه) داخل شدند. ساعت 9، حبیب الله و حمیدالله هم از راه رسیدند. مسوولیت تأمین امنیت محل ملاقات به دوش نفرات حبیب الله بود. « هرسه سردار، آماده گی وهمکاری خود را با قیام مردم اعلان نموده گفتند: هرگاه قیام عمومی صورت می گرفت، یک هفته قبل از قیام به ما اطلاع بدهید تا یک بار دیگر باهم مذاکره و مفاهمه نموده و درصورت بروز کدام موانع در صدد از بین بردن آن شویم. (36)

شش روز بعد، حبیب الله به بزرگ جان اطلاع داد که باید باردیگر درخانۀ عبدالله جان مجددی با هم دیدار داشته باشند. بزرگ جان سر قرار حاضر گشت و حبیب الله نیز با سید حسین، عبدالغیاث ماره کی وال و حمیدالله هم وارد شدند.
روز یکشنبه، ماه جدی بود. حبیب الله به مجددی گفت که مردم منتظر قیام و ما آمادۀ حمله هستیم. زمستان نزدیک است و هرگاه عجله نکنیم، موفقیت ما امکان نخواهد داشت. نخستین حمله بر سرای خواجه در همان جلسه فیصله گردید.
روز پنجشنبه درنتیجه حمله سیدحسین و حمیدالله، حکومت محلی چهاریکارسقوط کرد و قرار بود بعد از آن به سرای خواجه روی آورند. مجمع مجددی ها و گروه حبیب الله فیصله کردند که « به معین السلطنه عنایت الله خان اطلاع داده شود تا جهت مذاکرات نهایی روز سه شنبه حوالی شام خود را به منزل عبدالله جان در ده میر برساند.
روز سه شنبه فرارسید. بزرگ جان مجددی، عبدالله جان مجددی و حبیب الله خان تا ساعت 12 شب منتظر ورود مهمانان نشتسند؛ اما از معین السلطنه خبری نشد. روز چهارشنبه هم به همین منوال گذشت؛ بازهم از معین السلطنه یا رفقایش کدام اطلاعی نبود. بنا برین، مرحلۀ بعدی عملیات برکابل در غیاب سردارعنایت الله خان برنامه ریزی گردید. اگر سردار عنایت الله خان طبق وعده قبلی درمجلس اشتراک می کرد، فیصله شده بود که بعد از فتح و پیروزی، معین السلطنه را به پادشاهی بردارند؛ زیرا قیام صرف به خاطر از بین بردن امان الله و ریفورم هایش بود و بس. (37)

در 13 دسامبر سال 1928 برابر به 22 قوس 1307 هجری خورشیدی، حبیب الله بر تأسیسات حکومت محلی سرای خواجه به طور کامل قبضه کرد. همزمان، نیروی سید حسین با تسخیر ارگ جبل السراج، اتفاقاً سردار احمد علی خان را که از دست تگابی ها دررفته بود؛ دو باره قرنطین کرد. سید حسین؛ اما با سردار احمد علی خان تعامل کرد و به او اجازه داد از خزانۀ ارگ یک صدهزار افغانی بردارد و با شماری از افسر و سرباز روانۀ کابل شود. « ارگ جبل السراج با مقدار زیاد اسلحه و پول، بدون کدام برخورد جنگی به دست شورشیان در رأس سید حسین قرار گرفت». (38)

پانوشت: به قول فیض محمد کاتب، سید حسین در جبل السراج « احمدعلی خان را هجده روز وشب به محاصره» انداخت. - تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، بنگاه انتشارات کاوه، ناشر: انتشارات کاوه کلن- آلمان، چاپ نخست جون 2013، برگ 56
فیض محمد کاتب نوشت که حبیب الله ابتداء ذخایر جنگ ابزار ارگ جبل السراج را «معۀ 18 ضرب توپ ماشیگن و قلعه شکن» تصرف کرد. (39)

در ستاد نظامی جبل السراج 900 نفر خدمت می کردند. هدف نبرد، دیگر روشن بود: سقوط کابل. حبیب الله بعد از آن که قلعه جبل السراج را تصرف کرد، جریان آب منطقه را تغییر داد که فعالیت های مؤسسات صنعتی فوری متوقف گشت و « فابریکۀ حربی قادر به تولید کارتوس نگردید».

بین حساب و کتاب دربار شاه و شتاب وقایع درشمالی دیگر تناسبی وجود نداشت. همان روز در جلسه یی اضطراری به صدرنشینی شخص حبیب الله و سید حسین و با حضور بزرگان محلی و اصحاب مسجد و مدرسه در قلعه ویس الدین واقع در کلکان، به فتح و خلع تمامی قطعات نظامی دولت بالاتفاق فیصله گردید.« نظر به فیصلۀ جلسه، حبیب الله به حیث امیر با لقب «خادم دین رسول الله» انتخاب و به تعقیب این، نماز جمعه با خطبه ای به نام امیر حبیب الله خوانده شد». (40)

« به تاریخ 13 جنوری بچه سقاء از سوی پیرتگاو- پیشوای مسلمانان وادی شمالی به نام حبیب الله دوم اعلام و «تاجگذاری» شد». هرچند پیرتگاب از شروع نا آرامی ها، به احمد علی خان وعده کرده بود که درین قضایا «بی طرف» خواهد ماند. (41)
روز بعد، درکابل « ساعت یک خبر رسید که سید حسین خزینۀ دولتی را درچاریکار تصرف کرد. وزارت حربیه تکان خورد. تا این دم، تمام امور متوجه اکمالات مشرقی بود. ساعت سه، کشف وزارت حربیه دریافت که حبیب الله بر سرای خواجه حمله کرد». (42)

ستارک سفیر شوروی به مسکو نوشت: در روزهای آینده جنگ های تازه ای برسر کابل آغاز خواهد گردید. ستارک افزود که جنگ های چند روز آینده سرنوشت ساز خواهد بود. او اطلاع داد که قوای تازه دم به دفاع از حبیب الله از تگاب و لغمان هم واصل شده و «سقوط کابل می تواند آغاز فروپاشی دولت مدرن افغانستان گردد». (43)

در چنین روزهای اضطراب آور، محی الدین انیس در یادداشت های یومیه نوشت که « خبرهای مشرقی ساعتی اطمینان بخش و ساعتی دهشت آور می شود». (44)

حمله برکابل

9 صبح روز جمعه 18 قوس 1307 بزرگ جان مجددی در معیت حبیب الله خان سوار بر اسب های غنیمت شده، همراه با یک صد و هفده میل اسلحه، بیل، تیر، داس، تبرچه و سیخ تنور شورانی به سوی کابل به حرکت افتادند. در قلعۀ حسین کوت، فیض محمد خان بایانی هم از راه رسید و حرکت به سوی کابل آغاز شد. روحانی مشهور کوهستان- شمس الحق مجددی، مولوی محمد رفیق جمال آغه و مولوی محمد یونس باتوخیلی به همراهی چند تن از علمای دیگر از پغمان به آن جا واصل شدند.
پیش از حرکت به سوی کابل، حضرت شمس الحق مجددی از بزرگ جان می پرسد:
آیا کسی را به صفت خلیفه یا امیر تعیین نموده اید؟ زیرا اگر ما سرکرده نداشته باشیم، طبق شریعت، مجاهد نه، بلکه باغی به شمار می رویم». (45)

از صف مردم غلغله برخاست: امیر و پادشاه ما لالا است.
آنگاه شمس الحق مجددی از جا برخاست و کمر حبیب الله خان را با دستمالی بست و قیادت را به او تبریک گفت. ساعت یک و سی، ملاشمس الله ملقب به «ملاجنگ» آذان گفت و در نماز جماعت به نام امیرحبیب الله خطبه خوانده شد. حضار که ناگهان بالاثر عواطف دینی به گریه اندرشده بودند، برای طلب نصرت و فتح دست های شان را به سوی آسمان بلند کردند.
درین حال شمس الحق مجددی در توصیف امیر حبیب الله خان صدا برآورد:
امیر حبیب الله خادم دین رسول الله.
نفری معیتی حبیب الله و مجددی ها از کوتل خیرخانه عبور و در پادگان نظامی باغ بالا متوقف گشتند. بزرگ جان مجددی رو به نظامیان دولت ایستاد و گفت: به حق بپیوندید تا رستگار شوید. اگر منتظر صدور اوامر حکام لاتی تان هستید، پس جای تان دوزخ خواهد بود. (46)

یک روز پس از فتح سرای خواجه، محی الدین انیس نوشت: به ساعت سه و پنجاه بعد از ظهر،« از باغ بالا خبر تلفونی کمپودر شفاخانه به وزارت آمده که یک عدۀ نفری مسلح به طرف شهر به طورهجومی روان اند». به ساعت چهار و چهل دقیقه، « دفعتاً صدای فیرها از طرف شهرآراء بلند شد و در شهر بدو بدو چسپید». مقامات وزارت حربیه که از گفت و گوی اتفاقی امیرحبیب الله با شخص شاه در خط تلفن اطلاعی نداشتند؛ فکر کرده بودند که حبیب الله به موجب عهد نامۀ اخیر با دولت، شاید می خواهد با افراد زیر فرمان خود، با عبور از کابل به جنگ مشرقی برود.

