-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

دست نویس های مرد کابلی



رزاق مأمون، دهلی، - حمل 1392





 دست نویس های مرد کابلی
1

هفتۀ اول ماه  دلو بود که من وسورج چوهدری برای سفر یک هفته ای ازکابل به دهلی پرواز کردیم. سورج فهرست درازدامنی ازدارو های مورد نیاز شفاخانۀ خصوصی را که به طور مشترک درکابل اداره می کنیم، دربکس کوچک خود گذاشته بود. من هم خیال داشتم چند روزی درهوای خوش دهلی که درین روزها خیلی خوشگوار وآفتابی و نشاط افزاست، تفریح کنم وسری هم به مکان های تاریخی بزنم. سورج در روز دوم، برنامه گردشگری مرا به هم زد و خواهش کرد غذای چاشت را درخانه یکی از آشنایان وی صرف کنیم.  سورج، مرا با خودش به مراسم عبادت «پوجا» درخانۀ یکی از اقارب خویش برد که به زودی معلوم شد که میزبان، ازجمع شریکان ده درصدی شفاخانۀ ما درکابل نیز می باشد.
 محل پوجا اپارتمانی درطبقۀ اول یک ساختمان فرسوده، در منطقه پرهرج ومرج درمرکز دهلی بود. آقای نیمه سال با بروت های سیاه وسفید تاب خورده تا بیخ گوش ها، «پنده سر» و متعارف، که درنخستین نگاه، بارانی از تزویر ازچشمانش می بارید، به پیشواز ما شتافت. سورج گفت: بالی سینگه همین است!
چتاقی مغلقی درپس چهره آقای سینگه پنهان بود و با صدایی باریک تراز حد معمول مرا به نشستن روی کوچ دعوت کرد. مراسم پوجا ادامه داشت و زن ها ومردانی کنار هم حلقه زده و صدای موسیقی کرکننده ای هم از آخر اپارتمان به گوش می رسید. مثل این که ما درربع آخر وپایانی مراسم رسیده بودیم وبه زودی بساط جماعت ازهم گسیخت و صحبت به سود وزیان وسرمایه گذاری درشفاخانه کشیده شد.
قرار معلوم بالی سینگه از عواید ده درصدی که هرماه به حساب بانکی اش واریز می شد، راضی وخرسند بود وهرلحظه نگاه هایی از سرقدرشناسی به سوی من می انداخت و سعی داشت برمن خوش بگذرد. درآخرهای صحبت احساس کردم اصلاً حرف های من وسورج را نمی شنود و فکرش به جای دیگر بند است. ناگهان چند لحظه ما را تنها گذاشت وسپس با یک کتابچه پوش سیاه کهنه ای برگشت و آن را به من تعارف کرد وگفت:
«زمستان پارسال یک مستأجر داشتم از کابل افغانستان بود. خیلی بدخو بود. وقت رفتن، لوازم خانه اش را هم به من فروخت وازین جا رفت. ادیا، وقت پاک کاری الماری وتخت ها، این کتابچه را از میان روک الماری تلویزیون شان یافته، این به نظر شما چه خواهد بود؟»
متن نوشته شده دربرگ های کتابچه،  از دور قابل خواندن بود. ابتداء با هیجان ورق گردانی کردم و فهمیدم متن خصوصی است. به صاحب خانه گفتم: «آه! این که اوراد واذکار مذهبی است... خوب شد زیر پا نیانداخته اید!»
آقای سینگه دست ها را به نشانۀ اطمینان بالا آورد وگفت:
« نه، نه، کاملاً خاطرتان جمع باشد. درتاق بلند نگهش داشته بودم. راحت باشید!»
با تظاهرآشکار، کتابچه را بوسیدم و احترام ونگرانی خاصی به قیافه ام دادم. گفتم:
« اگراعتراضی ندارید، این مجموعۀ اورادمقدس را با خود می گیرم!»
نگاه های زیرک و پختۀ آقای سینگه، یک لحظه برچهره ام ثابت ماند وسپس همانند یک شخص رشوه دهنده به تعارف پرداخت:
« ازین که مصحف مقدس به شما داده شد، احساس راحتی می کنم!»
 نگاهش سخت حسابگرانه بود و کتابچه را درجیب گذاشتم.
«  ارزش این تحفه را قبلاً میزان کرده ای وبرای جلب اعتماد کاری آن را به میدان آورده ای!»
به زودی درک کردم هردو، یک نمایشنامه کوچک را اجرا کرده ایم! شب دراتاق هتل محتویات کتابچه را از سر تا آخر مطالعه کردم. بهتر است شما هم آن را بخوانید، فقط نام اصلی نویسنده را ازآن حذف کرده ام.

2
زمستان 1390
..... مسافر خسته
هندو ها اصلاً خواب ندارند. ازغفیدن سگ های هندی دیوانه شده ام. هر بامداد، دم ورودی طبقه بلاک، سگی روی آرنج های جلوی اش، بی خیال ومستغنی نشسته. «لاچپت نگر» تنها شلوغستان دهلی نیست؛ مگر درمقام اذیت صوتی شاید درجهان نظیری برایش پیدا نشود. کسی این سگ را برای هیچ کاری مخاطب قرار نمی دهد. اوهم فرصت نمی دهد صدایش بزنند. رنگ پوست وپشمش عین یک ناریال هندی یا میمون های معمولی- کمی درخشنده و پررنگ تر.
شاید سوال کنید چرا از آدم های دهلی نمی نویسم؟ برای این که اغلب اوقات حیوانات درهندوستان، با رعایت تر ومحترم تراز آدم هایش هستند. هرگاه لاش سه انسان پیش پای آدم ها بیفتند، از روی آن می گذرند.
بالی سنگه – صاحب خانه- سگ ناریالی رنگ را «پروسی» صدا می زند که به معنای «همسایه» است.
سگ های لاچپت نگر غیر از سگ های استایلی وازنسل های اصیل وبنجرهای دو رگه، مال هیچ کس نیستند. آزاد وباوقار، خالی ازحس تعرض؛ کسی هم مزاحم شان نیست.
هربلاک چهار طبقه ای کوچۀ دوم لاچپت نگر پنج متر پهنا و بیست متر درازی دارد. بلاک های خسته در دوطرف جادۀ باریک کنارهم چسپیده اند. دم ورودی هربلاک، موترها مثل خشت ها کنارهم قطار اند. پروسی درفاصله میان دوموتر بالی سنگه، راحت می خوابد؛ گاه راه را طوری بند می آورد که برای رفتن به فروشگاه «سبکا بازار» مجبورم از کنار درخروجی، بیخ بیخ دیوار به خالیگاهی برسم که پوزۀ موترهای بلاک همجوار را از در ورودی آن کمی فاصله می دهد.
پروسی برای خودش یک شخصیت حقوقی است. سرجانداران دو پا خبر نیست وبوق دایمی چهارپاهای فلزی که مثل دریا ازکنارش رد می شوند؛ اعصابش را اخلال نمی کند. چشم های مخمور وتشله ای پروسی، سوی کسی خیره نمی ماند.
 هندی ها بنا به عادت ناپسند، در تیز رفتارها، موترسایکل وریکشا های خود، هارن های وحشتناکی نصب می کنند. ازهمان نوعی که باربرهای هجده ارابه ای سنگین در دشت های تاریک وشاهراه ها انسان ها وحیوان ها را می گریزانند. درازدحام سنگین، کنار گوش پیاده رو ها ودکانداران، حق وناحق دست روی هارن موترهای شان می گذارند. از شنیدن ناگهانی بوق، به تصور این که لاری بزرگی به زودی مرا جاروب خواهد کرد، چند بار بند دلم کنده شده؛ روی گشتانده ام. فقط موترسایکل سواری از بغل دستم زده جلو!
درچنین محشرگاه، به خواب های خوش پروسی غبطه می خورم. به چرت زدنش حیران می مانم، این که مخمور پلک می زند وگاه اصلا پلک نمی زند که خیلی دیدنی است.
تازه کجایش را دیده اید.
اعتراف به این که در دو سه ماه اول حواسم معطوف به خواص پروسی نبود؛ نباید جز معایب خودم حساب شود؛ بنا به قانون غیرقابل تبصره درهند، تعیین تکلیف هر جانداری به دوش خودش است. عقیده دارم که سگ از هرجنس ونسلی، با شنفتن شرفۀ پای آدم ها باید اول با چشمان تیز وگوش های سیخ شده با تکان از جا بپرد؛ جا خالی کند و قبل ازآن که کلوله سنگی یا چوبدستی به جمجمه یا کمرش حواله شود، گم وگور شود. تا همین دیروز، کدام احساس غیرازین درمن نبود.
حبیب از بیرون داخل اپارتمان شد وخبر داد که «بگوان» های عجیب پلاستیکی روی تخت روان حالا سر می رسند. یک لشکربی سروپا از موترهای بادی دار، ناگه از جادۀ «سنترمارکیت» وارد کوچۀ باریک ما شد. دسته های دهل زن، سرنا نواز، سکسفون هایی به اندازه قد آدم ها، تمثال های خدایان آرایش  شده با رنگ های غلیظ به شکل زنان غرق درآرایش، زنی رؤیایی ومحتشم اما با صورتی فیلی زیر روشنایی پرتو اندازانی سیار، گروهی سوار براسب های مزین با پارچه های گردن آویزطلایی، کله وکاپوس شان پوشیده ازگلهای زرد، سواران با لباس های قدیمی پیروان فروتن شمشیر به کمر، بوت های بی ریخت که زنانگی ومردانگی اش را نمی شود درک کرد؛ زنان زندۀ سیاه سوختۀ بی نظافت بزک کرده روی بام موترهای بادی دار، خونسرد وسعادتمند، مورچه وار جلو می خزند.
هرچند هفته ازین جوش وخروش تهوع آور وعجایبی آزار دهنده، برپا می شود. کوبیدن چوب های مخصوص بردهل های بزرگ، با دستانی باریک و پوست سوخته، وقف شده برای اجرای امر خدایان، سه جفت دهل های سنگین، آویخته در گردن نوازنده گان فوق العاده کم رمق وسیاه شده، طنینی دارد که جز با صدای اجل، نفرین خدایان یا فروریزی گردنه های یخی قطب جنوب به چیز دیگری نتوان شباهتش داد.
تازه این بند اول نمایش صوتی هولناک است. درآمیزی توفان آسای نالۀ سکسفون های طلایی رنگ قطور، در فواصلی که دهل ها وسرنا ها دمی جا خالی می کنند، همان کنده شدن صداییست که قبل ازسونامی های دریایی یا خشکه، ازاعماق زمین بالا می آید؛ و چون به اوج می رسد، غرش چند صدایی هیولاهایی درونی وناشنیدۀ آدم های بدبخت را به گوش زمین وزمان فریاد می کنند.


