-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ آذر ۱۷, یکشنبه

حمیده بانو بیگم؛ مادری 15 ساله



پژوهش تاریخی تازه و ارزشناک از قلم رحیم ابراهیم



اکثر مورخانی که پیرامون زندگانی همایون و اکبر، کتابی نوشته اند؛ اشاره به خانمی هم دارند. این خانم را، حمیده بانو بیگِم، - متولد 933 هجری قمری - همسر همایون پاد شاه و مادر جلال الدین محمد اکبر معرفی می کنند و می نویسند که :
«حمیده بانو دختر خواجه علی اکبر[ معروف به میر بابا دوست] مربی هندال مرزاست. حمیده بانو در چهارده سالگی -در جمادی الاول 948 در مقام پاتر- میر ابوالبقا خطبۀ وی را به همایون پادشاه خواند. ... پس از یک سال اکبر شاه به دنیا آمد. اکبر هنوز یک ساله نشده بود که همایون در جنگ با شیر شاه سوری شکست خورده به ایران پناهنده شد. همایون به اتفاق حمیده بانو در 951 در چمن سلطانیه با شاه طهماسپ ملاقا ت کرد و حمیده بانو مورد تفقد شاهزاده سلطان -خواهر شاه- قرار گرفت. حمیده بانو هنگام بازگشت به ایران در سبزوار صاحب دختری شد و به ناچار مدتی در خراسان ماند. حمیده بانو در پنجم ربیع الاول سال 1013 در آگره در 77 سالگی به روایتی در هشتاد سالگی در گذشت. - در تزوک جهانگیری چهارده شب دوشنبه 1012 ق. ثبت است- و در کنار قبر همسرش همایون شاه به خاک سپرده شد. ( تاریخ فرشته، ج2، 1388، صص 553-554)
کسان دیگری هم که درین زمینه چیزی نوشته اند؛ بیشتر پیراموان زندگانی شاهانه و اشرافی و نژاد او تکیه دارند و در خصوص منسوب بودن به فلان شیخ و فلان قبیله، به اصطلاح قدما«داد سخن» داده اند: « حمیده بانو بنت شیخ علی اکبر از اولاد احمد جام زنده پیل. همایون در پات(سند) در سال 948 حمیده بانو را بعقد درآورد. و اکبر در امر کوت(سند) به تاریخ چهارم رجب یکشنبه 949 بوقت سحر چشم به دنیا کشود.» ( تذکرة السلاطین و جواهر العجایب، 1968، ص 236)
اما زندگانی این خانم و این همسر و این مادر، افزون بر آنچه مورخان و نویسندگان به آن اشاره کرده اند؛ جلوۀ دیگری هم دارد که با وجود سخت برازنده بودن، هیچ کسی به آن نپرداخته است و هیچ اشاره یی در هیچ جایی به آن بعد زندگانی او نخوانده ام. این بعد زندگانی او، زندگانی پر از اضطراب و دلهرۀ این خانم است.
این خانم در آن سوی حیات شاهانه اش، زندگانی پر از دشواریها ، رنجها و عذاب ها را نیز داشته است. با دقتی اندک در خط حرکت حیات حمیده بانو بیگِم در می یابیم که او، از شمار آن زنان شوربختی است که زندگانی مجلل در دربار و حریم امپراتورییش، مصیبت هایی که دیده و زهرهایی که چشیده است را، از نظرها و مذاق ها پنهان بدارد. به نظر من، حمیده بانو بیگِم، افزون بر خانم بودن، همسر بودن و مادر بودن، خانمی است خیلی شوربخت و ماتم زده.
زندگانی حمیده بانو بیگیم، سختی های فراوانی دارد که هر یک آنها- به تنهایی-کوهی از غم و دریایی از ماتم است. و هر لحظه اش، دفتری است که با اه صحیفه بندی شده اند و با اشک به نگارش در آمده. با بررسی این صحیفه های پر از «گریه های پنهانی»؛ در می یابیم که بر خلاف تصور و حسد و غبطۀ دیگران، زندگانی درباری - به تعبیر حافظ- «کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد»
و مقصود از این مقدمه چینی،پرداختن به زندگانی نامۀ حمیده بانو بیگِم است به گونۀ مستند و گام به گام و با دلیل، چونکه سعدی می گوید:
« نگفته ندارد کسی با تو کار++ سخن را چو گفتی دلیلش بیار»
برای اینکه دلیل های خود را استوارتر بسازیم، زندگانی حمیده بانو بیگِم را به چهار مرحله تقسیم می کنیم: مرحلۀ اول : از 947- 952؛ مرحلۀ دوم: از 952-960؛مرحلۀ سوم: از 960-963؛ مرحلۀ چارم: از 963-1012 یا 1013.
