-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ شهریور ۱۷, یکشنبه

احمد شاه مسعود در «پایان تاریخ»

جهان بینی مسعود بزرگ در فهم « حکومت مستقل» و ناگزیری مقابله خاموش با سلطه بی رحم لیبرال دموکراسی  جهان آزاد در افغانستان





مردی در آرامگاه ابدی اش در وادی پیچیده و قلعه سان پنجشیر افغانستان خوابیده است که هنوز کاریزمای نامیرای او، صحنه گردان جریان های مقاومت برای عدالت است. تمدن بشری در تلاش برای رهایی از توتالیتاریزم نوع شوروی در نیمۀ دوم قرن بیستم، تا اندازه ای مدیون افغانستان و احمد شاه مسعود است.

مسعود در موج اول بیگانه ستیزی، به حیث یک جنگجوی اسلامی در دهۀ هشتاد میلادی ظهور کرد. پس از پایان فاز اول جنگ، نوبت به اثبات ارادۀ خلق برای دفاع از کشور فرارسید. شاید در آوان جنگ با شوروی، بار ها درین باره اندیشیده بود که پاکستان  و امریکا بعد از مرگ او نیز «کاروان مرگ افغانستان» را هدایت خواهند کرد. او به حیث نخستین اسلام گرای ائدیولوژیک، قبل از پایان «جهاد» راه خود را از پاکستان جدا کرد. 
 وقتی درصبح فردای تجزیه شوروی، امریکا سوار بر تمدن غالب بین المللی با شعار « پایان تاریخ» قدرت بلعندۀ نظامی و اقتصادی را به رخ جهان می کشید؛ کمتر کسی می دانست که رویارویی آینده مسعود با امریکا خواهد بود.  

پابرگی: مطالعات در زمینه «مسعود شناسی» مستلزم کار فراگیر، پیوسته و نظام مند است. چنین کاری متأسفانه تا کنون از چهارچوب شرح کلیاتی «خبری» جنگ ها، نشر محتوای سیمینار های تشریفاتی، جنبه شعاری کنش های سیاسی و یک رشته توصیف های محترمانه فراتر نرفته است. 

درین فشرده، هرچند نگاه گذرای ما روی برخی نقاط عمده در دورۀ نبردهای مسعود پس از فروپاشی شوروی متمرکز است،  از کلیات کارنامه های ایشان نگاره یی بر می داریم.
شرح تئوری های مستقیم مسعود، منبع اصلی در لایه برداری از کارنامه های چند بُعدی تاریخی او به شمار می آید؛ هرچند انتظار ما برای رو شدن بسا نا گفته ها از طریق همرسانی دست نویس های ایشان ادامه دارد.

مسعود، از آغاز جوانی، در زبان آموزی قدرت، از سیم خاردار تلخی های بسیار عبور کرد و در نخستین فازِ دشوار درک قانون مندی نبردهای نا متقارن، ماهیت عریان مرگ و خون را شناخته بود. آنچه از خود داشت، نیرویی توصیف ناپذیر در پیش رانشِ ارادۀ محکم، و هدایت نخستین «گروپ» از رزمنده گان در اراضی غریب نورستان بود. ارادۀ ذاتی او به زودی با قدرت اعجاز آمیز  ارادۀ رزم جویان ساده در هم آمیخت. مدارک به ما می گویند که مسعود شیفته و شیدای تشکیل یک ارتش اسلامی بود. حتی یک بار در دایرۀ کوچک محاصره و آتش سیال درچهار سو، در زیرکمرگاه صخره یی عظیم و درشت در پنجشیر، رویای ظهور ارتش اسلامی را برای یک گروه از مجاهدان با شورو اشتیاق شرح می داد.

شاخصۀ متفاوت فرمانده، رویکرد به «اسلام معتدل» و تعیین مرزهای حیثیت برابر با ملل دنیا بود. او به استراتیژی خویش پایدارماند؛ اما از محاسبۀ بازیگران منطقه و جهان بیرون کشیده شد. خط عدالت اجتماعی در نظریات گفتاری و نوشتاری او خیلی برجسته است. تحت هیچ شرایطی حاضر نبود  اصول تعریف شده برای افغانستان را در دیگ استحاله یا مصلحت به نفع کشورهای بیگانه واریز کند. از روی مجبوریت در موقعیتی دشوار می جنگید. زیستن در تناقض جنگیدن و انسان ماندن خیلی دشوار است. نفرت از اوباش، روش محتاطانه نسبت به عنصر روشنفکر، از میراث های تجربی مسعود در جنگ های بی رحمانه به شمار می رود. می گفت؛ روشنفکر زیاد حرف می زند؛ کمتر اهل عمل است و فرآیند جنگ را اخلال می کند.

همه چیز درقلمرو او از مدیریت اراده و نظم آغاز شده بود. عاملی که او را از همه رهبران و دسته جات «جهادی» متمایز می ساخت. دریک سخنرانی در پنجشیر به وضوع می گوید که پنجشیر « سمبول جهاد و مرکز نظم است و نظم « ازین جا ( پنجشیر) به دیگر مناطق توسعه یافت». از شعار های بی نظم رهبران جهادی در پشاور و از شعارگرایی در «دهۀ دموکراسی» وازده بود و نخستین فرمانده سیاستگری بود که از مشارکت خودش در مبارزه بر ضد نخستین نظام جمهوری به رهبری سردار داوود خان انتقاد می کرد.