3

گوش هایم را با دست می پوشانم؛ حبیب و مجتبی چشم به بالکن می برند: « شروع شد! »
عزیزه که سریال دیده وصاحب ذوق درتحلیل رسم ورواج هندی هاست، آرنج ها را روی کتارۀ فلزی تکیه می دهد واز دیدن بلوای برپا شده به تلخی می خندد:
« هندو ها مست شده اند. خدایا این همه جل وجنگل برای چیست؟»
سکسفون نوازان خرد جثه، نفس می گیرند واین بار درهم جوشی ارکستری ناشناخته، با صدایی موزون دهل وسرنا وسکسفون ها، با رود باری از طنین فوق العاده، کوچه را سرشار می کند. همه چیز برای زنان وکودکان هندو در دوسوی ارکستربی پایان آدم ها واسب ها، بی اهمیت واز بدیهیات است. مگرمن سردرد دارم. به اتاق خواب دربالکن عقبی پناه می برم. می پندارم شیپور آخرالزمان دراتاق خواب منزل گرفته است. عزیزه ازبالکن به درون می خزد:
«خدایا مرا ازین چاهی که افتاده ام، بیرون بکش...مغزم برآمد.» بهترین قسمت سریال ترکی «خزان» در«طلوع» شروع شده است. «علی رضا» آن مرد، آن سنگ صبور، کلافه از دست «لیلا» و«نجلا» لب دریاچۀ استامبول آمده، از صحنۀ جنگ زمان با رؤیا های خویش، دمی فرارکرده. ازبرکت ارکستر سیار خدایان هندو، صدای تلویزیون خفه شده مگر من احساس می کنم درد ازگلوی علی رضا تنوره می کشد...
نور غلیظ وزرد چراغ های بزرگ، روی بام موترهایی  که خدایان وزنان را حمل می کنند، زمین وقطارموترهای پارک شده را مثل کف دست نشان می دهد. درین گیرودار، پروسی، مخمور وسنگ وار درست دم پای سکسفون نوازها و دهل زنان، روی دست های جلوی، درکمال بی اعتنایی جلوس کرده، گویا از قوۀ شنوایی محروم است و نابینایی اش نیز مادر زاد است! پروسی راه را به روی ادیا سنگه عروس بالی سنگه بسته است. او برای تقسیم نذرانه، پتنوس حاوی بسته های کوچک را با دست هایش محکم نگهداشته و ازفراز سرپروسی، به سوی نوازنده ها خیز برمی دارد. البته پروسی به کسانی که  قیامت صدا وغرش ترسناک برپا کرده اند، نگاهی می اندازد ولی معلوم است حاضر نیست برای ادیا سنگه راه بدهد. به عزیزه می گویم:
«می بینی؟ پروسی ازوقارخود درمقابل ادیا سنگه هیچ کم نمی کند!»
عزیزه می گوید: « ازیک نظرراست است که درین جا دموکراسی بزرگ برقراراست...این سگ ازآدم ها نمی ترسد. از روی چاپلوسی مثل سگ های کابل دم تکان نمی دهد. نشود این ها عقل دارند؟»
 موجی رها شده ازگلوی سکسفون ها مارگونه درهم پیچیده و به ویرانگری خلوت وبی صدایی از زمین به بالا می رها ومنفجر می شوند. می گویم: «کم است دیوانه شوم.»
هرچه خودم را قناعت می دهم که هندو ها شیپورهای زال ارواح خویش را خوش ترین الحان حیات می پندارند، سردردی ام تسکین ناپذیراست.  درجستجوی راه فرار، با خودم درجنگم. لشکر ارکسترعجایب بعد از چندگام رژه، دوباره توقف می کند تا الطاف خدایان ازآسمان فرود آید و نور بخشایش ابدی از چشمان ساکت شان فواره بزند.

4

 دنبال وسوسۀ خودم راه می افتم. این سگ، درین هیاهو، چرا این قدر راحت است وخیالش به آدم ها بند نیست؟  اعتراف می کنم ازین سگ نفرت دارم. از خود پسندی که درچشمانش ریخته؛ خصوصاً از نترسی اش؛ به ویژه ازین که حس غریزی ترس ونگرانی کاملاً دروی مرده است. درین دنیا هرگز سگی این چنین توجه مرا به خود نگرفته و هیجانات من ازدیدن سگ های لاغر، کثیف و رمیدۀ کابل به گونه ای دیگر بوده است. خلاصه قرارنبوده سگی، راهم را بند بیاورد واز روی اجبار، درباره اش فکر کنم. برایم آزاردهنده است یاد آور شوم که حضور این سگ دم راه من نوعی دعوای حقوقی وحضور است. فکرنکنید از روی بی میلی، تشخیص رنگ چشمانش را به تعویق انداخته ام؛ اصلاً فرصتی نداده رنگ چشمانش را درک کنم. یعنی، برایش مهم نبوده ام به سویم نگاهی بیاندازد تا رنگ چشمانش را بدانم.

من از دنیای دیگر آمده ام. سرگرمی و وجیبۀ من وعلی داد پسر شیخ جعفر در«قلعه شاده» دواندن سگ ها ودنبال کردن آن ها از راه کوچۀ مسجد وحدت تا غار های «کنارآب» ها بود. سگ های «قلعه شاده» از صدمتری ما مثل قمچین خورده ها را از جا می پریدند. برایم غیرقابل تحمل است که سگ کوچه، این چنین پاک، پروریده و نسبت به آدم ها بی پروا باشد. بدتراین که از هیچ چیزی واهمه نگیرد. زیاد طول نکشیده که  متوجه شده ام، پروسی مرا درمقام زنده جان دوپا تحویل نمی گیرد. صبحگاهان برای گردش از اپارتمان خارج می شوم؛ درست دم درخروجی، میان دو موتر بالی سینگه، بی حرکت خوابیده. روزهای اول گمان می بردم، مرده است. ازبی غمی مرده است. سرنوشت چه روزی برمن آورده که موتر را دورمی زنم؛ دزدکی نگاهش می کنم. اگر روی گردۀ راستش درازکشیده باشد؛ گردۀ چپش آرام آرام بالا وپائین می رود. می گویم:
 «نه زنده است!»
به خود می گویم؛ این قضیه چه ربطی به من دارد، مگر از احساس خفت افسرده می شوم. احساس دیگری طناب پیچم می کند که این بی خیالی سگ های دهلی ازچیست؟ حال که دربررسی هایم کمی پیشرفت آمده وفهمیده ام که پروسی یک سگ ماده است، هرگزسگی ازجنس مخالف با وی دیده نشده است. فکرمی کنم شاید قوانینی درمیان سگ ها حاکم است که برای آدم ها مجهول است.
پنج شش تا ازین سگ ها در کوچۀ ما ساکن اند. هریک دم درخروجی یکی ازبلاک ها، هیچ دست کمی ازپروسی ندارند. مثل او ازیک مادرزاده شده اند. درقصۀ آدم ها نیستند. از شنیدن هیچ صدایی ناتراش پلک نمی زنند. بعضی شب ها درجفیدن دسته جمعی سهم می گیرند وهرگزفهمیده نمی توانم که چرا یک بارباگستاخی تمام دم های شان سیخ، گوش های شان بلند وعضلات ران های شان سفت می شود و البته از نظر من ازین سرکوچه به آن سرکوچه بیهوده می دوند وپارس می کنند. قطعاً کشف کرده ام این غائله تحت رهبری پروسی انجام می گیرد.
صدای شان چقدرصاف ونافذ است! صدای سگی را که من وعلی داد ناگه گیرمی آوردیم وزده زده به ریسمان می بستیم، خفه وآزرده و خودش بویناک می بود. علی داد او را «پوزقاق» لقب داده بود. نخستین لگدی که برپوزش می زدم، چیقس می کرد. آخ چه لذتی می بردم! چون نوبت به علی داد می رسید، ضربت خود را با نوک بوت به شکمش حواله می کرد؛ آنگاه صدایی درشت مشابه به نالش سنگین ازگلوی «پوزقاق» خارج می شد. دوباره به درون «کنارآب» می خزید. علی داد سرمست ازپیروزی، با هیجان صدای بلندی می کشید، تا نشان دهد  او هم به پیروزی رسیده است. من با حسی آسوده وارضا شده به علی داد می گفتم:
«حالا غرضش نگیر!»
علی داد دست بردار نبود:
«والله اگر بمانمش!»
نسبت به علی داد احساس برتری می کردم. به راستی چانس من طلایی بود وموفق شده بودم پوز سگ را نشانه بگیرم وخطا هم نرود. با رضایت مشاهده می کردم علی داد مثل من ارضا وقانع نشده بود که بازهم دم سوراخ کنارآب سنگ می پراند. علت کمرنگی کار علی داد درین بود که دستانش درگیرطناب بود و«پوزقاق» هم با لجاجت تلاش داشت طناب را از گردن بیرون کند. چند بار به جویدن طناب، بیهوده دهان انداخت. علی داد موقعش نداد وطناب را با قوت کش می کرد. سرانجام «پوزقاق» ازنفس افتاد وتسلیم شد و خودش را به دیوار چسپاند. علی داد هم ازهیجان نفس نفس می زد ورنگش پریده بود. این حالت یک امتیاز استثنایی برای من فراهم آورد تا جای حساس سگ را هدف قراربدهم واین بار به شکمش بزنم. شنیدن صدای المناک پوزقاق برای ما مهم بود؛ ورنه می توانستیم بی سروصدا کمی «کچله» در یک لخم گوشت گنده قاطی کنیم و پیش دهانش بیاندازیم که کارش تمام شود.
«تازی سیاه» را همین طور کردیم. علی داد حساب چوچه تازی را هم به همین شیوه کشته بود. اما چه فایده؟ غیراز تشله بازی دیگر کدام مضمونی برای ما نمی ماند. حالا که دل خود را با نواختن ضربه به پوز سگ یخ کرده بودم، علی داد را دردل تحقیر می کردم ولبخند می زدم. علی داد معنای نگاه هایم را می فهمید. ازجنسی نبود که امتیاز بهترین ضربه به «پوزقاق» را انحصاراً به عنوان پیروزی من به رسمیت بشناسد واین حالت سبب شود برتری من شکل عادی ودوامدار به خود بگیرد. به زودی اثبات کرد دست کمی ازمن ندارد. البته این چانس را داشت که بعد ازدو سه بارسنگ پراندن به داخل کنارآب، چیغ جرشده ای ازگلوی سگ بیرون آمد وعلی داد هم کمر راست کرد وازروی کیف لبخند زد.
گفتم: «بس است!»
قیافۀ علی داد از احساس فتح وتوانایی روشن شده بود. نگاهش پیام می داد حاضر است تا آخر به سنگ پرانی ادامه بدهد. «تو کی هستی که من نباشم!» دریافت کامل پیامش به اندازۀ نفس کشیدن و خوردن وخوابیدن برایم آشنا بود. یک روز ناگهان  معادله را برهم زد. یک جانبه ادعا کرد که «پوزقاق» مال اوست و من باید سگ دیگری را برای خودم برای زدن، بستن ونمایش دم چشم بچه های دیگر انتخاب کنم. این پیشنهاد درواقع چنگ زدن به غرور وافتخاراتم به حساب می آمد وهماندم با آن مخالفت کردم. بحران رابطه شروع شد. ترجمۀ بالمعانی استدلال علی داد این بود که پوزقاق همراه من آموخته شده؛ خودم ریسمان پیدا کردم، آوردمش. جایش را می فهمم که کجاست. شیخ جعفر هم دو سه بار شاهد بوده که بند «پوزقاق» دردست وی بود وحتی درین ره، از سوی شیخ جعفر گوشمالی داده شده است!
مثل یک قاضی عادل چنین گفت:
«تو برو سگ پیش دکان سعید را پیدا کن. از تو باشد!»
سگ دم دکان «سعید» باریک ترونخودی رنگ بود. نگاه های آهوانه داشت. شیخ جعفر لقب «روباه» به آن داده و ازما خواهش می کرد کاری به کارش نداشته باشیم. حتی به پسرش اشاره داد که بهتر است ترتیبی بدهد که روباه، یک سگ خانه گی شود. حادثه ای پیش آمد که همه برنامه را به هم زد. بعد ازین که گپ به جاهای باریک کشید وپوزقاق سربه هوا شد، تازه فکرکردیم که آیا پوزقاق عاشق «روباه» بوده است یا خیر؟ چون چند بار پوزقاق شبانه گم می شد و صبح علی داد سرکنده وپای کنده به من اطلاع می داد که پوزقاق، با روباه دربیت الخلاء خانه شان شب را یکجا گذرانده است!
علت این معما را تا زمانی که پوزقاق معشوقۀ دیگری اختیار کرد، ما نفهمیدیم. به هرحال علی داد به پوزقاق علاقه داشت و دعوای او برای تصاحب سگ، مرا به این صرافت انداخت که لزوماً از حق خود انصراف نکنم. موضوع زمانی جنبۀ حیثیتی به خود یافت که متوجم شدم علی داد نکته مهمی را از قلم انداخته بود که دردعوای من برسرتصاحب «پوزقاق» دستاویزی درخشان حساب می شد. فراموش کرده بود که «پوزقاق» بعد ازشکنجه دونفره، درحریم خانۀ ما اسکان گرفته بود. از لطف این فراموشی، اشتیاق زده شدم. تأثیرآنی این موضوع که  «پوزقاق» پناه گاه خود را درکنارآب خانه ما انتخاب کرده وبهتر است وی از «پوزقاق» دست بشوید، حقیقتاً کارساز واقع شد. علی داد گردنش را خارید:
«این طور که است از کنارآب شما بیرونش می کنم!»
تصمیم تازۀ علی داد ضمن آن که کم نظری به احساسات من تلقی می شد، درحق «پوزقاق» هم که احتمالاً سنگ پرانی های مضاعفی را تحمل می کرد، نوعی بی انصافی بود. نه ازآن جهت که سگ ازسنگ پرانی شکنجه وداغان می شد؛ ازین بابت که خودم ازداشتن امتیاز شرکت درین عملیات جسورانه محروم می شدم و هیجاناتم ازبابت شنیدن ترکش صدای سگ زخمی به جایی نمی رسید. نگرانی ام از پیروزی احتمالی علی داد وقتی فزونی یافت که علی داد این سو وآن سو پرید ویک بغل سنگ آورد. خم شد وسنگ اول  را با قوت زد وسنگ دوم چیغس سگ را بلند کرد.  درک کردم قضیه رفته رفته به سود من تغییرجهت می دهد و علی داد برای تشخیص موقعیت «پوزقاق» درون کنارآب، بی فایده خودش را خسته می کند. خوشبختانه تلاش وی بدون نتیجه مثبت (البته برای او) پایان یافت وبا چشمانی اشکبار ازمن استدعا کرد با آن که برگ برنده دردست دارم، به حرمت رفیقی، ازمالکیت «پوزقاق» به نفع وی بگذرم که البته مفاد من درین بود که کوتاه نیایم وخواهش وی را با حفظ آداب رفیقی رد کردم.