مرحلۀ اول: 947- 952: عشقی که نابوده می شود
حمیده بانو بیگِم، دختر میربابا دوست- استادِ هندال میرزا، (متولد 924قمری) است. دختری است نوباوه، زیبا و فریبا. او به حساب خویشاوندی با مادر هندال میرزا- دلدار بیگم - در خانۀ هندال میرزا رفت و آمد دارد به تعبیر گلبدن بیگم « در آن ایام حمیده بانو بیگِم، اکثر در محل میرزا می‌بود » و شاید هم «انجمن ساز و قصه پرداز» دلدار بیگِم بوده است.
هندال با اینکه، داماد عمه اش- خانزاده بیگِم - است و 22 ساله، شورِ عشقِ او را در دل دارد؛ اما این شور عشق، به بیان نیامده؛ شاید هم منتظر فُرصتی برای ظهور و اظهار است یا شاید هم ترس از خشوی با قدرت - بهتر است گفته شود که«فرمانده پرده نشین» مجال اظهار این عشق را نداده است.
درست در همین زمان - در زمانی که هنوز شورش عشق هندال و حمیده، فقط در نگاه ها موج می زند و برزبان نیامده ؛ شاهینی می آید و این کبوترکی را که آشیانه اش، دلِ هندال است؛ می رباید. و حمیده بانو بیگِم، اولین سیلی محکم را از جور روزگار، می خورد و شوربختی اش به شورش می آید. حادثه چنین آغاز می شود:
همایون در سال- 947 هجری قمری، 919 هجری شمسی، 1540 میلادی- از شیرشاه سوری شکست می خورد. تاج و تخت دهلی را از دست می دهد و به لاهور می آید. درست در همین روزهای پر از مصیبت برای همایون پادشاه، آوازه یی شنیده می شود که هندال میرزا می خواهد فرار کند و به طرف قندهار برود و« حضرت پادشاه این خبر را شنیده، به دیدن حضرت والده[دلدار بیگم] آمدند. حرم های میرزا و همه مردم میرزا، حضرت پادشاه را درین مجلس ملازمت کردند. حمیده بانو بیگِم را پرسیدند که، این چه کس است؟
گفتند: دخترِ میر بابا دوست.
خواجه معظَّم[برادر حمیده بانو بیگم] رو به روی ایستاده بودند. گفتند: این پسر به ما خویش می‌شود. حمیده بانو بیگِم را گفتند: این هم خویشِ ماست.
در آن ایام حمیده بانو بیگیم، اکثر در محل میرزا می‌بود. » ( گلبدن نامه،1383 ...)
همایون که متولد 913 قمری است و مردی 34 ساله؛ دلبستۀ حمیده بانو بیگم می شود و میخواهد به هر شکلی که بوده باشد؛ او را تصاحب کند. از همین سبب:« روز دیگر باز حضرت به دیدن حضرت والده -دلدار بیگِم- آمدند. فرمودند: میربابا دوست خویشاوند ماست، مناسب آن است که دختر او را به ما نسبت بکنند».
از این تقاضای همایون، هندال به دهشت می افتد و می خواهد به هر شیوه یی که ممکن باشد؛ نگذارد که این شاهین، کبوترک دلخانۀ او را برباید. « میرزا هندال عذرها می‌گفتند که، این دختر را من مثل خواهر و فرزند خود می‌دانم. حضرت، پادشاه اند؛ مبادا معاش نیک نشود تا باعث کلفت شود.»
هندال درین عذرها، به دو نکته اشاره می کند: یکی می گوید: « این دختر را من مثل خواهر و فرزند خود می‌دانم.» به این ترتیب می خواهد به همایون بگوید که او، خواهر و برادر زادۀ تُست. تو حق ازدواج با محارم را نداری. دوم اشاره می کند:« حضرت، پادشاه اند مبادا معاش نیک نشود تا باعث کلفت شود.» درین جملۀ هندال، سه نکته هست: 1- قدرت شاهی، یعنی که همایون می تواند تصاحب کند. 3- این تصاحب، روش خوب نیست. 3- آزردگی به میان می آورد.
«حضرت پادشاه خشم کرده، برخاسته رفتند. » (گلبدن نامه، 1383 ... )
دلدار بیگیم که مادر اعیانی همایون و مادر حقیقیِ هندال است؛ به تشویش اندر می شود. او از سرنوشت هندال می ترسد. از این هراس دارد که مباد همایون- کسی که شکست خورده است و حکومت هندوستان از دستش بدر رفته؛ به هندال، ضرری برساند. «غیرت عشق» همایون را تحمل کرده نمی تواند و به روایت گلبدن بیگم « حضرت والده رفته حضرت پادشاه را آوردند. آن روز مجلس دادند، بعد از مجلس به منزل خود تشریف بردند»
همایون، دست بردار نیست. « روز دیگر حضرت، پیش والده ام آمدند و گفتند که: کس فرستید حمیده بانو بیگِم را طلبیده بیارید»
حمیده بانو بیگم، با زیرکی فطری که دختران دارند؛ موضوع را در می یابد و به حضور همایون نمی آید. «حضرت والده که کس فرستادند؛ حمیده بانو بیگِم نیامدند»
جواب او خیلی منطقی و عاقلانه است:« گفتند اگر غرض ملازمت است؛ خود آن‌روز، به ملازمت مشرف شده ام، دیگر برای چه بیایم؟»
همایون، باز هم قاصد می فرستد و پیام. این بار، پای هندال را در میانه می کشد:
« مرتبه دیگر، حضرت، سبحان قلی را فرستادند که میرزا هندال را رفته بگو که، بیگِم را بفرستید.»