مستندات به ما می گویند که او با سقوط زودهنگام دولت دکترنجیب، از نظر پلان گزاری و انتظام جنگ و سیاست، تقریباً در دام افتاد. مسعود در حوادث شتابنده پس از فروپاشی شوروی، بخشی از نیروی شامل بحران بود و امکانات کنترول اوضاع میان چندین نیروی «فاتح» و غیر قابل توقف تقسیم شده بود. در نیمه اول دهۀ هفتاد خورشیدی، به همان میزانی که رشته اوضاع از هر جا بریده شده بود، در سطح عمومی، مردم از مسعود برای تأمین آرامش و نجات کابل و دیگر کلان شهر ها، توقع معجزه داشتند. اما مسعود خود بخشی از گرفتار شده گان دریک موقعیت دشوار تاریخی بود. 
در اوج جنگ های شهری و باران موشک های گلبدین حکمتیار، استاد واصف باختری اندیشه ورز ساکن کابل آن زمان می گفت: مسعودی که ما از وی می گفتیم هنوز در کوه هاست!
اما از آن زمان به بعد، درحلقات سیاسی و نخبه گان فرهنگی موافق و مخالف، این نظریه پدید آمد که جنگ و درگیری از « او یک رزمنده کارکشته ساخته بود نه یک سیاستمدار مدبر و به همین دلیل محاسبات او برای حل بحران افغانستان نیز بیشتر نظامی بود».
این پاره یی از تحلیل موافقان و مخالفان در یک وضعیت خاص بود. بسیاری ها از موج پیچیده گی های غالب بر جنگ و مغز ها، مانند امروز اطلاع بسنده دراختیار نداشتند. در شناخت وضعیت، هیچ کسی نمی توانست مالک حقیقت باشد.
فرمانده اعلام کرد: تنها به شعار دادن مشکل ملت ما حل نمی شود.
مسعود، سنگینی و شرنگ تراژدی را خاموشانه تحمل می کرد. موازی با فرماندهی جبهات نبرد، با شبکه های هماره خزنده و هولناک اطلاعاتی در سطح داخلی و منطقه یی در کشاکش دایم قرار داشت. او احتمالاً مجبور شد در پاسخ به منتقدان بگوید: سياستمدار ناکام کسی نيست که از پيشبينی آينده عاجز است،‌ سياستمدار ناکام کسی است که تحليل منطقی، روشن و واقع بينانه از شرايط موجود ندارد".
مدرک معتبری وجود دارد که نشان می دهد نبض حوادث آینده را دریافته بود. زمانی که اعلام کرد: «حالت دیگری در جهان حاکم است»، نیروها از مسیر پاکستان و ایران به سوی کابل درحال حرکت بودند؛ رهبران پشاور نشین، به ویژه گلبدین حکمتیار بازی با شعار های نا موزون و غیرواقعی را آغاز کرده بودند. او آمادۀ مقابله با عامل تک قطبی جهان غرب درهمیاری با پاکستان می شد. 

پاورقی:  نوار سخنرانی مسعود در افتتاح سیمینار یک هفته ای در پنجشیر اندکی بعد از فروپاشی شوروی، آرشیو شورای نظار، به مدیریت محمد یوسف جان نثار

همزمان با جنگ «تنظیم ها» درکابل در بهار 1371 مسعود طعم انزوای بین المللی و تصادم علنی با پاکستان و تقابل خاموش با امریکا را می چشید. تغییر جهان بینی و سیاسی مسعود در جنگ های کابل، آغاز شده بود؛ اما در جنگ های فراگیر با طالبان و القاعده که از سوی پاکستان، عربستان و امریکا تمویل می شد، به دریافت هایی رسیده بود که بیشتر اهمیت ملی و تاریخی و کمتر جنبۀ ائدیولوژیک داشت. 
اعتراف کرد که عمده ترين عيب مجاهدين، ورود مستقلانه به شهرکابل بود. « به تعبير ديگر به نقش روابط خارجي به درستي پي نبرده بوديم».
اما وی پیش از سقوط دولت نجیب پیش بینی کرده بود که در هر دو موقعیت - نبرد برای بقا و در رفتن از بلعیده شدن- از سوی امریکا و پاکستان در یک جنگ ناگزیر و نا برابر گیر خواهد افتاد. سر راست باید گواهی داد که جنگ مسعود بعد از سقوط شوروی، جهت خود را ( هرچند اعلام ناشده) به سوی محور پاکستان، عربستان و امریکا عوض کرد.

پیش زمینۀ این چرخش را چه گونه می توان تشریح کرد؟

فرمانده، خود در سیمینار پنجشیر گفته بود که بعد از تجزیه شوروی، دگردیسی های گسترده ای درسراسر جهان از جمله افغانستان درحال وقوع است. مسعود هنوز از موج نظریه پردازی های غرب اطلاع چندانی نداشت؛ اما او در مطالعات خویش، از ذات نظام سرمایه داری و زیرمجموعه های آن تصویر خاصی در ذهن پرداخته بود. این دگردیسی ها برای نظریه پردازان لیبرال در امریکا « پایان تاریخ» نام گرفت. برای مسعود چنین پایان تبلیغاتی، تولد تاریخ جدید کشمکش اقتصادی و امنیتی در جهان خصوصاً در حوزه افغانستان بود. اندیشه ورزان سرمایه داری هماره از شبح حضوری توتالیتاریزم نوع شوروی نفس تنگ بودند و بلافاصله پس از فرواقتی نظام بیروکراتیک شوروی نقش خداگونه امریکا را با شعف و هیجان تبلیغات می کردند.

 مسعود درین گوشۀ جنگ زدۀ آسیا، به زبان ساده می گفت که تحولات « به هم پیوسته» یی درحال وقوع است که در نتیجه، «جهاد» در مسیر آشفته گی خواهد رفت؛ یعنی چیزی به نام پایان در تاریخ جنگ به خاطر نجات در سراسر جهان وجود ندارد.

مسعود گفت نظام سرمایه داری با آن که از نظر فکری لیبرال و باورمند به اصالت فرد است، اقتصاد این نظام سرمایه داری است و تحمل «حکومت مستقل» برای آنان خیلی دشوار است. تصویر آینده آرام آرام روشن می شد. ایستاده گی او برای قدرت، جنگی اعلام ناشده در برابر عواملی خارجی بود که با هر نوع « حکومت مستقل» جنگ اعلام ناشده راه می اندازند.  مشخص کرد که یک «حکومت مستقل» هیچ گاه حاضر به قبول سلطه امریکا و روسیه نمی باشد.« ایستاده شدن بر روی پا» تعریف یک حکومت مستقل است و چنین دولتی امور اقتصاد و تولید خود را به هیچ قدرتی خارجی واگذار نمی کند.  