5


برخلاف«پوزقاق» و«روباه » سه جفت سگ با حیا، درین گوشۀ لاچپت نگر تقریباً عاشق ومعشوقه همدیگر اند.  خیلی خونسرد وبیزار از مقاربت جنسی درانظار دیگران اند. هیچ کسی مغازلۀ شان را به چشم ندیده است. شاید حس شهوت ومحبت نژاد های مختلف سگ ها با هم متفاوت است. نمی دانم این سگ هندی ازکدام نژاد است. سگ ها پستاندارانی از جنس گوشتخوار اند که تا حال 200 نژاد آن شناخته شده است. مگر ازگوشت چیزی به سگ های هندی نمی رسد. شاید سگ وگربه ها درمناطق مسلمانان گوشتخوار باشند؛ بازهم قرارداد برای ارتزاق آدم وحیوان درین جا طوری است که شاید اشتهای گوشتخواری حیوانات ضعیف شده یا تغییر ماهیت داده باشد.
درمنطقه ای که اپارتمان من واقع است بوی گوشت فقط درخانه ما ویکی خانوادۀ دیگر مسلمان می پیچد. پروسی غالب اوقات چند پله پایین تر از دروازه ما چهارقات وبی ادعا می خوابد. ندیده ام از بوی گوشت بی طاقت شود وحداقل دم تکان بدهد.
شش بامداد یک روز بارانی، پروسی مثل ماری درکج گردشی پله ها خوابیده؛ دوتوته گوشت گوسفند را آهسته پیش دهانش می گذارم. نه به سوی من نگاهی از روی امتنان می اندازد ونه به توته گوشت توجه می کند. دقایق متوالی سویش خیره می مانم. دروازه اپارتمان بالی سنگه باز می شود. از سراحتیاط، گوشت ها را برمی دارم تا گمان نبرد که سگ را به گوشت خواری تشویق می کنم. پروسی با بزرگواری چشم هایش را بسته است و گویا میل ندارد نگرانی یا احساس شرمنده گی را درمن شاهد باشد.
«پس این سگ چه طور زنده است؟ ازچه رو زنده است؟»
روزهای مراسم خاص مذهبی که ادیا سینگه و ماه جی پیر، خوراکه های پخته به رهگذران تعارف می کنند، پروسی ازآن استفاده نمی کند. سگ های کابل، شبانه از سوراخ کنارآب ها وبلول های تشناب ها بیرون می آمدند ودرآشغال ها چیزی برای رفع گرسنه گی می پالیدند. درنیمه های شب به گوش خود می شنیدم ترق وتروق، استخوان ها را با دندان های خرد می کردند. به خاطراستخوان ها برسریکدیگر غرمی زدند وگلاویز می شدند وخوابم را حرام می کردند. پیش ازمن، ماماعظیم از در می پرید و وقلوه سنگی برمی داشت وبه شکل بسیارحیرت آور، نشانش درتاریکی خطا نمی رفت و چیغس سگی بلند می شد وصدای گریز شان را می شنیدم. روزوحال شیخ جعفر هم مشابه به ماما عظیم بود ولی لاحول می گفت. علی داد مدتی برای تصاحب «پوزقاق» و«روباه» بدون اطلاع من ترفندی به کار برده بود و زواید گوشت واستخوان های روی دسترخوان را پنهانی درگوشه ای نگهمیداشت تا هرشب آن را پیش دهان شان بگذارد. این خوش خدمتی نتیجه مثبت داده بود و روزی به چشمان خود مشاهده کردم که «پوزقاق» با دیدن وی از دور کمی دم تکان می دهد وحتی میل دارد نگریزد ودرکنارآب همسایه داخل نشود!
گفتم: «پوزقاق با تو رفیق شده است!»
علی داد از روی ساده گی یا اخلاص، مشت خود را بازکرد:
«هرروز استخوان ها و ریزه های گوشت را برایش می اندازم! دیروز وقت سودا آوردن، ازجوی دم قصابی یک توته چربی هم یافته بودم.»
« اوهو...خوب چال یاد گرفته ای.»
«روز جمعه مهمان داشتیم، یک لنگ مرغ را هم پت کرده بودم وبرایش دادم!»
رفتار علی داد اگر به همین منوال ادامه می یافت، مرا از رده خارج می کرد. راهی نداشتم جز این که به اقدام بالمثل دست بزنم. نتیجه این بود که سگ ها هرگزحاضر نشدند برما اعتماد کنند. هم تراشه های خام یا پختۀ گوشت واستخوان ها را تناول می کردند وهم قشنگ از دم چشم ما می گریختند. پروسی هیچ توقعی ازهیچکس ندارد. تعارفات خوراکی را هم به هیچ می گیرد. تازه راه پله ها را هم بند می آورد. دلش بخواهد ازمستی تا صبح درباغچۀ عقبی در رأس یک گروه دیگری ازسگ ها، عوعو می کندکه مغزم را به جوش می آورد.
چه کنم؟ اول باید غدۀ وسواس خود را دربارۀ پروسی آب کنم. ازین شروع کنم که چه گونه زنده است و ازنعمات این دنیا چه نوش جان می کند؟ بالی سینگه به بیرل کلان زباله درعقب هوتل دامادش اشاره می کند:
« خوراکش آن جاست!»
« مرغ وگربه وپرنده را شکار نمی کند؟»
«نه!»
«موش چطور؟»
« به چشم ندیده ام.»
پوزقاق و روباه، سرمه را از چشم می زدند. گاه اتفاق می افتاد شیطنت های ذاتی شان درشکار مرغ های خاله نفیس، آن هم در روز روشن تعجب می آفرید. حادثه زمانی پیش آمده بود که من وعلی داد مکتب رفته بودیم ومیدانی پیش خانه، خالی بوده. پوزقاق خیزانداخته و ماکیان خاله نفیسه را قاپیده بود. ازمجموع اطلاعات فهمیدم که همراه با شکار سوی «کوچه محمودی ها» فرار کرده بود. دسترسی به گربه ها سهل تر بود. درحضورمن وعلی داد صحنه های زنده وغیرقابل انکار حملۀ «پوزقاق» و«روباه» اتفاق افتاده بود که خیلی هم باعث تلذذ خاطرمان شده بود. این «پوزقاق» درحمله به گربه و گیرانداختن آن دریک سه کنجی خیلی مهارت داشت که یک نوع حسادت را درمن دامن می زد.
با همان قوتی که ازما می ترسید وازیک سوراخ به سوراخی دیگر می خزید، دو برابرآن درحمله وصید گربه ها  مهارت نشان می داد که بی اختیار با خود می گفتیم: «بی شک!»
راستش تا کنون غیر از تنبلی وخواب زده گی، کدام هنری از پروسی ودیگر سگ های دهلی ندیده ام. زیاد تر سگ های آدم نما هستند. سگی که مثل آدم ها ناز ونخره کند نباید نام خود را سگ بگذارد! نه ازکسی می ترسند ونه دنبال گربه ها می پرند. عشق جنگیدن که درضمیر شان نیست. حاضرم قسم بخورم که گربۀ «یوفرانی چوپره» از دم چشمش عبور می کند ومی رود که از راه بالکن به خانۀ صاحب پیر خود خیز بزند. بند قشنگی هم درگردن دارد. این پروسی حتی به سویش نگاه نمی کند! زن پیرگربه را به دلیل شوخی هایش تنبیه نمی کند. پس پروسی یا مریض است یا آن که شاید ازجنس سگ نباشد یا نسل تغییر یافتۀ حیوان دیگری است که من نمی شناسم.
روی بالکن، کرسی می گذارم ودر پائین، بدن ورزیده وعاری از لوش وکثافت پروسی را با نگاه های بی مبالاتش نگاه می کنم. چقدراعصاب آرام دارد! دیروز کشف مهمی را انجام دادم. «یوفرانی چوپره» بند گربه را دردست داشت تا برای خریدن یک پاکت شیر از سرک بگذرد. پروسی نگاهی ازغرور وسرزنش به سوی گربه انداخت وگربه هم شراره هایی از چشمان خود به سویش فرستاد وکمی هم دهن کجی کرد. پروسی پوزۀ خود را دو باره لای پاهای جلوی خود فرو برد و خودش را به خواب زد. می توانم بگویم غریزۀ کین توزی برضد گربه در پروسی کاملاً نمرده است. نگاهش اقامه گرواز سرسعۀ صدر است. چشمان گربۀ یوفرانی هم به حدی درخشان است که حس سگی را خوب می تواند چوب بزند. البته گربه،  برخوردار ازحمایت یوفرانی، تقریباً کودکانه راه می رود که نوعی مباهات تحریک آمیز درمقابل پروسی می تواند باشد.

