-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۱, شنبه

سکه دو دالری

رزاق مأمون



آصفه وقت رفتن به سوپرمارکیت لباس خانه پوشی را عوض نکرد. حتی دستی به سروصورتش نکشید. با همان کرتی - دامن دراز ساتن ساده، در برابر آئینۀ دهلیز نیم چرخی زد. با این حال به پیروی از سلیقه خارج نشین های «خودی»، بالای چادر نرم پاکستانی که در سرش بود، روسری زمختِ آبی رنگِ ریزنقش را از جا رختی دیواری اتاق خواب چنگ زد  ودورسرش پیچاند.

پیش از پیش بکسک پول را از روی میز آشپز خانه برداشته بود. از روک الماری شیشه ای کنار تخت خواب، کلید موتر را هم گرفت. پارادوی « هفت سیته»، همچو پیره اسب ناراضی در پنج متری پنجره کلان اتاق خواب منتظرش بود. همین که خودش را عقب فرمان جمع و جور کرد، آه کشید؛ که البته دردیار خارج، این آه کشیدن ها از دم چاقی و یک اندازه از روی نا باوری است که علت ناگفتۀ آن زیر زبانِ صاحب «آه» پنهان است.

از خانه تا بازار پنج شش دقیقه منزل زد تا به توقف گاه پنج ستون، رو به روی سوپر مارکیت دیلیشیز دور خورد. در پشت فرمان، به صحنه رفت و آمد مرد و زن وکودکان چشم دوخت. مارکیت، دم به دم پر وخالی می شد و فضا گیج کننده بود. ماشین سکه انداز درحاشیه پیاده رو مثل پاسبان مؤدب و قد بلند، او را نگاه می کرد. یک سکۀ پنجاه سِنت به دهانۀ ماشین رها کرد و به گرفتن ورقه، دست راستش به خالیگاهی کوچک در بیست سانتی متری بدنه ماشین پائین رفت و ورقه را برداشت و روی سوچبورد موتر گذاشت. پانزده دقیقه وقت داشت.
اول رفت دنبال صف به هم چسپیدۀ سبد های ارابه دارفلزی. خارجی ها به آن ترولی می گویند؛ آصفه «کراچی گک سودا» می گفت. سکه یک دالری را از جیبک کوچک درون دستکول بیرون آورد. سکه به سوراخ عمودی قفلک سبد خرید فرو نرفت. کدام بی انصاف در خالیگاه یک دالری که قرینۀ  دهان باریک ماهی کوچک بود، یک توتۀ چپس را تپانده و صاف کردنش در آن لحظه، اگر چندان مایۀ درد سر نبود؛ حوصله گیر بود. از جیبک دستکول سکه دو دالری بیرون آورد و در دهانچۀ سکه دو دالری فرو برد. ماشین سکۀ را بلعید.

سبد خرید را کمی با فشار از زنجیرۀ گاری جلوی جدا کرد و به داخل قفسه های فروشگاه راه افتاد. 

چه شب، چه روز، به داخل مارکیت، جشن رنگ ها و روشنایی ها برپا بود. همیشه در هیجان دیدن آدم ها و قفسه های سوپرمارکیت شناور می شد. از صد نوع جنس خوردنی و کارآمد خانه، نام سه چهار تای آن ها را می فهمید و کارآصفه، سردرآوردن از نام ها و سود و زیان آن همه اطعمه و اشربه و لوازم بهداشتی نبود که درآن تالار جادویی به نظم و ترتیب چیده شده بودند. تا دو سال اول زنده گی در ملبورن، سعی بنده گی به خرج می داد که لااقل نام ها و موارد استعمال خوراکی ها و نوشابه ها را یاد بگیرد؛ نتیجه گرفت که این کار برای آدمی مثل او از امکان به دور است. به این نظر رسیده بود که « ده ای فروشگاه ها که در آیی، حساب و کتاب چی که عقل از پیشت گم میشه».

