-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ شهریور ۴, دوشنبه

تاجیک، حضور آماری دارد؛ برنامۀ دولت‌سازی ندارد


فقدانِ ایده‌یِ دولت سیاست‌مدرانِ تاجیک را در یک سردرگمی عظیم فروبرده است. نه توان نسبت برقرار کردن میان هویتِ تاجیکی و دولتِ افغانی را دارند و نه توان تعریفِ یک دولتِ بدیل. 
این مقاله اسد بودا پیش درآمدِ سازنده برای نقد گفتمانی بعدی است.

مردم تاجیک و بحران ایده‌ی دولت
بحرانِ مردم تاجیک، حذفِ سیاسی و عدم حضوردرساختارقدرت نیست. بر خلافِ مردم هزاره که از ساختار قدرت حذف شده‌اند و به چهار در صد نمی‌رسد، حضور مردم تاجیک در ساختارِ دولت به تناسبِ جمعیت این مردم اگر بیش‌تر از مردم پشتون نباشد، کمتر نیست.
 بحران مردمِ تاجیک فقدانِ ایده‌یِ دولت است. از نظر تاریخی، دستِ کم دوبار به بالاترین مرحله‌ي قدرت رسیده‌اند. یک بار در دورانِ حبیب‌الله کلکانی و بار دوم در زمان مجاهدین. مبنای به قدرت رسیدن اما بیش‌تر شورش‌های مردم جنوب علیه دولت بوده است که بر مبنای فرمولِ سیاسی «دشمنِ پسر عموی من، دوست من است»، با رهبران تاجیک همراه شده‌اند. با براندازی پسر عمو، اما این دوستی به دشمنی بدل شده است.
 پایه‌های حکومتِ امان‌الله را قیام ملای لنگ و شورش‌های جنوب سست کردند. هسته‌ی اصلی مقاومت علیه حکومتِ کمونیستی کابل نیز زمین‌دارانِ بزرگ پشتون بودند که «اصلاحاتِ ارضی» قدرتِ تاریخی آن‌ها را تهدید می‌کرد. بر خلافِ مجاهدین تاجیک که فاقد ایده‌ی دولت بودند و در راستای اخوانی‌گری می‌جنگیدند، مجاهدین پشتون علیه اصلاحاتِ ارضی به خاطر بازپس‌گیری زمین‌های از دست‌داده در اصلاحاتِ ارضی و احیای قدرتِ تاریخی می‌جنگیدند. 
خطاست اگر دورانِ حبیب‌الله‌کلکانی و مجاهدین، فقط بر اساس فروپاشی حکومتِ کابل تحلیل شود. تصویر واقعی استقرارِ دولتِ غیر پشتونی را در روزهای آخر حکومتِ حبیب‌الله‌کلکانی و آخرین روزهای زندگی احمدشاه مسعود در پنجشیر محاصره شده بود و طالبان شعار «تاجیک به تاجکستان، ازبیک به ازبیکستان و هزاره به گورستان» را عربده می‌کشید. بدون در نظر داشتنِ این صحنه‌یِ آخر، جنگِ قدرت قابل درک نیست. از یاد نبریم که دولتِ مجاهدین در افغانستان ساخته نشد، بسته‌بندیِ بود که دولتِ پاکستان در پیشاور پشت موترها بار زد، با اسکورتِ نظامی به کابل آورد و منصوب کرد.
‌مسئله اما کجاست؟ 
پاسخِ معمول آن است که مردمِ تاجیک هم‌ارز مردم هزاره قربانی یک ساختارِحذفی‌اند و در دولت حضور ندارند. این پاسخ به مسئله‌ی قدرتْ اما گمراه کننده است و واقعیتِ تجربی ندارد. حضور تاجیک‌ها در دولت پررنگ است و در سطوح مختلف، از پلیس و امنیت گرفته تا روابط خارجی و همکاری‌های منطقه‌ای، حضورِ آماری دارند و حتا در برخی از نهادها بیش‌تر از پشتون‌هاست. مشکل در نوعِ نگاه سران و روشنفکرانِ تاجیک به دولت است. اکثر روشنفکرانِ تاجیک‌تبار به دنبالِ افسانه‌های چون «ایران‌شهر» و «آریا» و برساخت‌هایی هستند که ناسیونالیست‌های ایران به تقلید «پُلیس یونانی» و «نژادگرایی اروپایی» ابداع کردند. این افسانه‌ها حتا در خود ایران آن‌قدر بی‌رمق‌اند که در خود ایران زیر شمشیر داموکلوس «مدینه‌النبی» و «نژادباوری شیعی» نفس کشیده نمی‌توانند. 
هزاران ایران‌شهر افسانه‌ای برابر قبر گمشدة فاطمة زهرا ارزشِ سیاسی ندارند. نژاد پاکِ آریای ایرانی نه تنها در زندگی عملی رفتار برتر از خود نشان نمی‌دهند، بلکه در اخلاقِ بردگی غرق است، کلبِ آستان ضامنِ آهو هستند و برای کسبِ تقدس و فضیلت سینه‌خیز به زیارتِ نژادبرتر کربلا می‌روند. این بدان معنانیست که تمام مردم ایران گرفتار اخلاقِ بردگی و واکنشی‌اند ولی در این هم شکی نیست که مدینه‌النبی و خونِ پاکِ اولاد فاطمه، افسانه‌های ایران‌شهری و نژادی برتر آریا را مخذول و منکوب کرده‌اند و کارکردِ سیاسی این افسانه‌ها را خنثا کرده‌اند.
برساختِ ایران‌شهری و نژاد آریا اگر در جامعه ایران جواب ندهد، در اجتماع به شدتِ بسته و مذهبیِ مردم تاجیک هرگز جواب نخواهد داد. پنج‌شیر و شمالی به عنوان مرکز سیاسی مقاومتِ تاجیک‌ها اگر مذهبی‌تر از دیگر بخش‌های افغانستان نباشند، به‌یقین برابر دیگر مناطق مذهبی است. حتا خیرخانه، که یکی از بزرگ‌ترین مراکز قدرت و سرمایه در کشور است، چندان رنگ و بوی شهری ندارد. خیرخانه، مجموعه‌ی از جزیره‌های خُردِمذهبی است. فعالیت‌های فرهنگی و هنری چشم‌گیری در آن‌جا به چشم نمی‌خورد. فقدانِ ایده‌یِ دولت سیاست‌مدرانِ تاجیک را در یک سردرگمی عظیم فروبرده است. نه توان نسبت برقرار کردن میان هویتِ تاجیکی و دولتِ افغانی را دارند و نه توان تعریفِ یک دولتِ بدیل. 