6

از مدتی، گردن رفاقت به جانب پروسی خم کرده ام تا بهانه ای برای کاهش احساس خشم وکین خود نسبت به جنس بی مصرف درخود بپرورم؛ ورنه حضور تکبرآمیزش برای من درحکم فشار روانی است. راه پله ها وگاهی لخک درخروجی را می بندد. کوری بوت هایم را هنگام عبور از پله های سنگی سخت ترمی کوبم که حداقل برابرنصف سگ های کابل بترسد، نتیجه نمی گیرم.
صبح امروز که پانزده جدی است، هوای دهلی سرد است. صحنه ای را می بینم که شاخ می کشم. دو نفراز کارکنان شهرداری به سوی پروسی خم شده ویک لباس مخصوص زمستانی را به تنش می پوشانند. پروسی تخته به پشت افتاده وپاهایش را بی شرمانه به دو سو بازکرده؛ درحالی که چندان ممنون هم به نظرنمی رسد، اجازه داده می دهد بند تن پوش زمستانی را از زیر ران هایش بگذرانند. ظاهراً ازین که کارکنان شهرداری به وجایب خود عمل می کنند؛ زیاد موجب هیجان وی نشده است.
گویا، دربرابر مزاحمت کارکنان شهرداری، روشی اغماض درپیش گرفته؛ چنان که درپایان کار، سرش را که از کیف نا تمام خواب لق می خورد، دو باره میان دستهای جلوی اش تکیه داده وچشمانش را می بندد.
برای فتح باب رفاقت، صدایی «پچ پچ» ازدهان خارج می کنم. ازهمان «پچی پچی» که «پوزقاق» و «روباه» برای شنیدنش جان می دادند. حتی بعد از زدن لگد یا دسته بیل به کمرشان، همین که صدای پچ پچی اززیر زبان ما بیرون می آمد نورامیدی برای لطف وتوجه در روح شان تجلی می کرد وغباری تیره از چشم های شان می تکید وشاید بیهوده یا به طور مؤقت باورشان می آمد که دیگر کپره سنگی به فرق شان نخواهد خورد. می بینم پروسی با لسان پوزقاق و روباه اصلاً آشنایی ندارد. کلمۀ «چغه» و«کچی» را که هرگز بوی نمی برد. لاجرم دست پیش می برم و گوشهایش را لمس می کنم وبه زبان فارسی، با آهنگی غریزه نواز، می گویم:
«این جا چه می کنی پروسی؟ خیلی بی غرض ومغروری... گاهی هم چیزی می خوری تا نمیری؟»
احساس کردم دست دوستی را که به سویش دراز کرده ام فی الواقع با کمی شک وتردید فشرده است. چنان که بدون واکنش منفی چشم هایش را یکی دو باربازو بسته می کند. پیشانی اش را می نوازم. چشم ها را بازمی کند بی آن که مرا بنگرد. درتخم چشمانش توقع وتشنه گی به محبت شور نمی زند. به پشتش دست می کشم. دم تکان نمی دهد.
بعد ازیک دوره سنگ زنی وچوبکاری سگ ها، که من وعلی داد به یک تحول طلایی دربرخورد با سگ های خویش گذار کرده بودیم، سگ ها به حدی به ما وابسته شده بودند که ناچار، با سنگ ولگد از خود دورشان کنیم تا همراه ما به حیاط مکتب داخل نشوند. یک روزشیخ جعفر از بیرون وارد منزل شد ومن وعلی داد روی صفۀ خانه شان دربارۀ جنگ اندازی پوزقاق با سگ سیاه بچۀ ترجمان درکوچه «محمودی ها» سرگرم شورومشورت بودیم. شیخ صدا زد: «بچه ها خوبید؟»
سرتکان داده لبخند زدیم. شیخ به من گفت: «رفیقت را نصیحت کن؛ هرروزسگ ها را می زند. گناه دارد. خدا ازآدم بیزار می شود!»
ازین که سوزش نیش کنایۀ نرم شیخ جعفر کمی هم به من می رسید، گفتم: «شیخ صاحب حالا سگ ها را نمی زنیم! رفیق ما شده اند.»
شیخ رویش را کمی دورداد تا لبخندش را پنهان کند. گریزاندن لبخند شیخ احتمالاً بدین علت بود که تنها بزرگان به او «شیخ صاحب» می گفتند. ادامه دادم: «حالی به سگ ها نان می دهیم که چاق شوند!»
شیخ به خنده گفت: «خوب، بعد چه کار می کنید؟»
« چاق وقوی شوند که ببریم شان به جنگ سگ های بچۀ ترجمان!»
شیخ قهقهه زد و کیف کرد:
«پسرم، گناه دارد. وبال دارد. با سگ ها رفیقی کنید... سگ ها نسبت به آدم ها بهتر وفاداراند!»
آه کشید و آهسته تر با خودش گفت: «وقتی کلان شوید می فهمید!» خوشبختانه علی داد به یاری من وارد صحبت شد واظهار داشت که وفاداری سگ چیزی جز خوابانیدن سگ حریف نیست. الا بهتراست زنده نباشد!
شیخ ازجا برخاست که درون دهلیز برود: « خوب، کاری کنید که خدایا ازشما ناراضی نباشد!»

 به بالی سینگه می گویم این سگ را ازین جا گم کند.  با شگفتی می گوید اولین بار است کسی را می بیند که ازیک حیوان شکایت دارد!
 شام وقت بالا شدن از پله ها، بل برق ماه گذشته را برایم می دهد ومی گوید: « حالا صحت شما خوب است؟»
 می گویم:
« درطبقۀ همکف بلاک شب وروز زنده گی داری، چطور خوابت می برد ودم نمی زنی! آدم می تواند درآرامش بخوابد؛ نه در قیامت غوغو سگ ها... یکی ازشما خم به ابرو نمی آورد. خودت چه طور می توانی بخوابی؟»
بالی سینگه می خندد:
«درین دنیا هرکس کارخودش را می کند وازکارخودش فایده یا نقص می برد. دربارۀ دیگران که فکرم را مشغول کنم به من چه می رسد؟ حیوان وانسان وپرنده ها کارخودش را می کنند!»
«پس آزارواذیت از نظرشما چه است؟»
« اذیت وآزاردرهرجا است. درکجا نیست؟ چرا مسئولیت اذیت را تنها به گردن سگ ها می اندازی؟ هیچ چیزدیگری درزنده گی ات نیست ترا ناراحت کند؟ حتماً هست!»
« معلوم می شود شما هندو ها رنج های حق وناحق را درزنده گی قبول کرده اید!»
« چه می توان کرد.»
«ما انسان هستیم وباید حیوان های مزاحم را تنبیه کنیم. از شراین ها باید خود را خلاص کنید!»
« اول این که مخلوق خدا شر نیست. مشکل است سگ ها را ازغف زدن وشروشور شبانه محروم کرد. نمی توانی مانع عبور ریکشای کهنه وغراضه شوی. نمی توانی بگویی کسی هارن نزند...هرزنده جان درنزد خدا به اندازه آدم ها حق حیات دارد. اگر بتوانیم دریک جای بهتر وخلوت ترخانه وکاشانه و کاروبار درست کنیم، این سگ ها به ما نمی گویند نکنید. حال که نمی توانیم، غیراز گذاره چه می توان کرد.»
« تنها سگ ها هم نیست. هرموتروریکشا که ازین جا می گذرد، اعصاب آدم را شکنجه می کند. هرکدام ازشما درجریان کار سروصدا می کنید وهرچه دردست تان است به قوت به زمین می زنید؛ نه سرشب را می فهمید نه نیم شب را. نیم شب یک زن از طبقۀ پنجم یک آهن پاره را به سوی پایین رها کرده ومثل یک راکت درباغچه اصابت می کند. عجیب است خدا برای شما صبرواستقامت آهنین داده!»
«ای برادر، درین دنیا هرکس مکلف است نان بخورد. هیچ کسی را نمی توان گفت این کار را نکن واین کار را بکن؛ چون باید نان بخورد. یافتن یک لقمه نان بدون سروصدا امکان ندارد. طریقۀ کسب روزی یک رقم نیست واین دنیا جنگ طریقه ها به خاطر نان است...ازین صدا ها هیچ گریزی نیست. به لطف خدا ازبین همین صدا وبگیرونمان به آدم نان مهیا می شود. ازین اذیت نمی شوم که دوروپیش ما یکسره با صدا های ناخراش ورنجبار احاطه شده از روزی می ترسم که این صدا ها خاموش باشد.»
«بالی سینگه، ما سی سال جنگ وکشتار را از سرگذرانده ایم اما زنده گی ما به اندازۀ شما که لقب «دموکراسی بزرگ» هم برای تان داده شده، بی نظم وسرشار ازدرد والم وبی عدالتی کوروبی پرسان نیست!»
بالی سینگه با لحنی حساب شده اما صمیمی می گوید:
« درست می گویی. مگر شک دارم زنده گی تان با نعمت آرامش واقعی آراسته باشد. همین که هرچه مریض درشفاخانه های دهلی می بینی، ازصد نفر، نود نفرش افغانی هاست، فهمیده می شود وضع شما چطور است. یک نشانه بهتربودن زنده گی داشتن شفاخانه است. اگر شفاخانه های با اعتبار داشته باشید هزاران نفر «افگانی» چطور راضی می شوند تمام پول های شان را به جیب هندی ها بریزند!»
«بالی سینگه من درمورد آرام کردن سگ ها ازتو مشوره خواستم، صحبت ما به این جا کشید. درد ما وشما یک رنگ نیست. لذت بردن، دشمنی، دوستی، معامله با پول وهمه چیز زنده گی ما و شما ازهم فرق دارد. تو راست می  گویی؛ اما من دوبرابر نسبت به تو راست می گویم!»
بالی سینگه با ظرافت اظهار می دارد:
« درهندوستان نفوس حیوانات وانسان ها بسیار زیاد است. نه حیوان ها را می شود چیزی گفت نه آدم ها را. دست بالا کردن سرآدم ها وحیوان ها جرم است. همین نعمت فعلاً برای ما بس است. شنیده ام درملک شما زدن وراندن وشکار حیوان ها وآدم ها جرم نیست. مگرخدا وقانون دست ما را بند کرده!»
لبخند زدم:
« پس دعا کن مرا خدا ازین جا زنده به کابل برساند!»
دردل می گویم: « به خدا قسم که بدون دادن جزا به این سگ ها، ازین جا نخواهم رفت!»
اعتراف می کنم کمترین لطف حضور سگ های دهلی، مرا به یاد پوزقاق و روباه می اندازد وعذاب وجدان می گیرم. یعنی به سعادت سگ هندی خیره می مانم و عقده ام دو برابر می شود. شاید علتش این است که من  درزنده گی همیشه به وسیلۀ سگ ها و آدم ها گزیده شده ام. تعصب زخمی من فرمان می دهد، سگ چه باشد راه مرا بند کند. این چه سگ بی خاصیتی است که سگ های کوچکتراز خود را تکه تکه نمی کند ونیمه های شب به هرچیز متحرک حمله نمی برد.