فهرست خریدش مختصر بود؛ اول از قطار کیسه های برنج، یک کیسه ده کیلویی سیله را دو دسته داخل سبد هل داد. زرق و برق قفسه های پر از کالا های پرجاذبه را نادیده گرفت و دور خورد طرف دالان سوم و درحال حرکت، از شاخ یک بشکه روغن معمولی کنول پنج لیتره گرفت و آن را کنار بوجی برنج انداخت و راست در نزدیکی کنار غرفه حساب در صف ایستاد.

ظاهراً همه چیز خوب پیش می رفت. مگر او به هر چیز آشنا و غریبه، زُل می زد. دم غرفۀ چشمش به دیوار ها و لایت ها درچریدن بود که ناگه ساعت روی دیوار خروجی فروشگاه او را جتکه داد؛ چشم ها را لغزاند به این سو و آن سو تا باورکند که آیا واقعاً از تکت توقف گاه فقط هفت دقیقه باقی مانده؟ به صداقت ساعت دیواری اعتبار نکرد و دست برد در دهان چاک دستکول و گوشی را کشید تا وقت زمان اصلی را ازآن شاهد بی ریا سراغ بگیرد. ساعت دیواری دروغ نگفته بود و حتی یک دقیقه پس انداز هم نشان داده بود. حالا گوشی شاهدی می داد که به انقضای ورقۀ توقف گاه پنج دقیقه مانده است.

در لحظه هایی که بانوی محاسب، به تصفیه حساب لوازم خرد و ریز سبد خرید مشتری قبلی سرگرم بود، اوقات آصفه تلخ شده می رفت. به هر ترتیب پول را پرداخت و با قدم های غیرستاندارد از فروشگاه بیرون زد.  بیست قدم از درخروجی دیلیشیز دور نشده بود که دو حادثه - یکی درمغزش و دیگری پیش چشمانش- اتفاق افتاد و فی الواقع گرفتار یک مخمصۀ دو طرفه شد.
فکر زد: به گرفتن دو دالر از قفل کراچی گک پس آمدنی هستم... کمی تیز تر...

همزمان، پلیس انتظام شهری پیش نظرش در وسط ایستگاه سبز شده بود. مردی بلند بالا، سفید وسرخابی، با شاپوی لبه کوتاه زیتونی، جلیقه نازک لیمویی روشن بر روی جمپر سرمه ای و عینک دودی در چشم. سر پائین انداخت و قدم ها را تند تر کرد: 
« پلیس درین وقت از کدام گور پیدا شد؟»

دو دقیقه وقت باقی بود. با این فرض که از خطر جریمه رد شده، طرف موتر راه افتاد؛ مگر تا پایان این مخمصه هنوز فاصله بود. نیمی از مشکل - تخلیه مواد درتول بکس، برگرداندن سبد خرید به فروشگاه و نقد کردن سکه دو دالر - هنوز حل نشده بود. اول باید معلوم می کرد رُخ پلیس کدام طرف است.

نگاهی نیمه دزدانه به پلیس انداخت که دستگاه ویژۀ ثبت ونگاره برداری را تا محاذ شانه بالا گرفته و همزمان که با یک راننده گپ می زد، برای ملاحظۀ ورقۀ پارکینگ، به شیشه جلوی نزدیک ترین موتر کمی خم شده بود. سپس راست ایستاد و به ردیف موترها خیره ماند که غیر از آصفه، راننده همه موتر ها غایب بودند. آصفه از ترس، ایمان آورد که پلیس از پشت شیشه سیاه کتاب مغز او را ورق می زند و اگرعجله نکند، به سویش خواهد آمد.