میرزا گفتند، هرچند من گفتم نمی‌رود. تو خود رفته بگو.
سبحان قلی که رفته گفت، بیگِم جواب دادند که، دیدن پادشاهان یک‌مرتبه‌جایز است، در مرتبۀ دیگر نامحرم است، من نمی آیم.
سبحان قلی که از بیگِم این شنیده آمده، به عرض رسانید؛ حضرت فرمودند، اگر نامحرم اند، محرم می سازیم. »
حمیده بانو بیگم و هندال چل روز مقاومت می کنند: « غرض که تا چهل روز از جهت حمیده بانو بیگِم مبالغه و مناقشه بود و بیگِم راضی نشدند. آخر حضرتِ والده ام -دلدار بیگِم- نصیحت کردند: که آخر خود به کسی خواهد رسید بهتر از پادشاه که خواهد بود؟»
جواب حمیده بانو بیگم- با وجودِ خرُدیی سن- سخت عاقلانه است:
«بیگِم گفتند که آری به کسی خواهم رسید که، دست من به گریبان او برسد؛ نه آنکه به کسی برسم که دست من -میدانم که- به دامن او نرسد».
آخر باز والده ام نصیحت بسیار کردند. غرض که بعد از چهل روز، در ماه جمیدی الاول سنه نه صد و چهل و هشت [948] در مقام پاتیر روز دوشنبه، نیمِ روز بود که، استرلاب را حضرت پادشاه به دست مبارک خود گرفته اند و ساعت سعد را اختیار کرده، میر ابوالبقا را طلبیده، حکم فرمودند که، نکاح بستند. مبلغ دولک نکاحانه به میر‌ابوالبقا دادند».
این روایت، روایتی لطیف است از زبان گلبدن بیگم، خواهر تنیی میرزا هندال اما روایت عمیتقر دیگری هم هست از قلم جوهر آفتابه چی و آن اینگونه است:
«یک روز والدۀ مرزا هندال، مهمانی حضرتِ پادشاه کرده بود که نظرِ مبارک پادشاه، بر عفیفۀ رابعۀ ساجده، حضرتِ بیگم افتاد. فرمودند که این دختر، از آنِ کیست؟
التماس نموده که این، دخترِ آخوندِ مرزا هندال است.
پرسیدند که: جائی نامزد شده است یا نه؟
عرض کردند که: هنوز در صبا ست.
حکم کردند که: این قبولیت به ما باشد.
«مرزا هندال را این سخن خوش نیامد. روی خود برهم کشید. گفت: ایشان به دلاسای ما نیامده اند؛ به کدخدایی آمده اند. اگر این کار بکنند؛ ما از ایشان جدا خواهیم شد.
تهدید، هندال به دو نکته اشاره می کند:« یکی اینکه واضح می گوید که همایون پادشاه، جهت «کدخدایی» آمده است و دوم، اگر حمیده بانو بیگم را نکاح کند؛ من از او جدا می شوم. و اما مادرش:
«والدۀ مرزا هندال- دلدار بیگم- مرزا را سرزنش[و] توبیخ بسیار کردند که گستاخی حضور پادشاه می کنی! پرورشِ تو حضرتِ پادشاه کردند. «فردوس مکانی»[ بابر] را تو ندیده بودی».
الغرض، مرزا از سخن خود باز نمی آمدند که حضرتِ پادشاه تعرض کرده. [حضرت پادشاه] آمدند و به کشتی سوار شدند. والدۀ مرزا هندال دلاسای حضرتِ پادشاه نمود و در منزل آورد. بعد از آن مرزا هندال را راضی ساخت.
حضرتِ بیگم را، بحضرتِ پادشاه طوی کرده؛ فاتحه خوانده سپردند.» (تذکرة الواقعات ...)
در این روایت می بینیم هندال؛ حمیده بانو بیگمِ 14 ساله را، عشق خود می داند و خواستگاری همایون را تعرض می شمارد و میگوید: « حضرتِ پادشاه تعرض کرده» خشم هندال تا حدی است که از همه چیز روی برمیتابد. قصد رفتن به قندهار را می کند.