7


اتاق آخر که بالکنش به سوی باغچۀ عقب اپارتمان باز می شود، برایم  به جهنم بدل شده است.  خود هندو ها شکایتی ندارند. اصلاً اعتراض در روح هندو ها هزاران سال پیش مرده است. زدن سگ با چوب وبیل که کفر است.  سگ ها پس ازنیمه شب به تلقین شیاطین مست می شوند، همصدا وتک صدا ودوامدار می جفند. باغچه ازچهارطرف با بلاک های پنج طبقه ای احاطه شده و به یک قوطی شباهت دارد که فقط سرش به سوی آسمان باز است. درچنین جایی، طنین ارکسترخشن گله سگ ها به سردمداری پروسی، مصیبتی است که خدا می آورد ومن تحمل می کنم.
از قراین پیداست که دندان های پروسی به گوشت تن آدم ها، گربه ها وکبوتران یا همنوعان خودش فرونرفته است. مگر با قبول فرماندهی سگ های هار درباغچۀ عقب بلاک، ارکسترعذاب تشکیل داده است.
هرطور شده، باید پروسی را به سگ تبدیل کنم. تعریف من ازسگ، ازروی نسخۀ پوزقاق، روباه وسگ ولسوال جبار درعقب مجمع بلاک های پلیس نزدیک «چمن ببرک» باید شکل عملی به خود بگیرد. در ظرف کاغذی یک بارمصرف، کمی دال ونخود ازهوتل داماد بالی سینگه می خرم و چشمانم به دنبال پروسی است. حس تلخ، هشدارم می دهد که بی مهری پروسی درصورت احتراز از خوردن غذا، اوقاتم را تلخ خواهد کرد. از چه مضطرب هستم؟ ازاحتمال این که پروسی بر الطاف من دست رد بزند. آنگاه چه اتفاق می افتد؟ درآن صورت همان روزگارسیاه را که چهل سال پیش سرپوزقاق وروباه می آوردم، سرپروسی هم ممکن است به شکل دیگری بیاورم، فقط علی داد را کم دارم.
اعتراف می کنم درعمق روحم، امپراتوری شقب وکوچکی هنوز زنده است که استفاده از زور وسوته خصوصاً دربرابر حیوانات را از افتخارات لایزال خود می شمارد. پارس شبانه سگ های هندی واین محترم نمایی های پروسی مرا درحالتی قرار داده که باید با احساسات خود تصفیه حساب کنم. حس کنجکاوی، مثل چشمۀ کوچک ازگوشه روحم جوشیده؛ ازهمان چشمه کوچکی است که می شود درابتدای کار با دوبیل خاک آن را کور کرد؛ ولی قریب است به زخم روحم بدل شود. آخ علی داد یادت به خیر، آیا تو هم درکدام گوشۀ دنیا به این مخمصه افتاده ای؟!
جائیتا، دختر تیره پوست، الف قامت و به شدت لاغر، با جاروب دراز گیاهی، دم در ورودی و زیر سینه موتر ها را پاک کاری دارد. کارفرمای او، ادیا، عروس بالی سینگه، بی خبراز دغدغۀ من، تشنۀ امرونهی به نوکر است و حضورش را به نفع خود نمی دانم.  این سووآن سو وزیر موترها را از نظر می گذرانم. ادیا برای نشان دادن پروسی، کنار موترسایکل پسریوفرانی چوپره اشاره می کند. پروسی همان جا دربار کرده. نزدیک می روم وظرف دال ونخود را کنار دهانش می گذارم. از بوی غذا کمی بینی اش را می چیند وناز می کند. بی جهت، روی خود را به طرف پیرزن دور می دهد که با شنیدن سخنان بی سروتۀ بالی سینگه پیوسته فاژه می کشد. عصبانی از چنین بی التفاتی، گوش های پروسی را نوازش می کنم.
«بخور!»
به کمرش دست می کشم. حس حساس سگی اش، ازلرزش دست هایم، اضطراب درونی ام را درک می کند. شاید می داند یک سر این عاطفه نمایی، با عزت درونی ام وسردیگرش به پوزه وگوش های خودش بند است. نگاه هایم را درمردمک چشم هایش فرو می برم تا خاموشانه ازش زهرچشم بگیرم. برای اولین بارمی بینم  چشم راستش یک اندازه ابلق است؛ بی اختیار نمای ابلق «سانقه»  دست علی داد درمغزم برجسته می شود. به راستی عین «سانقه» دست علی داد؛ کمی زرد؛ یک خط باریک خاکستری، یک رگه سفید وازین قبیل! های علی داد، چرا این همه پیش نظرم هستی. اگراین جا بودی فقط تو می فهمیدی سردرآوردن از اسراریک سگ کوچه، چقدر آسان است وازدلم می آمدی که دستم ازتنبه سگ هایی که خواب مرا خراب کرده اند، کوتاه است.
طرح صورت علی داد درذهنم ته نشین می شود، ازتۀ دل آرزو می کنم کاش سگ سه طنابۀ قوماندان صاحب رحمت الله «جگرخون» درین جا می بودکه به جان پروسی می انداختم تا یک لقمه اش می کرد یا طوری ندافی اش می کرد که شب ها صدایش خفه واعصابش چنان ریز ریزمی شد که ازیک بوق ریکشا به کرت های زیر «متروستیشن»  پناهگزین می شد.
خانم یوفرانی چوپره رویش را طرف من دور داده می گوید: «غذا را همان جا بمان...وقتی بروی. خودش می خورد!»
حس کین وتنفر از درون مرا می جود. « چه مجبوریت دارم دست به این کارها بزنم؟» غذا را رها می کنم ومی آیم روی بالکن. به خوردن غذا شروع کرده است. ازین قرار، حضورمن برایش مطبوع نبوده. این هم یک نشانۀ دیگراز غرور غیرضروری سگ هندی.
خوب، پروسی ازنظرتجربی برای سگ چرانی مثل من کارگاه آموزشی می گذارد!
دو سه مرتبۀ دیگر غذای غیرگوشتی خریدم وپیش دهانش گذاشتم که بدون نگاهی ازسر شکران، درغیابم آن را نوش جان کرد. روزچهارشنبه تدارکات بدرقۀ عروس نو خانوادۀ یوفرانی چوپره بود واز پتاقی زدن وغرش ترومپت های سه قلاچه به ستوه آمدم. صد نفر دررفت وآمد وبگیربگیر؛ مگر پروسی درست در خط حرکت موتر عروس روی زمین تاب خورده و سر زمین وزمان خبر نیست. می روم سرش دست می کشم وکمی هم گوشهایش را به بالا مالش می دهم. دل به دریا زده، بغلش می زنم. اعتراضی نمی کند. با آن قامت متوسط خیلی سنگین است. بالی سینگه ازعقب صدا می زند که پروسی زخمی مکروبی درزیربغل دارد وممکن است برایم تولید خطر کند!
« تشکرمی کنم...بالی!»
پروسی را کمی سوی دیوار روی زمین می گذارم.
بالی سینگه اطلاع می دهد که به افراد شهرداری تلفن زده وشاید او را ببرند. می پرسم:
«کجا؟»
« درکلنیک شهرداری تا زخمش را درمان کند. نگران نباش، پس می آورندش!»
گمانه می زنم که از بحران مغز من درارتباط به پروسی مستحضر است. یعنی حس این ها هم کمترازسگ های این جا نیست. می گویم:
« پروسی را خیلی دوست دارم. اگرازین جا مفقود شود، من هم کوچ می کنم!»
از دروغی به این صراحت، خودم شگفت زده می شوم. چاره نیست. آرمان دلم این است که پروسی را به سگی تبدیل کنم که فرمانبر خودم باشد یا کارش را یکسره کنم. با قید این امتیاز بزرگ که با سوته ولگد به کمرش نکوبم وتازه این که غذای سه وقته اش را هم تأمین کنم. آخ! پوزقاق و «روباه » کجا و این کجا! بالی سینگه حاضر است به احساسات من احترام بگذارد. چون کوچیدن من، برای وی ضربۀ اقتصادی دارد. ازآن پس به جای پروسی، خود بالی سینگه شروع کرده به پریدن به پروپاچه ام. ونازم را می خرد که اپارتمان را تخلیه نکنم. به غلط گمان برده است که من خاطرخواه پروسی هستم.