پابرگی: وقتی حمله حبیب الله عصر روز جمعه 22 قوس 1307 به شهر آراء شروع شد، شاه امان الله روزه داشت. او روزه قرضی را که در ایام سفر به اروپا خورده بود؛ عوضی می داد. او همان روز هدایت داد که « تا سر رشته نظام در شهر آراء و همه جا بر وجه درست گرفته نشود، روزه را افطار نمی کنم. و این روزه ام نخواهد شد که من روزه بگیرم و فوج نظام شب را به فاقه و خنک به سر ببرند. منبع: سفرهای شاه امان الله، عزیزالدین وکیلی پوپلزایی، برگ 179

همۀ ناظران داخلی و خارجی که وضعیت امور در دستگاه دولت امانی را مطالعه کرده اند، بالاتفاق گزارش داده اند که درین آوان، عموم مردم که از « افراط کاری وغلط های مدهش» در دورۀ امانی رنجیده و خسته شده بودند، اینک دربرابر یک جریان سیلابی پروپاگندی که از هر سو به گوش می رسید؛ از نظر قوۀ داوری وارفته بودند. پروپاگند به شکل جملات کوتاه نظیر« اذان دادن موقوف خواهد شد»؛ « مسجد ها را حکومت بسته کردنی است»؛ «پادشاه، فلان روحانی را توهین کرده است»، درسراسر کابل، لوگر و شمالی اوج گرفته بود. « مردم بچه سقو را یک مؤید غیبی و عجبۀ آسمانی تصور کرده، غایبانه عقیده کرده می رفتند». (47)

«عموم سواران رسالۀ شاهی» از افسران آزرده بودند؛ زیرا مأکولات شان را حیف و میل کرده بودند. گرفتن و قاپیدن اسلحه از ذخیره گاه ارگ بی وقفه ادامه داشت و حتی مادرشاه - ملکه سرورسلطان- بدون پوشش، میان مردم ظاهر شد و هریکی را فرزند خطاب می کرد. پنجاه هزار تفنگ به دست مردم داده شد. درین احوال، مقامات دفاعی و درباری، مختل الحواس شده، با گشایش ذخایر جنگ ابزار و مهمات به روی هزاران نفری که به دستور حکومت به کابل فراخوانده شده بودند؛ ظرفیت نظامی درپایتخت را به سرعت تخلیه می کردند.« بدبختانه از نفرتی که عموماً به واسطه کردار وزراء و مأمورین غدار و خاین در دل داشتند؛ نتیجه یی به جز خسارت، تلف شدن تفنگ و فشنگ نداد». (48)

پانوشت: صحنه های متناقضی ثبت تاریخ می شد. از یک سو « بادیدن چنین پیروزی های حبیب الله و سید حسین، اهالی تگاب، غوربند، پنجشیر، سرخ پارسا و بامیان، دسته دسته جهت تبریکی و ابراز بیعت به چاریکار و سرای خواجه می آمدند؛ ( مردی در حریق تاریخ، دکترخلیل وداد «بارش»، ناشر: فضل کتاب فروشی- برگ 80)
از سوی دیگر، به روایت ملافیض محمد کاتب، درچنین آوان، نفرات نظامی احتیاطی از جنوب، شرق، میدان وردک، غزنی، هزارۀ بهسود، مردم سمت شمالی از پنجشیر، نجراب، تگاب، سالنگ، کوهستان، غوربند، پغمان، چهاردهی، مزاری ها، قندهاری ها، هراتی ها و قطغنی ها « پی هم وارد کابل شده و می شدند. تفنگ و قورخانه گرفته و می گرفتند و درجلال آباد رفته، ومی رفتند.»
تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، بنگاه انتشارات کاوه، ناشر: انتشارات کاوه کلن- آلمان، چاپ نخست جون 2013، برگ 58

این که گیرنده اسلحه، دشمن بود یا دوست؛ قطعاً معلوم نبود. درین گیرودار، دسته جات تازه دم از حاشیه شمالی شهر به ادعای این که لشکر قومی روانۀ جنگ شینوار است، «چهاریار گویان» به « باغ بالا و سفارت خانه دولت برتانیۀ عظمی رسیده و عمارت ییلاقی امیرعبدالرحمان را که درآن زمان بیمارستان دولتی بود؛ به تصرف خود در آوردند.
مؤلف تذکرالانقلاب، می گوید که نفرات کوهدامن « از دعوت وزراء خائنه و حضرت شوربازار و سردار محمد عثمان و بزرگان کابل و محمد ولی خان وکیل امیر امان الله خان وغیره که به ایشان اطمینان ووقت حمله را نشان داده بودند»؛ بر گردنه های باغ بالا قبضه کردند.

پانوشت: مردم چهاردهی و اکثر اهل شهر و سردار حیات الله خان و محمد کبیرخان پسران امیرحبیب الله مرحوم و غیره سرداران که روز پیش به عنایت الله خان بیعت کرده بودند، از خوف هلاک جان و تلف مال و... و اکثری به خرسندی با تحفه و هدیه در باغ بالا دسته دسته، و جوق جوق رفته و به امیر حبیب الله بیعت کرده، تبریک امارت گفته، مراجعت همی کردند. - تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، بنگاه انتشارات کاوه، ناشر: انتشارات کاوه کلن- آلمان، چاپ نخست جون 2013، برگ 64

این نیروها به تاریخ 13 دسامبر 1928 با عبور از گردنه خیرخانه، در شهرآراء مستقر گشتند. با این حال، « کابل از نقطه نظر استعداد حربی به منزلۀ صفر بود» و امور اداری و نظامی به هم ریخته بود. (49)

خانم همفری سفیر بریتانیا درکابل در یادداشت های مؤرخ 14 دسامبر 1928می نویسد که «همۀ ما در خارج ایستاده بودیم و نظاره می کردم که باغ بالا را تسخیر نمودند و نفر های حبیب الله به طرف کابل در حرکت بودند و تعداد زیادی از مردم در کنار دکان ها جمع شده و به طرف دروازۀ ورودی سفارت برتانیه می آمدند. من با عجله و شتاب رفتم که سفیر را خبر کنم؛ اما صدای وی را شنیدم که می گفت: دروازۀ سفارت را ببندید و یک نفر دروازه را قفل نمود. گارد محافظ تفنگ های شان را به کارمند سفارت سپرده و خود شان درجایی مخفی شدند. بعد تر اعلام شد که آن ها عقب دیوار خزیده و تفنگ های شان را به زمین گور کرده اند».
حبیب الله شخصاً « درمقابل دروازۀ سفارت ایستاده و با همفری سخن می گفت. وی به همفری سفیر برتانیه گفت که امان الله خان کافر شده و می خواهم که وی را به قتل برسانم و خودم حکومت تشکیل بدهم. (50)

بچه سقاء با همفریز نفر مؤظف سفارت از طریق دروازه سفارت حرف زد و به بریتانیایی ها اطمینان داد که او کدام سوء قصد و خصومتی به آن ها ندارد. بعد ازین تماس،  چنان شکی تولید شد که گویا برتانویان قوۀ بچه سقاء را معاونت و تقویه می کردند.
از ورای جملات همسر همفری احساس می شود که حبیب الله قصد داشت سفارت بریتانیا را اشغال کند. اما « سفیر برتانیه به حبیب الله هشدار داد که وی باید به تمام نماینده گی ها احترام داشته باشد و به افراد خود نیز موضوع را حالی سازد و آنان را آگاه سازد که از چپاول و غارت اجتناب ورزند». (51)

