-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ شهریور ۶, چهارشنبه

درد های زیر پوست کابل

تراژدی بی‌پایان! - سعادت موسوی

- وقتی دفتر کار می‌روم، سوژۀ همیشه زنده و حاضر «چه‌وقت رخصتی است»؟ در مسالۀ فرار از اداره و کار، همه صدای مشترک بلند می‌کنند.

- در کلاس درس که می‌روم، بحث از چانه‌زنی روی آزمون آسان است و کاهش حجم درس. همه فکر نمره‌گرایی دارند و بحث از اندیشیدن و گفتمان‌های علمی نیست.

- به‌فیس‌بوک که سر می‌زنم، پای گزارش تصویری «گشایش پنجمین دور جشنواره‌ی بین‌المللی فلم زنان ـ هرات» توسط بانو رویا سادات، بیشتراز سی یا چهل لایک نمی‌بینم. اما زیرِ پُست «گوشه‌ای ناخن» از یک دختر خانم، یک هزار لایک آویزان است.

- سوار تاکسی می‌شوم، خسته و کلافه. عصاب تاکسی‌وان چنان آوار ویران است که کمی بلند‌تر حرف بزنم، بی‌تردید هفتاد پُشتم را به گلوله‌ی زبانی خواهد بست.

- خانه می‌رسم، زنگ دروازه را می‌زنم، «علی اسفندیار» می‌پرد به آغوشم، چنان خوش‌مزه‌گی می‌کند و می‌بوسد و شیطنت می‌کند، همه‌چیز را فراموش می‌کنم. لشکرِ از غصه‌ها و کلافه‌گی در برابر لبخند‌های این مرد کوچک محو و شکست می‌خورند.

- فردا دوباره همین دایرۀ تاریک که به تاریکی روشن منتهی می‌شود آغاز می‌شود.

پی‌نوشت: با این وضع، تغییر و تحول بنیادی آمدنی نیست.