-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ آبان ۱۲, یکشنبه

گفتمانی که هنوز شروع نشده است.

به مناسبت چهلمین سالروز شهادت زنده یاد محمدطاهربدخشی!

لطیف پدرام




در محفل تجلیل از چهلمین سالروز شهادت زنده یاد محمدطاهربدخشی،حرف و حدیث های بسیاری گفته شده است. من از جمع سخنرانان بودم. در حد بضاعت اندک مالی خود کمکی هم کردم. می‌خواستم در گردهمایی حضور داشته باشم. کاری پیش آمد و میبایست سفر می کردم.
اما حقیقت و افسانه در باره‌ی بدخشی:

- شهیدمحمدطاهربدخشی
مارکسیست-لینینیست بود. تفاوت بدخشی با بقیه مارکسیست-لینینیست ها و پیروان صدرمائو در این بود که، بدخشی مارکسیست میانه رو بود. ما در همه‌ی جریان ها آدم های میانه رو و تندرو داریم. بدخشی وابسته به چین و شوروی نبود. او یک چپ مستقل بود.اهل اخلاق و ریاضت کشی بود. در هیچ زمینه ای گرفتار فساد نبود.

- بدخشی،بعد از کودتای ثور ۱۳۵۷، در اوج قدرت تره کی-امین ریاست تالیف و ترجمه را پذیرفت. اعتقاد اش این بود که سوسیالیزم به پیروزی رسیده است؛ پس باید با حزب دموکراتیک خلق کنار آمد. برای همین موضعگیری مورد انتقاد شدید رفقایش قرار گرفت.

-محمدطاهربدخشی در اواخر سال ۱۳۵۷، در جلسه ای که در پل سرخ کابل، در منزل یکی از رهبران برجسته‌ی سازمان جناب ظهورالله ظهوری دایر شد که من هم حضور داشتم از سازمان اخراج شد،یعنی حکم اخراج اش به دلیل پذیرفتن پست ریاست تالیف و ترجمه در وزارت معارف که جناب دستگیرپنجشیری وزیر آن بود صادر شد. این اخراج توام بود با صدور کلمات رکیک و طنزآمیز از جانب برخی از انقلابیون و رهبری سازمان نسبت به ایشان. مثلا رفیق "پرت امین"... یعنی رفیق حفیظ الله امین.این واژه را بیشتر دولت محمدشفق معروف به حکیم در باره‌ی زنده یاد بدخشی به کار میبرد. البته به صورت مسخره آمیز.

- من بسیار جوان بودم.یکی از فعالین سیاسی بودم مدتی در منزل زنده یاد بدخشی زندگی می کردم.برخی از نوشته های شان به خط من است. ایشان دیکته میکرد و من مینوشتم. کتاب"انفجار در کلیسای جامع"و "خط سوم" را از نزد استاد رهنوردزریاب و عزیز سیاهپوش من به ایشان بردم. فراموش نکنم که عزیز سیاهپوش در فرار مولانا بحرالدین باعث از بیمارستان علی آباد که تحت نظارت"اگسا" بود نقش مهم داشت.

-سازمان مرا احضار کرد و گفت بدخشی خاین است به خلقی ها تسلیم شده است.اگر تو رابطه ات را با بدخشی قطع نکنی ترا هم از سازمان اخراج میکنیم...البته در آن ایام زنده یاد بدخشی میخواست این جانب (لطیف پدرام با نام مستعارستار) و (ثانی با نام مستعار عمر)، (حیدر با نام مستعار ناظم) را برای آموزش به کوبا بفرستد‌،که نشد حوادث دیگری پیش آمد.

- زنده یاد محمدطاهربدخشی در باره ی ستم ملی سخن هایی گفته بود.اما هیچ گاه در باره ی فدرالیسم،ساختار و عناصر و مولفه های آن چیزی نگفته بود. آن زمان ما روشنفکر داشتیم اما متفکر نداشتیم.برای مواجهه‌ی اصیل با آن دوران، با آن شخصیت ها موانع هیرمینوتیکی وجود دارد. هر آن جا که افق تاریخی تغییر میکند افق معنایی هم تغییر میکند.آن گاه برخی از کلمه ها به ضد خود تبدیل میشوند.من در آن مجلس نبودم اگر نه بحث های متفاوتی مطرح میکردم.

- طرح مرام، که در این روزها به آن استناد شده است در فیض آباد نوشته شد، در منزل دوست و همرزم ما صدیق ساعی. یاد ام است من و حفیظ آهنگرپور مشترکآ آن را نوشتیم، چون هر دوی ما خوش خط بودیم. حفیظ چپ دست بود و من راست دست. حفیظ بسیار بزرگتر از من در سن و سال بود البته من آدم باهوش بودم و مورد توجه رهبران. طرح مرام برای یک جبهه بود.

- چند تن از سخنرانان در محفل یادبود،انتقاد کرده بودند که چرا آثار بدخشی معرفی نشد چرا پیروان او کم کاری کردند؟
زنده یاد بدخشی کتاب ندارد.یک سری مقاله های پراگنده دارد که نه موضوع واحد دارند و نه غایت واحد و نه روش واحد. همه‌ی این ها اگر بسیار هم زحمت بکشیم و ایدیت کنیم و امروزی بسازیم دو، سه صد صفحه بیشتر نمیشود پس چه چیزی را باید معرفی میکردند؟بزرگی بدخشی در مقاومت او بود و این که در برابر استبداد تسلیم نشد و با مظلومیت شهید شد. او حتا یک بار هم اسلحه به دست نگرفته بود:
"گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده"!
اما ماجرای مولاناباعث و حفیظ آهنگرپور ماجرای دیگری است.آن جا ماجرای خون و شهادت است که در فرصت دیگری به آن خواهم پرداخت.
یکی داستانی ست پر آب چشم!

- زنده یاد بدخشی به طور کلی یک شخصیت محافظه کار بود.باعث دروازی و حفیظ پنجشیری برخلاف او انقلابیون دوآتشه و ویرانگر بودند.ویرانگر به معنی"نیچه" ای کلمه.

- بعد از شهادت زنده یادبدخشی، حفیظ(معروف به عبدالله) و مولاناباعث، من سازمان "بریگاردهای انقلابی مردم افغانستان"را تشکیل دادم. این گروه باید برای آزادی افغانستان مبارزه میکرد. این جا بود که من با فرمانده مسعود در تماس شدم تا برای استقلال کشورمان مبارزه کنیم.رفتن من به پنجشیر از پایگاه یک مبارزه‌ی مشترک ملی بود، نه سود و زیان شخصی.
به هر حال.ماجرای من و فرمانده مسعود(قهرمان ملی) و "سازا" که تحت رهبری یک گروه از شعله یی ها نام خود را به "آزادگان" تغییر دادند بماند تا صحبت های بعدی.در آینده توضیح خواهم که از محفل انتظار تا سازا و آزادگان چه گذشته است.

لطیف پدرام