گویا حبیب الله در نتیجۀ این مذاکرۀ کوتاه، « با شورو شعف» به سوی مرکز شهر حرکت می کند. امان الله خان بخش اعظم نیروهای دفاعی را قبلاً به جبهۀ شینوار اعزام داشته و در ساعات ورود حبیب الله به پایتخت، تنها 1500 سرباز در اختیار داشت. بازگشت دادن بعضی قطعات ضربتی از جلال آباد به دلیل تخریب خط تلفن و تلگراف میسر نبود. یک لوای رزمی با هشت ماشیندار از مزارشریف، 500 رزمنده از هزاره جات و 200 تن از جنوبی همراه با دو میلیون روپیه به کابل واصل شده بود. 18 تن از دانش آموزان مکتب حربی دوش به دوش گارد شاهی در خط جنگ خوابیده بودند. دسته جات زیر فرمان حبیب الله متحمل تلفات زیاد شده و ناگزیر به سوی کلوله پشته و تپه باغ بالا دست به عقب نشینی زدند.
در آن هوای فوق االعاده سرد، شهر پیشاپیش از جوش و خروش افتاده و همه مغازه ها و نهاد های دولتی تعطیل شده و درب بزرگ ارگ شاهی نیز به روی عبور و مرور بسته شده بود. نیروی کمکی از تگاب به خط جنگ نفرات حبیب الله نرسیده و نیروهای وفادار به شاه، از جمله چند فروند هواپیمای جنگی، با فروریزی بارانی از بم ها، مهاجمان را که به سوی هواپیما ها شلیک می کردند؛ در سنگرهای شان میخکوب کرده بودند.

در گرماگرم نبرد در چهار اطراف سفارت بریتانیا، رابطۀ تلفن و تلگراف سفارت انگلیس با نماینده گی پشاور قطع شده بود. در یادداشت همسر همفری آمده است که حبیب الله، یکی از افراد خود را وظیفه داد که مستخدم سفارت بریتانیا را به دفتر تلگراف خانه در مرکز شهر برساند. اما پیام های سفارت در واقع به پشاور ارسال نشده و عملاً نادیده گرفته شده بود. زیرا « نماینده گی برتانیه شکایت کرد که زیگنال تلگراف به طرف روسیه در جریان است؛ اما پیام های ما را نادیده گرفته بودند. سفیر در فاصله برقراری تماس های محدود با پشاور « هشدار داده بود که احتمال دارد که کسان دیگری به آن پیام ها گوش داده باشند». (52)
هوش مظنون سفیر انگلیس بدون شک نگران شبکه های اطلاعاتی شوروی درکابل بود و یک نبرد جاسوسی گمراه کننده را پیش بینی می کرد. او از آن بیم داشت که شوروی ها با منحرف کردن تلگراف های سفارت انگلیس، اطلاعات نادرست پخش کنند و این انتباه را قوت  می بخشند که گویا در شورش های جاری کابل « برتانوی ها دست دارند». این زمانی بود که نیروهای حبیب الله به سوی حاشیۀ شمال شهر عقب نشسته و شبه نظامیان منگلی همراه با برخی واحد های اردو، در پیرامون سفارت انگلیس پرسه می زدند.

شبکه اطلاعاتی انگلیس درکابل از حجم و اندازۀ جنگ ابزار ها در «سلاح کوت» های کابل به طور تخمینی آگاهی داشتند. آن ها از سالیان پیش کاروان های تسلیحات خریداری شده از روسیه و مسیر های ورودی آن به خاک افغانستان را تحت نظر داشته و تقریباً از آمار دقیق جنگ ابزار های تازه رسیده مطلع شده بودند. زیرا « سفارت برتانیه، اشخاصی را گماشته بود که شبانگاهان، قاطرهای اسلحه را به هنگام انتقال از روسیه به خاک افغانستان حساب نمایند تا بعد تخمین کنند که چقدر تفنگ آورده شده،» و حتی برچسب ها روی سلاح ها را که به خط روسی نوشته شده بود؛ تشخیص می دادند. (53)
 درشهر گفته می شد که حبیب الله با 300 نفر، قرار است به ارگ حمله کند. هجده تن از « شاگردان تعلیم گاه سواری که درشهرآراء مکتب شان بود، فوری درمعرض تعرض برآمده، راه پیش آمد را به روی شان بریدند». محمد ولی خان وکیل امان الله « با بعضی نفری ارگ، دوان دوان درسرک، به طرف شهر آراء روان شدند». درعقب آن ها عبدالعزیز وزیر حربیه نیز روان بود. (55)

روز بعد - بامداد 23 قوس 1307- قطعه شاهی تمام توان خود را بر خاموش ساختن برج شهر آراء متمرکز کرده بود. به روایت محی الدین انیس « حبیب الله نشانچی ورزیده ای بود که از برج شهرآراء مانع قطعۀ شاهی را از رو برداشت. قطعۀ شاهی هم یک نفر را از فراز برج، سر به تالاق روانۀ زمین کرد. ضربات توپچی دولتی بر برج تنظیم شده بود. برج خاموش شد. اما « درقول اردو، بدون از منصب دارها، درلین های شان کسی موجود نبود و چشم ها همه به سوی شهر آراء و کوه آسمایی شده بود». (55)

مردم کابل که از سی سال تا آن زمان درآرامش زنده گی شهری به سر برده بودند، درآن شب ها شوکه شده بودند. روز جمعه 22 قوس 1307 برابر با 14 دسامبر 1928 دسته جات شمالی با کمیت 2000 نفر که صرفاً دوصد نفر شان مسلح بودند؛ مابقی « همه بی سلاح و چوب و تبر به دست»،« اغلب با سروپای برهنه» به شهر رسیدند. (56)

در مقابل، به حوالۀ محی الدین انیس، مجموع نفراتی که در خط دفاع ایستاده بودند،« بیش از 90 نفر نبود» و همین نیروی کوچک نیز یک واحد منظم آموزش دیده به شمارنمی آمد.
 شب 24 قوس به شدت سرد بود؛ شدت سرما برجنگجویان نیز اثر گذارده و سراسر شب بدون شلیک تفنگ به سر آمد. بمباران طیارات چندان مؤثر نبود و یک طیاره یونکرس بر فراز شهرآراء به پرواز درآمد اما هنگام فرود آمدن بدنه اش به یک درخت کوبیده شد وسقوط کرد و خلبان، دمادم درآتش بسوخت.
برق پایتخت قطع شده و درجنگ بن بست آمده بود. میدان رزم، نواحی شهرآراء و خیرخانه بوده و قوای دولت درشهرآراء، قلعه بلند، کلوله پشته و تپه شیرپور سنگرگرفته بودند. قوای حبیب الله برفراز کوه دختر کافر، باغ بالا، قسمت های نُه برجه تا دامنه های گردنۀ خیرخانه پهن شده بودند.

تا تاریخ اول جنوری 1308، دسته جات مسلح حبیب الله تا دامنه های پغمان گسترش یافته و حکومت محلی درتصرف شان بود. میرغوث الدین احمدزایی همراه با سه صد تفنگ وپول، میدان دفاع از پایتخت را گذاشته به طرف جنوبی عقب نشست.
غوث الدین غلزایی 200 قبضه تفنگ از سلاح کوت ارگ دریافت کرد. اما وقت رفتن « شخصی که وی را تحت نظر داشت، گفت: غوث الدین درحالی که به امیر صاحب ( امان الله) توهین می کرد، برضد حبیب الله نیز کدام اقدامی از خود نشان نداد. (57)

به زودی خبری مؤثق در بارۀ نیات غوث الدین واصل شد. او به قوم خود به قرآن سوگند خورد که با شاه امان الله همکاری نمی کند. شاه امان الله به شخصۀ متوجه بی میلی عساکر به جنگیدن شده بود. او گفت:
« از کجا آدم بیاریم، اسلحه ای را که گرفته اید؛ استعمال کنید!» او به نظامیان گفت: « بعد ازین به عسکر اعتنا خواهم کرد!» اما دیرشده بود. (58)

