-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ آبان ۱۸, شنبه

مردی که صد سال مُرده بود!


داستانی به صلابت اخلاقی خودِ دکترملک ستیز
اشاره: این غمنامه مرا به یادِ همان مرد مرموز انداخت که بارها نگاهم از وی گذر کرده و هرگز سراغش نرفته بودم. همه صحنه ها را به یاد آوردم. 



سال ۲۰۰۲‌ او را شناختم. نامش جاوید بود. موهای ژولیده‌ی خرمایی، چشمان عسلی و قامت رسایی داشت. پس از طالبان، هر سال شش تا هفت بار کابل می‌رفتم. من آن‌گاه، هر باری که کابل می‌رفتم در مهمان‌خانه‌ای به‌نام باختر که در چهاراه کوچه‌ی مرغ‌ها و گل‌فروشی قرار داشت به‌سر می‌بردم. شاید یکی از نخستین مهمان‌خانه‌های شهر بود که پس از واژگونی طالبان ساخته شده بود. مالک مهمان‌خانه آغاصاحب نام داشت، آدم کاکه مزاجی بود و مرا بسیار دوست می‌داشت و اطاق گرم و کلانی را برایم فراهم می‌کرد. کابل نفس‌های پس از جنگ را می‌کشید. شاید خوب‌ترین روزهای این شهر درد دیده بود. طالبان به مرز های پاکستان گریخته‌ بودند، امریکایی‌ها پرچم پیروزی بالا کرده‌بودند و کرزی با کلاه و چپنش به تدریج شیمه می‌گرفت. من آن‌گاه برای انسجام جامعه‌ی مدنی شروع به کار کرده‌بودم. روز‌ها کار می‌کردم و شب‌ها به کوچه‌ی مرغ‌ها برمی‌گشتم. امنیت کابل بسیار بهتر از امروز بود. هرچند خودم از کارته‌ی ‌سه کابل بودم اما شهر نو را بسیار دوست می‌داشتم. دود و بوی کبابی‌ها، کوچه‌ی گل‌فروشی و کوچه‌ی مرغ‌ها را از نظرم پنهان می‌کرد و تلاش می‌کردم خودم را در این ازدحام گرسنگی و سرگردانی پیدا کنم. من که پس از بیست‌‌سال دوری به دامان کابل برگشته بودم، احساس درد و خوشی داشتم. با کابل بی‌گانه شده بودم. کابل آن بوی دوران کودکی مرا نمی‌داد. اما تلاش می‌کردم با کابلِ «دیگر» عادت کنم. با کوچه‌های ویران، درختان سربریده‌ و انسان‌های سرگردانش. 

در جوار کوچه‌ی مرغ‌ها دفتری از نهاد های بین‌المللی قرار داشت و پاس‌بانان آن غرفه‌ا‌ی در کنار دروازه‌ی آن بنا کرده بودند. جاوید از آهن‌پاره‌ها تختی ساخته بود و در جوار حویلی بر آن می‌خوابید. شبانه وقتی برای گردش برون می‌آمدم جاوید را می‌دیدم که بالای تختش نشسته و آرام گرفته است. وقتی گردش‌های شبانه‌ی من تکراری شدند و من هر شب جاوید را آن‌جا می‌دیدم، حس کنج‌کاوی من نسبت به وی بیش‌تر می‌شد. از پاس‌بانان پرسیدم که این پسر جوان کی‌است. پاس‌بان جوان که احساس دل‌سوزانه‌ای به جاوید داشت می‌گوید، بی‌چاره، معتاد است، باکسی گپ نمی‌زند و آدم بسیار آرام و بی‌غرضی است. ما از روی دل‌سوزی شب‌ها برایش، از برای خدا غذا می‌دهیم و اجازه‌اش داده‌ایم که فقط شب‌ها در کنار غرفه‌ی ما بخوابد. 

جاوید دوشک کهنه و کثیفی داشت که با شال عسکری پوشانیده شده بود. صبح‌ زود بیدار می‌شد، تختش را کنار می‌کشید و از محل دور می‌شد. کسی نمی‌دانست که جاوید کجا می‌رود و اما شب‌ها خود را به کوچه‌ی مرغ‌ها می‌رساند. او با پاس‌بانان قرار گذاشته بود تا روزها از محل دور برود، زیرا کارمندان دفتر نباید در مورد جاوید چیزی بدانند. این‌کار یگانه قاعده‌ در زندگی‌اش بود. بقیه جاوید یک انسان آواره بود که شب‌ها تن خسته‌اش‌را به این‌جا می‌کشانید. همان آهن‌پاره‌های تخت‌مانند، خانه‌اش شده بود. 

