-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ مرداد ۶, یکشنبه

یکی دخترش را طلاپوش می کند، دیگری روزگارش این چنین است

احمد مسعود: به انگلستان به گرفتن لیسانس رفتم.

اشاره: شوک آور است. از دیگران گذشته، سرمایه داران بزرگی مانند احمدولی مسعود، ضیاء مسعود وماما های احمد که از پول جبهه به هیولاهای مالی بدل شده اند؛ کجا بودند؟



احمد مسعود شمه یی از خاطرات خود را این گونه بیان کرده است:
پولی جیبم نبود دوسمسترازفیس دانشگاه قرضدار شدم واگرسمستر سوم تمام فیس را رسید نمیکردم،
از دانشگاه اخراج بودم. چرت عمیق وجودم فراگرفته بود؛ حیران بودم چی باید بکنم وباخود میگفتم وقتی ازدانشگاه اخراج شوم آیا مردم افغانستان چی تصور خواهند کرد. آیا میگن پسر مسعود به دلیل بداخلاقی ازدانشگاه اخراج شده است؟ کی میفهمید بر من چی میگذرد وچرا ازدانشگاه اخراج میشوم وازطرف دیگر خواهرم 
ازایران زنگ سر زنگ میزد که پول روان کنم فیس دانشگاه شان را رسید کنند. آنها هم مثل من هیچی نداشتن. وازطرف دیگه کرایه اطاق ام 700یورو قراربود هفته آینده بپردازم. باخود می گفتم خدایا من تنها ترادارم؛ چاره تویی. نشسته بودم تا چاره ای پیداکنم.
درهمین چندروزیکی از دوستای قدیمی پدرم برم میگفت که یک مرد ایرانی برش زنگـ میزنه و میگه که با احمدمسعود دیداری داشته باشد ومکرر روزانه با دوست پدرم تماس میگرفته ومیگفته من دوست احمدشاه مسعود استم. باخود گفتم خدایا این همه مشکلات کم بود؛ حتمی پدرم ازاین مرد قرضدار است وقرضش را ازمن میخواهد بگیرد. مجبورشدم ملاقاتش رابپذیرم وباخواهش دوست پدرم خواستم با مرد ایرانی ببینم. جای ملاقات گرفتم ... رفتم. هفت یورو داشتم. پول دوگیلاس کافی میشد. وقتی وارد رستورانت شدم، مردی دفعتأ ازچوکی بلند شد و به سرعت طرفم آمد وبغلم کرد؛ چند بوسه کرد وبعد رفتیم ششتیم. مرد خودرامعرفی کرد. ازکشورایران استم؛ انگلستان زندگی میکنم. سال های قبل وقتی افغانستان بودم، تجارت نفت را میکردم یک روز تمام موترهای نفتم را به غارت بردند؛ جنگ بود؛ معلوم نبود کار کی بود. حیران بودم چی کنم؛ دارو ندارم رفت. مسعود را کم بیش دیده بودم و باخود گفتم میروم نزدش وداستان را برایش قصه میکنم. دوتن ازمجاهدین راگرفتم تا مرانزد مسعود ببرن.

 وقتی بامسعود ملاقات کردم، تمام واقعه را گفتم؛ مسعود دفعتأ به من پنج هزار دالر داد وازآنجا رفتم ودوباره تجارت را ازصفرشروع کردم وحال اینجاه یعنی انگلستان زندگی میکنم. میفهمی این جا چرا خواستم ترا ببینم. سکوتی کردم و بعد از
چندلحظه گفتم نه!
مرد ایرانی گفت من صاحب یک مقدار سرمایه استم. همه اش ازبرکت مسعود شهیداست. چون من پیش ازدیداربا مسعود هیچی نداشتم، حال نصف این پول برای شما میرسد؛ چون یگانه وارث مسعود هستی وازمن اکوند بانکی خواست. باخود گفتم من اکونتی هم ندارم وجالب این که میگفتم این مرد حتمی بالایم تمسخر میزند. بازهم اکونت دادم؛ رفتم به اطاقم چندلحظه بعد دوباره ازفامیلم زنگ آمد؛ ترسیدم؛ باز پول میخواهند... چی بگویم . لرزان تیلفون را جواب دادم. خواهرم بود گفت وقت پول روان کردی چرا نگقتی؟
 باخود گفتم من پولی نداشتم که روان کنم . چندلحظه  بعد یادم آمد که به مرد ایرانی نمبر اکونت فامیلی ام را داده بودم. خواهرم گفت تشکر 60000 یورو دربانک تحویل شدیم . گفتم مرد دروغ نمیگفته. گفتم پس 20000 آن را دوباره به خودم روان کنند و بعدتحویلی پول فیس دانشگاه، کرایه خانه وبقیه مشکلات را حل کردم...

 ودراخیر احمد مسعود باگلوی پراز بُغض گفت هیچ کسی از یاران پدرم یک بارهم نپرسیدن احمد کجایی، درچی حالی، چی میپوشی وچی میخوری ؟ جزدوتن ازرفیقانم پسر عطامحمد نور و پسر یک تن ازجهادی های دیگر ومقداری پول سالهای پیش برایم کمک کرده بودند. البته نه از زاویه ارتباطات دوران جهاد، بلکه رفیق هم بودیم . وکمکـ پول ازنظراونا به چی دلیل نمیفهمیدم اماچون نیاز داشتم من هم قبولش کردم..
من تمام این مدت را به پای خودم استاده ام وبامشکلات مثل فقر ودوری ازفامیلم به سربردم واما درکشورم یاران مسعود همه آرمان هایش راپامال کردند .من امروز برای مبارزه به میدان آمده ام؛ نه دیروز کسی برای رسیدن به آرزوهایم دستم را گرفته بود نه امید دارم کسی فردا برای رسیدن به آرزوهایم که آزادی ملتم است؛ دستم را بگیرد.
تنهایی مبارزه میکنم حتا تا دم مرگ..

داستان اززبان خوداحمد مسعود در یکی ازگردهمای بزرگ با حضوراقوام مختلف ازکشور
کاپی