فیض محمد کاتب شرح می دهد که جنگ دوازه روز و یازده شب بی وقفه ادامه یافت. ذخیره گاه کلوله پشته و باغ بالا به دست کوهدامنی ها افتاد.« چرۀ بم طیاره» پشت شانۀ حبیب الله را مجروح کرد و به قلعه مراد بیگ برگشت. انداخت توپ های هجده پوند از قلعه شیرپور و بمباران هوایی بر قلعۀ مراد بیگ ادامه یافت.
ریه تالی استیوارت می نویسد که حبیب الله درجنگ باغ بالا گلوله خورد و پیش چشم لشکریانش از اسب به زمین غلتید. « وی را به پغمان، درکاخ تابستانی شاه امان الله انتقال دادند و « یک داکتر جراح از سفارت برتانیه که جهت علاج آمده بود، زخم نامبرده را علاج کرد». (59)

«حضرت صاحب محمد صادق مجددی نوشته است: سکرتر شرقی سفارت انگلستان درکابل - آقای یعقوب علی خان- با حبیب الله خان تماس داشت. سکرتر نظامی سفارت انگلستان در کابل، موضوع معالجۀ حبیب الله خان را در شفاخانۀ سفارت به شدت رد نمود؛ لیکن چنان چه استاد مرحوم خلیلی می گوید؛ سفارت در معالجۀ حبیب الله خان همکاری نمود». (60)

تحلیل ناظران این است که انگلیس بدین وسیله از رفتن امان الله و آمدن حبیب الله راضی بود. اما در رابطه به حضور یک پزشک جراح سفارت بر بالین بیمار در پغمان، استدلال مقامات انگلیس این بود که احترام به « یک رهبرشورشی» در آن شرایط حساس به معنی حفاظت از نماینده گی سیاسی بریتانیا در کابل بود.     
هنگام عقب نشینی از نُه برجه شهرآراء « هشتاد جسد افراد کوهستانی هر طرف افتاده بود و عساکر امان الله خان، سرهای سه یا چهار نفر شان را از تنه بریده بودند و اجساد بی سر را توسط موتر سایکل برای تماشای شهر گشتاندند». (61)

محی الدین انیس می نویسد که درهم کوبی تفنگداران حبیب الله حاصل رشادت «قطعه شاهی» بود که «شب در زیر پردۀ تاریکی، خود را به جناح چپ مهاجمین رسانیده، تا سپیدۀ صبح در کمین بودند؛ وقتی حرکت یاغیان را دیدند؛ به جوش آمده با حمیت فوق العاده ای درمیدان راست در آمده به روفاندن مهاجمین پرداختند». (62)

برادر یکی از کسانی که سرش را بریده و در شهر گردانده بودند، در لباس اردوهی شاهی به سوی نظام قراول ارگ آمد تا بعد از ورود به ارگ، شاه را به قتل برساند؛ اما وی فوری به دام افتاد و دردم، اعدام گردید.
شبه نظامیان منگل به ظن آن که شورشیان وابسته به حبیب الله در بخش هایی از ساختمان سفارت انگلیس مخفی نشده باشند؛ یکی دو بار به سوی درو پنجرۀ ساختمان سفارت تیر اندازی کردند. سپس، یک گروه از سربازان اردوی شاهی چندین بار به داخل سفارت بریتانیا حضور یافته و ظاهراً دنبال فردی بودند که یک عسکر را کشته و سه تن دیگر را زخمی کرده بود. (63)

حبیب الله هنوز در بستر بیماری بود. درین اثنا، حمیدالله – برادرحبیب الله خان- با لباس سفید خامک دوزی به تن و پیزار های زری به پا و کاکل های چرب و شانه کشیده و دستمال سرخ به کمر وارد شد. حبیب الله همین که چشمش به او افتاد، از خشم وغضب، از وی روی گشتاند. سپس خطاب به حمیدالله گفت:
بی حیا، لچک! تا این که خود را لیس و لباس و موهای خود را چرب کنی، برو از ناموس خود و مردمت دفاع کن. نمی شرمی که مردم شمالی به خاطر من و تو دو نفر فراری، از ناموس خود گذشته، با سرو مال خود با همکار شدند؛ آیا نمی شرمی که ناموس این مردم با غیرت در دست دشمن بیفتد؟ عوض این که چشمانت را سرمه می کنی؛ من زخمی شده ام؛ برو بجنگ یا بمیر، یا مملکت را از چنگ لاتی ها نجات بده. (64)

حمیدالله با خشم از اتاق بیرون آمد و درنیمۀ شب 46 جدی با 150 تن از جنگجویان طرف کاریز میر راه افتاد. درکاریز میر، نفرات خود را به سه دسته تقسیم و به استقامت های پغمان، هزاره بغل و کوتل خیرخانه امر حرکت داد. گروه اعزامی از مسیرهزارۀ بغل حوالی بامداد تا عقب برج شمالی ارگ تقرب کرد و حمیدالله اندر آن جا حاضر بود.
درین گیرودار، عملیات یورش از حاشیۀ شمالی شهر دو باره قوت گرفت. « برقی سفارت انگلیس به ناگاه پیدایش شد و اطلاع داد که « شورشیان به نُه برجه (شهرآراء) حمله ور شده اند. آن ها پترول می خواهند که نُه برجه را آتش بزنند». به زودی معلوم شد که هدف شورشیان از پیدا کردن پترول چه است. به حواله روزنوشت خانم همفری « مستری برقی خانه، به آن ها در یک ظرف کوچک، تیل داد؛ مگر آن ها تیل چراغ می خواستند». وزیر مختار برتانیه درپاسخ شورشیان می گوید: نه تیل برای شان داده می توانیم و نه اجازه می دهیم که به درون سفارت بیایند».
یک شورشی مسلح از وزیر مختار می پرسد: شما خانه های تان را با چه روشن می کنید؟
او درجواب می گوید: با برق.
شورشیان آن جا را ترک کردند و نبرد تا حوالی بامداد ادامه یافت. همان شب، سفیر انگلیس از مجموعه اطلاعات واصله از دور و پیش سفارت، چنین نتیجه گرفت که به تعداد سه هزار تن از افراد قبایلی به تازه گی از ذخیره گاه های دولت، اسلحه به دست آورده و بر ضد نیروهای حبیب الله سنگر گرفته اند. آن ها از روی بی پروایی و تفریح، به سوی هوا تیراندازی کرده و امکانات دولتی را هدر می دادند. شماری از جهرچی ها از آن ها می خواستند که از شلیک های هوایی دست گیرند « اما کسی به آن اعتنا نمی کرد و این وضعیت حتی برای آن ها مانند فستیوال بود». سفارت بریتانیا گزارش می دهد که این افراد حتی برای ترسانیدن مردم کابل، شایعه کردند که خانوادۀ شاهی به حبیب الله تسلیم شده است؛ درحالی که فرد تسلیم شده، غلام محمد، یک سرباز عادی اهل تگاب بود که با مادر عنایت الله خان قرابت داشت. (65)

یک روز ناگوار ماه اکتبر بود. ملکه سرورسلطان که «تشنۀ قدرت» بود، بالای شاه امان الله تحکم می کرد که « خودش را مثل زن ها در داخل قصر محصور کرده و نمی تواند مانند یک رهبر عمل کند». (66)

بعد از آن شاه در لباس عسکری خاکی رنگ، پای پیاده به سوی باغ عمومی کابل به راه افتاد. او عقب میز خطابه ایستاد. گویا در آن ساعات پر از خوف و پریشانی، چیز زیادی به گفتن نداشت. با صدای لرزانی گفت: آیا می خواهید اسیر شوید؛ خانه های تان غارت شده و به ناموس زنان تان تجاوز شود؟ انتخاب با شماست. (67)