وقتی شب‌ها از مهمان‌خانه برون می‌شدم از کبابی‌ها یک خوراک کباب می‌گرفتم و به جاوید می‌آوردم. او شب‌ها سرش را زیر شال عسکری می‌پوشاند. شاید از دیدن همه خسته شده بود. شاید از زندگی‌اش نفرت داشت و شاید هم از شرم فرار می‌کرد. کباب را در پهلوی سرش می‌گذاشتم. شال ‌را آهسته پس می‌کشید و با یک نگاه کوتاه کباب را داخل شال می‌کرد. شبی دیدم که فلترهای سگرت را گرد می‌آورد و هرکدام را دود می‌کند. از آن روز برایش سگرت نیز می‌آوردم. جاوید به آهسته‌گی به من اعتماد می‌کرد. من این حس را در نگاه‌هایش می‌خواندم.

وقتی به اروپا بر می‌گشتم از پاس‌بانان خواهش می‌کردم که جاوید را کمک کنند. مقدار پولی می‌گذاشتم تا جاوید را غذا دهند. البته آن‌زمان کابل شهر بسیار ارزانی بود و حمایت از جاوید اصلا گران تمام نمی‌شد. جاوید زمستان، بهار، پاییز و تابستان را همان‌جا سپری می‌کرد.

در زمستان سال ۲۰۰۵ شبی که برف زیبایی می‌بارید، نزدیک تخت جاوید شدم. شال عسکری را با لحافی پوشانیده بود و پلاستیک سبز را که فکر کنم از چادر های پولیس گرفته بود بالایش هم‌وار کرده بود. لحاف را از مهمان‌خانه برایش گرفته‌ بودم. گفتم جاوید این‌جا خنک نمی‌خوری؟ اولین خنده‌ را دیدم که بر لبانش شگفته بود. او جوان بسیار جذابی بود و فقط ۲۷ سال داشت. گفت نی، برف را بسیار دوست دارم. انشاالله که چاریمه می‌کنه. من هم خندیدم. گفتم خانواده نداری؟ گفت هرچه داشتم، اما از دست رفت. گفتم یعنی چه؟ خندید و با نگاه عجیبی به من گفت: من درس خواندم. می‌دانی چه؟ دانش‌گاه خواندم. در اصفهان فزیک خواندم. من انگلیسی بلدم. اما دچار مرگ شدم. مرگی‌که سال‌ها پیش مرا کشته‌است. چشمان عسلی‌اش را لایه‌ی از خون پیچانیده بود و اشک بر آن حلقه می‌کشید. حالا من یک مرده‌ی متحرک هستم. شالش را بر سرش کشید. آن‌شب جاوید را بیش‌تر شناخته بودم. او دیگر حوصله‌ی سخن‌گفتن را نداشت. می‌خواست که من از کنارش دور شوم. دستم را بر سرش که با شال پوشانیده بود کشیدم. صدا مویه‌ها را می‌شنیدم که از زیر شال بالا می‌گرفت. جاوید آن‌شب به سان کودکان گریه کرده‌بود. 

برگشتم به اطاقم و تا نیمه‌های شب بر خنده‌ها و مویه‌های یک جوان که همه‌ی آرزوهایش‌را تریاک نابود کرده بود فکر می‌کردم. به مادر، پدر و خانواده‌ی جاوید فکر می‌کردم. این گفته‌ی جاوید که «برف انشاالله چاره‌ام را می‌کنه» مرا به‌خود پیچانیده بود. او چه می‌خواست بگوید؟ من پرسانش نکردم. ولی می‌دانستم که از زندگی‌اش به شدت نفرت داشت. با خود می‌گفتم ای‌کاش بیش‌تر گپ می‌زد. کاش صدای گریه‌هایش بلند نمی‌شد. کاش با من گپ نمی‌زد. کاش او را نمی‌دیدم. کاش در شهرنو نمی‌بودم و کاش‌های دیگر خواب را از من ربوده بودند. 

در خوش‌حال خان مینه، جوار دانش‌گاه پلتخنیک دفتر حمایت‌های ایتالیا شفاخانه‌ی معتادین را بنا کرده بود. آن‌جا رفتم تا تقاضای کمک کنم. دیدم آن‌قدر ازدحام معتادین زیاد است که نمی‌شود بدون شناخت، جاوید را این‌جا بکشانم. نزد سفیر دنمارک آقای گورم پیدرسن رفتم. او دوست دیرینه‌ی من بود و به زبان فارسی و پشتو قشنگ گپ می‌زد. گورم افغانستان‌شناس بود. داستان را برایش قصه کردم و زود درکم کرد. او با سفیر ایتالیا تماس گرفت و من با استفاده از شناخت توانستم شفاخانه‌ی معتادین را به کمک جاوید بکشانم. فردای آن‌روز روان‌شناس ایتالوی به‌نام فیرناندو چاوه که مرد با احساسی بود به من وقت داد. من همه‌ی داستان جاوید را به وی حکایه کردم. فیرناندو آدرس را از من گرفت و با حس مسوولیت تقاضا کرد که بقیه را به آن‌ها بگذارم و در کار شان مداخله‌ا‌ی نکنم. این روش کاری شان بود و من به آن متعهد شدم. 

