-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ فروردین ۱۴, چهارشنبه

امیرحبیب الله خان در اسارتگاه چنداول


دیدار عبدالغنی خان نائب سالار  با امیرحبیب الله خان کلکانی در چنداول- تکه ای مستند برگرفته از فصل ۲۱، کتاب چشم دوم تاریخ- رزاق مأمون




میراحمد خان غندمشر، مواردی را از آخرین روزهای زنده گی امیرحبیب الله خان کلکانی ثبت کرده است که در کرکتر شناسی امیر دلاور، به ما بهتر کمک می کند.

ایشان در کتابچه روزانه اش چنین نوشت: عبدالغنی خان نائب سالار و نائب الحکومه قندهار آمده، از جانباز خان تقاضا کرده که بچه سقاو را ببیند. جانباز خان به من امر داد که نائب سالار صاحب را ببرید. با ایشان یک جا داخل اتاق شدم. عبدالغنی خان یک آدم قوی هیکل و خوش چهره بود. بچه سقاو قد راست پیش روی شان برخاست و احترام کرد. دست داده نشستند. 
نائب سالار گفت: مرا شناختید؟
 ( حبیب الله خان) گفت: گمان می کنم یکی از خاندان شاهی باشید!
گفت: نخیر، من عبدالغنی غندمشر که از ظلم تو، کوه به کوه می گشتم و بالاخره مجروح شدم و می خواستید مرا دستگیر کنید. اینک آمده ام که چه می خواهید؟
حبیب الله بچۀ سقاو خندید و گفت:
حیف این قواره که خداوند به تو داده. من گمان می کردم یکی از برادرهای اعلیحضرت هستید. بالاخره معلوم شد که شما یک نفر خیلی ساده هستید؛ درحالی که دست و پای من بند است، نزد من آمده اید. اگر در وقتی که من زنده بودم گیرم می آمدی، تو را مثل سگ های ولگرد که در کوچه ها می گردند؛ می کشتم.

درین جا عبدالغنی خان به قهر شده، دشنام غلیظ داد. بچه سقاو هم دشنام هایی نثار عبدالغنی خان نمود و گفت:
 به همین وقت، یک چوب به دست من بدهند و به دست تو تفنگ باشد؛ تو را زنده نمی گذارم! آن وقت همه خواهند فهمید که مرد کیست و نامرد کدام؟

نائب سالار را درحالی که خیلی عصبی بود به یک صورت از اتاق خارج نمودم. اعصاب خود را کنترول کرده نمی توانست؛ متصل دشنام می داد و بچه سقاو هم دشنام می داد. من کیفیت را برای جانباز خان اطلاع دادم. ایشان تأسف کردند.
من به اتاق برگشتم. بچه سقاو بسیار قال و مقال دارد. چون به جان من یک شلی جنوبی بود، خیال کرد جاجی هستم. به افغانی ( پشتو) گفت: برادر، اگر شما چیزی بگوئید، حق دارید که دو ماه به مقابل من مردانه جنگیدید. اگر نادر خان و برادرهایش بگویند؛ حق دارند مردانه وار با من جنگیدند. این اشخاص ( اشاره به عبدالغنی غند مشر) به جز این که مانند زن ها به گوشه ای خزیدند؛ چیزی نتوانستند.
من او را تسلی داده و گفتم بعضی ها را درد رسیده خواهد بود. اگر چیزی می گویند شما بی حوصله نشوید. نزد جانباز خان آمدم و سرورخان حاکم خوست نزدش نشسته خواهش دارد بچه سقاو را ملاقات نماید. من کیفیت عبدالغنی خان را برایش گفتم. محمد سرور خان اظهار کرد که من صرف او را می بینم. جانباز اجازه داد. با او به اتاق بچه سقاو داخل شدیم. این دفعه بچه سقاو هیچ اعتنا نکرد. 
محمد سرور خان نشست و گفت:
حبیب الله خان مرا می شناسید؟
گفت: خیر، زیرا کوچه و بازار ازمردم پُر است!
سرور خان می خواست شدت کند، منع کردم. بالاخره گفت: من حاکم خوست و برادر سربلند خان ارغنده هستم. برادرم را محبوس و خانه و جایداد ما را تاراج کردید.
بچه سقاو که همچنان به رخت خواب تکیه داده بود، گفت: خود شما فکر کنید، تو به مقابل من می جنگیدی، برادرت برضد من پروپاگند می کرد؛ چه می کردم؟ با قرآن عذر می کردم؟ جنگ بود؛ طرفین به قتل و تاراج همدیگر می کوشیدیم..
محمد سرور خان را کشیدم. وقتی که نزد جانباز خان آمدم، یک نفر پیشاوری از اعلیحضرت پرزه آورده بود که او را به دیدن بچۀ سقاو اجازه دهند. او را به اتاق بردم. نفر مذکور بچه سقاو را می شناخت. به زبان اردو، خود را معرفی نمود. بچه سقاو فوراً برخاست و با او بغل کشی کرد. چند دقیقه نشسته بود؛ بعد خارج شد.
بعد از خروج او ( بچه سقاو) به افغانی ( به پشتو) به من گفت: مرا چون مرغ به قفس انداخته و مردم را به تماشا می آورید؟

 ادامه دارد....