-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ اسفند ۲۹, پنجشنبه

قصّه‌ای از یک دیپلمات تاجیک


آیا قوماندان علم خان آزادی وهمراهانش، ودکای روسی را نوشیدند یا نه؟

زمانی که درمزارشریف کار می کردم، یکی از فرماندهان احمدشاه مسعود- علم خان آزادی- نقل کرد، که در زمان جنگ با طالبان، همراه با مسعود رفتیم با چرخبال به تاجیکستان. شام تابستان فرخار گرم بود. مسعود رفت پی کارش؛ در تمام بدن مان نارنجک و کلشنیکوف و مین های ضد نفر آویزان بود و اطراف چرخبال ایستاد بودیم. در فرودگاه به جز یک پیرمردی، که گوسفند می‌چراند، کسی نبود. او هم گم شد.
 دقایقی پس، محاسن سپید دو باره برگشت و در دستانش چند نان و یک دو کاسه جرغات گرفته آمد و همچنین چیزی را درکاغذ پیچیده بود... همه را پیش مان گذاشت؛ چون باز کردیم یک شیشۀ عرق ( بوتل ) یا ودکا بود. گفتیم، ما از کشور اسلامی آمده ایم، این را نمی‌خوریم... 
 پیرمرد به نارنجک و کلشنیکوف آویخته در گردن مان اشاره‌ کرده گفت:
 افغان، این را بخور، خدا لک بخش است، لیکن آدم نکش، که نمی ‌بخشد... 
 حین پرواز برای نان و جرغات تشکر گفتیم. پول دادیم؛ رد نمود و یک خواهش کرد:
 برادران، همین مخالفین ما همان طرف شمایند. التماس، همون ها را مسلّح کرده به تاجیکستان نفرستید، که ما هم افغانستان نشویم. 
 علم خان آزادی قصه اش را با این جملات جمع‌بست کرد: “موی سفید به ما شراب نیاورد، ما را احمق کرد..

اشاره: این حکایت را دوست من فخرالدین خالبیک نویسنده، پژوهشگر و خبرنگار تاجکستان فرستاده است.