-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ شهریور ۳۱, یکشنبه

ما این طور می گوئیم: هی بابا همو لنگه میگم!

شیره و شربت ده ها کتاب در یک روایت دو پره گرافی
پروفیسور حسابی می گفت:
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ‌‌ی ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ، ﺩﺭ یک ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭهی ﺑﺎ يک دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎیی ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ نمی‌شناختمش ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ.

ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭا می‌شناسی؟ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، هماﻥ ﭘﺴﺮی ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎی قشنگی ﺩﺍﺭد ﻭ در ﺭﺩﻳﻒ پیشروی میشیند. گفتم: ﻧﻤﻴ‌ﺪاﻧﻢ کی را میگی. ﮔﻔﺖ: هماﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ پتلون ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴکی ﺗﻨﺶ می‌کند. ﮔﻔﺘﻢ: بازم نفهميدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ کیست؟ ﮔﻔﺖ: هماﻥ ﭘﺴﺮی ﻛﻪ بکسک ﻭ ﻛﻔﺸﺶ را ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ می‌کند. ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ کی ﺑﻮﺩ! ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ تن ﺻﺪایش ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، هماﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬربانی ﻛﻪ ﺭﻭی ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ می‌شیند. ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ کی را ﻣﻴﮕﻪ ﻭلی ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭی به فکر ﺭﻓﺘﻢ. ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎشد ﻛﻪ ﺑﺘﻮاند ﺍﺯ ﻭﻳﮋگی‌های منفی ﻭ ﻧﻘﺺﻫﺎ ﭼﺸﻢﭘوشی کند. ﭼﻘﺪﺭ خوب است مثبت ﺩﻳﺪﻥ. با خودم گفتم،

ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ می‌پرﺳﻴﺪ چی می‌گفتم؟ ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ می‌گفتم: هماﻥ معلول است ﺩﻳﮕﻪ. ﻭقتی ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭا ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ، ﺧیلی ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﻴﺪﻡ.

حالا ما چه ديدگاهی نسبت به اطرافيان مان داريم؟ مثبت يا منفى؟