باری، این نکاح که هندال میرزا، آن را «تعرض» می داند، یکی از عاملهای مخالفت هندال میرزا، در شماری از حوادثی می شود که سبب ضعیف شدن قدرت همایون پادشاه می گردد. از جمله، رفتنش به قندهار در زمانی که همایون به کمک او خیلی خیلی نیاز دارد. یا همدستی او با یادگار ناصر میرزا و سرپیچی از اطاعت همایون.
و این نکاح ، طوری که حمیده بانو بیگم پیش بینی کرده بود؛ سلسله جنبان، شوربختی های فراوانی برای او شد. وی، بیش از چند شبی در بستر شاهانه نخوابید چونکه همایون مجبور شد او را گذاشته در فکر تدارک سپاه و مقابله با شیرخان سوری باشد. دستش به جایی بند نمی شود. کوچ بود و کوچ در کوچ. در این همه کوچ-ها-کوچ، حمیده بانو بیگم هم با اوست. دختری شانزده ساله یی که آبستن هم است.
سختی هایی که حمیده بانو بیگیم درین آواره گی ها دیده، غیر قابل تحمل است. گشنگی، تشنگی، آمد آمد دشمنِ خونین از عقب، نادریافتی غله، خوردن تخم درخت سیکرو ، پیاده ماندن. پابرهنه از کشتی پیاده شدن، قصدهای تباه کن به همایون و جواهراتش که بالطبع تهدیدی جدی برای او نیز است.
یکی از آن شمار مصیبت را، جوهر آفتابه چی، چنین روایت می کند: « به جفای تمام به مور رسیدند. » در اینجا در کنار کولی فرود می آیند . از قضا، گوزنی پیدا می شود. «فلک زدگان» تشنه و گشنه، به جانش حمله می کنند. گوزن خود را به کول می زند. جوهر که به آن سوی کول رفته است؛ از رو به روی گوزن می آید و آن را می گیرد و : « فتح اللهِ مذکور به موجبِ حکمِ حضرت رسید و آن گوزن را مذبوح ساخت. به نظرِ مبارک آوردند. حکم شد که یکی از چهار پای را به جوهر بدهند. به موجب حکم، یک ران را گرفت. باقی را سه قسم کردند. دو قسمِ آن را به مطبخ خاصگی سپردند. یک حصه، به مریم مکانی- حمیده بانو بیگم- بدهند. آوردند که در آن تاریخ، از حضرت جلال الدین محمد اکبر، هفت ماهه امیدوار بودند».
و یک مورد دیگر:« دو پاسِ روز مانده بود که از آن قلعه باز کوچ کردند. دو پاس روز، چهار پاسِ شب و سه پاسِ روزِ دیگر راه رفتند؛ هیچ جا بآب نرسیدند. مردم نزدیکِ هلاک شدند».
هر «پاس» شش ساعت است. به این حساب، حمیده بانو بیگم - فقط در این مورد- 48 ساعت در ریگستان، سفر کرده است.
همایون پادشاه، به آرامی نسبی می رسد. « اهل و عیال خود را در قلعۀ امرکوت داشتند. خود به دولت کوچ کردند و دوازده کروهی یک حوض بود؛ لشکر آنجا فرود آمدند.» (تذکرة الواقعات، متن تصحیح شده به قطع الف/ 5، 128) تنها در همین مورد است که حمید بانو بیگم، لبخند می زند؛ آن هم از طفیل فرزندش که آوارگی ها را در شکم مادر تجربه کرده بود؛ تولد جلال الدین محمد اکبر، 949 قمری. این خوشی، دیرپا نیست. همایون، مجبور است که خود را از تهلکه بجهاند. از همین سبب، همایون در نهایت مجبوری، آن هم به مشورۀ بیرم خان، به طرف قندهار حرکت می کند.
این بار، آوارگی همایون در همراهی با حمیده بانو بیگم و جلال الدین محمد اکبر که هنوز یک ساله نشده؛ می باشد. سرحد این آوارگی ها، به قندهار می رسد. در شال مستان فرود می آیند. در زمستان سردِ سال 950 است این واقعه. و در همین جا،آن هم در زمان « نیمِ روز بود که از جانبِ صحرا یک سوار اسپ تاخته آمد. خبرِ حضرتِ پادشاه پرسید که در چه کار اند. القصه به سرعت آمدم... عرض کرد که: هیچ خبر دراید؟
فرمودند که: نه!
عرض کرد که: مرزا عسکری پیِ آزار می آید. »
درین زمان، میرزا عسکری، برادر حقیقی کامران میرزا، حاکم قندهار است.