فرمانده، ترجیج می داد بدون آن که در قید حواشی گیر بماند، مرض اصلی جوامع آسیایی- اسلامی را معرفی کند. دو واقعیت متضاد در گفتار مشارالیه، از کشمکش میان دو نیروی نا برابر پس از سقوط رژیم کابل حکایه داشت. او گفت آفتی که ما درآن غوطه ور شده ایم، « فقدان تکنیک» و دانش است.
به نظر می رسد خواب ترسناک آینده را می توانست در بیداری ببیند. زور و ضرب رؤیای یک «حکومت مستقل» به حد کافی سنگین بود. ایستادن روی کورۀ آتشین جنگ، دپلوماسی کار آمد یا کارآمدی دپلوماسی را بی اهمیت ساخته بود. پس جای عجب نبود که هدف اصلی را آماج گرفت و گفت:
«عمده ترین کار امپریالیستم این است که محصولات و پیداواری را که یک کشور می تواند ( با به کار گیری آن ) به پای خود ایستاده شود از بین ببرد».
نگاه های ساکت و سوال گر مجاهدان به او دوخته شده بود. یعنی چی؟
سند زنده بیان می دارد که فرمانده، بر فلسفه اقتصادی جنگ افغانستان تمرکز می کرد. به جای پاسخ علمی و کتابی به شرح عامه فهم مطلب روی آورد وگفت: درحال حاضر، انگلیس از نظرثروت طبیعی و ذخایر در چه موقعیتی قراردارد؟ خودش چنین پاسخ داد: « تقریباً همه چیزش تمام شده». یافته های مسعود قریب سی سال پیش از اقتصاد تولیدی انگلیس جالب است. هم اکنون اقتصاد انگلیس و تنش های بی پایان برسر «برگزیت» و ادامۀ افت فرآورده های تولیدی در بریتانیا، جامعۀ آن کشور را در نگرانی ازآینده فروبرده است. 
مسعود گفت بریتانیا « از نقطه نظر داشتن طلا، آهن، پطرول امثالهم و پیداوار حیوانی مثل گوشت و دیگر منسوجات پنبه در حدی نیست که دارایی خودش، کفایت بکند و نیاز های خویش را خودش رفع کند».
مطالعات فرمانده ظاهراً دست کم درهمان مقطع، به روز بود. مثال بعدی، جاپان بود که به باور او، کشوری که « از افغانستان خورد تر است»، نه طلا دارد، نه آهن، نه ذغال سنگ وپترول کافی، نه برنج. « پس این جاپان که از نقطه نظر سرمایه یی که مربوط به کشور خودش باشد، هیچ چیز ندارد، از کجا زنده گی می کند؟»
فرمانده با نوک چوب باریکی که در دست دارد، روی نقشه ای که از دیوار درس خانۀ ساخته شده از گِل و سنگ، آویخته، اشاره می کند: « جاپان فقط تکنیک و دانش دارد!» (اشاره به نقشه) پنبه را ازین جا می برد؛ آهن را ازین کشور؛ طلا را از کشوری دیگر.
رؤیای «حکومت مستقل» در جهان بینی مسعود، بدون «دانش، علم و تکنیک» اصلاً قابل تصور نبود. سی سال پیش، با آن که هنوز برای عبور از هفت خوان رسیدن به حاکمیت «مستقل» فاصله داشت، با حسرت و آرزو توضیح می داد که جاپان برای «تأمین یک زنده گی سطح بالا برای مردم خود»، علم، هنر وکمال را دراختیار دارد تا به ثروت «کشورهای جهان سوم» مسلط باشد. 
فرمانده پرسش تاریخی را مطرح کرد که همه دانشوران اقتصاد و سیاست، رهبران ضد استعماری، درهمه کشورهای درحال مبارزه برای تعیین سرنوشت، آن را بر زبان می آورند:

چرا من درین جا پنبه را تولید می کنم، چرا آن را به جرمنی یا انگلستان می برند؛ چرا آن ها دو باره مواد تبدیل شده به کالا را بالای من می فروشند؟

 فرمانده حکایه کرد که روزی رئیس جمهور ازبکستان به داخل معدن طلای کشورش داخل شد. یک توته طلا را در دست خود گرفت و در مقابل دوریین گفت: 
من اولین شهروند ازبکستان هستم که بعد از سی چهل سال که طلا در ازبکستان کشف شده، طلای وطنم را به دست گرفتم! 

مسعود به این نتیجه می رسد: وقتی چنین حکومتی ( حکومت مستقل) به وجود بیاید طبعاً مخالف  امریکا است، مخالفت روسیه وجاپان است. این نظریه، چنان که ده سال پس از آن اثبات کرد، جز اعلام مقاومت و جنگ برای بقای افغانستان برضد کشورهای همسایه و امریکا تعبیر دیگری نداشت.

او بی توازنی حاکم بر مناسبات نا مطلوب و غیرعادلانۀ اقتصادی در توزیع ثروت در جهان را دریک جمله بیان داشت: « اگر فردی در یک کشوری روی پا می ایستد؛ در گوشۀ دیگر دنیا، قطعاً زندگی یک نفر امریکایی و فرانسوی را خراب می کند. ازین قرار، چرا این کشور ها باید روی پای خود ایستاده شوند؟ این امریکایی و فرانسوی ( چه گونه) زندگی کند؟»


لازمۀ مطالعۀ آرمان گرایی احمدشاه مسعود، این نیست که باید خود آرمان گرا بود.  فرماندهی که هنوز از میدان جنگ برون نیامده، نظام سیاسی آینده در افغانستان و اقتصاد سیاسی مسلط بر جهان پیرامون را با این چنین نظریۀ راهبردی تفسیر می کند؛ می بایست درانتظار چه آینده یی باشد؟
همزمان با سقوط دولت نجیب الله، نام مسعود به عنوان عنصر قابل معامله از دفتر قدرت های خارجی خط زده شده بود. 
درین که او اقدامات بعدی اش را قبل از سقوط کابل پیش بینی کرده بود، کمتر جای تردید است. در جلسه پنجشیر گفته بود نیازی نیست اتفاقات پیش رو، ارادۀ ما را به گونه ای لگام بزند که «تابع جریان تغییرات باقی بمانیم که باد از کدام سو می وزد». فرمانده حاضر نبود سرنوشت سیاسی خود را در مسیری «عیار» کند که پاکستان و امریکا ترسیم کرده بودند.

