-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ فروردین ۲۴, یکشنبه

روایت ترسناک همایون تندر



صحنه ترسناک

امروز پس از چاشت با یار دیرینه، برادر پاکنهاد، پهلوان، سرکرده جهاد انور جگدلک به شهر رفتیم. در کوچه قصابی لحظه ای ایستادیم تا قوت شب مهیا کنیم. 
پیشروی دوکانی پر از مرغان سپید آماده به مرگ ببر و بار و تیله و تمبه بود. زنان چادری پوش، کودکان خاک آلود و برهنه پا، پیران قد خمیده،  معتادین از زندگی گسسته.
سه چهار جوانی خنده بر لب در در دکان چون حصار مستحکم ایستاده بودند. بهمه اجازه درون رفت نمی دادند. گاهگاهی بر رو و لباس این گرسنگان، بیچارگان، محکومان به زندگی پر از فلاکت و فقر مایع ضد میکروب کشنده پاش میکردند. این گدایان شهر، این شرم های زندگی مان، این گرسنگان، قربانیان ثروت دزدان با وقار دیار مان چشم به درون دوکان دوخته بودند. در آنجا خریطه های پلاستیکی بود. پلاستیک نه. آهن ربا. و این آهن های متحرک زنگزده به سوی آن جذب میشدند که نه بم های شوروی نه بمباردمان بی ۵۲ سبب پسگرد شان میشد.
چشمان شان پر از اضطراب بود. بدن شان پر از لرزش. نشود که  دکان خالی از پلاستیک شود.
از درون همین های که در برون بودند، بر می گشتند. شتابان. روی چادری پوشان را ندیدم. در کوچه دوان دوان سوی ناکجا آباد می رفتند.
ترسیدم. از خدا و از این شهر.
چهره زادگاهم را دو هفته پس تصور کردم. در بدن من هم، چون آن معتادان، لرزه افتاد.
کجا فریاد کنیم؟
ربنا انظرنا  و ارحمنا.