-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ فروردین ۲, شنبه

چرا «وطن عشق تو افتخارم» سرودملی افغانستان نشد؟

برگی در حاشیه " خاطرات من" از مددی
دکترسخی «غیرت»



دوست دیرینه و مهربانم عبدالوهاب مددی همین چند روز پیش کتاب " خاطرات من " را با پست به من ارسال کرده است. حرف به حرف، کلمه به کلمه و جمله به جمله از اول تا آخر، کتاب را خواندم، لذت بردم و دوستی را که بیش از پنجاه سال با وی سابقه دوستی دارم، بیشتر و بهتر، انگار از درون، شناختم.
بدین باورم که بخش بیشتر رنج های ما، به ویژه درسخوانده ها، به کمبود شناخت و معرفت از همدیگر مربوط می شود.
در دو، سه دهه اخیر نگارش خاطرات معمول گشته است و هر قدر این پروسه وسعت یابد به همان اندازه خشونت و دیگر ستیزی در جامعه کاهش می یابد.
مولانا عدالرحمان جامی می گوید: انسان سی سال اول عمر خود بایست درس بخواند و بیاموزد. سی سال دوم را کار کند و به سیر و سلوک بپردازد و در دهه های متباقی عمر، برداشت ها و دریافت های خود را با دیگران شریک سازد.
در امریکا قاعده ی نوشته ناشده وجود دارد: هر رییس جمهور پس از آن که دوران کاری اش ختم می شود، بایست سه کار انجام دهد: کتابی بنویسد، کتابخانه ی اعمار نماید و بنیادی را تاسیس کند.
مددی با نگارش خاطرات خود نه تنها این دستور جامی و قاعده امریکا و دیگر کشورها را عملی کرده است که ابعاد گوناگون زنده گی شخصی، هنری و اجتماعی خود را با بیانی صمیانه، ساده و زیبا، چنان چه گویی با تو صحبت می کند، تصویر نموده است.
شاید یکی از از جالب ترین ویژه گی های مددی، حضور ضمیری پاکیزه، زیباپسند و مهربان در ذهن و زنده گی او باشد.
در یک ساله گی از مهر پدر محروم می شود. مادر به خانه شوهر می رود و تربیت مددی را کاکا برعهده می گیرد. حتی در کودکی وهاب کوچک پر از نیروی زنده گی است. با ذوق درس می خواند. غزلی را زمزمه می کند. پیشخوان تیم ترانه مکتب است.
عبدالواب به زیبایی روح انسان باورمند است و همین سرچشمه جوشش همه زمانی در دل و زبان اوست.
طور معترضه یک نکته آموزشی و تربیتی را که امروز نیز از اهمیت فوق العاده برخوردار است، بایست یادآوری نمایم. در زمانی که مددی شاگرد لیسه سلطان هرات است، موسیقی در شکل ترانه، بخشی از برنامه مکتب است. استاد ترانه لیسه سلطان استاد نبی گل، استاد مسلم موسیقی در سطح کشور است. امروز که رهبران و مکتب و دانشگاه با موسیقی انگار سر جنگ دارند، دیگر از نرمش و اخلاص و محبت و دوستی و مهربانی آن دوران گویا اثری در حوزه ی دولتمداری نمانده است.
مددی می نویسد که در عروسی شاهزاده نادر هنرمندان در میز شاه و ملکه و اعضای خاندان سلطنتی، یکجا، غذا صرف کردند. به همین گونه بوده است، به روایت مددی، استقبال هنرمندان ازسوی شاه و ملکه ایران.
موسیقی یک عنصر مهم ساختمان دولت است. از روزی که موسیقی آشکار یا پنهان، تحریم شده است، مردم افغانستان روی خوشی ندیده اند. هنگامی می گویم تحریم شده است، منظورم از بی تفاوتی و بی اعتنایی دولتمردان کشور من نسبت به هنرمندان و به ویژه نسبت به موسیقی است.