« القصه، حضرتِ بیگم، را بر اسپ سوار کرده؛ از لشکر به دَر آورده رفتند. چهلِ دو کس بود: چهل مرد و دو ضعیفه، یکی حضرتِ مریم مکانی بیگِم صاحبه و دویم زنِ حسن علی ایشک آقاسی که دختر بلوچ بود. تمام شاگردپیشه وغیره که بودند؛ در ملازمتِ حضرتِ پادشاه زاده گذاشتند. و حضرتِ شاهزادۀ بِدولت، در آن روز، یک و نیم سال بودند. » (تذکرة الواقعات، متن تصحیح شده به قطع الف/ 5، 143- 145)
عبدالقادر بدایونی، علت گذاشتن جلال الدین محمد اکبر را، چنین بیان می کند: « . شاهزاده را چون یک ساله بود؛ به تقریب حرارت هوا و بی آبیِ راه به اتابیکی اتکه خان، در اردو گذاشتند.» ( منتخب التواریخ، ج1، 1380، ص 303)
مؤلف طبقات اکبری نیز، علت گذاشت جلال الدین محمد اکبر را ، گرمی هوا می گوید:« شاهزادۀ جهان را [که] یک سال بود؛ بواسطۀ حرارت هوا در اردو گذاشتند» ( طبقات اکبری، ج1، ص 208)
این درد را - درد گذاشتن طفل یک ساله در بیابان و درک به اسارت افتادنش آن هم در دست دشمن پدر را- فقط یک مادر می تواند بفهمد و درک کند.
این واقعه، پایان مصیبت نامۀ حمیده بانو بیگم، نیست. در مشهد، در خود را مظان دزدی، می داند. و از این چهت سخت به تشویش است که مبادا همایون پادشاه، او دزد فکر کند .
قصه از این قرار است که از لعل و جوهری که همایون برای او داده بود؛ چند عدد گم می شوند. این واقعه در همایون نامه چنین بازتاب یافته است. « در آن اثنا، روشن کوکه باوجود وفاداری و خدمات سابقه، در آن ملک بیگانه و پر مخاطره بیوفایی کرد که، چند پاره لعل قیمتی که در طومارهای حضرت پادشاه می‌بود که، حضرت، خود با حمیده بانو بیگِم می‌دانستند و ثالث را به آن اطلاع نبود؛ اگر پادشاه بجای تشریف می بردند؛ آن طومار را به حمیده بانو بیگِم می سپردند. روزی بیگِم به سر شستن رفتند. آن طومار را در بقچۀ روپاک پیچیده، بر بالای پالنگ پادشاهی نهادند. روشن کوکه فرصت را غنیمت دانسته است و پنج لعل را دزدیده و به خواجه غازی یک جهته شده و به خواجه غازی سپرده و به مرور ایام می‌خواستند، صرف نمایند.»
حمیده بانوبیگیم که سر خود را بشسته آمدند. حضرت پادشاه آن طومار را به بیگِم دادند. بیگِم از هوای دست، فی الحال دریافتند که، آن طومار سبک ظاهر می‌شود، بیگِم به پادشاه گفتند، حضرت فرمودند این چه دارد، غیر ما و شما ثالثی اطلاع ندارد، چه شده باشد و که گرفته باشد. حیران شدند.
بیگیم برادر خود خواجه معظم را گفتند که، همچو امری واقع شده، اگر درین وقت برادری را به‌جا آرید و تفحص این به یک روشی که، شور نشود بکنید، گویا مرا از خجالت می برآرید، و الا تا زنده ام از روی پادشاه خجل خواهم بود.
خواجه معظم گفت، یک چیزی به خاطر من می رسد که مرا باوجود تقربِ پادشاه قوت آن نیست که، تاتوی لاغر توانم خرید، به خلاف، خواجه غازی و روشن کوکه که هرکدام این‌ها برای خود ها، اسپان تپوچاق خریده اند و هنوز زر اسپان را نداده اند، این خرید اینها بی یک امیدواری نیست.» (همایون نامه، 1396، ) لعل های گمشده به درایت خواجه معظم پیدا می شود. می دانند که این لعل ها را روشن کوکه و خواجه غازی دزدیده بوده اند.
در تبریز د رسال 951، در پای تخت شاه طهماسپ صفوی، گرفتار مصیبت دیگری می شود و غمنامۀ او، طولانی تر می گردد. هنوز 16 سالش پوره نشده است که گرفتار درد انباق(انباز) داری می شود. شاه طهماسپ صفوی، خواهر زاده اش را به همایون تزویج می کند. « و خواهر زادۀ شاهِ عالم پناه- دختر معصوم بیگ که نامزدِ حضرتِ پادشاه کرده بودند- پیشتر رفتنِ‌ایشان به تقریب این بود و آشنائ خود به این مردم ظاهر بکنند.» (تذکرة الواقعات، متن تصحیح شده به قطع الف/ 5، ص 184)
و در سال 952 هجری قمری، مصیبت دیگری برایش رخ می دهد. پدرش میر بابا دوست در حومۀ قندهار در جنگ با عسکری میرزا کشته می شود: «و مرزا عسکری به ملازمتِ نیامدند و مردمِ اندورن قلعه به جنگ پیش آمدند. جنگ عظیم شد. اولِ جنگ، میر بابادوست و میر یوسف شربتی به شهادت پیوستند.» (تذکرة الواقعات، متن تصحیح شده به قطع الف/ 5،ص 186 )
بعد از آن همه آوارگی ها،همایون به کمک لشکر شاه طهماسپ صفوی،روز پنجشنبه 25 جمادی الاخر952 ؛22/6/924؛ 13/9/1545. قندهار را تصرف میکند و حمیده بانو بیگیم، فرزندش -جلال الدین محمد اکبر- را که نزد دایه اش ماهم انگه بود؛ در آغوش می فشارد. این لحظه، از خوش آهنگ ترین و دلنشین ترین لحظات زندگانی اوست. دوری او از فرزندش، به حساب سال به سال، سه سال- 950- 952 - می شود.
