-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۷ اسفند ۹, پنجشنبه

آذان و احمد ظاهر

جلیل بِهفر

به یک موتر شهری نشسته‌ام و به سوی خیرخانه می‌روم. احمد ظاهر می‌خواند "چون درخت فروردین پرشکوفه شد جانم/ دامنی ز گل دارم بر چه کس بیفشانم". 

مرد ریش‌بلندی که در پهلوی من نشسته است به راننده سفارش می‌کند که صدای آهنگ را کم کند تا صدای آذان شنیده شود. راننده احمد ظاهر را خاموش می‌کند. تلفون‌همراه نفر پهلویم زنگ می‌خورد. یک دقیقه از احوالپرسی‌اش نمی‌گذرد که به فحش‌دادن و ناسزاگفتن شروع می‌کند. صدای آذان از بلندگوهای مسجد‌ها به گوش می‌رسد. نفر هم‌زمان که با تلفون گپ می‌زند با اشاره‌ی دست، تقاضای پیاده شدن می‌کند. 

راننده موتر را توقف می‌دهد‌. مرد پایین می‌شود و بیست‌روپیه به سویچ‌بورد موتر می‌اندازد. راننده به خونسردی می‌گوید کرایه سی‌روپیه است. مردِ ریش‌دار بعد از مکث کوتاهی می‌گوید کدام بی‌ناموس میگه که سی روپیه است؟ مه هر روز از همین مسیر رفت و آمد می‌کنم. راننده می‌گوید کاکاجان، میتانی از دیگه سواری‌ها پرسان کنی که کرایه شار تا پنج صد‌فامیلی چند است. مرد بیش‌تر عصبانی می‌شود و در حالیکه آب‌دهنش وقت حرف‌زدن به داخل موتر به سر و صورت ما می‌بارد؛ می‌گوید گه می‌خوره هر کس که از یک قدم راه سی روپیه میگیره. مه خو پنج صدفامیلی نمیرم که سی‌روپیه بتم. راننده سکوت می‌کند و هیچ چیز نمی‌گوید. موتر حرکت می‌کند و راننده خواهر و مادر مرد را مورد ستایش‌‌ قرار می‌دهد.