موسیقی یکی از ارکان دولت است که به صورت سرود ملی بیان می شود. کمبود توجه سیاستگران نسبت به این عنصر زیربنایی هستی، شگفت انگیز و نابخردانه است.
دیگر دل عاشق پیشه مددی است. خوشبخت است که این عشق به واقعیت زنده گی او می انجامد. ماه رخ دختری که نام و حسن او در زیبایی ادغام یافته اند، کل فضای دل مددی را اشغال می کند. ماه رخ همیشه با مددی است. فرشته ی نگهبان اوست. مددی به یاری این عشق، می تپد، می آفریند و زنده گی او با موج ها، در پیچ و تاب است.
مددی در دوستی متعهد و وفادار است. از استادان خود در موسیقی به ویژه از استاد غلام حسین با محبت و حرمت فراوان سخن می راند. مددی با تمام هنرمندان روابط ژرف دوستانه دارد. تا حد ممکن در یاری با هنرمندان می کوشد.
به نظر من در مورد هر بخش زنده گی مددی می شود کتابی جداگانه نوشت، کودکی او، نوجوانی او، تحصیلات او، عشق او، فعالیت هنری و اداری او و سرانجام دوران مهاجرت و دوری از وطن.
یکی از آهنگ های ماندگار مددی آهنگ وطن عشق تو افتخارم، است. این آهنگ که شعر آن را شاعر با استعداد ناصر طهوری آفریده بود، همین که از تلویزیون و رادیو پخش شد، مورد استقابل گسترده مردم قرارگرفت.
مددی روایت می کند چگونه خیال محمد کتوازی وزیر رادیو- تلویزیون در آن زمان، او را دعوت می کند و از وی می خواهد اجازه دهد آهنگ وطن عشق تو افتخارم، سرود ملی افغانستان باشد. و مددی با دلایلی که دارد، نمی پذیرد. گمان می کنم بیشتر به دلیل سیاسی، یک هنرمند مردمی نمی خواهد با نظامی که در دل دوستش ندارد، به عنوان ابزار سیاسی همکاری کند. ای کاش پیشنهاد او را پذیرفته بود.
هر چند آهنگ وطن عشق تو افتخارم، سرود ملی کشور نشد، اما بسان سرود ملی مردمی، تا امروز و روزهای متداوم دیگر، ماندگار خواهد بود.
یکی از خدمات بی نظیر مددی در عرصه هنر، معرفی موسیقی غربی در کشور است. برنامه های موسیقی غربی مددی در رادیو که نخست شنونده نداشت، به تدریج از برنامه های دوست داشتنی، رادیو شد. دوستی داشتم که در مکرویان اول، در همسایه گی من می زیست. به خارج نرفته بود. باری منزل او رفتم. بهترین دستگاه موزیک سنتر را داشت. پرسیدم، این دستگا بیشتر برای شنیدن آهنگهای استریو و سمفونیک است؟ پاسخ داد: من هم این موسیقی را می شنوم. آن گاه صفحه ای برداشت و به گردش آورد، موسیقی دریاچه قو از چایکوفسکی بود. من که در مسکو درس خوانده بودم و این موزیک در گوشم آشنا بود، ازو پرسیدم، چطور به موسیقی کلاسیک غربی علاقه من شدی؟ گفت، از برکت رادیو افغانستان و برنامه های معرفی موزیک غربی و توضیحات جالب مددی. چنین آدمهایی بسیار بودند.

امید وارم دوستداران مددی کتاب او را در افغانستان نیز چاپ و نشر نمایند تا خواننده گان از مطالعه آن همان لذتی را ببرند که نصیب من گردید. چنین اقدامی نه تنها به موقع خواهد بود که الگویی برای دیگران قرار می گیرد.

مددی عزیز، تشکر از هدیه نوروزی، کتاب خاطرات من.
بگذار در کنار عشق همیشه جوان و زیبا، بانو ماه رخ، زنده گی هر روز بر تو لبخند بزند و سالها دوام یابد و دل دوستان با تداوم نشر یادنامه ها و خاطرات گران بار عبدالوهاب مددی، یکجا با دل زیباپسند تو، به تپش آید.