هیچ چیزی قابل پیش بینی نبود. پلیس با سیمای عاری از دغدغه میان موتر ها به پرسه زدن ادامه داد. با آن که از بطلان تعرفه موتر آصفه پنج دقیقه سپری شده بود، بی خیالی پلیس به او هم سرایت کرده و حاضر به خریدن تکت تازه نبود. پلیس دور تر عقب یک موتر مرسدس بنز ایستاد و این طور معلوم می شد از توقف گاه بیرون خواهد رفت. 
آصفه قابو می داد که خدا یک رحم و روشنی کند و پلیس از همان راهی که آمده دو باره گم وگور شود. با خودش در کش و گیر بود که اگر سریع از کنار پلیس رد شده و کراچی گک را تحویل دهد و دو دالر خود را پس بگیرد، نور علی نور می شود. اما آرزویش از سوی واقعیت زنده زیرتهدید قرار داشت. 
پس فکربکری به سرش زد که بهتراست برای رهایی سکه دو دالری یک سکه پنجاه سنتی دیگر را تکت بگیرد و نزدیک شدن احتمالی پلیس به سوی موترش را به یک پیسه هم نخرد. این تصمیم مثبت در آن لحظه بحرانی جواب نداد. دردستکول هرچه پالید، سکه پنجاه سنتی نیافت. گناه خودش بود. هر صبح پیش از آمدن به نانوایی یا خریدن سودا، سکه های یک دالری، دو دالری و پنجاه سنتی را درقوطی خاصی که برای ذخیرۀ سکه ها خریده بود؛ می انداخت تا آخر هرماه، نود یا صد دالر جمع شده را به مادرش روان کند. به جنجال، یک سکه دو دالری دردستکولش پیدا شد که می توانست آبرومندانه به این بحران نقطه پایان بگذارد.
مگر آصفه کسی نبود که به آسانی زیر بار اجبار برود. چه فایده دو دالر دیگر تکت بخرد... آفتابه خرج لیم و سرگردانی اش ورسره!

یک فرصت بالقوه از دست نرفته هنوز وجود داشت. در روزهای شلوغ، مشتریان تازه آمده، بعضاً این سو و آن سو برای یافتن سبد خرید خالی، کسانی را دنبال می کنند که خرید کرده و برای تخلیه سبد خرید طرف موتر شان روان اند. با دادن یک یا دو دالر، به جای پول قید مانده مشتری اول، کار شان راه می افتد و الساعه سرگردانی صاحب ترولی هم به صفر می رسد. 
لحظاتی با سرگردانی به عابران جوان و پیر، زن و مرد نگاه کرد. حتی یک زوج جوان را با لبخند بدرقه کردو گفت: ترولی ترولی! تا حالی کند که اگر نیاز به سبد خرید دارند، یک دالر به او بدهند وترولی را بگیرند. از بخت بد، کسی به ترولی و آصفه نگاه نکرد. گاری ها درداخل فروشگاه فراوان بود و نیازی به گرفتن آن از فاصله چهل متری احساس نمی شد.