مرحلۀ دوم: از 952-960 : در متن جنجال برادران
این مرحلۀ زندگانی حمیده بانو بیگم، خیلی پرآشوب و جنجالی است. در میان این سالها، همایون و کامران بر سر تصاحب کابل، چند بار با هم جنگ می کنند. با اعضای خانواده اش از طرف کامران میرزا، زندانی می شوند. باری « در سال 954 هجری قمری- 926 هجری شمسی؛ 1547 میلادی- همایون به خاطر گوشمالی میرزا سلیمان به بدخشان لشکر می کشد. کامران میرزا که در بکهر بود؛ از موقع استفاده کرده؛ کابل را تصرف می کند. بعد از تصرف کابل: « مردم میرزا کامران بالای حصار رفتند و اشیا و اسباب بی‌شمار اهل حرم تالان و تاراج کرده در سرکار میرزا کامران ضبط و ربط نمودند. و بیگِمان کلان را در خانۀ میرزا عسکری نشانند و دَرِ آن خانه را از خشت و گچ و ماس مسدود ساختند. و از بالای چهار دیواری خانۀ مذکور بیگِمان را آب و طعام می‌دادند.» (گلبدن نامه،1383، ص )
پسرش جلال الدین اکبر، به اسارت کامران میرزا در می آید. کامران میرزا، آن طفل را گوشتِ دمِ توپ می کند:« از قضا، یک‌روزی میرزا کامران از حویلی در دالان می‌رفتند که، شخصی از عقابین تفنگ انداخت و ایشان دویده خود را در کناره گرفتند و اکبر پادشاه را گفتند که، در رو به رو برده نگاه دارید. آخر مردم به عرض اقدس اشرف رسانیدند که، میرزا، محمد اکبر را در رو به رو نگاهداشته اند. حضرت فرمودند که، تفنگ نیاندازند. بعد ازین مردم پادشاهی در بالاحصار، تفنگ نمی انداختند و از شهر کابل مردم میرزا کامران به عقابین در لشکر حضرت تفنگ می انداختند و مردم پادشاهی، میرزا عسکری را در برابر رو به رو ایستاده می‌کردند.» (گلبدن نامه/ 383 ص. 102)
نظام الدین احمد، این حادثه را چنین روایت می کند:« میرزا کامران از روی کمال بیمروتی فرمود که چند مرتبه حضرت شاهزاده اکبر را بکنکرۀ قلعه و جایی که توپ و تفنگ بسیار میرسید می نشاندند. ماهم انگه، آن حضرت را در بغل گرفته؛ می نشست و خود را پیش می کرد و به جانب غنیم می داشت. و حضرت سبحانه و تعالی محافظت می نمود.» (طبقات اکبری، 1931، 214.)
شوهرش-همایون- دو حادثۀ مرگبار دیگرا را از سر می گذراند. اول این که در بدخشان گرفتار بیماری کشنده یی می شود طوری که از هوش و حواس بیگانه می شود:« از آن،از مقام کشم، چهار کروه فرود آمدند که به «دشمنان حضرت»، معذوری پیدا شد. یک روز بیخوابی غلبه کرده؛ مردم ناامید شده؛ جای به جای اسباب گرفته گریختند.
قراچاخان، عسکری میرزا را از ملاحظۀ فریب در خانه آورد. و بمحافظت تمام نگاه میداشت. و حضرت ماه چوچوک بیگِم بیطاقتیها بسیار می کرد و آبِ انار در کام پادشاه می ریختند که حق تعالی جل جلاله شفا بخشید چشمان خود را برکشاد.»( تذکرة الواقعات،متن تصحیح شده به قطع الف/5 ، ص 200)
روایت گلبدن بیگم ازین حادثه چنین است:
«در آن زمان اندک تشویش در وجود مبارک ایشان غالب شد و صباح آن ‌روز خفت یافتند و به‌هوش خود که آمدند؛ فضایل بیگ ، منعم خان را به کابل فرستادند که برو و مردم کابل را تسلی و دلداری داده، بنوعی دلجویی ایشان بکن که برهم نخورند و بگو رسیده بود بلایی و بخیر گذشت.» (گلبدن نامه، 1383، )
شوهرش همایون، در جنگ درۀ قبچاق در ولایت پروان امروزی، زخمی هولناک برمی دارد. « هم درین میان، یکی از ملعونان آمده؛ بر «دشمنان حضرت» پادشاه شمشیر انداخت. بر سرِ حضرت زخم رسید و دوم بار می خواست که شمشیر اندازد؛ حضرتِ پادشاه به جانبِ او به غضب دیدند و فرمودند: ای مردکِ قیلچی [قلتاق]!
