-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ آبان ۱۸, شنبه

چرا من یک آدم جعل کار نشدم؟

اقامه نامۀ اندوهناک به قلم هادی میران - بیان دردِ مشترک اهالی فرهنگ



امروز تمام روز را برای  پیدا کردن خانه کرایی در مکروریان راه رفتم و سرانجام هم خانه دلخواه را نیافتم. آن را که من میخواستم کرایه اش گران بود و آنکه ارزان بود مناسب نیافتم. چقدر سخت است بیخانه بودن در این شهر لعنتی. امروز یک بار دیگر به سیاه روزی و دربدری هرچه شاعر و فرهنگی و روزنامه نگار و نویسنده در این ملک خدادادی است باور کردم و آن هم خدا نکند که هزاره باشد. در زندگی من گاهی فرصت دزدی تا مرز یک لک دالر پیش آمده است ولی این کار را نکردم نه به خاطر ترس بلکه به خاطر چیزی به نام وجدان انسانی که من هنوز با آن تعلق خاطر دارم. 

من از یکی از معتبر ترین دانشگاه سویدن از مقطع ماستری فارغ شده ام، علاوه بر زبان مادری ام به زبانهای سویدنی، انگلیسی، پشتو و تا حدودی عربی گپ میزنم و در روزنامه های کابل مینویسم، اما تا هنوز نتوانسته ام مالک یک خانه دو اتاقه باشم. 
غفور لیوال دوستم که مرد شریف و دانشمند است یک روز  به من گفت که تو تنبل هستی و به همین دلیل عقب مانده ای اما من نتوانستم به او بفهمانم که بسیاری از دروازه های رحمت در این ملک خدا داد به روی هزاره بسته است و  به آسانی باز نمیشود و اگر باز هم شود بالاتر از یگان آمریت نیست. یگان برگزیده خدواند است که وزیر و معین میشود.

امکانات دولتی در اختیار پشتونها و بعد از آن تاجیکها است که بسیاری از این ملت شریف، هزاره را آدم حساب نمیکنند و دوستی با هزاره را کثر شان میدانند که من بارها با آن برخورده ام. در میان تاجیکها احمد ولی مسعود را سخت انسان شریف و جوانمرد یافتم که چیزی از دستش ساخته نیست. از دوستان پشتون من استاد لیوال و اسدالله صالحی و چند تای دیگر اند که اگر از دست خودشان چیزی بیایند دریغ نمیکنند اما عادت واسطه شدن را ندارند و حالا من چقدر حوصله کنم که اینها ریس جمهور شوند تا من مشمول لطف این عزیزان شوم.

من یک زمانی سخت استعداد جعلکاری داشتم یادش بخیر در مکتب که بودم امضای مدیر لیسه عاشقان و عارفان را جعل میکردم و برای همصنفی هایم برگه مرخصی درست میکردم که خود مدیر هم نمی فهمید که از او نیست. یک بار در دوران ریاست جمهوری استاد ربانی شهید  امضایش را در حضورش نوشتم و تعجب کرد و از من خواهش کرد که این کار را نکنم و من هم نکردم. 

امروز به این فکر رفتم که اگر برفرض از این استعداد پنهان و خدا دادی کار میگرفتم و دنبال قلم و کتاب نمیرفتم، امروز این همه محتاج نمیبودم و حد اقل مالک یک خانه آبرومندانه میبودم. اندکی از این فکر هم فراتر رفتم گفتم اگر تفنگ‌ میگرفتم، راه را میبستم و بیشتر از بیست نفر را به لقا الله میفرستادم نامم بدون شک در ردیف قهرمانان مینشست و باز هم صاحب امکانات بودم و مردم هم میگفتند که از دم شمشیر آب خورده است. اما حالا چه؟ شش دفتر شعرم چاپ شده است کسی به ده افغانی نمیخرد یک مجموعه مقاله و دو دفتر شعر آماده چاپ دارم هزینه چاپش را باید گدایی کنم. در سویدن به خون جیگر تحصیل کرده ام اما هر روز غرورم بیشتر شکسته میشود، به فضیلت های انسانی ایمان دارم اما انسانیت خودم مورد تردید است. 
یک بار هم به این فکر رفتم که اگر شانسی مثل صلاح الدین ربانی، ادیب فهیم، باقر محقق و تقی خلیلی میداشتم که از کریدت پدری مصرف میکردم، اما این فکر چندان به دلم ننشست. سر انجام رادیوی موتر را روشن کردم و نمیدانم کدام خواننده بود که میخواند دنیا گذران است و غم دنیا گذران ...