پیره مردی از صف برخاست و گفت: برایت گفته بودیم که هرگاه از سرعت و شتاب خود کم نکنی، چه عاقبتی پیش خواهد آمد. نفر بعدی نیز همین مساله را به شاه یاد آور شد. این سخنان، اوضاع شاه را تیره و تار کرد. از میز خطابه پائین آمد و یک راست جانب قصر به راه افتاد. این واپسین دیدار زندۀ او با شهریان کابل بود.
درهمین گیرودار، شاه به تلاش هایی دست زد که درحکم «خینۀ بعد از عید بود و نتایج معکوس به بار آورد. او حضرات شوربازار- گل آغا  معصوم- را از زندان رها کرد و برای شان گفت که بروید با ملای تگاب گپ بزنید که از مخاصمت با نظام دست بکشد. هیأتی را هم به هند فرستاد که حضرت شیرآغا را از رهایی دو برادرش اطمینان دهد.
کارگزاران و مأمورین دولت درمیدان جلوی قصر دلگشا فراخوانده شدند. سردارعنایت الله خان کاغذی را به منشی حضور پیش کرد تا استعفا نامۀ شاه امان الله را به گوش حضار برساند. شاه درمتنی که با عجله به نوشت آمده بود، علت اغتشاش و بلوای عمومی علیه دولت را « دشمنی با شخص من» تعبیر کرده و سلطنت را به برادرش واگذار کرده بود.
اولین فرمان مشارالیه، آزادی محمد صادق مجددی، محمدمعصوم مجددی و زلمی خان جنوبی وال از زندان سلطنتی بود. آن ها در واقع به حیث اعضای یک هیأت شاهی گزینه شده بودند تا درهمراهی با سردار عثمان خان و سردارعنایت الله خان نزد حبیب الله خان رفته و راهی برای ختم رویارویی و جنگ سراغ کنند. هیأت به سواری موتر به قلعه حسین کوت واصل گشت. نخستین مطالبۀ هیأت میانجی آن بود که چون « امان الله کافر» از صحنه رانده شده، حال یگانه کار خیر این است که حبیب الله خان زعامت سردار عنایت الله خان را اجابت کند.

غبار می نویسد که این هیأت « قبل از رسیدن نزد بچه سقاء، نخست بقیۀ قوای دولت را که هنوز در محاذ ده کیپک متوقف بودند؛ تبریک وتهنیت از تبدیل سلطنت گفته، و عدم احتیاج به جنگ را خاطر نشان کردند و عسکر شروع به عقب کشی جانب کابل نموده تا شام، همه درکابل رسید و پراگنده و متفرق ماندند. (68)

باورمندی عمیق حبیب الله خان به روحانیت صادق مجددی امری محرز بود. وی درگرامیداشت از جایگاه حضرت مجددی اهمال نورزید. اما رو به سردار عثمان خان گفت:
شما می دانید که معین السلطنه چندین بار با ما وعده خلافی کرده ( اشاره به غیرحاضری عمدی سردارعنایت الله قبل از شروع قیام براندازی دولت)؛ با آن هم هرگاه مردم سلطنت او را قبول کنند؛ من هم حاضر به قبول هستم.
حبیب الله به طور زنده و آشکار، این موضوع را به هواداران خود درمیان نهاد. از صف جماعت غریو برخاست: لات کلان رفت؛ ما لات ( منات) خورد را کار نداریم!
گزارش دیگری اشعار می دارد که حبیب الله خان در قلعه حسین مرکز گرفته بود. موترواگون ملاها با بیرق سفید به هدف روی داری و مصالحه با حبیب الله، از ارگ خارج شد. ساعتی بعد « هنگامی که ملاها به کابل برگشتند، 4000 هزار شورشی با آن ها به کابل آمدند» و در نیمه های شب جنگ شدیدی آغاز شد.

درین روزهای حساس، همفری سفیر انگلیس به تاریخ 13 جنوری به دولت خود اطلاع داد که «جنرال محمد عمر ( سورجرنیل) خود را تسلیم نمود.» * همفری به تاریخ 14 جنوری به حکومت هند اطلاع داد که « توپ خانه دولتی پاسخ نمی دهد و عساکر دولتی پراکنده عقب نشینی می کنند و امکان دارد که حبیب الله امشب وارد کابل شود. (69)

پانوشت: درگزارش نویسنده انگلیسی ریه تالی استیوارت آمده است که عمرخان سور جرنیل با یازده هزار تن از نفرات نظامی به نیروهای حبیب الله پیوسته بود. اما درآن زمان، ازلشکریازده هزارنفری سورجرنیل درخط مدافعۀ کابل نشانی نبود. استیوارت احتمالن آمار تشکیلات قشون تحت فرمان سورجرنیل را ذکرکرده که درآن زمان وجود خارجی نداشت؛ یا نیروها درمحاذ مشرقی مستقر بودند.

پژوهشگر انگلیسی انتباه می دهد که شخصِ حضرت شوربازار علاقه مند رسیدن به سلطنت بود. وی می گوید که گل آغا- حضرت شوربازار- به حبیب الله پیشنهاد که خودش ( گل آغا) زمام سلطنت را در دست می گیرد. حبیب الله مکثی کرده می گوید: می بینیم.
گل آغا با شنیدن سخن حبیب الله می گوید: «تاج شاهی» حق خودت است! (70)

گزارش دیگری مشعر است که حضرت شوربازار به حبیب الله پیشنهاد کرد که به جای عنایت الله خان باید محمدعثمان خان رئیس شورای دوره امان الله واز خانواده سلطان محمد طلایی است پادشاه شود. «هنگام مذاکره یکی از همکاران نزدیک حبیب الله – شیرجان خان- نزد او آمد واز او خواست برای صحبت رسمی به اتاق همجوار برود. شیرجان به حبیب الله گفت اگر نمی خواهید به عنایت الله خان بیعت کنید، این گرگ پیر - محمدعثمان خان- چرا باید امیر شود؛ درین صورت بهتر است خودش امیر شود. حبیب الله از اتاق مجاور برگشته اعلام می کند که عنایت الله خان به زودی باید کابل را ترک کند. (71)

شیرجان خان صاحب زاده، در اصل از طرفداران عنایت الله خان بود ولی«عقیده داشت که امیر امان الله شخص عاقل و دوراندیشی نیست». امان الله نیز شیرجان را دوست نداشت. شیرجان انتظار داشت که عنایت الله خان به صحنه بیاید؛ ولی بعدا به جانب داری حبیب الله برخاست». (72)

پابرگی: درفصول آتی خواهیم دید که شیرجان خان، مغز متفکر حکومت حبیبی بود. « شیرجان مانند بسیار کسان دیگر آرزومند بود که در افغانستان جمهوری به میان بیاید». باری حبیب الله به شیرجان  گفت: بیا که در کشور یک جمهوری بسازیم؛ ببینیم نتیجه چه می شود. شیرجان به وی توضیح داد که برای ایجاد جمهوری زمان لازم است و باید بسیار کارهای مقدماتی انجام گردد و آماده گی گرفته شود. - خاطرات سردار محمد رحیم خان، برگ هایی از تاریخ معاصر وطن ما، سردار محمد رحیم، مترجم: غلام سخی غیرت، چاپ کابل، برگ 99
وقتی جنگ از سر گرفته شد. سه گلوله توپ به اقامت سفیر بریتانیا اصابت کرده و در و پنجره ها را شکسته بود. شبه نظامیان دولتی درتلاش سترواخفا در خانه کنسول بودند. کارکنان سفارت درانتظار داغ به سر می بردند. وقتی طیارات انگلیس برای انتقال کارکنان و خانواده های دپلومات ها از پشاور در آسمان کابل ظاهر شدند، « نفرهای حبیب الله جنگ را توقف دادند.» این نشان می دهد که تماس مستمر بین سفارت و حبیب الله همچنان بر قرار بود. درین حال، نظامیان دولتی بعد از شکستن دروازه عمومی سفارت، به داخل ریختند. یک سرباز تفنگ خود را به سوی همفری دور داد؛ اما همفری به نظامیان دولتی دستور داد که «از قلمرو برتانیه بیرون شوید». (73)

افسری که فرماندهی سربازان را بر دوش داشت، بعد از یک ساعت از حریم سفارت انگلیس خارج شد. زنان و کودکان سفارت، هراسان به داخل اتاق های شان دویده بودند. درهمین لحظات طیارات انگلیسی در فضای کابل اوراقی هشداریه پراکندند که در آن عاملان احتمالی حمله بر سفارت انگلیس تهدید به «عکس العمل جدی» شده بودند. در آن لحظه همفری به همکارانش حرف جالبی زد و گفت: هرگاه کار انتقال افراد و تجهیزات سفارت از طریق هواپیما صورت نگیرد،« تحت حمایت قبایل که به آن ها اعتماد دارم؛ از راه تگاب و لغمان و مومند به پشاور خوام رفت». همفری صریح گفت هرگاه مجبور شوم « از قبایل شینواری کمک می خواهم». (74)