وضع به حد کافی نا مطلوب شده می رفت و چیزی همانند یک پوقانه در مغز آصفه باد می کرد. انصراف از سکه دو دالری گرو رفته، البته حماقتی غیرقابل بحث بود؛ و رها کردن گاری همراه دو دالر در روی پیاده رو، نیز کاری بود که امکان داشت درد سر تازه برایش خلق کند.  
حال، پایش در دو حلقه گیر بود و بین حضور پلیس و هیجانِ قهارِ دو دالرشکنجه می شد. مصیبت این بود که برای بردن دو باره گاری خرید، مجبور بود دو دالر دیگر را قربانی کند تا پلیس ورق جریمه روی شیشه موتر نچسپاند. با گرفتن تکت تازه، با خیال راحت ترولی را به فروشگاه درصف کرده و دو دالر را به دست می آورد. مگر چه فایده؟ بازهم دو دالر نقص، و خون جگری اضافه!
سرانجام به لج افتاد و نگاه برهنه ای به سوی پلیس شناور ساخت و فکر کرد:
حاضر هستم یک ساعت همینجه انتظارشوم تا گم شوی!
این تصمیم شجاعانه و با صرفه به  یک فال شباهت داشت که یک رخ آن سفید و رُخ دیگرش سیاه می نمود. دم نقد آهی کشید: 
« یک راهی پیدا شد!»
درین لحظۀ صدای الله اکبر از گوشی اش بلند شد و شاهدی از حق آمد. صدای تروتازۀ لیلا از کابل درگوشش ریخت:
- سلام زن بیادر... 
- او دختر... خوب هستی؟ 
- قربان سرت... بچه ها چطور اند؟ خودت چطور؟
آصفه با کمی ناز گفت:
- این جا دگه زنده گی فرق می کنه لیلا جان.. چی بگویم!
- حالی اونجه شب است یا روز؟
- هه هه هه ... این جه شب و روز معنا نداره... چنان چراغان و لوکس که...
- عیش داری زن بیادرجان... حالی کجا هستی؟ ده پارک ها چکر می زنی؟
- دور از دلت حالی شاپنگ می کنم...
- چی می کنی؟
آصفه گفت: شاپنگ! اوف ... کم است فارسی از یادم بره... شاپنگ یعنی ده مرکز خرید آمدیم!
- خو، خو فامیدم... مغازه خوراکه فروشی!
- نی جانم! شاپنگ اینجه... فکر کو یک سرش در حویلی شماست و آخرش ده خانه لالایم در کوچه پشت سرتان!
- اوهو... چقه عیش داری... چی می خری؟
- چند خواهر خوانده دارم. وعده داده بودم بره شان پارتی میتم. آمدم یک پنج کیلو کوفته، سه کیلو سینه مرغ اخته شده، دو کیلو گوشت لمب، پنج کیلو باربکیو، چند قوطی پودر سوپ وفرنی، یک صندوق کوکاکولا، شکلات... 
لیلا هرچند نام چند قلم مواد خوراکی را نه فهمید، سخاوتمندانه گفت:
- نوش جانت به خدا...
آصفه که درشمارش مواد خوراکی گرم آمده بود، اقلام خرید را طولانی تر کرد: 
- ترکاری باب، بادام، چارمغز، شیرپیره، کیک های قیماقی، زیتون، ماست و عسل و پنیر... خلاصه زیاد چیز ها... تو چطور هستی... دِلجان خوب است؟
لیلا به جای دادن جواب به سوال آصفه؛ پرسید:
- چقه زیاد... چند شد؟ از یک هزار دالر هم تیر شده باشه...
آصفه اول کمی دم زد و بعد بادی در دماغش دمید و گفت: 
- اینجه همه چیز به دالر است. شکر خدا به ما معلوم نمیشه... چطور زنگ زدی؟
به جای صدای لیلا، صدای «توت توت»  درگوشش چکید. تعبیر «توت توت» ساده بود: کریدت تلفنش خلاص شد!
فایدۀ صحبت های ننوی خوش قلب از کابل این بود که آصفه با یک اندازه لاف زدن، دل خود را شاد کرد؛ درعوض، ردپای پلیس گم شد و مشکل اصلی هم سرجایش بود:
کراچی گک سر دستم مانده!
چشم ها را به پالیدن پلیس به راست و چپ چرخاند و ردیف موترهای توقف گاه را هم گذرا پالید. مثل این که جن و بسم الله را به خواب دیده باشد. در ستون پایانی توقف گاه، کودکی کنار زنی سالمند ایستاده و پیره زن با دست های شُل، خریطه های سودا را در عقبه موتر جا به جا می کرد. او کمرراست کرد و با کسی که چهره اش برای آصفه قابل دید نبود، صحبت می کرد. چون تب اضطراب به جان آصفه پیچیده بود، گمان زد که مخاطب پیره زن در پشت بدنۀ موتر مازدای شاسی بلند، حتماً همان پلیس است که وقت گپ زدن با لیلا از کنارش رد شده و درآن جا مشغول کنترول تکت موتر ها است و نوبت بعدی خودش است. مگر منطق این گمانه زنی درنظرش چندان استوار نیامد. پلیس با کسی که مشغول تخلیه ترولی به داخل موتر خویش است چه کار دارد؟

