-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

واپسین لبخند عبدالاله رستاخیز


نوشته استاد نسیم رهرو



چند روز پیش کتابی به دستم رسید زیر عنوان« فرار از کام مرگ». این کتاب به قلم مرحوم استاد دوکتور محمد عثمان هاشمی معاون علمی فاکولتۀ طب کابل نوشته شده است که حاوی خاطراتِ اندوهبارِ دورانِ زندان نویسنده ، در دوران حاکمیت حزب «دموکراتیک خلق» می باشد.
 خواندن کتاب «فرار از کام مرگ» زخم های پوشیدۀ دلم را باز کرد. پا به پای خاطرات تلخ مرحوم هاشمی تا پُشت میله های زندان سفر کردم و برای چندمین بار شکنجه شدم و اشک ریختم. زیرا ، رنج و عذاب زندانی را زندانی می داند. تنها وجدان های مُرده می توانند در برابر آنهمه جور و قساوتی که بر اولاد وطن رفته است ، بی تفاوتی اختیار کنند.


کتاب ۳۸۷ صفحه ای « فرار از کام مرگ» در برگیرندۀ ماجرای اندوهبار دستگیری ، شکنجه و زندان نویسندۀ کتاب می باشد. قصه ها و چشم دید های دوکتور هاشمی از همبندان و سائر زندانیان نیز جالب و خواندنی است. چند جمله ای از کتاب را می نویسم:

"در اثر این تغیرات من هم از سلول چهار نفری منزل دوم سمت شرقی به سلول هشت نفری به منزل تحتانی جناح غربی نقل مکان نموده با رفقای جدید هم سلول شدم. اینها عبارت بودند از حاجی محمد اکبر تاجر، سلطان عزیز ذکریا، دوکتور کریم یورش ، عبدالاله رستاخیز ، دوکتور روان فرهادی ، بهاوالدین صاحب منصب پولیس و قدرت الله حداد. . . . یکی از شب ها بعد از صرف غذا و مشاهدۀ تلویزیون همه دوباره به سلول های خود برگشتیم. کسی روی بسترش دراز کشیده و کسی هم روی آن نشسته و به تعبیر و تفسیر اخبار تلویزیون که عموماً از طرف دوکتور روان فرهادی صورت می گرفت ، گوش فرا داده بود. 

عبدالاله رستاخیز که بسترش در کنار راست بستر من قرار داشت ، دست ها را زیر سر نهاده و روی بسترش افتاده بود. چشمهایش به نقطه ای در سقف اتاق دوخته و چنان به تفکر فرو رفته بود که محیط و ماحولش را به کلی از یاد برده بود. دوکتور عبدالکریم یورش که بستر او هم کنار چپ بستر من قرار داشت ، روی جایش نشسته بود. وقتی همه از استماع تفسیر اخبار تلویزیون فارغ شدیم ، دوکتور یورش متوجه رستاخیز شده و تبسم کنان با اشاره ای به طرف وی مرا نیز متوجه رستاخیز ساخت. . . . دوکتور یورش به من پیشنهاد کرد تا اندکی با هم به بازی قطعه بپردازیم. دوکتور یورش برعکس رستاخیز بسیار سرحال معلوم می شد. پی هم می خندید و با برد های مکررش بیشتر از پیش خندان می شد. ولی رستاخیز چنان در افکارش عمیق رفته بود که خنده ها و طنز گویی های دوکتور یورش هم نمی توانست رشتۀ افکارش را برهم زند. . . .

 حوالی دوازده بجۀ شب بازی را توقف داده و آمادگی خواب گرفتیم. همه به جاهای خود افتادیم. ولی هنوز کسی به خواب نرفته بود که شنیدن آواز ماشین موتری با ایجاد دلهره و دلواپسی خواب را از چشمان همه ربود. . . چند دقیقه بعد از رسیدن موتر به محبس صدای پا در دهلیزی که سلول ما در آن قرار داشت ، بلند شد. . . دروازه گشوده شد و ظابط پولیسی در چوکات دروازه ظاهر گشت. نظری به چهار طرف اتاق انداخت. . . . و ضمن اشاره با دست به طرف دوکتور یورش گفت:

"داکتر صاحب شما را می گویم." . . .

 رستاخیز به جمع آوری البسه و بستره اش آغاز کرد. . . . دوکتور یورش و رستاخیز هر دو با متانت بدون دست پاچگی به جمع کردن بستر خود پرداختند. . . .عبدالا اله رستاخیز که از اول شب به فکر فرو رفته بود ، هنوز هم متفکرانه به جمع کردن لباس هایش ادامه می داد. به او پیشنهاد پول کردم تا در جریان وقفه ای که فامیلش دوباره سراغش را پیدا نموده بتواند ، رفع احتیاج نماید. ولی او با لبخندی پیشنهادم را رد کرده اظهار داشت که در جایی که او می رود پولی در کار نیست. او حتی جمع آوری لباس هایش را هم اضافی می دانست. او کوچکترین دستپاچگی ای از خود نشان نمی دادو با متانت به جمع کردن بسترش مشغول بود. . . لباس ها جمع شد. پندک ها بسته و به شانه ها آویخته شد. به طرف دروازۀ اتاق ، آنجا که ضابط پولیس انتظار آنها را می کشید، روان شدند. وقتی به دهن دروازه رسیدند ایستاده و رو برگرداندند.آخرین همرهان زندگی شان را از نظر گذشتانده با هر کدام خدا حافظی و از هرکدام توقع دعا نمودند. فضای سلول ما در آن شب به مجلس فاتحه گیری شباهت داشت. . . آن شب زندان پلچرخی دو قربانی دیگر را برای رفع عطش جلادان خون آشام خلقی - پرچمی به کشتارگاه می فرستاد. دوکتور یورش و رستاخیز دو شهید دیگری بودند که مانند هزاران شهید قبل از خود ، زحمت گرفتن پایه های چهارپایی شان را هم به دوستان و اقارب شان روا نداشتند. . . آنها با پای خود به آرامگاه ابدی شان رفتند و به صف شهدا پیوستند. روح و روان شان با جمله شهدای واقعی راه آزادی افغانستان شاد باد."
( برگرفته از صفحات ۲۹۵ ، ۲۹۶ ، ۳۰۴ ، ۳۰۵ ، ۳۰۶ ،۳۰۷ ،۳۰۸ ، ۳۱۰ و ۳۱۱ کتاب « فرار از کام مرگ»)