-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ آبان ۸, چهارشنبه

هیله نجیب: درخانۀ ما بحث سیاسی نبود



گفت و شنود با هیله نجیب



واسع عظیمی / هامبورگ
هفته نامه TAZ حمهوری فدرالی آلمان
پنجم ماه فبروری دوهزار و هفده ترسایی
برلین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ میخواهم از کودکی شما بدانم.

ـ دور زیبایی بود. بین پنچ تا هفت سالگی در کابل بودم. مکتب میرفتم. بعد از ظهرها هم فوتبال میکردم. شمارش اعداد را می آموختم و کوشش میکردم گردش دقیقه ها و ساعتها را بیاموزم. اما بعد از هشت سالگی، عملا کودکی ام را از دست دادم. وضعیت ناگوار تر میگشت و هر چند موقعیت پدرم برتر.

ـ در کجا زندگی میکردید؟

ـ در ساختمان های پیش ساخته کانکریتی مکروریان. شبیه آن را همین جا در برلین میبینید و اما اندکی تیره رنگتر. این ساختمان ها ذهنم را به کودکی ام تداعی میکند. من و خواهرم یک اتاق را با هم تقسیم کرده بودیم. گاهی که پرده را کنار میزدیم، همه چیز و بیشتر از همه، کوه های کهن سال، جلوه میکرد. یک جلوه دلفریب.

ـ پدر شما از دوران تحصیل طب، یک فعال سیاسی بود. آیا این مساله در زنده گی شما تاثیری داشت؟

ـ من همیشه در حلقه نگهبانان بودم. تا آنجا که حافظه یاری میکند، محافظان مسلح و یونیفورم پوش دور و برم بودند. برایم عادی جلوه میکرد. من نمیتوانستم دگر گونه بی اندیشم. شبی را به یاد دارم که با صدای وحشتناک آتش گلوله ها، ترس بر من چیره گشت. خودم را زیر تخت خواب پنهان نمودم. بعدا مادرم یاد آوری کرد که " دهشت افگنان بودند و اما تو نباید خود را پنهان کنی ". من حتا نمی دانستم که این حرف چه معنا دارد: مردان ریشدار. آن وقت فکر میکردم که مردان ریشدار نماد شر هستند.

ـ شما باید از قبل میدانستید که به کی شر و به کی نیک خطاب میکنند.

ـ با پیش داوری های ناشی از جنگ سرد ـ امریکا و شوروی ـ آنزمان ناگزیر بودید در یک طرف جنگ قرار بگیرید. کودک بودم و این را نمی دانستم. در خانواده روی همچو مواردی بحث نمی کردیم. باری از سربازان محافظ پرسیدم که چرا مرا محافظت میکنید؟ پاسخ دادند که به خاطر دشمنان ـ آن دگر ها. و اما آن دگران- دشمنان کی ها هستند؟ نمی دانستم و اما میخواستم بدانم. فکر میکردم که اگر پطلون یا تنپوش کاوبای بپوشی، با امریکایی ها هستی و اگر پطلون و یا دامن سیاه بر تن داشته باشی، با امریکاهی ها نیستی. خوب این برداشت یک کودک بود.
ـ پدر شما کمونست بود و از جانب شورویها توانایی داده میشد. باز هم نمی دانستید که در کدام طرف قرار دارید؟
ـ من خودم باید نتیجه گیری میکردم. پدرم به ما چنین آموزش داده بود.

 پدر شما چگونه آدمی بود؟
ـ پدر من از یک دهکده به شهر آمده بود. در کابل بزرگ شد. در یک خانواده متواضع. او در مکتب نخبه ها درس خواند و هر چند خود او ازخانواده اشراف نبود. او به بی عدالتی اجتماعی واقف بود. زیر تاثیر ادبیات اجتماعی، گرایش به باور های چپ داشت و نه به اسلام گرایان، هر چند خود او اسلام باور بود.

ـ خانواده شما در سال 1992 در هندوستان جابجا شد. درست شنیده ام که شما دگر هیچ گاهی به افغانستان سفر نکردید؟
ـ بلی. اما من همیشه از خودم می پرسم که: چرا افغانستان را رها کردم؟ به چه دلایلی؟ بد تر شدن روز به روز اوضاع شاید دلیل قانع کننده باشد.

ـ آیا این میتواند همین مساله دلیلی باشد که شما کودکی تان را از دست دادید؟
ـ 1978 [1985 دقیقتر است] پدر من سمت ریاست حمهوری یابید. ما در قصر ریاست جمهوری جابجا شدیم. در یک قفس طلایی. این یعنی یک کابوس. ما نه به طور مداوم بلکه گهگاهی مکتب میرفتیم. روسها افغانستان را ترک کردند. جنگ شدت یابید. مجاهدین به کمک آمریکایی ها، قصد تسخیر دولت را داشتند. شمار فیر راکت بر کابل، روزانه از دو راکت به سی راکت رسید. یک کودک باید این همه را فراموش کند. من اما نمی تواستم. به یاد دارم که یک کودک به وسیله یک بمب خوشه یی جان سپرد. مجاهدین تازه به استفاده از آن پرداخته بودند.

ـ فضای گفت و شنود را در خانه چگونه د گرگون نمودید؟
ـ یک احساس تازه ـ احساس ترس ـ جاگزین فضای گذشته گشت. اما صحبت ها بسان گذشته بود. صحبت روی مکتب و کار. پدر و مادر میخوانستند فضا خانه حالت عادی داشته باشد. گاهیکه اوضاع بد تر شد، ما به منزل تحتانی جابجا شدیم. فقط برای حمام به بالا میرفتیم.

- آیا مادر شما هم یک فعال سیاسی بود؟
ـ مادرم مکتب ما را مدیریت میکرد. او ادبیات پارسی ـ زبان پارسی ـ را تدریس مینمود. چنانچه حالا در هندوستان هم زبان پارسی را تدریس میکند. او درک ژرفی از سیاست داشت و اما یک فعال سیاسی نبود. او به تربیه اطفال پرداخت و به آنچه که هر دو میخواستند، خودش را وقف کرد.

- افتخار مینمودید که دختر یک ریس جمهور هستید؟
ـ در اول فکر میکردم: " واو " حالا من یک شاه دخت هستم. اما بسیار به زودی آرزو کردم که دگرپدرم به سیاست نپردازد. من دیگر نمی توانستم منظم به مکتب بروم. همدرسی هایم را ببینم. در قصر یک حوض شنا بود و اما اجازه نداشتیم شنا بکنیم.

ـ چرا ؟
ـ پدر یاد آوری میکرد که جنگ است، زمستان و منابع اندک. گاهیکه دیگران آب و مواد سوختی نداشته باشند، چرا باید تو آرزوی شنا بکنی؟ من اما خودم را باز هم خوشبخت احساس میکردم که کار خانگی نمیکنم و اما سر و تنه معلم خانگی پیدا شد.