نخستین کشور اروپایی که به رابطه نیم بند قبلی خود با مسعود پایان داد، دولت بریتانیا بود. همزمان کاروان لاری های انباشته از موشک های تباه کن، از تورخم و مرز خوست تا چهارآسیاب درحرکت بودند. دو سال نخست پس از روی کار آمدن « دولت اسلامی» درجنگ های کوچه به کوچه درکابل سپری گشت. اکثر شهرهای عمدۀ خارج از پایتخت، از سوی گروه های مسلح با هم دشمن اداره می شد. جنگ نیابتی کشور های پاکستان، ایران، روسیه و ازبکستان، نتوانست مسعود را درهم بشکند؛ سپس فشارهای نظامی به هدف امتیاز گیری «کلیدی» از دولت اسلامی به رهبری برهان الدین ربانی درپایتخت ادامه پیدا کرد. پیگیری مسعود بر سرکوب حزب وحدت اسلامی، جنبش ملی و حزب اسلامی در نفس گیرترین شرایط جنگ نیز هیچ گاه تغییر نکرد.

 تا زمان ظهور گروه مسلحی مرموز به نام «طالبان» در اکتوبر 1995 بن بست جنگ را به نفع خودش توانست حفظ کند؛ با این حال دولت درحال جنگ، ناتوان شده بود. سرعت پیشروی طالبان از ایستگاه مرزی سپین بولدک به سوی قندهار، غزنی و وردک در اطراف کابل، ظاهراً از نظر دولت درمحاصره افتادۀ کابل فرصتی مساعدی فراهم آورد تا دیوارهای دفاعی حریفان خود را یکی پی دیگر درهم بشکند. 
 دولت، میلیارد ها افغانی را به رهبران طالبان درقندهار گسیل کرد و به فرمان احمد شاه مسعود، جنگنده های میگ از پایگاه بگرام به هوا بلند شده و به طور منظم عملیات پیاده طالبان برضد جبهات حزب اسلامی را پوشش داده و همزمان با نزدیک شدن دسته جات یورشگر طالب به سوی غزنی و ردک، مواضع حزب اسلامی یکی پی دیگر هدف بمباران قرار می گرفت. عملیات شتابان طالبان بدون مقاومت های قابل ملاحظه از سوی مردم، سرانجام عقب در های پایتخت رسید و حزب وحدت اسلامی را در حواشی غرب پایتخت به دام انداخت. در جریان ماه هایی که طالبان از جنوب به سوی پایتخت در پیشروی بودند، مسعود روی نقشه براندازی کامل حزب وحدت اسلامی( شاخۀ عبدالعلی مزاری) و حزب اسلامی کار می کرد. او می دانست که در نتیجه فتوحات طالبان در عقبگاه حزب وحدت و حزب اسلامی، این نیروها به سرعت در محاصره افتاده و با یورش قوای دولتی از جلو و فشار خرد کننده طالبان از عقب، کار آن ها برای همیشه یکسره خواهد شد.

گلبدین حکمتیار که از برنامه ریزی مسعود مطلع گشته بود، پیشدستی کرد و قبل از رویارویی با طلایه های متهور طالبان، درتاریکی شب داروندار خود را در میدان به جا گذاشت و از چهار آسیاب به سوی جنوبی عقب نشست. نیروهای مسعود پیش از رسیدن لشکریان طالبان از استقامت وردک به پشت جبهه حزب وحدت و چهار آسیاب، بر قرارگاه خالی حکمتیار یورش برده و آن را تصرف کردند. 
رفتار مفرزه های تازه رسیده و «فاتح» طالبان در برابر نیروهای مسعود ستیزه جویانه بود. آن ها با این استدلال که حکمتیار به عنوان ویرانگر کابل، بالاثر جان فشانی های «طالبان کرام» متواری شده است و بنا برین، میراث باقی ماندۀ او حق طالبان است؛ از مسعود خواستند چهار آسیاب را تخلیه کند. مسعود که طرح حمله همزمان بر حزب وحدت و طالبان را از قبل روی میز خود نهاده بود، تا روشن شدن وضعیت، با سرعت از چهار آسیاب تا «سنگ نوشته» دستور عقب گرد داد. از جنگیدن در دو جبهه – حزب وحدت و طالبان- ماهرانه خودش را کنار کشید و حتی تمام توان خود را در تیمار داری از طالبان به کار گرفت.