8

پروسی سه روز لادرک می شود. درایام غیابتش خواب راحت دارم. صاف وساده مانند یک فرمانده غیرمسئول، شبانگاهان هرکاری از دستش پوره است. ناف فساد است. دسته خاص شامل سه جفت سگ درمسیر همین کوچه، غف زنان، ازین سرباغچه به آن سرباغچۀ عقب بلاک رژه می روند و گاه به یقین می رسم که به بالکن آمده اند. حالا خود پروسی برایم یک هدف است.
شب چهارم حدود سه ساعت گذشته از نیمه شب، ارکسترعذاب با شرکت یاران یاغی پروسی، ناگه به غرش آغاز می کند. با اعصاب خرد وپاش، نتیجه می گیرم که پروسی، دمچاق و آسوده ازشفاخانه برگشته است. دراز کش، روی بستر، حس ملعونی برقلبم مستولی می شود. راه های خاتمه دادن به غائله پروسی را ازیک هفته پیش مورد بررسی قرار داده ام. درین جا دل بستن به فلسفۀ جنگ گرم بی ارزش است. مار وهم ناک قانون درهمه جا خوابیده. با آن هم مثل افغانستان، چندان مانعی دم راه تان نیست که با خرج پنج هزار روپیه سریک آدم عاقل وبالغ از تنش جدا شود. پروسی که چندان درد سری ندارد وکیفرمرگش به توان مرگ یک انسان نمی تواند باشد. مگرنه، عملیات حلزون وار به صرفه تر است. پول هنگفتی به طور پیش پرداخت به بالی سینگه داده ام و جا به جایی های پرخرج درداخل اپارتمان، مرا ازکوچیدن به جای دیگری، برحذرمی دارد.
تصمیم می گیرم برای مجازات پروسی، یک مقدار سرمۀ هندی را استفاده کنم. ازکودکی شنیده ام اگر به کسی سرمه بخورانند، صدایش خفه می شود. باورمند شده ام نجات چند صد نفراز ساکنان اپارتمان های چهاراطراف نیز، خالی از ثواب نیست. موضوع ثواب به خلق الله، عزم مرا جزم کرده، شاید مصلحت درین باشد که سه روز بعد، غذا را خدمت پروسی سرویس کنم. ازعطاری بیست مثقال سرمه سیاه می خرم. کاری را که درکابل با یک سوته یا لگد به تنهایی انجام می دادم، درین جا برایم به بهای تن دادن به قواعد دپلوماسی ممنوع، تمام شده است.
بامداد روز بعد، دیدن صحنه ای از فرازبالکن، مرا به خنده وا می دارد. پروسی که بعد ازمرخصی ازشفاخانه  مغزم را با جفیدن دسته جمعی خود و رفقایش پاشان کرده، صبج وقت، روی بام موتر «سوزوکی مدل ماروتی» بالی سینگه مثل یک بقچه درکمال سعادتمندی خوابیده است. پرنده کوچکی روی سرش، تقریبا وسط گوش ها نشسته و جا درجا، با جست وخیز کوتاه، سربیقرارش را این سو وآن سو خم وچم می دهد. پروسی اعتراضی ندارد. نباید تعجب کنم. مگرنگفته اند که هند، سرزمین همزیستی بین حیوان ها وانسان هاست؟
ازقضا، بالی سینگه با سرووضع رسمی ومحفلی، به قول خود هندی ها، فریش، با «پنده» گلابی تابیده روی سر، زود تراز معمول ازخانه بیرون می آید. صدایی مغشوش بدون واژه، مجهول ترازیک آهنگ قابل فهم، اززیربروت های بالی سینگه شنیده می شود که درنتیجه، پروسی با آداب دانی خاص، روی زمین جستی می زند وکنار درمی خوابد. «به هندوها احترام دارد، به خارجی ها نه» رموز ناشناخته ای بین هندوها وحیوانات وجود دارد که من از نفهمیدن آن ملول می شوم.
مهم ترین رویداد پس ازظهور پروسی درعربده کشی های شبانگاهی، این است که یک بادیگارد بلوطی رنگ گردن کلفت با پوزۀ کاملاً سفید او را همرایی می  کند. نره سگی است سالم، پهلوان منش وخود خواه که با نگاه های مسئولانه و مالکانه دور وبرش می پلکد. تازه درک می کنم صدای دورگه وبسیار سنگینی که امشب درارکستر عذاب اضافه شده بود، مال همین غول کوچک بوده است که رسالتش پاسبانی ازمعشوقه است. چشمانش اشک آلود، وگمان می بری که درون هرچشمش یک قاشق روغن زیتون ریخته اند. خلاصه ازنظرهیکل وقدرت بدنی، دوبرابرپروسی است.
پروژۀ سرمه خورانی به پروسی را همین نره سگ با خطراخلال کرده. اگربستۀ غذای آلوده را بیاندازم، ممکن است تیت وپرک به مصرف برسد وبازهم برگردم به نقطۀ اول. راه دیگری نیست. به یکبارآزمایش می ارزد. پیش ازآن که دکان خشکه فروشی مقابل بالکن ما باز شود، غذا را پیش دهان شان می گذارم ومی آیم دوباره روی بالکن تا نگاه کنم چه اتفاق می افتد.
پروسی سرشاراز لحظه های عشرت بامدادی، سرش را میان بازوی راست نره سگ تکیه داده و آرام نفس می کشد. نره سگ صورت او را با پوزۀ سفیدش مساج می دهد وخودش نیز حال به حال می شود. ازحالت مدهوش وچشمان بستۀ هردو فهمیده می شود که در استغراق راز ونیاز عاشقانه، میلی به خوردن غذا ندارند.  شانه های پهن ونرم پروسی درپناه بازوان نره سگ قالب شده و گاه به چپ وگاه به راست از روی ناز ونیاز غلتی می زند؛ پستان های گلابی رنگش را به نمایش می گذارد ودوباره سرش را زیربغل معشوق گردن کلفت فرو می برد. جائیتا نوکر ادیا سینگه وقت تر سرکار رسیده وبی آن که به سگ ها نگاهی بیاندازد، پای پاک خاک آلود را که عروس بالی سینگه قبلاً کنار درگذاشته، می تکاند.
غرش موترهایی که دو سویه درین کوچۀ شلوغ مثل تیراز کنار هم رد می شوند؛ وخصوصاً صدای گوشخراش موترسایکل فرسودۀ راجیش برقی که در صبح وقت برای انجام کاری به خانۀ یوفرانی چوپره آمده بوده، خلوت پروسی ومعشوقش را برنمی آشوبد. همه چیزعادی جریان دارد؛ فقط اعصاب من به یک تارموی بسته است. ازبالا می بینم غذا را نخورده اند وهمین حالا جائیتا، سطل آشغال را بیرون آورده وبا تکان دادن جاروب نرم گیاهی ازعاشق ومعشوق خواهش می کند که چند لحظه جا خالی کنند.
پروسی که ازلذت عشق بامدادی، چشمانش به درستی بازنمی شوند، گویا تازه چشم به دیدارنوکر ادیا می گشایدو نگاهی از روی نارضایتی وملالت بروی می افگند. شاید مزاحمت درلحظه های عشق مزاجش را خوش نیامده. بیهوده انتظار دارم که درگرماگرم نازونیاز، اشتهایی برای تناول صبحانۀ من از خود نشان دهند. جائیتا سر گرم کار است وزباله های سبک را تازه از لخک دربه بیرون رد کرده وهنوز به سوی غذایی که من آن جا گذاشته ام، نرسیده است. حالا خاک گیررا برداشته وبه سوی سگ ها می چرخد وغذا را درسطل می اندازد. سگ ها بدون اشکال تراشی، با تنبلی ازجا بلند می شوند. پروسی به طرف سایبان درورودی یوفرانی چوپره کنار می رود وصد البته که نره سگ درحالی که ازعقب، قات پاهای او را بوی می کشد به دنبالش راه می افتد.

9

از سرمه وزهر باید یکی را انتخاب کنم. عوعو شادمانه وگروهی به رهبری این دو سگ که که درروز های اخیر، ازنخستین جرقه های عشق، بی خود ودیوانه شده اند، فروکش نخواهد کرد. درغیرآن باید پیش ازموعد، خودم را درآغوش زمستان سخت کابل رها کنم. آخ که خوراندن زهر به سگ های کابل چقدر آسان مثل نوشیدن یک گیلاس آب است! این جا اراده واحساسات آدم به ریسمان های نادیدنی بسته می شوند وجزتمکین راه دیگری نداری. ازین قرار احتمال می دهم آخرین شکست من وعلی داد دررام کردن «پوزقاق» درکابل یک بار دیگر پیش نظرم تکرارمی شود. بعد ازچهل سال، یک اتحاد عشقی سگ ها به تازه گی دربرابرم شکل گرفته است.
علی داد یک روز مرا پاک غافلگیر کرد.  مژده داد که تیمارداری چند روزه از «پوزقاق» ( البته به دورنظارت شیخ جعفر) نتیجه داده و توانسته است او را گیرآورده وطناب قطوری را هم به گردنش بیاندازد. هردو به سوی ویرانۀ عقب خانۀ شیخ جعفر تیرکشیدیم. به راستی آن چه می دیدم واقعیت داشت. پوزقاق تن به تقدیر وگردن به طناب داده وسرطناب به درخت خشک اکاسی پیچ داده شده بود. پوزقاق چون از دست من زیاد لت خورده بود، جهت حفظ ماتقدم، دمبک زد وپوزه به زمین چرخاند. علی داد او را دردریا شسته بود.
نگاه پرشفقت به علی داد افگندم: « کمال کردی علی داد!»
علی داد ازیک خریطۀ پلاستیکی یک مشت خزعبلات باقی ماندۀ گوشت خام را پیش دهان پوزقاق انداخت وگفت:
«صبح وقت رفتم طرف قصابی جان آغا، ازصندوق پوست وروده درپشت دکان کمی گوشت را دزدی کردم وآوردم.»
«شیخ صاحب چه گفت؟»
«چپ باش...خبر ندارد، خبرشود مرا درخانه قید می کند!»
« چه کنیم؟»
«برویم طرف قصابی که پوزقاق خوب سیر شود...بعد، از کوچه سرکاریز می رویم به جان سگ بچۀ ترجمان!»
طناب سگ را گرفتم وطرف «پل جمهوری» راه افتادیم. سگ مطیعانه به دنبال ما راه افتاد. قصابی درست دم پل وکمی بالاتر از دریا واقع بود. یعنی از دوطرف راه داشت. علی داد جلو افتاد واز قصابی گذشت وبه طرف گودال عقب آن دورخورد وسوی من اشاره کرد. درون یک کانتینر سوراخ سوراخ بی صاحب، مغزن پاره پوست های گوسفند وگاو، استخوان های کله، انبار روده وتوده ای بزرگ وخشکیدۀ محتویات شکم گاوهای مذبوح بود که هرآدم پرمقاومت از شنفتن بوی گندیده ای که از تفاله دانی متصاعد می شد، به عوق زدن می افتاد.
چندگام جلو رفتم که بالاخره درآن جا چه خبر است.
ناگهان علی داد عقب نشست وهیجانی گفت: «دردرون چند تا سگ است!»
پوزقاق خود به خود بوی کشیده بود و بنای نافرمانی گذاشت تا درون تفاله دانی برود. طناب را کشیدم. پایم لغزید وبه زمین خوردم. اولین ضرب شصت پوزقاق را چشیدم. پوزقاق پوزه مال پوزه مال ازموانع لاشه ها گذشت و خوشبختانه سرطناب دراز در دست من ماند. علی داد با تأسف گفت:
« سگ های« ماچه» دربین شان است!»
« ناحق این جا آمدیم. بیا یک جا طناب را کش کنیم!»
« یک ماچه سفید است! بچیم از پوزقاق خلاص شدیم...با ما نمی آید. خلاص شد...ماچه بوی است!»
« ماچه بوی چه است بیا کش کنیم که بیرون برآید!»
هردو قوت کردیم. قوت کردیم. پوزقاق خودش را درون انبارلاشه محکم کرده بود. علی داد به این نظربود که سگ ما برای خودش «ماچه» پیدا کرده واگرکشته هم شود، با ما نخواهد آمد. رفتم ازهمان نقطه ای که علی داد تفاله دانی قصابی را ترصد کرده بود، به درون نگاه کردم.
صحنه ای خیلی عجیب را می دیدم.
پوزقاق کنار یک سگ موزون قامت سفید رنگ، گردن خود را مثل مردی خشن ونمک فراموش بالا گرفته وهیچ چشم ترس نداشت. ماده سگ سفید باریک اندام با چتکه های قهوه ای دورچشمانش، با پوزه ای سیاه وگوش های مخروطی کنارش نشسته و خودش را درپناه بازوان وی رها کرده وبه نظارۀ نره سگ های معترض مشغول بود که ازمعاشقۀ وی با آن بیگانه به خشم آمده بودند. ماده سگ درآن تفاله دانی، با چشمانی به رنگ تیل شرشم، شباهت بسیاری به یک بچه آهو داشت. دم کوتاهش تکان می خورد و پوزۀ خود را تا پاهای پوزقاق می لغزانید وسپس با یک رسته دندان های سفید، لبه های گوش او را آهسته می گرفت ورها می کرد. پوزقاق هم تظاهر می کرد که ازین عشق ولذت مدهوش شده است. ماده سگ، زبان ارغوانی را تا نیمه بیرون آورده وازدورچشم ها به پائین صورتش را می لیسید.
نره معشوق های قبلی، ازغف زدن دست بردار نبودند. پوزقاق واضحاً درصدد اثبات مالکیت خود برماچه سگ بود و دندان ها را به نشانۀ غضب به سوی شان نشان می داد مگرحتی الامکان ترجیح می داد خودش را با بوییدن ماده سگ سرگرم نگهدارد. سپس مثل شوهری تنبل اما فاعل، صورت خود را به صورت ماچه نزدیک کرد وماچه تند تند به سروصورت وچشمانش پوزه مالید.

