-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ فروردین ۱, پنجشنبه

روزنامه نگاری که زنده زنده در آتش سوزانده شد

یکی ازهزاران جنایات استبداد شاهی در ایران

قصه یی از اشرف پهلوی خواهر رضا پهلوی




خانم فرح دیبا همسر شاه مخلوع ایران گفته است که «همیشه اعلیحضرت می‌گفتند من نمی‌خواهم تاج و تختم را با ریختن خون مردمم نگاه دارم»، آقای محمود دلخواسته در این مقاله با واکاوی تاریخ، به خوبی دروغ بودن این ادعای خانم دیبا را ثابت کرده است، من در سالروز ملی شدن صنعت نفت ایران، شرح یکی از وحشیانه ترین جنایات شاه مخلوع که پس از کودتای خائنانه ضد دکتر مصدق انجام شد را به نقل از کانال تلگرامی مصدق به روایت تاریخ و اسناد آورده و از خانم دیبا توضیح میخواهم، از آنجا که دانستن حقیقت حق شهروندان است، از ایشان میخواهم که اگر برای شخصیت خود و شعور مخاطب احترام قائل است، شهامت به خرج داده و بابت دروغگویی، از شهروندان ایران عذرخواهی کند.


۲۴ حوت ۱۳۳۲؛ قلمی که شکسته شد، روزنامه نگاری که زنده زنده در آتش سوزانده شد. 

دکتر شفیعی کدکنی می نویسد:«در میهن ما، انسان های بزرگی زیسته اند که هر یک به خاطر رفاه و آزادی مردم وطنشان، با قلم و اندیشه به پیکار استبداد رفته و در آتش نامردمی ها سوخته اند. یکی از آنها امیر مختار کریمپور شیرازی، شاعر و مدیر شجاع و مبارز روزنامه ی شورش بود که جان خود را در ۳۵ سالگی در پای قلم و آرمانش از دست داد.»
کريمپور در مدت اسارت شکنجه بسيار ديد، تمام بدنش را با سيگار سوزاندند. سيخ داغ بر بدنش کشيدند ، تهديد و تطميعش کردند شايد توبه نامه ای از او بگيرند ، ولی او زير بار نرفت و به مصدق وفادار ماند. غروب سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۳۲ در ميدان پادگان لشگر دو زرهی، کريمپور را از زندان بيرون کشيدند، به دستور اشرف پيکرش را آلوده به نفت کردند، مدتی او را به توهين و تمسخر گرفتند. پالانی بر پيکر وی نهادند و دستور دادند با چهاردست و پا راه برود. با افروختن آتش ، جشنشان را آغاز کردند. زندانی به هر سو می دويد و فرياد می زد شعله آتش همه بدن او را فرا گرفته بود. سر نیزه سربازان نیز مانع از این می شد که بازیگر این نمایش از این میدان دید تماشاگران بیرون رود…
فردای آن روز او را در حالی که ديگر اميدی به زنده ماندنش نبود، به بيمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا، تمام توان خود را در گلو جمع کرد و فريادزد: «والاحضرت اشرف مرا کشت!» اما دکتر ايادی ـ پزشک مخصوص ـ با تمسخر گفت: «ديوانه است، هذيان می گويد.» بالاخره پیکر سوخته اش را که جای هفت زخم سرنیزه نیز بر خود داشت، به گورستان مسگرآباد بردند و بی هیچ نام ونشانی به خاک سپردند.
مسعود بهنود در کتاب سه زن می نویسد:«اشرف پهلوی همراه سرهنگ زیبایی و گروهبان ساقی در دفتر زندان بود که کریم پور را آوردند. او سیلی محکمی از اشرف دریافت کرد. زبانش باز شد. در لباس ژولیده زندان با آن خانم عطرزده و شیک معارضه می کرد. او را آتش زدند و مستحق گلوله ندانستند.»
شعبان جعفری سردسته اوباش هوادار سلطنت، پیرامون به قتل وی می‌گوید: این جور که ما اون موقع شنفتیم، اینو دوباره می‌گیرن و در لشکر ۲ زرهی میندازنش زندان. اونم یه آدم دهن لقی بود و به همه فحش می‌داد و سر و صدا می‌کرد. اون وقت برای این که تنبیهش کنن، روزا از تو زندان می‌آوردنش بیرون. سربازا یه پالون می‌ذاشتن روش. یه سیخونکم بهش می‌زدن. یه نفرم سوارش می‌کردن. بعد تو زندان مجرّد بود گویا… گویا تو همون زندون از بین می‌برنش دیگه. لحاف محاف میندازن تو سلولش. نفت روش می‌ریزن و آتیشش می‌زنن.
روزنامه شورش در دوران حکومت ملی دکتر مصدق، در واقع افشاگر بسیاری از توطئه های ضد مردمی و کارشکنان نهضت بود، و کریمپور شیرازی به راستی جان خود بر سر افشای توطئه گران گذاشت. او در روزنامه اش چنین نوشته بود«…سوگند یاد کرده ام که حقایق را بگویم و بنویسم ولو اینکه به قیمت جانم تمام شود، من با خدای خویش عهد و پیمان محکم بسته ام …چون من پرده هایی را بالا می زنم که در آن هزارها خیانت، هزارها نارو، هزارها بدبختی و بیچارگی نهفته است. من مصمم هستم که این مبارزه سرسخت و آشتی ناپذیر را تا سر حد مرگ شرافتمندانه سرخ که ایده آل و آرزوی دیرین من است دیوانه وار دنبال کنم.»
او در زندان قطعه شعری سرود و در آن از قلم تیز شورش سخن گفت:
کلک شورش به دل خصم چنان کار کند/ که بدان کوه گران تیشه فرهاد نکرد
خاطرات و مبارزات دکتر حسین فاطمی-بهرام افراسیابی، ص ۴۵-۴۸
کتاب این سه زن، مسعود بهنود
خاطرات شعبان جعفری، به کوشش هما سرشار- ص ۱۳۷