ملابورجان فرمانده طالبان، ناحیه دوغ آباد را بین طالبان و حزب وحدت، حد فاصل قرار داد. مسعود به حزب وحدت که در تنگنای دشوار، مسیر تدارکاتی خود را از همه سو از دست داده بود، دیگر علاقه ای نداشت و بی درنگ برای قلع وقمع و تسخیر قلمرو آن ها درغرب کابل، از زمین و هوا دست به تهاجم زد.
حزب وحدت ظاهراً قبل ازین ماجرا به طالبان، طرح «دفاع مشترک» علیه مسعود را  مطرح کرده بود. مأموریت طالبان دفاع مشترک، نه، بلکه تهاجم بی وقفه برای خلع سلاح «تنظیم ها» بود. حزب وحدت در هفته سوم نبرد ها به یگانه گزینه بسیار تلخ روی آورد و تسلیمی عام و تام مناطق و جنگ ابزارها به طالبان را رسماً اعلام کرد. مجریان ارشد عملیاتی مسعود از ارتفاعات کوه تلویزیون و رد گیری مکالمات از طریق دستگاه رادیویی تماس ها را رد گیری کرده بودند. مسعود بیش ازین امان نداد و هردو نیرو را از منطقه بیرون راند. شعاع تسلط حکومت را دست کم تا 30 کیلومتر به سوی غرب و جنوب تسری داد. حکمتیار در تابستان 1375 با اکراه و خسته گی، مقام نخست وزیری را در دولت کابل پذیرفت؛ و این زمانی بود که توفان ناقرار طالبانیزم در اطراف پایتخت هیاهوی خود را آغاز کرده بود. 
مسعود به مدت  ۱۸ ماه و دوازه روز (از ۲۱ حوت ۱۳۷۳ تا ۵ میزان ۱۳۷۵) نیروی طالبان را درپشت دروازه‌های پایتخت نگهداشت. درتابستان 1374 طالبان، با رزمایش عملیاتی دریک دایرۀ کلان، مسعود را دور زدند و به همکاری واحد های ویژۀ شبکه آی اس آی به رهبری کرنیل امام، ولایت استراتیژیک و مهم هرات را تصرف کنند. 
هنوز تا 6 میزان ۱۳۷۵ ( 26 سپتامبر 1996 روز سقوط کابل) حدود یک سال زمان باقی بود. اوایل سپتامبر شهر جلال آباد ناگهان به دست طالبان سقوط کرد و قطعات تقویتی مسعود که از کابل فرستاده شده بود، دریک توطئه «قومی» در حواشی شهر جلال آباد مضمحل گردید. اینک تدابیر اضطراری برای دفاع از کابل بود.
در فاصله بین تصرف جلال آباد و سقوط کابل، خانم رابین رافایل (Robin Raphael) ، معاون وزارت خارجه امریکا در امور آسیای جنوبی و مرکزی تابستان سال 1996 با مسعود در تخت استالف درحاشیه شمالی کابل دیداری انجام داد. او به مسعود گفت، پشت طالبان منافع امریکا قرار دارد و او باید با آن ها کنار آید یا نیروهایش را از پایتخت بیرون کند. وی ( رافیل) گفت، امریکا می‌خواهد در افغانستان تحت زعامت ظاهر شاه پادشاه پیشین، یک حکومت تکنوکرات ها را برسر کار آورد. مسعود مانع این پروژه بود. 

مسعود به رافایل همان پاسخی داد که از وی انتظار می رفت. کلاه نمادین پکول را از سر برداشت و روی میز نهاد و این سخن کوتاه ماندگار را ثبت تاریخ افغانستان کرد: اگر به اندازۀ همین پکول برایم جایی باقی بماند، یک تنه می ایستم و برای دفاع از مردم به جنگ ادامه می دهم. صالح ریگستانی سال ها بعد درین باره به نگارنده گفت: آمرصاحب با حالتی گرفته از اتاق ملاقات با رافایل بیرون آمد و گفت: برای یک جنگ طولانی باید آماده شد!
او همان طوری سال ها پیش «مانیفیست» مغز خویش را در پنجشیر اعلام کرده بود، در خطرناک ترین پیچ های جنگ و دفاع، زنده گی، حاضر نبود از خط نبرد « به خاطر رهایی انسان از چنگال استعمار» عقب برود. سرانجام همان گونه رابن رافایل گفته بود، کابل در 26  سپتامبر سقوط کرد و فرمانده دم و دستگاه جنگی را به طور کامل به پنجشیر انتقال داد.

از آن تاریخ تا وقایع 9/11 سپتامبر 2001 جنگ درظاهر امر برضد طالبان وپاکستان و تمویل مالی عربستان در سخت ترین موقعیت های غیر قابل تصور ادامه یافت؛ اما ماهیت جنگ بدون هیچ تردیدی ضد امریکایی بود. فرمانده هیچ گاه مصلحت ندانست از اسرار جنگ اعلام ناشده علیه منافع امریکا و عربستان به گرداننده گی پاکستان، رسماً پرده بردارد. وی به تکرار می گفت: تا پاكستان در ستراتيژی خود تغيير نياورد، مشكل افغانستان با آن كشور حل نخواهد شد. سخنی که تا امروز اهمیت تاریخی اش را حفظ کرده است. پاکستان از نظر روابط استراتیژیک، گارنیزیون انگلیس و امریکا در شبه قاره است. پس رویارویی با پاکستان، بخشی از مقابله با راهبرد غیر عادلانۀ بین المللی است.
بعد ازغلتیدن درکشاکش ها، عامل خارجی قضیه افغانستان عمیق تر او را تحت تأثیر قرار داده بود. در اين دوره از ضرورت دموکراسی، آزادی های فردی و ايجاد نهادهای جامعه‌ مدنی برای افغانستان فردا سخن می گفت. اما این دیدگاه او تازه گی نداشت.
در سیمینار پنجشیر با اشاره به ارزش های جهان امروز گفته بود: یک پایه دموکراسی انتخابات است. این به معنای کمترین تردید و رخنه در جنگ ابدی سازنده گان طالبان والقاعده نبود. این گروه ها از نظر او « در درون خود، مايه زوال و نابودی خود را دارند».  به این ترتیب، حامیان این گروه ها نیز معروض با «خطربزرگ» اند و راهی نیست جز این که زنده ماندن از روی مقاومت تعریف شود. 
امریکا برای پیاده شدن بر چهار راه مستحکم قارۀ آسیا در سال 2001 کمترین عنایتی برای تعامل با احمد شاه مسعود ازخود نشان نداد. اعتدال گرایی مسعود برای آن ها نسبت به افراطیت القاعده و طالب، زیان بار تر بود. سیاست اعتدالی مسعود به درد آن ها نمی خورد.