پوزقاق مثل یک ددمنش یا آدم گاو زور گردن راست کرد و طناب را بیشتر به سوی خود کشید و درین سوی دیوار، علی داد با دستان طناب پیچ، با یک تکان به دیوار کوبیده شد. پوزقاق ازهیجان تند تند نفس می زد و شکمش تا وبالا می شد. حالتی مثال شهوت سوخته گی درحرکاتش جاری بود و بدون ملاحظه تلاش داشت با ماچه مقاربت کند. ماچه بالطبع رضایت نمی داد خودش را بدون تشریفات تسلیم کند و به شیوۀ خودش به نرمی اعتراض نشان می داد و تحاشی می کرد ولی به هیچ صورت حاضر به از دست دادن معشوق تازه نبود. برای  پرهیزاز پاره گی رشتۀ آشنایی، صورتش را به گردن نره سگ می مالید؛ دم می جنبانید؛ پوزک می زد و بینی سیاهش را به علامت عشوه گری کودکانه باریک می کرد و عضلات گردن پوزقاق را با آهستگی دندان می گرفت تا به وی تلقین کند که هنوز وقت مناسبی برای نزدیکی فرا نرسیده است.
 نره سگ که از فرصت طلبی حسودان خود نیز حساب می برد؛  نشیمنگاه خود را به زمین تکیه داد و روی پاهای جلوی اندکی به ارزیابی وضعیت پرداخت. عوعو رقبا پایان یافته و پوزقاق احساس آزادی می کرد؛ ازسرشوق فاژه می کشید ومانند آدم هایی که پس از گذراندن یک شب طولانی عشرت وبی خوابی روی تخت مخصوص حمام برای مساج درازمی کشند، روی زمین چهارتاق شد. ماچۀ سگ با خود نمایی آشکار درست زیرگلویش چندک نشست. به علی داد اشاره کردم اندکی طناب را کش کند. با این عمل نسنجیده، حالت مخمورپوزقاق آشفته شد و سرطناب را دردستان علی داد کوتاه تر کرد. اگرکمی دیگرجتکه می داد، علی داد میان گودال پرازشکمبه وسرگین سربه تالاق می شد.
سپس خوابید یا برای اثبات مردانه گی، خودش را به خواب زد. ندیمه ای سپید اندام، بربالینش از وی مواظبت می کرد وبه نظارۀ نره سگ های معترض مشغول بود که ازمعاشقۀ وی با آن بیگانه به خشم آمده بودند. پوزقاق به تظاهر به مدهوشی خود ادامه می داد. ماچه، زبان ارغوانی را تا نیمه بیرون آورده وازدورچشم ها به پائین صورتش را می لیسید تا آرامتر بخوابد.
آمدم کنار علی داد وگفتم:
« این سگ دیگر با ما نمی آید!»
علی داد گفت: « گفتم که ماچه بوی شده!»
حالا که خوب فکرمی کنم، عقل علی داد یک گام جلوتر ازمن بوده است. گفتم:
« دونفره طناب را کش می کنیم.»
یک پا را به جلو، روی زمین قایم کرده و دونفره طناب را با قوت کشیدیم ولی یک وجب طناب دردست ما اضافه نشد. پیشنهادم این بود اگرپای خود را به دیوارتکیه داده و یکجا کش کنیم، سگ بیرون می آید. این تدبیر درشروع کار نتیجۀ منفی به بار آورد. وقتی هردو پای راست را به دیوار بند کردیم، فشار برنره سگ بیشتر شد. خبرنبودم که درین جریان، علی داد از فرط احساسات، پای چپ را هم اززمین کنده وبه دیوار چسپانده است. به این ترتیب، علی داد ناگه توازن خود را از دست داد و یک پهلو به روی من غلتید. ازشدت فشار همان قسمت طناب که از لبۀ دیوار به داخل گذشته بود، طرف پائین لخشید.  من که لب گودال گنده بودم قریب بود با شانه درآن بیفتم. ازین ناکامی سراسیمه بودیم. گفتم:
«چه کنیم؟»
«برویم درقصه اش نشویم!»
با شرمنده گی سویش نگاه کردم. اواز روی شانه ام چیزی دیگری را می نگریست. گفت:
« آن کاکا را می گوییم کمک کند!»
گفتم:
« تو طناب را ایلا نکنی!»
از طرف پل مردی میانه قامت با لنگی سیاه از راه می گذشت. به پیشواز رفتم:
«کاکا سلام علیکم.»
مرد سرتکان داد.
«یک پاپی گک ما درآن غاررفته هرچه کش می کنم زورم نمی رسد. خیراست کمک کن تا بیرون برآید. اگرنه پدرم مرا لت می کند!»
غریبه پرسید:
« چرا پاپی خانه گی را این جا آورده ای... از فامیل اجازه گرفته بودی؟ هی بچه های شوخ!»
صدایش به طورعجیبی غور بود. پیش افتاد.
«پاپی همین جا گریخته؟»
«ازین جا درآمده آن طرف رفته. چقری است درون غار دیده نمی شود!»
مرد لنگی سیاه میلی واجبی برای دیدن درون غار نداشت وآمد خدا قوت گفته طناب را چنان کش کرد که کلۀ پوزقاق تا نیمه گردن در لبۀ دیوار نمایان شد. من خیز زدم وطناب کشیده را دوردستانم پیچیدم. مرد لنگی سیاه دید که به جای پاپی یک نره سگ کثیف را به بیرون کشیده، تف ولعنت کرد وبا چند بدو بیراه از آن جا دور شد. پوزقاق نفس نفس می زد و توان عقب کشیدن را از دست داده بود. ما دونفر با وصف کم رمقی، امیدواربودیم با یک کش آخری، گره ازمشکل باز می شود. علی داد ابروها را به نشانۀ خوشحالی تکان داد. گفتم:
«خوب شد، نی؟ بیا کش کنیم که داخل نرود!»
به امید این که شاید نره سگ این باربی زحمت راه بیفتد؛  چشم بسته، کش کردیم و بلافاصله هردو  پسکی افتادیم. پوزقاق با چشمان خشک و ترسناک، ناله ای درشتی سرداد وسپس ناله اش را قورت داد، دندان های سفید میخی اش نمایان گشت. اول غره کشید وبعد، غو زد؛ درک کردیم محاسبۀ ما احمقانه بوده. دشمن مشترک ما دیگرفرصت نداد ویک دم، کمی خودش را به دورن واپس کشید وروی زمین تالب گودال خرخرک شدیم. فرصتی برای فرار فراهم بود. فکرکردم دست علی داد را بگیرم وازمعرکه خارج شویم؛ ولی از کف دادن عقل که شاخ ودم ندارد؛ غرورم ته نکشیده و هنوز هم امید داشتم او را سرانجام به جنگ سگ بچه ترجمان خواهیم برد. به زودی تغییر احوال به شکل دیگری رونما شد. یک نگاه دیدم پوزقاق از مخفیگاه بیرون زد. چون ازچشمانش هولی ناشناخته فوران داشت، به علی داد صدا زدم که بگریز! دیگر دیرشده بود وپوزقاق مانند راکت شلیک شده مرا دنبال می کرد. به زمین خوردم و بی هیچ ملاحظه ای، به یک پله کونم دهان انداخت وازسوزشی که تا فرق سرم تیرکشید؛ فریادم را به آسمان برد. علی داد با سنگ کلانی ازپشت بروی کوبید. نره سگ رخ دور داد و با جست قوسی، پرنده وار خودش را به علی داد رساند وپایش را گرفت و هنگام خاییدن، ازخشم چپ وراست سرش را تکان داد. چیغ علی داد دیگران را به محل حادثه کشاند. از محل سگ گزیده گی پله نشیمنگاهم خون بیرون زده وتنبانم ازبالا تا پائین سرخ می زد.
چند لحظه بعد سرگیجه برایم دست داد وفقط شنیدم کسی می گفت: «اوبچه الکل را بیاور خون پایش بند نمیشه.»
وقتی زخم های ما را دردوا خانۀ جوار قصابی پانسمان کردند، شیخ جعفر هم سر رسید. وبلند بلند حرف زد. مضمون سخنانش با دکتر ویک مشتری دیگر این بود که درد سر پرورش اولاد کمتر ازساختن یک قلعۀ بزرگ نیست.