در نوبت اول، به تاریخ 23 دسامبر1928 همه پرسونل سفارت، تحت الحفظ سربازان شاه امان الله با پای پیاده از راه جادۀ عقبی به میدان هوایی خواجه رواش رفته بودند. دو روز بعد، قوای دولتی، شورشیان کوهدامنی را از ساحه باغ بالا به سوی پغمان و سپس به سوی شهرک جبل السراج به عقب نشینی مجبور کردند.
با این حال، همه چیز نا مترتب و درحال تغییر بودند. چنان که همفریز به تاریخ 8 جنوری گزارش داد که حبیب الله دو بار به فتح قلعه مراد بیگ ظفریافته و به جانب خیرخانه پیش روی دارد. دسته جات مسلح هزاره در ارگ به شدت علیه نفرات حبیب الله مقاومت می کردند.
محی الدین انیس با اشارۀ به اطلاعات کشفی دولت نوشت که « برای سقو، از کوهستان کمک آمدنی است؛ امروز از ساعت 6 الی 11 قبل از ظهر، حدود خیرخانه و ده کیپک زیر بمبارد شدید بود». (75)

بعد از شروع حمله دوم به سوی کابل، در 23 جدی قوای سقو خود را به کتل خیرخانه رسانیده و قوای دولت خود را باخته به شهر فرار نمودند. شاه امان الله فردای همان روز به طرف قندهار گریخت. ساعت 7 بعد از ظهر، 24 جدی قوای طرفدار دولت به طور فرار به شهر مراجعت و به اطراف پراکنده شدند.
قوای حبیب الله گردنه کوه آسمایی و ده افغانان را متصرف و وارد شهر شده ارگ که محل عنایت الله خان و طرفداران دولت بود؛ محاصره کردند. « قوای بچه سقو درشهر فریاد می کردند: تخت و بخت امیر غازی برقرار و اهالی را به عدم ترس و اشتغال به کار های خود دعوت می نمودند». (76)

گزارش گر انگلیس می نویسد که درچنین روزهای دشوار، « محمود طرزی که قبلاً از مسایل دینی بیزار بود، امروز قرآن کریم را تلاوت می کرد و با هفت تن از ملاها به ذکر و عبادت مشغول بود؛ غلام صدیق ( وزیرخارجه) ریش گذاشته و هیأت های خارجی کلاه های اروپایی شان را دور کرده بودند». (77)

مدافعان شاه امان الله در شهر متلاشی شده و هریک با سلاح های شان به سوی خانه های شان شتافته بودند؛ اما پنج هزار مدافع ارگ به مقاومت شدید ادامه داده و بر هر جنبنده ای از تیررس ها گلوله باری می کردند. سفیرانگلیس این مسأله را به حکومت خود گزارش کرد و افزود که هرگاه قصر « به زور تسخیر گردد، قتل عام و غارت خزانه صورت خواهد گرفت». (78)

به زودی نشانه های از سلطۀ نفرات حبیب الله در شهر به مشاهده می رسید. این بار افراد حبیب الله اعلامیه هایی را به دیوار ها چسبانیده بودند که در آن « برای سرِ شاه امان الله شصت هزار روپیه جایزه تعیین شده بود». همفریز به نماینده گی انگلیس در هند گزارش داد که اردوی شاهی درکوهدامن شکست خورده و شورشیان به ده کیپک تقرب کرده اند. درحالی که ضخامت برف درحال افزایش بود، قلعۀ هزاره به دست نفرات حبیب الله سقوط کرد.
به تاریخ 14 جنوری سفیرانگلیس به حکومت هند اطلاع داد که قوای دولت، در مقابل شورشیان کوهدامنی قدم به قدم در حال عقب نشینی است و « امکان دارد که حبیب الله امشب وارد کابل شود». (79)

حبیب الله در دیدار با ملاهای کوهستانی افاده داد که با خروج سردارعنایت الله خان از کابل کاری ندارد؛  مشروط به این که انصراف و تسلیمی خود را در قرآن امضاء کند.
از آن پس، حبیب الله و سید حسین « تبعۀ خود را امر حرکت جانب شهر کابل نمودند» و « حبیب الله، فرستاده گان عنایت الله خان را که مهمانان عزیزش بودند، با خود آورده در عمارت باغ بالا نزد خویش نگاه داشت».
به گزارش محی الدین انیس، « خود سقو هنوز در باغ بالا بود و سید حسین طرف ساعت های 9 و 10 قبل از ظهر به سواری موتر، یک بار بازار و سرک های کابل را دور زده و ضمناً به اشخاصی که دست اندازی می کردند؛ جزا می داد. اما انیس درجای دیگری ذکر کرده که « به نام تفنگ، بسیاری خانه ها چور شد؛ اما به سفارت خانه ها ابداً دست اندازی نشد؛ بلکه محافظین جدید گماشته شدند». (80)

به حوالۀ فیض محمد کاتب هزاره که از نزدیک ناظر اوضاع بود، منادی ها غروب روز اول، بربازبودن دکاکین ندا در داده و تهدید کردند آن هایی که « دست به مال و متاع دکانی بیازد» هدف گلولۀ تفنگ خواهند کرد. با این حال، « دزدان کوهستان هرچه از دست اندازی و سرخود به خانه ها در آمدن غارت کردن ازدست ایشان آمد،  دریغ نکردند. بلکه تا اواخر رمضان این فعل خود را ادامه نهاده، برعلاوه از بردن زنان و دختران و پسران مراهق در شب و خفتن با ایشان و به اجبار رقصانیدن، هیچ کمی و کوتاهی نکردند. « به جز غلام دستگیر خان قلعه بیگی ارگ وعبدالعزیزخان وزیر حربیه « دیگران همه راه انقراض سلطنت از خاندان امیر عبدالرحمن به خصوص امان الله خان و عنایت الله خان همی پیمودند.» (81)
با وصف آن که انبار های کاخ « از ذخیرۀ نقدینه و الات و ادوات ناریه و دفاعیه مملو» بود؛ خبری درشهر پیچید که سردار عنایت الله خان به ترک ارگ قانع شده است.  حبیب الله با اصدار فرمان امان جان و مال عائله عنایت الله خان موافقت کرد که او با برداشتن سه صد هزار روپیه به پشاور برود.
به تاریخ 7 جنوری، اعلامیۀ سردارعنایت الله به مردم رسید که به خاطر احتراز از « قتل مسملین، خود را از امارت افغانستان خلع نمودم». او بر شرط خود را دو باره بیان کرد که باید به «کلیه صاحب منصبان عسکری و افراد نظامی وعملۀ خدمه مقیم ارگ» حیله و اذیتی نرسد.  عائله و متعلقین من « باید به توسط طیاره به قندهار رسانده شویم». محمدولی خان و عبدالعزیزخان و احمد علی خان با من بروند. (82)

به دستور حبیب الله، بعد از آن که ضرب الاجل 24 ساعته برای تسلیمی یا خروج سردار عنایت خان ابلاغ گردید، به تفنگ داران کوهدامنی فرمان داده شد که به منظور تخریب تأسیسات دروازۀ ورودی ارگ، اول یک هزار زینه تهیه کنند و متعاقباً سلاح های سنگین را در فاصلۀ پنجاه متری ارگ شاهی مستقر نمایند. ملاها درمعیت حضرت شوربازار و جمع درباریان از ترس قتل عام هزاران نفر در دژ ارگ، به عنایت الله خان مشوره دادند که از مقاومت دست بردارد. حضرت شوربازار بدین باور بود که یگانه راه جلوگیری از تخریب کابل، همین است.
واقعیت این بود که امیر حبیب الله دراول کار، اراده داشت که عنایت الله خان را دستگیر کند؛ اما به اصرار و مشورت حضرات مجددی و نخبه گان دربار، به هیأت میانجی هشدار داده بود که برای سردارعنایت الله خان « با دو سه نفر مردانه و اناثیه اش، بعد از عهد و پیمان بستن درحاشیۀ قرآن کریم، به این مسأله که الی مادام الحیات، دگربار به افغانستان داخل نشود؛ و برخلاف ملت اسلامی هیچ اقدامات ننماید؛ رخصت می دهم! اگر در ظرف 24 ساعت از افغانستان نه برآمد، البته به ذمت تمام، خودش و همراهان او به دار کشیده می شوند». (83)