دلایل این امر علی الظاهر از سوی هیچ کسی به غیر از خودِ فرمانده با شفافیتی بی پرده توضیح داده نشده است. 
مسعود در طرح از پیش پرداختۀ ابر قدرت های اقتصادی، پس از «پایان تاریخ»، جایی نداشت. آن ها به گوش دادن به حرف های یک چریک گداخته شده درتنگنای کوه پایه های تمدن ندیدۀ یک کشور زخم خورده آسیایی عادت نداشتند. 
هشدار او به محافظه کاران لیبرال البته به موقع بود که طالبان و القاعده به سراغ شما نیز خواهند آمد؛ هرگاه دیر بجنبید کاردستی هوشمند ( طالبان والقاعده) دستان را نیز گاز خواهند گرفت. او جهان بینی خود برای نسل آینده را تولید و تعریف کرد. ما اکنون در گرماگرم اتحاد دو بارۀ امریکا با تروریزم طالبان، به فرآورده های ارزشناک فکری مسعود بهتر پی می بریم.

درسال 2005 دو تن از کارکنان عملیاتی سی، ای، ای، کتابی با عنوان JAWBREAKER  ( الاشه شکن) در امریکا انتشار دادند که بخش اعظم آن به عملیات ردگیری اسامه بن لادن به وسیلۀ گروه های ویژه گزین شده از سوی سی، ای، ای و اجرای مأموریت های ویژه در پنجشیر-  قبل و پس از حوادث 11/9 سپتامبر سال 2001 اختصاص دارد.


این دسته عملیاتی، ظاهراً درتدارک یافتن راه هایی ممکن برای ضربه زدن به اسامه بن لادن و یا دست کم بازداشت یکی از بازوهای حمایتی وی بودند تا ریشه های حمله مرگبار به سفارت امریکا در کینیا را کشف کنند. آن ها با درک این که احمد شاه مسعود دریک تنگنای دفاعی و فشار مالی در جنگ با طالبان قرار گرفته بود؛ ظاهراً قصد داشتند برای برآوردن این برنامه از نیروهای وی یاری بجویند.

 مسعود، پس از دیدار با رابن رافایل و عقب نشینی از کابل، درسال 1996، و درفاز بعدی، سقوط شهرهای کلیدی شمال و فروکاست منابع جنگ، با فشار هایی رو به رو شده بود که حتا نبوغ جنگی و شکیبایی حیرت انگیز او را تهدید می کرد. یک فرمانده ارشد ( که اجازه ندارم از وی نام ببرم) در سال 2007 به من درکابل گفت که مسعود در واپسین ماه های زنده گی، نسبت به پیشبرد جنگ با امکانات نابسندۀ دست داشته بسیار مضطرب به نظر می رسید.
اندک اندک به نتیجه رسیده بود که پایان کار درحال نزدیک شدن است و امریکا بربنیاد برخی بازی های اطلاعاتی، هر ازچندگاه، با جبهه مقاومت علیه طالبان سروکله میجنباند و فراتر از آن، هیچ برنامه یی در حمایت از وی ندارد. وظیفه این گروه ظاهراً عملیاتی و مشورتی عنوان شده بود.
گری روبرتسون سرگروه واحد ویژه سی آی ای می نویسد که مأموریت مشورتی و عملیاتی آن ها در پنجشیر در روز دهم برگشت خورد وناگهان در صفحۀ دستگاه ارتباطی گروه ویژه، از مرکز قومانده سی آی ای پیام رمزی نمودار شد که نشان میداد گروه ویژه بساط خود را جمع کرده و با سرعت از پنجشیر خارج شود. گروه ویژه امریکایی هنگام بازگشت از پنجشیر و توقف کوتاه در شهر دوشنبه، در می یابد که مسعود نیز در پایتخت تاجکستان حضور دارد. آن ها با مسعود دیدار می کنند. گری روبرتسون مینویسد که « علی رغم این حقیقت که مآموریت ما تا ماه های آینده برنامه ریزی شده بود» احمد شاه مسعود با اطلاع از بازگشت شتابزده ما «به گونه شگفت، از خود هیجانی بروز نداد.»
روبرتسون نوشت: « درعوض، وی با آرامی، تحلیل هشیارانه یی از وضعیت سیاسی و نظامی ارائه داد. مسعود تاکید کرد که فهمیدن این موضوع برای واشنگتن مهم است که روابط بین طالبان و بن لادن وشبکه القاعده، لازم وملزوم یکدیگر اند. هر دو طرف، ازین هم پذیری و رابطه سود میبرند و تقویت می شوند. او گفت که امریکا این مسأله را از مغز خود بیرون کند که می تواند طالبان را به اخراج بن لادن از افغانستان وادار کند. آن ها حاضر اند یکجا با هم نابود شوند.»

پابرگی: کتاب مذکور، پس از عبور از چرخۀ سانسور جدی، به سختی اجازه انتشار یافت. بند های سانسور شده، به شکل خطوط سیاه قابل رؤیت اند. نویسنده گان کتاب- GARY BERNTSON و RALPH PEZZULLO دوتن از کارکشته های اداره ضد تروریزم در سازمان سی، آی، ای استند. اما نویسنده اصلی کتاب GARY BERNTSON است که درترکیب گروه ویژه، دربهار 1999 طی یک مأموریت ویژه به مرکز مقاومت علیه طالبان (پنجشیر) سفر کردند.

از گفتار مسعود برمی آید که وی فی نفسه از روی رغبت یا از امیدواری با هیأت سی ای ای دیدار نکرده بود. رنگ و لحن سخنانش، می رساند که وی دیدار با هیأت را فرصتی واپسین تشخیص داده تا از آن طریق برای آخرین بار بر تفاوت دیدگاه خود با امریکایی ها نسبت به طالبان، تاکید کند. 