ازین سخن، دست و پای آن مقهوران سست شد. درین خرابی بود که فرهادخان عرف سنگهای به سرعت درآمد و او را در بغل گرفت. و از سببِ زخم، ضعف بر ایشان غالب شد. جیبۀ بالا تنه را از برِ خود برآوردند. حوالۀ سیدل خان عرف سهنبل میر هزار کردند.» (تذکرة الواقعات، متن تصحیح شده به قطع الف/ 5، ص، 226 )
جیبۀ خون آلود را به کامران میرزا می آورند. کامران میرزا، به کوتوال کابل که تا آن زمان قلعه را تسلیم نکرده است؛ نشان می دهد می گوید: «چون مرزا کامران، آمده کابل را قَبَل کرد؛ قاسم برلاس نمیداد. عاقبت، چون جیبۀ حضرتِ پادشاه را نمودند که بکدام امّید نگاه میداری. بعد از چند روز، قاسم علی، کابل را داد. مرزا جلال الدین محمداکبر- شاهزادۀ عالمیان- با ز در قید مرزاکامران افتاد. » ( تذکرة الواقعات، متن تصحیح شده به قطع الف/ 5، ص 235)
مرحلۀ سوم: از 960-963 در غم شوهر و پسر
درین سه سال، در ظاهر، حمیده بانو بیگم، نفسی به راحت می کشد؛ در آن سوی این مدت، همان تشویش و اضطراب دایمی، لحظه یی او را رها نمی کند؛ چونکه همایون، همیشه در میدان جنگ است. افزون بر همایون، پسرش - جلال الدین محمد اکبر که به تازگی به 12 سالگی پاگذاشته است؛ نیز در رکاب پدر است و رو در رو با مرگ.
شاید این مدت که نزدیک به چار سال ادامه می یابد؛ از پر اضطراب ترین دوران زندگانی حمیده بانو بیگم بوده باشد. سرانجام، این دوران هم به پایان می رسد و همایون، به تاریخ جمعه / 11 ربیع الاول 963هجری قمری/ 934 شمسی/ 1556 میلادی به گونۀ دراماتیک وفات می کند: « به تاریخ هفتم ربیع الاول، نزدیک به وقت غروب، جنت آشیانی بالای بام کتابخانه برآمده؛ لحظه ای بنشست و به وقت فرود آمدن، ناگاه مؤذن بانگ نماز شام شروع نمود. آن حضرت به واسطۀ تعظیم و جواب بانگ نماز، بر زینۀ دوم بنشست و به وقت برخاستن تکیه بر عصا کرده؛ میخواست برخیزد؛ عصا لغزیده به در رفت و پادشاه از نردبان جدا شده؛ بر زمین آمد. نزدیکان سراسیمه شده؛ او را که بیهوش شده بود؛ به درون خانه بردند. بعد از لحظه یی افاقت یافته، سخن گفت و اطبا به معالجه مشغول گشتند؛ اما سودمند نیامده؛ در یازدهم ماه ربیع الاول [24 ژانویه] سنۀ مذکور به وقت غروب آفتاب، همای مرغ روحش به آشیان قدس پرواز نمود و این مصرع تاریخ آن واقعه است؛ مصرع« همایون پادشاه از بام افتاد » ( تاریخ فرشته، ج2، 1388، صص 145- 147.)
او، بر جنازۀ شوهر حاضر نبود. در کابل بود. بعد از یک سال، یعنی در سال 964، از کابل به آگره رفت و آرامگاه همسرش را زیارت کرد.
و این خانمی که زندگانی سراسر پر از تشویش و رنج و محنت داشت؛ از سی سالگی به بعد تا پایان عمر، نشان بی شوهری را بر پیشانی خود داشت.
مرحلۀ چارم: از 963- 1013 سایۀ فرسایندۀ ملال
این مرحلۀ زندگانی حمیده بانو بیگم که از سال 963 شروع شده تا سال 1012 یا 1013 ادامه پیدا می کند؛ 50 سال را در بر می گیرد. در این دوره، زندگانی او، یک « سایۀ ملال» دایمی دارد. او همیشه خود را به تعیر فرزانه یی، از زندگی می دزدد.
