-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ آبان ۱, چهارشنبه

چیچنیا، داستانی از آنتونی مارا

مجله داستان- 
ترجمه به فارسی، رزاق مأمون




همین که خواهرش- ناتاشا، مُرد، سونجا در شفاخانه می خوابید. او ظرف یک ماه چند روزی برای شستن لباس ها به خانه برگشت؛ اما آمدنش پیوسته کمتر و کمتر می شد. دیگر دلیلی و نیازی برای آمدن به خانه و شستن لباس ها نبود. به هرحال لباس شفاخانه را به تن می کرد.  


با تصور این که ممکن است بیماری اش شدید تر شود، از تخت خواب بلند می شود. عمداً آن جا می خوابد.
بعضی روز ها از صدای چیغ و فریاد اعضای خانواده در راه زینه ها، از خواب می پرد. بدنش را روی تخت وامی رهاند تا حواس خود را جمع کند؛ زیرا او غیر ازین چیزی دیگری را نمی توانست تصور کند. 

یک پرستار می گوید: مردی به دیدنت آمده است.
سونجا هنوز روی تخت دراز کشیده و چشمان خسته اش را مالش می دهد.
- در چه مورد؟
پرستار با درنگی می گوید: او همین جاست.
دقیقه ای بعد، مرد در دهلیز خودش را معرفی کرد: نام من احمد است. او با روسی بدون لهجه گپ می زند. مگر سونجا به زبان چیچنیایی بیشتر احساس راحتی می کند. ریش کوتاهی صورت احمد را پوشانیده است. سونجا یک لحظه فکر می کند که وی یک آدم مذهبی است؛ سپس یادش آمد که مرد های زیادی ریش دارند. چند خمیر ریش و چند آئینه دارند. جنگ، سرو صورت مملکت را مذهبی ساخته است. احمد با اشاره به دخترکی حدود هشت ساله ای که کنارش ایستاده بود؛ می گوید:
من و همسرم نمی توانیم از او مواظبت کنیم. شما باید او را تحویل بگیرید.
- این جا یتیم خانه نیست.
- هیچ پرورشگاهی درین جا نیست.
درخواستی غیرعادی نبود. بیمارستان کمک های بشردوستانه، خوراک و آب پاک دریافت می داشت. مهم این که بدون در نظرداشت تبار و وابسته گی نظامی به زخمی های جنگ رسیده گی می کرد و یکی از چند ساختمان بزرگی بود که هیچ یک از طرف های جنگ آن را مورد حمله قرار نمی داد. 


همه روزه زخمی های زیادی اضافه از ظرفیت بیمارستان آورده می شدند. سونجا سر تکان می داد. بسیاری از آن ها می مردند. سونجا امیدی به نجات زنده گی آن ها نداشت. 
شورشیان روز شنبه پدرش را دستگیر کرده اند. روز یکشنبه نظامی ها آمدند و مادرش را با خود بردند. 
سونجا به تقویم نگاهی انداخت؛ گویی تاریخ قادر است زمان را احساس کند. وی گفت: امروز دوشنبه است.
احمد خیره نگاه می کرد. سونجا معمولاً به شورشیان و بعضاً به سرباز ها نگاه معترض داشت اما به غیرنظامیان به ندرت چنین بود. وی گفت: من نمی توانم.
مگر لکنتی در صدایش بود که سخنش را توجیه نمی کرد.
احمد گفت: من قبل از جنگ دانشجوی پزشکی بودم.
و به زبان چچینی می گوید: سال آخر درس را درین جا کار می کنم تا یک جای بودوباش برای دختر پیدا شود.  سونجا دهلیز را از نظر گذراند: تعدادی بیمار، بدون دکتر. آنانی که پولی داشتند، از روی دور اندیشی همراه با گواهینامه های پیشرفته شان کشور را ترک کرده اند.
سونجا می گوید: تصمیم با والدین است که کدام روز ها و چطور شکم اطفال خود را سیر کنند. هیچ کدام شان این دخترک را با خود نمی گیرند. 
- من بعد ازین کار می کنم.
سونجا به دختر نگاه کرد: گپ می زند؟ نامت چیست؟
احمد پاسخ داد: حوا

ناتاشا خواهر سونجا شش ماه پیش از ایتالیا بازگشته بود. وقتی سونجا صدای در را شنید و دروازه باز شد، باورش نمی آمد خواهرش چقدر سرحال معلوم می شد. خواهر را در آغوش کشید و درخصوص بالشتک لای ران هایش سرشوخی را باز کرد. وحشتناک بود که ناتاشا در غرب تجربه اندوخته و دور کمرش چربی گرفته بود. 