استیو کول نویسنده کتاب ریاست (s) نیز به سیاست عدم تعامل امریکا با مسعود در بحران افغانستان پرداخته است. به گفته او ریچارد بیلی رئیس الک استیشن (ALEC STATION) اداره استخبارات امریکا در اکتبر 1999 به دیدار با احمدشاه مسعود به دره پنجیشر رفت. او از مسعود خواست برای گرفتاری اسامه بن لادن با آن ها همکاری کند.
 مسعود از دیدار مسلسل و بیشتر رزمایشی هیأت های اطلاعاتی امریکا به این ارتباط خسته شده بود، به ریچارد بیلی گفت که قضیه فراتر از شخص بن لادن است. من تنها نیرویی هستم که با گروه های هراس افگن درجنگ قرار دارم. امریکا می بایست با مشکل بزرگ تر از بن لادن رسیده گی کند. 
ریچارد بیلی وعده داد که مقامات کاخ سفید را درین باره قانع کند که مسعود را در نبرد علیه یاری رساند. وی بعداً به احمد شاه مسعود با صراحت اطلاع داد که امریکا نمی خواهد که شما کابل را از تسلط طالبان بیرون کنید. امریکا صرفاً در رابطه به بازداشت بن لادن با شما تعامل می کند. 
این سخن مشهور فرمانده لابد در ذهن شماری از خواص زنده است که: غربی‌ها نوک «ده دالری» را نشان می‌دهند، بعد ده پیشنهاد استعماری را مطرح می‌کنند. اما امریکا حتی یک بارهم به شگرد نشان دادن اسکناس ده دالر به مسعود متوسل نشد. به هیچ وجه قرار نبود که مسعود شریک آیندۀ بازیگران برتر در حوادث آینده باشد.
مذاکرات و تماس ها خصوصاً در آستانۀ وقایع 9/11 سپتامبر با امریکایی ها قسماً خصلت چانه زنی و مشورتی بود. او روی امکان بالقوۀ کنار آمدن با امریکا فکر می کرد؛ اما نه براساس فارمول امریکایی - واشنگتن- اسلام آباد- کابل. نگاه او معطوف به خط واشنگتن – کابل بود که در طرح راهبردی مهمانان، چنین امکانی پیش بینی نشده بود.

اکنون نوبت طالبان بود که آرام آرام باید در گوشه رینگ سرنوشت گیر داده می شد. نشریه اکونومیک تایمز نوشت:
در سال ۱۹۹۶ فرانک ویسنر، سفیرامریکا در سازمان ملل متحد شماری از دپلمات های هندی را در تفرجگاهی در بوتان دعوت داده بود که ریچارد هالبروک در آن جا حضور داشت. ریچارد هالبروک در حالی که در تلفن با کسی صحبت می کرد، در سالن راه می رفت. وقتی مکالمه اش تمام شد، چنین اعلام کرد:
 روابط عاشقانه میان طالبان و امریکا پایان یافته است.

این درحالی است که تا چند روز قبل از آن، امریکا بدین باور بود که طالبان یک نیروی سازمان یافته و ورزیده است که می توان به آن برای اجرای پروژه TAPI، یا خط لوله گاز ترکمنستان، بین افغانستان، پاکستان و هند امیدوار بود. شرک یونوکال که درین ماجرا حرف اصلی را می زد عامل اصلی درگیری در افغانستان بود.

دپلوماسی و بازی های اطلاعاتی همانند مارهای متناقص با همدیگر در پیچ وتاب بودند. رابن رافایل معاون وزارت خارجه امریکا در همان سال ۱۹۹۶ در دیدار با مسعود در کابل از وی خواست که به نفع طالبان از شهر کابل عقب نشینی کند. رافایل انتباه داده بود که طالبان بخشی از پروژه بین المللی است و درحالی که از عقب کلکین به دشت های شمالی خیره مانده بود، اظهار داشته بود که برای دفاع در برابر طالب جای زیادی باقی نمانده است.

حرکت سایه ها مقارن زمانی که به قول نشریه اکونومیک تایمز احمد شاه مسعود در سال ۲۰۰۱ در شهر بروکسل به سران اتحادیه اروپا اعلام کرد که طالبان حامی سازمان القاعده است و این سازمان خودش را برای یک حمله بزرگ به خاک امریکا آماده می کند.
جبهۀ مقاومت در آن ایام از نظر امکانات جنگی و تدارکات لوژستیکی در وضعیت خطرناکی قرار گرفته و یک رشته اعتراضات و پراکنده گی در صفوف شماری از اعضای جبهه مشهود بود. * کمک های روسیه و ایران به طرزی مشکوک درحال کاهش بود. حلقه محاصره از سوی طالبان روز به روز تنگ و تنگ‌تر می شد. تنها یک راه را در پیش داشت: مقاومت و جنگ.

پاورقی: تا جایی که نگارنده مطلع است، در روزنوشت های مسعود راجع به شرایط وخیم برخاسته از بحران کمبود اسلحه، مهمات و لوازم لوژستیکی و تحرکات مشکوک «یاران نزدیک» به طور مفصل تشریحات داده شده است.

مسعود به آخرین گزینه رو آورد و در دیداری با سفیر دولت هندوستان در شهر دوشنبه تقاضا کرد که در نبرد علیه پاکستان و نجات افغانستان او را یاری دهد. بهارات راج موتو کمار سفیر هند می گوید که فرمانده، سخنان خود را ساده بیان کرد و گفت:

 من به حمایت هندوستان ضرورت دارم.»

پاورقی: به حواله روزنامه هندو، چاپ انگلیسی، آگست 2019. بهارات راج موتو کمار سفیر هند در دوشنبه تاجکستان بود. وی برای چهار سال درفاصله سال های 1996 و 2000 میلادی تا زمانی که پایتخت تاجکستان را به خاطراحراز یک پست جدید ترک کرد، کمک های نظامی و پزشکی سری هند را به نیروهای احمد شاه مسعود هم آهنگ می کرد. 

دهلی از موتوکمار سوال کرد که ما چه باید بکنیم؟ موتوکمار اظهار داشت که او درحال حاضر او با کسی که ما باید با وی بجنگیم در جنگ است. وقتی مسعود با طالبان می رزمد، درواقع با پاکستان می جنگد.
موتو کمار طی پیامی وضعیت مسعود را شوخی آمیز چنین توضیح داد: ما او را در اکسیجن مایع شناور کرده ایم. مایعی که نمی گذارد زنده بماند و نمی گذارد بمیرد.