پسرش، از یک طرف همیشه در میدان جنگ است. او حد اقل در سه جبهه می جنگد: جبهۀراجپوتان، جبهۀ افغانان و جبهۀخویشاوندان صاحب ادعا. و از طرف دیگر، به خاطر به میان آوردن کثرت گرایی در قلمرو خود، کوشش می کند. این هردو جبهه، دو نوع دشمن برای او تدارک دیده است : در جبهۀ اول، دشمنانش رو در رو اند. اکبر میداند که با چه گونه دشمنی با چه قدرتی روبه رو است. از آنان باکی ندارد. در ساحۀ دوم، دشمنان او، ماران آستین اند. شماری از امرایی که از حکومت داری منفعت شخصی را بیشتر و عزیزتر میدانند و گروهی از مذهبیونی که از دین جز ریش و دستار، چیزی دیگری را قبول ندارند. از همین سبب، شلاق تکفیر را بر دست دارند و در مواقع مناسب، به تفکر کثرت گرایی وارد می کنند و اکبر را به صفت حامی زندقه و ضلالت، لایق شدیدترین تعذیر و تکفیر می دانند.
او، افزون بر اینکه پسرش جلال الدین اکبر را سیر نمی بیند؛ در مرگ دو نواسه اش، شهزاده مراد و شهزاده دانیال،نوحه سرایی می کند. دو برادرش خواجه معظم و منعم خان خانِ خان، نیز وفات می کنند. اولی، توسط جلال الدین اکبر، کشته می شود و دومی به مرگ طبعی می میرد.
بر علاوۀ این عزیزان، شمارِ زیادی از خویشاوندان خودش و همسرش همایون را نیز از دست می دهد. گوییا که قسمت او از دیوان ازل، صبح عزای دیگر و شام ماتمی دیگر است. راوی دردها و غمها می شود. گلبدن بیگم، در یک مورد، از او نقل قول دارد:« حمیده بانو بیگِم می‌گویند، به میرزا این رباعی را پادشاه نوشته فرستادند. - من شنیده بودم که در جواب شیرخان به دست ایلجی نوشته فرستادند.» ( همایون نامه، 1393
باید گفت که قسمت های قابل ملاحظۀ همایون نامه - به خصوص بخش آواره گی ها و سفر در تبریز- بر مبنای روایت های حمیده بانو بیگم نوشته شده است. گلبدن بیگم از یادداشتهای خواجه غازی- همسفر همایون- نیز نام می برد. این یادداشتها تا کنون یافته و شناخته نشده اند.
حمیده بانو بیگم در این دوران زندگانی، مادر امپراتور است؛ اما از آن مقام لذت واقعی نمی برد؛ چونکه اعضای حرم اکبر، در برابر او به نحوی از انحا مقاومت می نمایند. مقام او در چوکات این امپراتوری، بیشتر یک مقام تشریفاتی است؛ نه واقعی. او سهم راستین از امپراتوریِ که شوهرش بعد از آن همه مشکلات احیا کرد؛ ندارد. خدا می داند که در این سالها مطابق به قانون جنگی تورکان و مغولان، یعنی «ارتش»- سفری بری با تمام دارای و منقول- چند بار از شهری به شهر دیگری کوچ کرده باشد.
و سر انجام این خانمی که در 16 سالگی مادر شد؛ بعد از 79 یا 80 سال زندگانی(تولد 933 وفات 1012 یا 1013) با جهان وداع کرد و در دهلی در کنار همسرش همایون به خاک سپرده شد.
و غمنامۀ خانمی که فرزندی امپراتور به دنیا آورد و فرزندش، یک امپراتوری مادی و معنوی ایجاد کرد؛ به پایان رسید.
مآخذ
احمد، نظام الدین. طبقات اکبری هند(بی تاریخ، بی جای نشر)
استرابادی، محمد قاسم هندو شاه. تاریخ فرشته، ج2، (1388)انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، تهران.
آفتابه چی، جوهر. تذکرة الواقعات.به تصحیح رحیم ابراهیم، آمادۀ چاپ
بدایونی، عبدالقادر. منتخب التواریخ، ج1. به کوشش توفیق سبحانی(1380) انجمن آثار و مفاخر فرهنگی. تهران
بیات، بایزید. تذکرۀ همایون و اکبر.(1382) به کوشش محمد هدایت حسین. تهران: انتشارات اساطیر.
علاّمی، ابوالفضل اکبر نامه. جلد اول. هند: ۱۲۹۸ هجری.
فخری، سلطان محمد امیری هروی. روضة السلاطین و جواهر العجایب. به کوشش سید حسام الدین راشدی(1968) سندی ادبی بورد، حیدرآباد، پاکستان.
گلبدن بیگم. گلبدن نامه. به کوشش ایرج افشار ( 1383) . بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، تهران.
گلبدن بیگم. همایون نامه. به کوشش عنایت الله شهرانی ( 1393) بنیاد خیریۀ بهار، کابل.
رحیم ابراهیم / قوس 1398/ مزار شریف