ناشا  می گوید هر اندازه ای که سونجا نیاز داشته باشد « درخانه می مانم». آن ها قبل از غروب خورشید شام صرف کردند. کچالو ها روی کوره داغ شده بودند. چهار سال پیش که ارتش خطوط انتقال برق را قطع کرده بود، هنوز مرمت نشده بود. سونجا اتاق تخت خواب را به خواهرش نشان داد که با نور خفیف شمع روشن می شد:
ناتاشا، محل خواب تو این جا است. 

در این که یک هفته را به بسیار خوبی سپری کردند؛ حرفی نبود. صحبت های شان فشرده بود. آن چه را سونجا متوجه شده بود، در باره اش چیزی نمی گفت. یک بوتل قرص ضد ویروسی ریبا ویرین * در دستشوی حمام. 
* داروی ضد عفونت برای درمان هیپاتیت C مزمن به صورت خوراکی و در ترکیب با اینترفرون به کار می رود. خواص این دارو مبارزه با انواع عفونت ها از جمله عفونت جگر است.
آتش سگرت ناتاشا همیشه روشن بود و سونجا سرگرم عملیات جراحی. کار ناتاشا خوابیدن بود. سونجا از بیرون شفاخانه خوراکی می آورد؛ ناتاشا نوش جان می کرد. سونجا هر صبح آتش روشن می کرد و ناتاشا غرق خواب می بود. صبح ها و شب ها این گونه از پی هم رد می شدند. سونجا می اندیشید این است زنده گی.
احمد به عهد و پیمان خود پای بند است. پنج دقیقه بعد سونجا دخترک را قبول کرد و احمد او را شست و تمیز کرد و لباس مناسب پوشاند. سونجا با احمد در بیمارستان به گشت و گذار پرداخت. به علت غیابت کارکنان، جز دو شعبه، همه ای شفاخانه تعطیل است. او بخش های قلب، داخله و شعبه مطالعات غده شناسی را به او نشان داد. لایه ای از خاک کف اتاق ها را پوشانیده و رد پای شان روی کف نقش می بست. سونجا در بارۀ فرود درکره ماه اندیشید که چطور هنگام ورود به لندن برای نخستین بار تصاویر آن را مشاهده کرده بود. 

احمد پرسید: دگه چیزا کجاست؟ تخت خواب ها، روجایی ها، سرنگ های هیپودرمیک، لباس های یک بارمصرف، نوارجراحی، زخم پیچ های نازک، دما سنج، کیسه های IV، انبر جراحی و هر لوازم پزشکی از بین رفته است. قفسه ها خالی، روک ها باز، اتاق ها قفل زده، پرده ها افتاده، پنجره ها تخته کوب و هوا معلق مانده است. 

بخش بیماران روانی و زایمان. ما سعی داریم هردوی آن را فعال نگهداریم. احمد انگشت ها را درون ریش هایش لغزاند: روان درمانی، واضح است که باید آن را باز نگهدارید؛ اما زایمان چطور؟
صدای خنده سونجا در سالن خالی پیچید. « من می دانم که خنده دار است... مگه نیست؟ همه درغضب الهی گرفتار شده و درحال مردن اند.

احمد سرتکان داد: نه.
سونجا  ازین متعجب شد که مبادا احمد از کفر گویی او دلگیر شده باشد؟ « آن ها در جهان زاده می شوند واز دنیا می روند و همه درین جا اتفاق می افتد». سونجا حیرت زده سر شوراند: آیا احمد یک آدم مذهبی است؟