-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۷ اسفند ۱۲, یکشنبه

مسعود بزرگ: کتاب « سقاوی دوم» فقط دشنام بد برای من بود

نوشته: حاجی عبدالرحیم دستیار شادروان احمد شاه مسعود

اشاره: به حواله کتاب مسعود در نبرد استخباراتی، مسعود توصیه کرده بود که کتاب دوهمه سقاوی را هر اندازه تکثیر کنید، بهتر است.


‎در تابستان سال ۱۳۷۸ هجری ماه اسد سال های مقاومت جلسه بزرگی تحت رهبری قهرمان ملی کشور شهید احمد شاه مسعود رح با اشتراک قوماندان های شمال، کابل، پروان و کاپیسا در خطوط مقدم جبهه در قرارگاه خواجه نبی در شهر چاریکار ولایت پروان دایر گردید.

این جلسه مهم تقریبا به سه ساعت طول کشید، موضوع جلسه بررسی جبهات، توانایی دشمن، امکانات در جبهات و این که چی باید کرد مورد بحث قرار گرفت. آمر صاحب وضعیت کلی کشور و عامل بیرون رفت از آن را به بررسی گرفت.  نقاط ضعف و قوت دشمن و سایر مشکلات را تشریح کرد. ازدحام مراجعین به حدی بود که صحن باغ از پذیرش مردم پر شده بودِ حتی که مردم در بیرون صف کشیده منتظر بودند تا نوبت ملاقات پیدا کنند. به مشکلات مردم رسیدگی صورت گرفته و همه را رخصت نمود صرف تعدادی محدودی از قوماندان صاحب های کلان را نگهداشتند تا در جمع کوچک مشوره و پلان های محرم را همرای شان در میان بگذارد.

 درهمین وقت شخصی به طرف من آمد. از ایشان پرسیدم خیریت باشد؟
 گفت من از کابل آمده ام... جای من از چاریکار است. در کابل بودم دو روز می شود برگشتم. کتابی از کابل باخود برای آمر صاحب آورده ام خواستم آن را برای شان بدهم. من کتاب را گرفتم پشت پهلو نموده برایش گفتم اگر چند لحظه ای صبر کنید خودت را نزدش شان می برم.

 گفت کار من همین بود که برای شما کتاب را دادم.
آمرصاحب پرسید کتاب چیست؟ 
کتاب را خدمتشان سپردم ایستاده عنوانش را می دید و می خواند چون چشم تیزبین و هوش بالا داشت؛ خندید. هنوز ننشسته بود که شیریخ را آوردند. شیریخ چایکار را زیاد خوش داشت. برادرها را دعوت به خوردن نموده خود کتاب را مطالعه می کرد.
 داکتر صاحب شهید عبدالله لغمانی به طرف راست شان نشسته بود. از آمرصاحب خواهش کرد تا شیریخ و ميوه را نوش جان کند تا آب نشود. از اصرار زیاد چند قاشق گرفت و دوباره مصروف خواندن کتاب شد. اهل مجلس با یکدیگر مصروف گفتگو شدند؛ شاید نیم ساعت و یا هم چهل دقیقه از خواندن کتاب سپری شده بود.

 اولین شخصی که از جناب آمرصاحب سوال کرد داکتر صاحب شهید بود. پرسید آمرصاحب کتاب جالبی را مطالعه داشتی؟ آمر صاحب شهید لبخند پر معني در لبانش نقش بسته بود. همه حاضرین در مجلس منتظر شنیدن داستان کتاب بودند. جناب شان فرمود در این کتاب آنچه من خواندم فقط دشنام بد برای من بود. کتاب را به داکتر صاحب شهید داد و گفت بخوان نیت ما به خاطر خدا، مردم و کشورما بوده و است، این که در چه حالت و شرایط ناگوار ما با پاکستان دست وپنجه نرم داریم. ترس ما از این است افغانستان شعبه ای دیگر پاکستان نشود. این آدم بی خبر از اوضاع داخلی بدون اطلاع دقیق تمام عقده گشایی خود را بالای فارسی زبانان، ازبک ها و هزاره ها کرده؛ ای کاش با این دروغ های شاخدار یک کمی هم نصیب ما می بود. فرمود کدام دیوانه در خارج بیکار بوده، هر آنچه در ذهن و فکرش رسیده، نوشته بدون این که اخلاق و آداب نوشتاری را مدنظر بگیرد. همه این ها را پشت پا زده عقده درونی خود را کشیده، بی خبر از این که مردم ما در قرن بیست و یک زندگی می کنند. معلومات کافی از وضعیت کشور و مردم خود دارند. از شماهایی که در بیرون زنده گی دارید، خوبتر و بهتر درک دارند. آن زمان ها سپری شده که همانند گذشته کسی را بالای مردم تحمیل کنند وتکرار آن هرگز امکان پذیر نیست. افغانستان کشور اقلیت هاست؛ اکثریت مطلق در کشور ما وجود ندارد. همه برادریم از هر قوم و نژادی که باشند؛ برادر هم اند، ای کاش ای آدم مجنون یک بار بياييد از نزدیک ببینند بزرگان همه اقوام به خاطر نجات کشورشان باهم یکجا زیر سقف ملی درمشورت باهم، برای آزادی افغانستان با پاکستان در جنگ اند.

‎کتابی که از آن یاد کردم و خاطره آن روز را نوشتم، کتاب سقاوی دوم بود.