آماده گی ها برای خروج عنایت الله خان و بیست تن از اعضای خانواده اش از ارگ در دست انجام بود و حضرت شوربازار درین فاصله، به دیدار سفیر انگلیس رفت تا نامۀ عنایت الله خان را که از سوی شیرجان خان صاحبزاده وزیر دربار امیرحبیب الله فرستاده شده بود؛ به او تحویل دهد. عنایت الله به همفری گفته بود که برای انتقال زن و بچه به یک طیاره نیاز است. سفیرانگلیس از حضرت شوربازار «تضمین تحریری» گرفت که هنگام رسیدن هواپیما ها درفضای کابل، از هیچ جایی هدف آتشباری قرار نگیرد.
همفری هم به حکومت خود گفت که ارسال دو طیاره برای انتقال اهل وبیت عنایت الله یگانه راهی است که کابل از تخریب نجات یابد. پس گپ و گفت ادامه یافت و سرانجام حبیب الله از «کشتن» سردارعنایت الله به ابرام و وساطت «حضرات صاحبان»، به شرط خروج فوری از ارگ و افغانستان رضا داد.
به تاریخ 27 جدی 1307 طیارات انگلیسی درخواجه رواش به زمین نشستند و اهل وعائله و عمله شاهی را به پشاور انتقال داد. امیر حبیب الله خان در 28 جدی 1307 ( 18جنوری 1929) بر تخت شاهی تکیه زد.

روز بعد، در جریان انتقال عمله و عائله سردار عنایت الله، سید حسین به تحویل گیری ارگ آمد و شخص حبیب الله در عمارت باغ آقا واقع ساختمان مستوفیت مرکزی اقامت کرد.
شلیک توپ و تفنگ شادمانه سراسر شهر را به دلهره اندر کرده بود. فیض محمد کاتب می گوید که «سید حسین در زیر گنبد نقاره خانه ارگ، تبعه جهله خود را منع تفنگ زدن کرده چون دست باز نکشیدند، با تفنگی که در دست داشت، سینه یکی را هدف گلوله نموده، قالبش را از روح تهی ساخت». (84)

4 تن از رساله شاهی را که درسر چوک از بازار با دل افگار و بدن خسته و زار عبور می کردند به ضرب گلوله از پا در آورده، هم چنین از نفری قومی وردک ووزیری و منگلی و هزاره را در هر موضع و محلی از درون و بیرون شهر خلع سلاح و برهنه کرده، به قتل رسانیدند. (85)

یک هواپیمای انگلیسی اطلاعیه ای در هوا پاشاند و اخبار کرده بود که انگلیس « درامور شورش داخلی شما مداخلت» ندارد و کوهدامنی ها را به روایت «احادیث معتبره و قوانین محترمۀ اسلامی و رواج بین المللی» از هرگونه دست درازی احتمالی به تأسیسات دپلوماتیک انگلیس برحذر داشته بود.
پانزده هزار کوهدامنی به شهر کابل ریختند. یک منبع انگلیسی می گوید که در مرحلۀ نخست « کسی به مال وخانۀ کسی تجاوز نکرد و حبیب الله بر پیروان خود دسپلین محکمی قایم کرده بود. چند نفری که به خانه ها رفته و اموالی را غارت کرده بودند؛ اعدام گردیدند». (86)

درعوض، دپلومات ایرانی مقیم کابل می گوید که قوای غیر منظم کوهستانی ها پس از ورود به شهر شروع به دست اندازی به اموال مردم نمودند و حمیدالله برادر بچه سقو شب را در نظمیه ( کوتوالی) به سر برده و جد و جهد می نمود که از غارت شهر جلوگیری نماید. بچه سقو در باغ بالا متوقف و سید حسین متحد او که سپهسالار مشارالیه بود وارد شهر شده و پست ها را رسیده گی و ضمناً از غارت جلوگیری می نمود. (87)

به گزارش کاتب، باوصف تلاش برای بازداشتن تفنگ داران از غارت و دست درازی، تا اوایل رمضان به شمار 191 خانه از متمولین ووزراء و مامورین وغیره را ضبط و غارت کردند. (88)
دپلومات روس به وزارت خارجه در مسکو اطلاع داد که به تاریخ 15 جنوری 1929 نیروهای بچه سقاء همه نقاط استراتیژیک کابل را گرفتند. سردار عنایت الله خان به تاریخ 17 جنوری از تاج و تخت کناره گیری کرد. امیر حبیب الله خان به تاریخ 18 جنوری بدون جنگ ارگ شاهی را به تصرف در آورد و به نام امیرحبیب الله خادم دین رسول الله اعلام پادشاهی کرد. (89)