فردا شب به دیدن جاوید رفتم. کباب، سگرت و مقداری میوه‌ی خشک برایش بُردم. جاوید سرش را بالا کرد و نگاه عمیقی به من انداخت و برایم گفت:«امشب احساس زنده‌بودن می‌کنم». اشک از چشمانم فروریخت. آن نگاه و گفته‌ی جاوید امیدوار کننده بود. احساس خوشی به من دست داده بود. پس فردا شب وقتی از کوچه‌ی مرغ‌ها عبور می‌کردم، دیدم تخت جاوید خالی است. خود را به سرعت به پاس‌بانان رسانیدم. آن‌ها گفتند ناوقت‌های شب، جاوید را بُردند. شفاخانه‌ کارش را کرده بود. امید در درونم شگوفا شده بود. احساس خرسندی می‌کردم. به جاوید فکر می‌کردم که لباس تمیز به تن کرده و سیمای شادابی دارد. فکر می‌کردم او از مرگ به زندگی برگشته است. به همین امید جاوید را با خودش تنها گذاشتم. 

سال ۲۰۰۹ با یکی از دوستان نزدیکم که برادر معتاد داشت و در شفاخانه معتادین بستری بود تماس گرفتم تا کمی با شیوه‌ی مداوا شناخت حاصل کنم. من همیشه به جاوید فکر می‌کردم. به باور من جاوید یک انسان استثنایی بود. او می‌توانست که به مدارج بالایی از زندگی برسد. اما دوستم خاطرات تلخی از مداوای معتادین برایم قصه کرد. برادر وی نیز در ایران معتاد شده بود. او برادرش را به یکی از شفاخانه‌های معتادین برده بود تا مداوا شود. اما برادرش فرار کرده و دوباره به دنیای خودش برگشته بود. این خبر مرا تکان داد و به شفاخانه‌ی خوش‌حال مینه مراجعه کردم. کسی جاوید را نمی‌شناخت. با یکی از دکتران خارجی این شفاخانه تماس گرفتم. او برایم گفت که آن‌ها در مورد بیماران شان به کسی معلومات نمی‌دهند و از من معذرت خواست. واقعیت این بود که روزانه ده‌ها بیمار و معتاد فرار می‌کرد و یا هم به سرنوشت تلخ‌تر و رهایی از زندگی مواجه می‌شدند. از  آن‌زمان به بعد هرگاهی به فکر جاوید می‌افتادم، آخرین خنده‌هایش را بر ذهنم تحمیل می‌کردم تا گواهی بدی از وی به من دست ندهد. 

در سال ۲۰۱۲ زمانی‌که موتر ما از جوار زایش‌گاه عقب چهارراه قوای مرکز می‌گذشت، نگاهم به مردی خورد که قد بلند ریش درازی داشت و بالاپوش ژنده‌‌ی به تن کرده بود. او در کثافت‌دانی‌های عقب زایش‌گاه سرش را خم کرده و مشغول جستجوی چیزی بود. یک‌باره تکان خوردم. از راننده خواستم توقف کند. نزدیکش رفتم. نگاه آشنای جاوید بود که بر من دوخته شده بود. جاویدی که آن‌روز ها ۳۳ سال باید می‌داشت، اما صد سال پیر شده بود. جاوید صد سال مُرده بود. رویش را چین و چروک خط‌کشی کرده بود. چشمان عسلی جاوید کوچک‌تر شده بودند. رنگ پوستش سیاه شده بود. وقتی نزدیکش رفتم دستش‌را دراز کرد تا کمک طلب کند. من گفتم جاوید هستی؟ گپ نمی‌زد. او مرا نمی‌شناخت. جاوید خودش را نمی‌شناخت. او «هیچ‌کس» شده بود. بغض گلویم را بسته بود. برایش مقداری پول دادم. او تغییر ناپذیر شده بود.  مواد مخدر هیچ رحمی ندارد. وقتی به آن درگیر شدی فرار نمی‌شود. دیگر جاوید را ندیدم. آن جوان با استعداد، جذاب و با احساس را مواد مخدر نابود کرده بود.

دی‌شب از کوچه‌ی مرغ‌ها عبور کردم. تخت جاوید را برچیده بودند. به نخستین شب‌های سرد زمستان سال‌ها ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ فکر می‌کردم. به جاویدِ جوان که سرش را از ته‌ی شال عسکری بالا می‌کرد. شاید او فکر می‌کرد که انسانیت هنوز زنده است. اما خودش مُرده بود. وقتی در درازای کوچه‌ی مرغ‌ها و گل‌فروشی قدم می‌زدم، جاویدهای فراوانی را دیدم که به سان مردگان متحرک در گوشه و کنار شال‌های شان‌را بر سر کشیده اند و جای جاوید را پر کرده‌اند. شما به هر خیابان کابل ده‌ها و صدها جاوید را می‌یابید. انگار این شهر را جاوید ها محاصره کرده‌اند. از یک‌سو دلهره‌گی و ترس سراغت می‌آید و از سوی دیگر نفرت و بغض نابودت می‌سازد. خیابان‌های کابل را دو «برادر خوانده‌ها» به شما معرفی می‌کنند. جاویدها و عکس‌های کلان و شعار دروغین سیاست پیشه‌گان!