وقتی پیره زن درب عقبی مازدا را بست، آصفه بازهم به منطق اولی خود چسبید که مخاطب پیره زن همان پلیس غایب شده است. پیره زن کودک همراهش را به سیت عقبی بست و خودش به زحمت عقب فرمان رفت و موتر را برای خروج از پارکینگ کمی عقب برد و جا خالی شد. کسی که از بغل راست موتر مازدا مقابل چشمان آصفه رویت شد، بانویی خوش سیما و گوشت آلویی بود که کنار موتر خودش ایستاده و سگرت دود می کرد. 
 در پنج متری آصفه در بین ستون عقبی موتر های پارکینگ نیز تحرکاتی درجریان بود که از علامت هشدار چیزی کم نداشت؛ یعنی نادیده گرفتنش به صلاح نبود.  نگاهی به پشت سرش انداخت. مردی بلند بالا و کله خشک، با گیلاس یک بارمصرف کافه دردستش، از عقب فرمان یک فورد سربی رنگ دوکابینه شرکت ساختمانی بیرون آمد و از همان اول با کسی در بین قطار موتر ها گپ می زد که شاید همان پلیس گمشده باشد. روی هر دو بازوان رانندۀ فورد، دو گژدم درشت به رنگ سرمه ای تیره، تتو شده بود. آصفه پیش ازین از روی تصادف چند بار دیده بود همین طور آدم ها با پلیس ها بسیار خودمانی و رفیقانه گپ می زدند و می خندیدند.
آصفه حتی به حساب خودش به کشفی نائل آمد. با آن که فهمش از گفت و گوی مردم خیابان درحد سردرآوردن از تته پته یک کودک بود؛ فکر کرد مرد غریبه به کسی می گوید: Sorry
به این ترتیب، کشف خود را به ساده گی تفسیر کرد که « حتماً به گیر پلیس آمده و ساری می گوید که پلیس از جریمه اش بگذرد!»
اول به خودش تشر زد که « به مه چی؟»، سپس به حکم هوش مظنون، چون به پشت سرش نگاه کرد، روی سقف فورد دوکابین، سه پایه زینه فلزی وچند چهارتراش رنده شده سر به سر محکم بسته شده و آن دیوار مصنوعی دم چشمش یک مانع بود.