10

فرار ظفرمندانۀ پوزقاق، دو زخمی نامراد برجا نهاده بود. «روباه» هم ازکنارآب جوارخانۀ شیخ جعفرغایب شد. شکی ندارم پوزقاق درتاریکی نیمه شب، سراغ نخستین معشوقۀ روزهای بد زنده گی خویش آمده واو را هم به سرزمین آزاد برده بود. پوزقاق با گزیدن یک بغل کونم، انتقام سختی از من گرفت. با سوگلی سفید پشم و روباه تیره پوست زنده گی نوینی را آغاز کرد؛ بدین ترتیب، داغ روح من تا حالا التیام نیافته است. شیخ جعفر علی داد را به بدوبیراه گویی تا خانه بدرقه کرد. پدرم چون شرح احوال را از زبان شیخ شنفت، اعتراف کرد که حقا این همه وقایع اتفاقیه حاصل خود سری های این «بچه ها» بوده است. چشم هایش را با تهدید به سویم دوخت؛ اما به شیخ گفت:
« خوب، پس این ها ازدایره بیرون شده اند!»
از همان روز به بعد، سگ آزاری من وعلی داد به پایان رسید.
از آن زمان زنده گی جراحات زیادی برمن وارد آورده است که روایتش برای دیگران ارزشی ندارد. نمی دانم علی داد درکدام گوشه ای این دنیا زنده گی دارد؛ درشب های بی خوابی ازین جهت می نویسم که لااقل به خودم نشان بدهم که تفاوت بین سرنوشت سگ ها وآدم های ما چقدر اندک است. فقدان قانون درهندوستان زخم چهل سالۀ قدیمی مرا تازه کرده است. هرلحظه زیربالکن، ازصدای شکسته شدن چوب، کوبیدن سنگ روی کف اتاق درطبقۀ بالا، تصادم توپ کرکت با چوب بیت، ترکش صدای هندو بچه ها، کوبیدن دیگ های بزرگ چدنی برسطح سمنتی عقب باغچه به وسیلۀ آشپزبچه های چرکین هوتل برادر بالی سینگه، وقلاچ کردن تخته های کلان بی مصرف ازمنزل چهارم به روی سمنت، آن هم درسکوت نیمه شب، روحم می شکند وبازهم می شکند. کشف کرده ام یک روح تعمد برای روح آزاری خاموش درین جا وجود دارد.
تجاوز بدون کیفر، با هزاران چهره جاریست. وحشت افریقا، دهشت افغانستان، کشتارپنهان مافیا وکارزار غاصبانه درتمام کره زمین درین جا به خاموشی و درپرتو «دموکراسی بزرگ» درجریان است. به کلاه هزار دوصد میلیون هندی بدبخت این چنین پرمی زنند تا انقلاب را دهنه بزنند. من قصد ندارم ازحق تلافی دربرابرخودم آن هم به نفع سگ ها انصراف کنم. مقابله با تجاوز، با خم گردنی ودیوثی نا ممکن است. عادت به ضرب وزور دارم.
صدای فوق العاده غور سگ های معاف ازمجازات درساعات متوالی وراه بندی روزانه، یک تجاوز است. تا قتل علنی اتفاق نیفتد هیچ کس به هیچ چیزی پاسخگو نیست. امشب تا ساعت چهار نخوابیدم تا آن که سه سنگ یک «چارکه» را از روی بالکن برفرق پروسی وعاشقش حواله کردم که متأسفانه خطا رفت.
دو ماه به ختم قرارداد اجارۀ اپارتمان من باقی مانده. تا این دم، به حدی آزار دیده ام که عصبی و فوق العاده زود رنج شده ام. بیش ازین، گذران شب وروز با هراس از چکش زنی های روانی، برایم محال است. ازین که داغ چهل ساله ای از گزیدگی سگ ها وبرخی آدم های کابل در روح من تازه است، دم نقد، حاضرم دربرابر سگ های وقیح دهلی کوتاه نیایم. این که هندوها، به هرچیزعادت کرده اند، مرا بیشترعصبانی می سازد. خشم و درد سیدجمال الدین افغان را حالا می توانم خوب احساس کنم که به هندوها گفته بود:
«اگرشما به تبدیل به مگس ها بشوید، غول استعمار را می توانید متلاشی کنید!»درشگفتم که این «سید» مرموز،  چرا ازین حرف ها درافغانستان نمی گفت؟
پس ازهیاهوی شب، بازهم در گردشگاه تنگ پله ها، پروسی وعاشق نره غولش بستره انداخته اند. از درارپارتمان تا بسترگاه عیش آن ها چهار پله فاصله است. پله های کوچک در پهنای راهرو تنگ ، تا طبقۀ پنجم بالا رفته است. بالا یا پائین شدن دونفر به طور شانه به شانه اگر کاملاً محال نباشد، خالی از درد سرنیست وباید هردو عابریک شانه بالا بروند.
پانزده دقیقه پیش، می خواستم ازدکان مقابل بلاک یک پاکت شیر بخرم، پروسی با نره سگ راه را بسته اند. مانند سبد های مدور مارگیر، کنارهم تاب خورده اما بیدار اند و هرگاه صدای گشایش دری شنیده می شود، به بالا نگاه می کنند. نگاه های نره سگ کمین گیرانه وحالتش به بادیگارد ها شباهت دارد.
 این توحش خاموش آگاهانه معلوم می شود.  تحریک شده ام و ازین لحظه به بعد، اراده ام دراختیارخودم نیست. فی البداهه به یاد می آورم که نلدوان، هفته گذشته بعد ازصاف کردن مجاری لوله های آب دست شوی، نل کهنه وسنگینی را جا گذاشته است. ازین قرار، دست خالی نیستم. شاید نیازی به استفاده از میلۀ آهنی پیش نیاید. برای حل آبرومندانه وبدون خشونت این معضل، هنوز هم به نتیجۀ کارساز صبحانه ای آلوده به سرمه و زهر امید بسته ام که سگ ها باید بنا به لطف من دریافت کنند!
دررا می گشایم و لحظاتی به چشمان بادیگارد پروسی نگاه می کنم، او هم دمی به سویم خیره می ماند، رو درروی من چندک می زند. ترجیح می دهم سوزش زهرچشمانم را احساس نکند. «مچ مچ» کنان غذا را پیش روی شان می گذارم و برمی گردم. آن بادیگارد محشر آفرین شب ها، کمی کرنش نشان می دهدو پروسی درسایۀ نوازش وی چشم ها را باز نکرده است. تا این مرحله، همه چیز به خوبی جریان دارد.
ساعتی بعد، احساساتی ناگوار درمن پیچ وتاب می خورد. « فکرنکنم غذا را خورده باشند! شبهۀ آدم هاو سگ های این جا شاید مشابه به هم باشد.»
برای ملاحظۀ وضعیت، آهسته در را می گشایم، دلم می لرزد. غذا دست ناخورده باقی مانده واین بار تازه ترین نگاه بادیگارد که شاید با شنیدن نخستین ترقس بازشدن در به سوی بالا رها شده است، نیز حساس تربه نظرمی آید. ارزیابی اولیه این است که احتمالاً با یک نوع توحش پنهان ونگاه های «سگی» سروکار دارم. برای استفهام، دو گام جلو می خزم که با چه واکنشی مقابل خواهم شد. بادیگارد، کمی خودش را عقب می کشد و پاها را روی زمین جا به جا می کند. جرئتم را از دست می دهم. گویا مغز مرا خوانده است. شاید سگ ها با قوۀ شامه، احساسات آدم ها را نسبت به خویش بوی می کشند.
آیا آن چه را می بینم درست است؟ پلنگ وار قراول رفته و خیال دارد به سویم بپرد. کابوس حملۀ پوزقاق با طرحی خاکستری درمن پدیدار می شود. دهانم بدمزه شده ودرین احوال، گاتم کپورپرزه فروش -همسایۀ بالایی- آهسته آهسته پائین می آید. نارسیده به من، «نمستی» می گوید. رخ می گردانم وبا تکان دادن سر، صبح به خیر می گویم. با رد شدن بی خیال گاتم کپور از کنار سگ ها، ناگه دم بادیگارد شل می شود و برای ادای احترام به گاتم، کمی خود را کنار می کشد. خوب، به این ترتیب، تکۀ سرخ دم چشمان این غول فقط من هستم.
یک گام نزدیک می روم؛ بی هیچ مقدمه، عقب می رود و با دهان کج، غره می کشد. وحشت غره اش کمتر ازآخرین خشم انفجاری پوزقاق است. آری، وضع خیلی جدی شده. غره زدن برای چی؟ از نگاه هایم به درونم راه برده است. یعنی تصادم اجتناب ناپذیر است. شاید زهر نگاه  هایم به غریزه اش ریخته و او را ازدرون ملتهب کرده است.  با سرعت به اتاق عقب کشیده، در را می بندم ونفس می گیرم. دیگر خودم را به توفان خشم داده ام. آهنگی کهنه ازسرم می گذرد:
«ماچه بوی است!»
میلۀ آهنی را برداشته، در قبضه می فشارم.  این باردرنقش یک بهادر به راهرو می آیم. با قوت می گویم: «چغه»
نره سگ مفهوم «چغه» را درک نمی کند مگرازقیافه خشمناک ونگاه های جنون آمیز من نتیجه می گیردکه یا خودش را برای مقابله، پلنگی کند یا بگریزد. یک جفت تیر آتشین نگاه های خود را درچشمانش فرو می برم که به احساساتش دامن می زند وبه شدت به عوعو می افتد.  دوستان وآشنایان همیشه گفته اند که چیزی نفرت انگیزی ازچشمان من به هنگام خشم بیرون می آید.
نره سگ با پیش دستی،  قریب است پایم را بگیرد. خود را بالا ترکنار در می رسانم. عقب نشینی اشتباهی است که نره سگ را جسارت بیشترمی بخشد تا پنج پله را از پایین یک باره خیز برداشته ومرا غافلگیر کند. چون دروازه به طرف راهرو بازمی شود، به موقع نمی توانم درون خانه بپرم و بدبختانه دو فک مجهز با دندان های تیز نره سگ با سرعتی باورنکردنی بند پایم را قالب می گیرد. نره سگ همین که سرش را درخاییدن بند پایم به دوطرف تکان می دهد، ازسوزش هولناک به آخرین تقلا میان مرگ وزنده گی دست می زنم.  با شتاب تکیه به دیوار می زنم تا غافلگیری مرگبار را تلافی کنم.  درحالی که سگ هر چه بیشتر دندان ها را درگوشت پایم فرو برده و از غضب وجنون غره می زند، دو دسته، میله را به حالت عمودی با قوتی دیوانه وار برشکمش فرود می آورم. نوک پرخ دار میله تا نیمه درشکم نره سگ فرو می رود و ضجه ای ضعیف به جای غرش گلویش می نشیند ودندان هایش را به آرامی از گوشت پایم جدا می کند. وقتی میله را درگوشت تنش می شورانم، سرش لق می خورد و تا نزدیک پوز پروسی غلتیده غلتیده پایین می رود.
پروسی شلیته گری به پا کرده و بالی سینگه هم ازقرارمعلوم از دم دراپارتمان خودش با دستپاچه گی مرا تهدید می کند که دست نگهدارم.
خشم من، دامنه گرفته وحتی میلۀ خونین را از تن نره سگ بیرون آورده و با نوک آن به تهدید بالی سینگه شروع می کنم. بالی سینگه از ترس به اپارتمانش می گریزد. حالا نوبت پروسی است که عشرتش به هم خورده وحالا از پایین به جنگ وگریز برضد من آغاز کرده است. پروسی هرباری که لاش نیم جان معشوق خود را بو می کشد، تا نیمه به سوی من حمله می برد اما مثل نره سگ، سرپریده و کرجنگ نیست. ازصلۀ رحم آدم ها مشبوع بوده، غریزه اش چندان از درون زنگ خطر نمی زند. ازین سگ چه رنج ها برده ام! مدرک بی گناهی من، پای خونین من است که درمحضر پلیس وشهرداری ودادستانی از آن درجهت تبرئه خویش استفاده کرده می توانم.
بنا برین نباید فرصت طلایی را ازدست بدهم و پروسی زنده وسلامت از چنگم در برود.  عوض آن که با میلۀ آهنی از دور بچه ترسانکش کنم، مثل بلا از پنج پله به پایین به سویش خیز می اندازم. یک پای پروسی زیرکوری پایم چخپیت می شود. چیقس دلخراشی درراهرو می پیچد وبا زهم یک پله پایین کناردیوار، ازحالت دفاعی غیرفعال، به مبارزه خود ادامه می دهد. من که آدم دیگری شده ام. هرگونه  فرصت برای تکان خوردن بعدی را ازوی سلب می کنم وبا میلۀ آهنی برفرقش حواله می دهم وجا درجا فریادش می شکند وتنه اش تاب خورده تا نزدیکی در اپارتمان بالی سینگه روی زمین فرش می شود.
با شتاب به درون اپارتمان می پرم. درد پایم دقیقاً تکرارهمان دردی است که پوزقاق برمن حمله کرده بود. با این تفاوت که احساس می کنم باری به قدامت نیم قرن را از روی شانه ام برداشته اند. هندو ها ازبالا وپائین دم درخروجی تجمع کرده وبالی سینگه با خشم ودادخواهی به سوی بالکن اپارتمان من دست تکان می دهد. برای آنان واقعه ای وحشتناک اتفاق افتاده اما من وظیفۀ واجبی خود را به سر رسانده ام. تفاوت من با آن ها همین است. شاید درهمین لحظات پلیس به صحنه برسد.