مستندات فصل پانزده هم:
۱. امیرحبیب الله، مردی درحریق تاریخ، مؤلف: دکترخلیل الله وداد «بارش»، ناشر: فضل کتاب فروشی- قصه خوانی پشاور سال 1377 هجری شمسی، برگ 71
2. همان اثر، برگ 72
3. افغانستان در مسیر تاریخ، جلد اول، میرغلام محمد غبار، نسخه حروفچینی جدید، برگ 816
4. امیرحبیب الله، مردی درحریق تاریخ، مؤلف: دکترخلیل الله وداد «بارش»، ناشر: فضل کتاب فروشی- قصه خوانی پشاور سال 1377 هجری شمسی، برگ 73
5. جرقه های آتش در افغانستان، مولف: ریه تالی استیوارت،  ترجمه یارمحمد کوهسار کابلی، ناشر: مرکز نشراتی میوند- پشاور، برگ 103
6. امیرحبیب الله، مردی درحریق تاریخ، مؤلف: دکترخلیل الله وداد «بارش»، ناشر: فضل کتاب فروشی- قصه خوانی پشاور سال 1377 هجری شمسی، برگ 75
7. عیاری از خراسان، استاد خلیل الله خلیلی، ناشر: کتاب فروشی خاور، یونیورستی تاون، شاهین تاون، چاپ دوم- 1369 برگ، 101
8. زنده گی نامه حبیب الله کلکانی، شاه آقا مجددی، نشر موسسه انتشارات الازهر- زمستان 1378 خورشیدی، برگ 33
9. عیاری از خراسان، استاد خلیل الله خلیلی، ناشر: کتاب فروشی خاور، یونیورستی تاون، شاهین تاون، چاپ دوم- 1369 برگ، 107
10. امیرحبیب الله، مردی درحریق تاریخ، مؤلف» دکترخلیل الله وداد «بارش». ناشر: فضل کتاب فروشی، قصه خوانی پشاور. تاریخ چاپ: 1377 هجری و شمسی، برگ های 69- 70
11. زنده گی نامه حبیب الله کلکانی، شاه آقا مجددی، نشر موسسه انتشارات الازهر- زمستان 1378 خورشیدی، برگ 36
12. عیاری از خراسان، استاد خلیل الله خلیلی، ناشر: کتاب فروشی خاور، یونیورستی تاون، شاهین تاون، چاپ دوم- 1369 برگ، 108
13. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 67
14. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 68
15. همان اثر، برگ 123
16. افغانستان درمسیرتاریخ، میرغلام محمد غبار، جلد اول، برگ 815
17. همان اثر، برگ 118
18. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 70
19. همان اثر، برگ 71
20. عیاری از خراسان، استاد خلیل الله خلیلی، نشر کتاب فروشی خاور، برگ های 118- 119
21. زنده گی نامه حبیب الله کلکانی، شاه آقا مجددی، نشر موسسه انتشارات الازهر- زمستان 1378 خورشیدی، برگ های 43-44
22. زنده گی نامه حبیب الله کلکانی، شاه آقا مجددی، نشر موسسه انتشارات الازهر- زمستان 1378 خورشیدی، برگ 46
23. همان اثر، برگ 48
24. افغانستان در مسیر تاریخ، جلد اول، میرغلام محمد غبار، نسخه حروفچینی جدید، برگ 821
25. بحران و نجات، محی الدین انیس، طبع دوم: خزان سال 1378 هجری شمسی، ناشر مرکز نشراتی میوند- سبا کتابخانه، بازار قصه خوانی پشاور، برگ 72
26. تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، مقدمه: علی امیری،  ناشر، بنگاه انتشارات کاوه، کلن، آلمان. چاپ نخست: جون 2013 برگ 53
27. افغانستان در مسیر تاریخ، جلد اول، میرغلام محمد غبار، نسخه حروفچینی جدید، برگ های 821- 822
28. افغانستان در پنج قرن اخیر، میرمحمد صدیق فرهنگ، چاپ امریکا، ویرجینیا، ناشر: انجنیر احسان الله مایار، برگ 361
29. امیرحبیب الله، مردی درحریق تاریخ، مؤلف: دکترخلیل الله وداد «بارش»، ناشر: فضل کتاب فروشی- قصه خوانی پشاور سال 1377 هجری شمسی، برگ 77
30. بحران و نجات، محی الدین انیس، طبع دوم: خزان سال 1378 هجری شمسی، ناشر مرکز نشراتی میوند- سبا کتابخانه، بازار قصه خوانی پشاور، برگ 77
31. امیرحبیب الله، مردی درحریق تاریخ، مؤلف: دکترخلیل الله وداد «بارش»، ناشر: فضل کتاب فروشی- قصه خوانی پشاور سال 1377 هجری شمسی، برگ 78
32. تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، مقدمه: علی امیری،  ناشر، بنگاه انتشارات کاوه، کلن، آلمان. چاپ نخست: جون 2013 برگ 55
33. امیرحبیب الله، مردی درحریق تاریخ، مؤلف: دکترخلیل الله وداد «بارش»، ناشر: فضل کتاب فروشی- قصه خوانی پشاور سال 1377 هجری شمسی، برگ 78
34. زنده گی نامه حبیب الله کلکانی، شاه آقا مجددی، نشر موسسه انتشارات الازهر- زمستان 1378 خورشیدی، برگ های 56- 57
35. همان اثر، برگ 57
36. همان اثر، برگ 50
37. همان اثر، برگ 61
38. امیرحبیب الله، مردی درحریق تاریخ، مؤلف: دکترخلیل الله وداد «بارش»، ناشر: فضل کتاب فروشی- قصه خوانی پشاور سال 1377 هجری شمسی، برگ 80
39. تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، مقدمه: علی امیری،  ناشر، بنگاه انتشارات کاوه، کلن، آلمان. چاپ نخست: جون 2013 برگ 57
40. همان اثر، برگ 79
41. رازهای سر به مهر تاریخ دپلوماسی افغانستان در نیمه نخست سده بیستم- الکساندر کنیازوف، عبدالله یف، پانین، پلیف و تیخانف. به گزینش و گزارش عزیز آریانفر، برگ 167
42. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 56
43. مجموعه اسناد مندرج در نسخه اول انترنتی کتاب جنگ افغانی استالین، برگ 29
44. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 52
45. همان اثر، برگ 65
46. همان اثر، برگ 66
47. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ های 55- 57
48. تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، مقدمه: علی امیری،  ناشر، بنگاه انتشارات کاوه، کلن، آلمان. چاپ نخست: جون 2013 برگ 59
49. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 53
50. جرقه های آتش در افغانستان، مولف: ریه تالی استیوارت،  ترجمه یارمحمد کوهسار کابلی، ناشر: مرکز نشراتی میوند- پشاور، سال چاپ: 1380، برگ های 85- 86
51. روابط خارجی افغانستان درنیمۀ اول قرن بیست، لودویک آدمک، مترجم پوهاند محمد فاضل صاحبزاده،  پائیز 1377، چاپ کتابفروشی فضل- پشاور، برگ 206
52. جرقه های آتش در افغانستان، مولف: ریه تالی استیوارت،  ترجمه یارمحمد کوهسار کابلی، ناشر: مرکز نشراتی میوند- پشاور، سال چاپ: 1380، برگ 88
53. جرقه های آتش در افغانستان، مولف: ریه تالی استیوارت،  ترجمه یارمحمد کوهسار کابلی، ناشر: مرکز نشراتی میوند- پشاور، سال چاپ: 1380، برگ89
54. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 58
55. همان اثر، برگ 60
56. تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، مقدمه: علی امیری،  ناشر، بنگاه انتشارات کاوه، کلن، آلمان. چاپ نخست: جون 2013 برگ 57
57. جرقه های آتش در افغانستان، مولف: ریه تالی استیوارت،  ترجمه یارمحمد کوهسار کابلی، ناشر: مرکز نشراتی میوند- پشاور، سال چاپ: 1380، برگ 90
58. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 64
59. جرقه های آتش در افغانستان، مولف: ریه تالی استیوارت،  ترجمه یارمحمد کوهسار کابلی، ناشر: مرکز نشراتی میوند- پشاور، برگ 94
60. افغانستان درعهد اعلیحضرت امان الله خان، فضل غنی مجددی، برگ 301
61. جرقه های آتش در افغانستان، مولف: ریه تالی استیوارت،  ترجمه یارمحمد کوهسار کابلی، ناشر: مرکز نشراتی میوند- پشاور، سال چاپ: 1380، برگ 91
62. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 59
63. جرقه های آتش در افغانستان، مولف: ریه تالی استیوارت،  ترجمه یارمحمد کوهسار کابلی، ناشر: مرکز نشراتی میوند- پشاور، سال چاپ: 1380، برگ89
64. زنده گی نامه حبیب الله کلکانی، شاه آقا مجددی، نشر موسسه انتشارات الازهر- زمستان 1378 خورشیدی، برگ 75
65. جرقه های آتش در افغانستان، مولف: ریه تالی استیوارت،  ترجمه یارمحمد کوهسار کابلی، ناشر: مرکز نشراتی میوند- پشاور، سال چاپ: 1380، برگ 90
66. همان اثر، برگ 92
67. همان اثر، برگ 92
68. افغانستان درمسیرتاریخ، میرغلام محمد غبار، جلد اول، برگ 826
69. جرقه های آتش در افغانستان، ریه تالی استیوارت، نشر امریکا، برگ 104
70. همان اثر، برگ 108
71. خاطرات سردار محمد رحیم خان، برگ هایی از تاریخ معاصر وطن ما، سردار محمد رحیم، مترجم: غلام سخی غیرت، چاپ کابل، برگ 94
72. خاطرات سردار محمد رحیم خان، برگ هایی از تاریخ معاصر وطن ما، سردار محمد رحیم، مترجم: غلام سخی غیرت، چاپ کابل، برگ 99
73. همان اثر، برگ 95
74. همان اثر، برگ 96
75. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 64
76. تاریخ سیاسی افغانستان، سید مهدی فرخ، ناشر: احسانی، برگ 249
77. جرقه های آتش در افغانستان، ریه تالی استیوارت، برگ 103
78. روابط خارجی افغانستان درنیمۀ اول قرن بیست، لودویک آدمک، مترجم پوهاند محمد فاضل صاحبزاده،  همان اثر، برگ 110
79. همان اثر، برگ 104
80. بحران ونجات، محی الدین انیس، طبع اول، 1308 شمسی، مطبعۀ انیس کابل. طبع دوم: خزان 1378، ناشر: کتابخانه سبا- مرکز نشراتی میوند، برگ 86
81. تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، بنگاه انتشارات کاوه، ناشر: انتشارات کاوه کلن- آلمان، چاپ نخست جون 2013، برگ های 64 و 66
82. تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، بنگاه انتشارات کاوه، ناشر: انتشارات کاوه کلن- آلمان، برگ 67
83. نادرافغان، جلد اول، برهان الدین کشککی، تاریخ طبع، 1310، مطبعه سنگی ریاست عمومی مطابع کابل، برگ 336
84. تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، بنگاه انتشارات کاوه، ناشر: انتشارات کاوه کلن- آلمان، برگ 69
85. تذکرالانقلاب، ملافیض محمد کاتب هزاره، بنگاه انتشارات کاوه، ناشر: انتشارات کاوه کلن- آلمان، برگ 70
86. جرقه های آتش در افغانستان، مولف: ریه تالی استیوارت،  ترجمه یارمحمد، سال چاپ: 1380، برگ 110
87. تاریخ سیاسی افغانستان، سید مهدی فرخ، ناشر: احسانی، چاپ دوم حوت1371، برگ 250
88. تذکرالانقلاب، فیض محمد کاتب، بنگاه انتشارات کاوه، کلن آلمان، برگ 69
89. جنگ افغانی استالین، برگ 205