به جز عبداللطیفِ پدرام که روی ساختار دولتِ فدرال پا فشاری دارد، دیگر رهبران تاجیک حتا رویای دولت بدیل را هم ندارند. هرچند می‌کوشند این سردرگمی را به غنی و طالب و دولتِ قومی فرافکنی کنند ولی واقعیت این است که رهبران موجود نه ایده‌ی برای دولت دارند، نه درک و فهمی از دولت. در وضعیتی که هویت سیاسی انسان‌ها در دولت‌های تقلیل یافته است، فقدان ایده‌ی دولت هر مردمی را دچار بحران و سردرگمی می‌کند. تا زمانی که ایده‌ی دولت/سرزمین معنای عینی و واقعی پیدا نکند، مردم تاجیک هم‌چنان سر درگم خواهند بود.
هم حبیب‌الله‌کلکانی و هم مسعود در براندازی حکومت موفق عمل کردند ولی هیچ‌کدام ایده‌‌ای در باره مدیریتِ جامعه و تاسیسِ دولت نداشتند. هردو بلافاصله پس از رسیدن به قدرتْ دچار بحران شدند. بیانیه‌یِ پادشاهی حبیب‌الله‌کلکانی باید به‌درستی و دقت خوانده و شنیده شود. تاجیک‌هایی که خود را در برابر سرنوشتِ تاریخی مردم خویش مسئول می‌پندارند، بیش از هرکسی نیاز دارند به آن تامل کنند و بیاندیشند. در این بیانیه از بصیرت و بینشِ کشورداری خبری نیست. سرنوشتِ یک کشور به مدیریت قریه تقلیل داده می‌شود. 
مسعود نیز پس از تسلط بر قدرتْ سر درگم شد و حتا تا ساختارسیاسیِ ابتدایی «شورای اهل حل و عقد» پس‌روی کرد. دلیلش روشن است. او به فروپاشی دولتِ کمونیستی فکر کرده بود و برای این کار هدف و استراتژی داشت ولی تصویری از فردای فروپاشی و استقرار دولت و پاپداری قدرت سیاسی نداشت. تصور می‌کرد تسلط بر قدرت حل معماست، نه ورود به معما. 
دلیلِ این سردرگمی روشن است: در عصری که واحدِ هویت‌های سیاسی دولت است، مردم تاجیک بدونِ ایده‌ي دولت برای تاسیس هویت سیاسی تعریف‌شده تلاش می‌کنند. حاکمیت را در حد «کاکه‌گرایی» فرو می‌کاهد. یگانه تصویری که از حاکم سیاسی دارند، «کاکه/عیار» است. تنزلِ حاکمِ سیاسی در مقام «کاکه»، جنگِ قدرت را در حد «مزاحمتِ سیاسی» با حاکمان تنزل داده است. از دورنِ ساختارِسیاسی کاکه‌گرا، چیزی بیش از کاراکترِسیاسی مزاحم بیرون نمی‌آید. کاکه کاراکتر اجتماعی است که خشماگین می‌شود، سر و صدا راه می‌اندازد و پس ایجاد مزاحمت و «داش‌اکل‌بازی» به انزاوی دنیای کاکه‌گی می‌خزد و خاموش می‌ماند. نتایجِ این برداشت از جنگ قدرت را به چشم سر می‌بینیم. رهبران تاجیک ایده‌ و برنامه‌ای برای دولت‌سازی ندارند، کاکه‌اند. فهیم یک کاکه بود. ناراحت اگر می‌شد به کرزی فحش می‌داد. یک‌بار وقتی از حسِ کاکه‌گی لبریز شد، با سگ‌های تلاشی‌گرش وارد مجلس شد. عطا یک کاکه است. عبدالله کاکه‌تر. مزاحمت و درد سر ایجاد می‌کنند ولی در نهایت بی‌ضرراند. به درون غار تاریک کاکه‌گی خود می‌خزند و ایده‌ي دولت‌سازی و تاسیس حاکمیت ندارند. در هر صورت، بحران جامعه تاجیک، عدم حضور در ساختار قدرت نیست، نبود ایده‌ي دولت است و تا زمانی که ایده‌ی دولت به‌وجود نیاید یا متقاعد نشوند که در ساختارِ دولتِ افغانی ادغام و استحاله شوند، این بحران هم‌چنان ادامه خواهد شد. این خلاء نه با جهاد اسلامی پر می‌شود. نه با پناه‌بردن به عیاری‌گری و کاکه‌بازی و اسطورة ایران‌شهری و نژادآریا و نه با انبوه کارمندان دولتی معاش‌خور و نامزدهای انتخاباتی فاقد ایده‌ی دولتی، چون عبدالله‌عبدالله و دیگران.