نتیجه خیالاتش منفی بود؛ اما نتیجه مثبت هم همان جا بود. افسوس وقت گپ زدن همراه لیلا، یکدم همه چیز را از یاد برده و پشت خود را به سوی پلیس دور داده و ناحق تا وبالا قدم زده بود. حالا کابوس حضور پلیس، ازذهنش ترشح می کرد. شاید وقتی در تلفن گپ می زد، پلیس از میان موترها رد شده و اکنون عقب موتر فورد ایستاده بود. 
بدین منوال بازهم خودش را تسلیم این توهم کرد که مخاطب راننده، کسی جز پلیس مراقبت نیست و بحث شان هم بر سر تکت باطل شده و چانه زنی اندرباب دادن یا ندادن ورقۀ جریمه است.
 نشانه ای از حل مشکل به چشم نمی خورد وآصفه هنوز در پیاده رو کنار موترش ایستاده بود. روحش گواهی می داد که پلیس درهمان قات وقوت موترهاست و جایی نرفته. باید برای آخرین بار تصمیم می گرفت که بالاخره با سبد خرید چی کند؟ خدا گفته، به یک دوش برود طرف سوپر مارکیت یا احتیاط کند که مبادا عوض نجات دو دالر، هشتاد دالر جریمه بگیرد. این قمار به صرفه نبود؛ چرا که در طی دو سه ماه اخیر، سه بار ازین قمار ها را آسان باخته و گنجایش باخت چهارمی نبود.
ناگهان به خودش نهیب زد: مه چقه بی عقل هستم؟ عوض این که به چشم خودم آزمایش کنم که پلیس در کجاست است و درکجا نیست، سرخود فشار آورده روان هستم. چرا خودم نروم به چشم و سر ببینم که آن پدرلعنت کی است که این آدم با او قصه دارد؟
با همان سبد خرید، برای دیدن آن مرد موهوم، با قدم های سریع به آنسوی فورد دوکابین شتافت: پلیس بود!
اما نه پلیسی که از چشم او غایب شده بود. بانوی جوان مخابره ای در دست داشت و به فورد سربی رنگ تکیه داده و از نظر ها پنهان می نمود. آصفه به روی خود نیاورد و برای آن که شکی برنیانگیزد، ظاهراً مثل عابری بی خیال و سعادتمند از کنار شان رد و پیش رفت. پیشتر رفت تا همه چیز به خیر بگذرد. در حاشیۀ پایانی توقف گاه، کرولای واگون دار پلیس به رنگ چهارخانه سفید وآبی ایستاده بود که شعاع قرمز و چرخان یک جفت چراغ روی پیشانی آن توجه را به خود جذب می کرد. بانوی پلیس از سرنشینان همان موتر گشت شهری بود که با صاحب فورد سربی رنگ دربارۀ چیزی گپ می زد. آصفه درپلیس شناسی چنان خبره شده بود که الساعه به خودش قناعت داد که پلیس سواره به تکت و جریمه موتر دخل و غرضی ندارد. شاید این نکته را از کسی شنیده بود.
پس روی سبد خرید را به تندی دور داد و با گام های پرشتاب، راه سوپر مارکیت را درپیش گرفت. مثل زندانیی که غل و زنجیر را از دست وپا و گردنش برداشته باشند، احساس سبکی می کرد:
« گم شده رفته...»

توقف جایز نبود مگر واجب می نمود که با نیش چشم به همان جایی که دقایق پیش پلیس غایب در آن جا ایستاده بود نگاهی بیاندازد وهمچنان به راه خود برود. به فروشگاه کوچک هندی در سمت راست متصل به نبش شرقی سوپرمارکیت اصلاً نگاهی نیانداخت. گویا کلید حل مشکل در زمین توقف گاه بود. خواب هم نمی دید که پلیس بلند بالای لادرک شده، با شاپوی لبه کوتاه زیتونی، جمپر سرمه ای و جلیقه نازک لیمویی روشن، برای گرفتن کافه به آن جا رفته و از عقب عینک دودی اوضاع را نظاره می کرد.
آصفه نسیم آسا از کنارفروشگاه هندی رد شد و یکجا با سبد خرید در دهانۀ دیلیشیز فرو رفت. چشم از همه آشنا ها و غریبه ها برگرفت و به جلدی ترولی را درصف کرد و سکه دو دالری را از کامِ کوچک قفلک برکشید. 
حدود ده دقیقه از تکت باطل شده موترش سپری شده بود. حینی که سریع از آن جا بیرون می جهید، از داخل قفسه های دیلیشیز صدای زنانه ای « آصفه!؟» درگوشش خورد؛ مگر آصفه یک گوش در کرد و گوش دیگر، دیوار. دیگرمجال تکرار اشتباه نبود. اما سایه اشتباه اول از او حق خود را طلب می کرد. نا رسیده به فروشگاه هندی، کابوس زنده را جلو چشمانش دید که دم بانت موتر هفت سیته اش ایستاده بود. از ظهور پلیس بلند بالا با شاپوی لبه کوتاه زیتونی، جمپر سرمه ای با روپوش نازک لیمویی روشن، چشمانش یک لحظه از نور تهی شد.
برای آصفه دیگر اهمیت نداشت که پلیس از عقب عینک دودی چه کسی را می پائید. ورقۀ نازکی زیر برف پاک شیشه جلوی پارادوی هفته سیته از وزش باد مثل پرهای گنجشکی که در لانه اش ماری سر فرو برده باشد؛ به شدت می لرزید.

ملبورن- ثور 1398