تدارکات از سوی هند به مسعود به وسیله بخش اطلاعات نظامی در دهلی جدید انجام می گرفت. لوازم تأمیناتی به طور منظم به شهر دوشنبه واصل می گشت و گمرگ تاجکستان مواد را به شهرک مرزی فرخار درشمال افغانستان که مسعود در آن جا برای پیشبرد عملیات جنگی خویش به تعداد ده چرخبال را در اختیار داشت؛ انتقال می داد. دهلی نو همچنین درترمیم و قطعات یدکی و خدماتی چرخبال ها امداد می رساند. هند بین سال های 1996 و 1990 دو هلیکوپتر ام، آی هشت را در اختیار مسعود قرار داد.

این موسم تقریباً پنهان در روابط دهلی نو با افغانستان، با انجام مذاکرات کنونی امریکا با طالبان به هدف یافتن یک راه حل موازی، و درخواست های مکرر امریکا از هند برای مشارکت بیشتر در متن حوادث افغانستان خاموشانه درحال گسترش است. 
به دعوت حکومت هند، فرمانده احمد شاه مسعود سه ماه قبل از مرگش در اواخر ماه می سفر چهار روزه به دهلی نو انجام داد. جسوانت سینگه درکتابش  A Call to Honour می نویسد:
تدابیر برای این سفر بسیار شدید بود؛ زیرا هر گروه تروریستی در افغانستان یا پاکستان می خواستند که احمد شاه مسعود را از زنده گی ساقط کنند. وی خاطر نشان کرد که همکاری هند با اتحاد شمال در افغانستان هنوز تا میزان زیادی یک حکایت ناگفته به حساب می رود. باید چشم انتظار روایات کامل تری در آینده بود.


اما موج برگشت ناگهان اتفاق افتاد. سایه یی بر افغانستان نزدیک می شد که فقط اتاق های مخفی کشورهای بازیگر می توانستند حدس بزنند.  جسارت مسعود در سال 2001 در بروکسل که از خطر جهانی طالب و القاعده هشدار داد، به قول نویسنده  اکونومیک تایمز، به بهای جان وی تمام شد.
اما پیش از ترور، مسعود شاید شاهد پایان آخرین بازی بود.

 در یک سند سری که الزاماً نشانی دادن آن به مصلحت نیست، ( نگارنده) آمده بود که احمد شاه مسعود در طاقت فرسا ترین اوضاع جنگ چهار سال آخر نبرد علیه طالب – پاکستان خواستار کمک از هند به میزان برگشت دادن خط بن بست شده بود. در مرحله اول، دولت و کابینه هند بر کمک های عظیم نظامی به مسعود علیه پاکستان وطالبان به فیصله رسیده بود. درچند دور، محموله های کمک در اختیار مسعود قرار داده می شد. اما چند ماه قبل از وقوع حمله نهم/ یازدهم سپتامبر سال 2001 سازمان اطلاعاتی هند (RAW) به قضیه مداخله کرد و از اجرای فیصله ممانعت کرد. 
مسوولان اطلاعاتی هند به سیاسیون رده نخست آن کشور اطلاع دادند که امریکا به طور مستقیم بر پیاده شدن در افغانستان کمربسته است و مأموریت مسعود در افغانستان رو به اختتام است. این به نفع هندوستان است تا امریکا مستقیم به افغانستان لشکرکشی کرده و با تصمیم خودش « خودش را به دهان شیر بیاندازد» و زمان اثبات خواهد کرد تا چه مدتی جویده خواهند شد... اکنون ما شاهدیم که نوبت عملیات راهبردی و نرم فعال تر هند در جئوپلتیک افغانستان بعد از آشکار شدن نخستین نشانه های واضح شکست امریکا فرارسیده است.

پاورقی: رئیس سازمان (راو) ظاهراً استعارۀ دقیقی به کار برده و مراد از تشبیه افغانستان به «دهان شیر» همانا دادن تصویر از «گورستان امپراتوری» است. 
با آن که بازیگران حاضر به نشستن با مسعود به دورمیز تعامل راهبردی نشدند، او دراشکال مختلف در صحنه تکان خوردن «دهان شیر» حضور دارد. در اوج یورش های چندین سویه، گفته بود: من اگر زنده باشم یا نباشم، این مقاومت ادامه خواهد یافت.
با این حال، در طی قریب به دو دهه که از حذف مسعود سپری شده، برخی از مخالفان یا هواداران احمد شاه مسعود گفته اند که «هیچ کسی نمی داند اگر مسعود زنده بود، در افغانستان بعد از یازدهم سپتامبر، چه نقشی بازی می کرد؟» 
آیا هنوز هم نمی توان برای چنین پرسشی پاسخ قطعی داد؟ او به اندازه شوروی، با امریکا و پاکستان هم دشمن بود.
درپایان، ترجیج می دهم بین سوال بالا و پاسخ به آن، نخ ذهنی بکشم. آویزه ای کوتاهی را از زبان محمد حسین جعفریان می آورم:
زمانی که مستند مسعود را می ساختم، نیروهای او می خواستند فرودگاهی را بگیرند و مسعود شدیداً مصروف فرماندهی بود. من هم ازین صحنه ها فیلم می گرفتم. بعد رفتیم داخل چادر که صبحانه بخوریم. بحثی بین ما بالا گرفت، چون جنگ خیلی جدی بود؛ فرمانده هایش آمدند که گزارش جنگ را بدهند، جرأت نمی کردند نزدیک شوند. منتظر بودند بحث تمام شود، اما مسعود همین طور ادامه می داد، مشاوری به نام "ملاقربان" * داشت که پیش آمد و گفت: "بسیار ببخشید آمر صاحب حالا گپ عملیات است، نه ادبیات" مسعود گفت: "ملا صاحب، آبروی ما را پیش این مرد ژورنالیست ایرانی بُردی، کل این عملیات از خاطر همین ادبیات است".
پاورقی: مشاوری به نام ملا قربان، همان مولانا فرید امروزی- کارشناس مسایل سیاسی است که گاه گاه در گفتمان های سیاسی تلویزیونی شرکت می کند. 

رزاق مأمون- استرالیا، ملبورن، سپتامبر 2019