-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ فروردین ۱۵, پنجشنبه

خیلی دلم گرفت

من اکثر نظریه ها وواکنش های صاعقه آسا از جوانب مختلف در بارۀ سخنان محمد صادق فطرت ناشناس پیرامون «پته خزانه» و چند مورد دیگر را خواندم و خیلی دلم گرفت. با خودم گفتم: پس ما مردم آفریده شده ایم که غیر از همین مسایل هیچ مشغله دیگری نداشته باشیم؟
خدایا، دنیا به کدام سو روان است، ما مثل مار ها به دور یکدیگر پیچیده ایم. در هر مورد با هم گلاویز می شویم. فرهنگ بحث و ابراز نظر و گوش دادن به اصحاب انتقاد و تشریح، بیخی از روح ما کوچیده است. همه چیز در نظر ما یا سفید است یا سیاه قیری... خیلی دلم گرفت... همه چیز در کوتاهه نگاری های فیس بوکی، اتمام حجت پیدا می کند. به غیر از چند نخبه فرهنگی، مابقی همه به اصطلاح اسپری ( افشانه) مرچ سرخ را به سوی چشمان همدیگر گرفته و می فشانند. دریک لحظه احساس کردم که چشمان همه مرچ آلود شده و هیچ کس طرف مقابل خود را تشخیص نمی دهد؛ اما همچنان اسپری می فشانند.
با این بحث ها کدام گره از مشکل ما گشاده می شود؟ این که بدتر از گذشته گره در گره انداختن است. سخن ناشناس یا دیگران درین موارد چه صائب باشد؛ چه اشتباه، بالاخره چه به دست می آوریم؟ یک اصل وجود دارد که گذشته، دیگر نباید بر زنده گی امروز ما تکرار شود.