-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ شهریور ۹, شنبه

وجدانِ نامیرای بشری


از برگه امان الدین شریعتی

عصر دیروز وقتی از موتر در سرک دارالامان پایین می‌شدم، وسط سرک مردی را دیدم که مصروف چیزی است و به هیچ چیز و به هیچ‌کس نگاه نمی‌کند و حتی من که نزدیکش شدم و چند تصویر از او برداشتم سر بلند نمی‌کرد و بعد صدایش زدم کاکا چه‌میکنی، مهربانانه پاسخ‌داد:
"چند روز پیش کدام ‌دریور خدا ناترس پای این سگ‌ را شکسته است و راه رفته نمی‌تانه من که در همی قسمت‌هاکار می‌کنم روزانه کمی‌نان و کمی اَو برش‌میتم تا وقتی که جُور و تیار شود".
این مرد در حالی‌که یک دستش قطع شده است از روز‌گار و فقر می‌نالید و خیره‌کنان نگاه‌می کرد که چه‌کسی پول چند قرص نان را برایش بدهد تا به خانواده اش ببرد! اما مهربانی و انسانیتش انسان‌را ذوب‌می‌کرد و به آن همه تهی‌دستی به این‌سگ خدمت‌می‌‌کرد و بی‌تردید برای چند ساعت عمل‌کرد این مرد بی سواد ذهن‌مرا مشغول کرد.
چنانکه گفته اند " انسانیت مرز نمی‌شناسد" حقا که درست گفته اند"و ای کاش! ما انسانها به انسانها خدمت می‌کردیم همان‌گونه که این مرد به سگی تشنه و گرسنه‌ای خدمت می‌کند و بعد این شعر حافظ را زمزمه کردم :
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ‌مشوی
کین‌خاک بهتر از عمل کیمیا‌گریست