-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۸ اسفند ۲۲, پنجشنبه

مبارزه با وبا در زمان امیر بخارا


 برگرفته از سپوتنیک تاجیکستان 
 مؤلف: فخر‌الدّین خالبیک - نویسنده زیبا ترین متن دست خوردۀ فارسی، تاجیکی




 این جا بی‌اختیار به یاد بخارای شریف می‌روم، که سال 1893 (1310 هجری) بار دوّم (بار اوّل 1889) شاهد شیوع وبا شد و آن روزها را استاد صدرالدّین عینی در“یادداشت”- های خود به رشتة تصویر کشیده است، که در ادامه‌ نقلش را می‌آریم. تابستان آن سال وبا آمد. هر روز از هر گذر دهها جنازه بیرون می‌شد. اوّل مُرده‌ها را در خانقاه دیوان‌بیگی و بالای حوض جمع آورده، به تنهایی جنازه می‌کردند. امّا شیوع به درجه‌ای بالا گرفت، که مجبور شدند وقت نماز پیشین گروه - گروه جسدها را گذاشته جنازه‌اشان را خوانند. 

“امام نمی‌دانست به کدام مُرده جنازه خوانده ایستاده است. علمای بخارا فتوا دادند، که مانند میدان جنگ مُرده‌ها را قطار مانده، در هر گروه یک بار جنازه خوانده شود، رواست”، -می‌نویسد استاد عینی. 

 حکومت بخارا یک تدبیر، به قول استاد عینی، خیلی خنده‌ آور روی دست گرفت: “ قاضی کلان فرمان داد، که مؤذن های گذرها و قاری های خوش‌آواز چارچار و پنج پنج به گروه ها تقسیم شده، هر شب بعد از خفتن تا سحر کوچه‌های شهر را گردش کرده، در سر گذرها و دوراهه‌ها با یک آواز اذان بی‌محل گفته گردند، تا که« خداوند کریم به شرافت آن اذانهای بی‌محل وبا را از «سر مردم بردارد ». 

 بخارا بیمارخانة وبایی نداشت. بعد شیوع وبا مأموریّت روسیه پادشاهی در کاگان از حکومت بخارا خواست، که بیمارخانة وبایی گشاید و در راههای کاروان‌گذر کرنتین گذارد. 
  
استاد صدرالدین عینی می نویسد: « در بخارا ذاتاً یک بیمارخانه بود، که در آن یک دکتر روس، یک ترجمان از آدمان محلی و یک فیلدشیر قشقری (کاشغری) کار می‌کرد. این دکتر و فیلدشیر هم در بیمارخانه و هم در امبولتاریه، که در درون بنای همان بیمارخانه بود، کار می‌کردند. این بیمارخانه در نزدیکی دروازه شیخ جلال واقع شده بود، که در افلاسی ( فقرو ناداری) از همه قطعه‌های شهر بخارا پیشی می‌کرد. آدمان حال‌دان می‌گفتند، که آن دکتر آن قدر مهارت ندارد و معلوماتش از معلومات یک فیلدشیر بیش نیست. بنا بر این بای های کلان بخارا، اگر بیمار شوند، از چارجوی یا از سمرقند دکتر جیغ می‌زدند و اگر بیماری شان به سفر مانع نباشد، به شهرهای مذکور رفته معالجه می‌کناندند».

 به قول ایشان، تقدیر وبازدگان بخارا به همین دکتر و دارو دسته‌اش سپرده، بیمارخانۀ وبایی، که“در آن جا نه بنا بود، نه درخت و نه آب جاری”، در یک کول خشکیده تشکیل شد! از« کپّه‌های بریای و چادرهای عادّی جوگیگی”عبارت بود، که« نه آفتاب مین‌گداز بخارا را نگاه می‌داشتند و نه تف باد جگرسوز وی را ». 

 استاد عینی می‌گوید، مأموران بخارا بیماران تصادفاً در کوچه دچارآمده را داشته، به این بیمارخانه، که حقیقتاً کششخانة آدمان بود، آورده، در دست دکتر و فیلدشیر مذکور سپردن گرفتند. 
 استاد عینی قصه می کند:
« بیمارخانه را سربازان امیر پاسبانی می‌کردند، تا بیماران فرار نکنند! امّا در هفتة اوّل از دهها بیماران، که در آن جا آورده بودند، یکی هم سلامت یافته نبرآمد. هر کدام آنها در آن جا از یک شبانه‌روز تا سه روز زندگی می‌کردند و بعد از آن از مُرده و زندة آنها کسی خبر نمی‌یافت و می‌گفتند، که مُردگان را شبانه در همان مزار ‌خواجه ‌عصمت، که در پهلو بیمارخانه بود، پنهانی می‌گوراندند».

 این احوال را دیده، مردم بخارا به کوچه نمی‌برآمد. مریضان هم، که اکثر مردم بخارا را تشکیل می‌دادند، خانه‌نشین شدند. بازارها بسته شد. آدمان بجرأتتر تندرست گروه-گروه جمع شده، به ارک امیر رفتند و به قوش‌بیگی با فریاد و فغان از این احوال شکایت کردند. 

 حکومت امیر چه کار کرد؟ 
 فرمان داد، که مردم را به بیمارخانه نبرند! حکومت بخارا یکی در راه قرشی، دیگری در راه کرمینه قرنتین تشکیل داده بود. یک طبیب محلی بخارایی و یک دسته نوکران سوارة امیر ایستاده، مردم را تشخیص می‌کردند. چه تشخیصی!؟ 
 استاد عینی می نویسد:
« آن جاها هم کپّچه‌های بوریای ساخته بودند و در پهلو آنها در دو-سه دیگ کلان مس آب جوشیده می‌ایستاد، به دهان دیگها به جایی سرپوش بوریا پوشانده بودند. نوکران راهگذران را از راه و بیراهه داشته می‌آوردند، طبیب نبض آنها را دیده، به تندرست بودن آنها حکم می‌کرد، بعد از آن راهگذرها هر کدام لباسهاشان را کشیده، به کپّه درآمده، از سرشان یک سطیل آب می‌ریختند و لباسهاشان را مأموران به روی بوریای سر دیگ پهن کرده، بوغ می‌دادند. امّا تنشویی راهگذران هم از آب همان دیگها بود. با همین مراسم «دیزینفیکسیه» تمام شده، راهگذر لباس با بوغ نمگرفتة خود را پوشیده، به راه خود می‌رفت».