-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ آبان ۲, پنجشنبه

عجب کشوریست!

از قلم رحمت الله بیگانه



پشت کلکین دفتر ایستادم، پرده را بالا کردم، چشمم به سرک عمومی و درختان انبوهش رسید- سرک پراز آدم ها و موترهاست.
با دیدن دیوار احاطه دانشگاه کابل، به گذشته نه چندان دور رفتم و روزهای سال 1384 خورشیدی یادم آمد؛ روزی های که امید برای زنده گی در افغانستان موج میزد.
آن زمان هم در همین دفتر، درهمین موقف، رییس رادیو تلویزیون معارف بودم.
تابستان 1383 خورشیدی، روزی که به منطقه دهبوری کابل کوچیدیم، موتر های کمتری در این سرک عبور و مرور می کرد، مقابل دفتر ما، ساحه بزرگ دانشگاه کابل هنوز احاطه نداشت. درختان هنوز در مقابل دفتر ما قد نکشیده بود.
به صحن دانشگاه کابل خیره شدم، به یاد آوردم که در این ساحه خانه گلی ای بود و صاحب این خانه گاوی داشت، زمستان ها زنی گاو مذکور را در پیتوی ایستاده کرده و علوفه و کاه میداد، وقتی آفتاب در حال غروب می بود، زن خانواده گاو را می دوشید. بچه های قد و نیم قدی هم در دور بر این خانه دیده میشدند.
آن روز ها، در یکی از صبحگاهان به دفتر رسیدم، پرده را بالا کردم، متوجه شدم که در این ساحه باز سازی آغاز گردیده است و بلدوزی در حال چپه کردن آن خانه گلی است.
دیگر آن خانواده کوچک از نظرم گم شدند.
در آن سال رادیو تلویزیون معارف، در آستانه نشرات مستقل قرار داشت و ما در جریان آموزش بودیم، تا بتوانیم، بصورت مستقل نشرات رادیویی و تلویزیونی را راه اندازی کنیم.
دفتر یونسکو در کابل مسوولیت بازسازی و تجهیز رادیو تلویزیون را داشت.
خوب به یاد دارم، روزی یکتن از فلم سازان "هالیوود"، به دعوت موسسه یونسکو آمده و به مدت دو ساعت برای ما آموزش فلم سازی داد، موصوف منتظر موتری بود که او را تا میدان هوایی کابل برساند، او پهلویم ایستاد و از منزل دوم تعمیر به این ساحه- خانه های کوه و ساحه سرسبز خیره شد و روی خود را طرفم گشتانده گفت:
عجب کشوریست!
اینجا سوژه های زیادی برای فلم وجود دارد.
ما هردو به یک منطقه نگاه می کردیم؛ من به ویرانی این محل، سرک کهنه و خانه های خامه و بدون نقشه آن نگاه می کردم و اما او به سوژه های سینمایی فکرمی کرد. من با دیدن ویرانی ها به آبادی فکر می کردم و او از این ویرانی به فلمی می اندیشید.
هنرپیشه بدون مقدمه کارت خود را بمن داد و گفت:
اگر من بخواهم کابل بیایم تا فلمی تهیه کنم، مرا همکاری می کنین؟
گفتم: با کمال میل چرانی!
آنروز ها تازه جنگ وحشتناک طالب تمام شده بود و زنده گی و آرامی در افغانستان نو آغاز یافته بود؛ شهروندان افغانی مقیم کشور های بیرونی و حتی خارجی های زیادی به کابل آمده بودند.
امید دردل هر شهروند این سرزمین موج میزد.
اما متاسفانه کسانی که در مدیریت های کلان این کشور قرار داشتند، با خبط های بزرگ سیاسی جفای بزرگی را در حق این مردم انجام دادند و بار دیگر سایه نا امنی در این کشور گسترده گردید.
امروز با بلند کردن پرده دفتر نگاهم به جاده اسفالت شده، احاطه مقبول دانشگاه کابل، مردم و موتر های زیادی که در رفت و برگشت اند، اصابت کرد.
درختان بزرگ شده اند، جمع و جوش مردم زیاد است، اما هنوز سایه عفریت و ترسناک جنگ همچنان دل و دماغ ما را گرفته است.
با خود گفتم: راستی "چرا روزگار ما اینگونه رو به خرابی است"
گاهی که وضع سیاسی و اجتماعی در کشور رو به خرابی می رفت، مومه ام می گفت: بچیم "یوم بدتر است" اما ما نوجوانان امیدوار به آینده با طرح این گپ موافق نبودیم و از شنیدن این موضوع خیلی ناراحت می شدیم.
و ما به بهتری و بهبودی فکر می کردیم.
اما راستی، چرا روزگار این سرزمین عجیب به جای بهبودی، به سوی خرابی میرود؟