-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

مارشال بی پناهان

گردش شمشیرآبدار دوستم در معارک برای بقای افغانستان! همه چیز درحال از دست رفتن است.



مارشال عبدالرشید دوستم؛ رزمندۀ تاریخ سازِ ایلیاتی درکشوری همیشه زخمدار، دژ متحرک دراقلیم تراژدی. دیگران از صحنه رفته، به کرنش افتاده، اسیرطلسمات چرک دنیا؛ اما او سلطان نشین قلوب بی پناهان باقی مانده است.

او از همان هایی است که شاید تعداد گلوله هایی را که تنش را سوراخ کرده اند؛ تا هنوز نشمرده است. هیبت او در ترازوی دوست و دشمن یکسان است. باهیولا های آتشین و سرد ترین هیولاهای یخ‌ زده، درفصول نا هموار چهل ساله پنجه درپنجه انداخته است. گرحساب کنیم، چهار حکومت از لگد مارشال دوستم، ابتداء توازن از کف داده و سپس نگونسار شده اند. نظام دکترنجیب، دولت استاد ربانی، امارت طالبان ( با تصرف شمال) و نظام تک محور اشرف غنی با پایه های پوشالی« کارهای نا تمام» به هدف گذاشتن پاشنه کابوس «گذشته» برگلوی امروز. 

سی سال پیش که پایش را از بام صداقت و راستی بر مغاک فریب کشیدند، سنگ صبوری و بخشنده گی روستایی را بر زمین نهاد و بر داستان ابدی نمای قدسی سازی قدرت بشورید.

نیمه اول این درخت تناور، در زمین رنجبار قرن آشوبناک بیستم و نیمه دومش، در حوض خون قرن بیست ویک شناور است.
یک سال واندی پیش از سقوط دولت دکترنجیب الله، راکت باری «مجاهدین» از کوه صافی و استقامت پغمان، زنده گی را بر مردم کابل جهنم ساخته بود. باری وقتی راکت سکر در بازار ده افغانان فرو افتاد و محشری از خون وتوته بدن آدم ها به هر طرف پایان شده بود؛ من ( شاهد زنده) پیش ساختمان شهرداری ایستاده بودم. چهل کشته از جمع عابران و سرنشینان ملی بس، کراچی رانان و دست فروشان برزمین افتاد و بی شمار بدن های پارچه پارچه اما نیم جان، درلابلای کراچی ها و موترهای تاکسی غربال شده از چره، تکان می خوردند.

مأموریت دفاع از یک بخشی از پایتخت به فرقه معروف 53 جوزجان واگذار گردید. قوماندان فرقه جنرال عبدالرشید بود. من شاهد عملیات «تصفیه ای» دوستم درپغمان و خصوصاً ناحیه باغ داوود بودم.
جنگ فرقه 53 غیرقابل باور، فروتنی جنرال جوان با بروت های درشت در صورت مدور، عجیب، انتظار مردم ترسیده از وضعیت، داغ بود.  دوستم منبع و مصدر راکت پراکنی بر بازار های مزدحم کابل را تباه کرد. درجنگ دوستم در تنگی واغجان لوگر نیز، صحنه های حیرت درتاریخ جنگ افغانستان برای دفاع و بقا آفریده شد. آن چه من ماجرا های قیامت گونه سرکوب پاکستانی ها، عرب ها و لشکرهای افغانی آی اس ای را در تنگی واغجان دیدم، فراتر از واقعیت بود. من ظهور مشروع و تاریخی ترک تباران وتغییربنیادین درتاریخ را به چشم خویش می دیدم.

داستانش دراز و به سخن کشیدنش درین فشرده به صلاح نیست. فقط با قلم یقین، نگاه منصف و امیدی به مقیاس تاریخ رنج های انسان افغانستان، می توانم گفت که مارشال دوستم، دراحوال کنونی، درنگاه بلک واتر افغانی و سیال های به حساب آمده و به حساب نیامده حکومتی، همچو تندیس بزرگ ترس و حسادت و القصه که در مقام داشتن نفوذ زندۀ مردمی، قله دست نارس می نماید.
بعد از سقوط نظام دموکراتیک، این عبدالرشید دوستم و ترک تباران جنبش ملی بود که جان هزاران هزار روشنفکر، نخبه گان شهرنشین، هنرمندان، فرهنگیان و شخصیت های سیاسی را همراه با خانواده های شان، از ضرب وشتم و تیغ و توهین و تباهی نجات داد.

لابد یاد ما نرفته است زمانی که دوستم را از منصب رسمی معاونت اول ریاست جمهوری، از افغانستان راندند و طیارۀ او را اجازۀ نشست به خاک خودش ندادند. مدتی بعد، سیلاب دوستمی ها و مردم شمال، خیابان ها، شاهراه ها و مراکزحکومتی را در نوردید و درکمتر از 20 روز، کلیت بدنه شمال دریک قدمی افلاج و سقوط بود. دوستم به زور مردم خود به کابل آورده شد و قوای ناتو نظاره می کرد.
 چنین قیام مقتدر بدون خون ریزی فقط درمحور کاریزمای مارشال دوستم می توانست شکل بگیرد. ورنه، چه کسی فراموش کرده است سالیانی نه چندان دور را  که هستی شادروان احمد شاه مسعود درمجلس خارجی ها و داخلی ها به مزایده رفت و سریال ترورهای مرتبط با آن روی دست گرفته شد و کسی از جا نجنید.

ابتداء جنرال داوود داوود در ملاء عام از زنده گی ساقط گشت، زبان ها درکام شاه فیل های کابل نشین قفل بود؛ مولانای سید خیل، آن دیوار ستبر دفاع از لانه «شیرپنجشیر» انفجار داده شد؛ همه «کلان ها!» درسطح ارگ و صدارت ووزارت دفاع و کل مجموعه «مجاهدین» شهادت او را «تبریک!!» گفتند. رهبر نیم قرنه جهاد ومقاومت – استاد برهان الدین ربانی- به نام صلح از صحنه برداشته شد؛ آب از آب تکان نخورد. ازمارشال تا جنرال و وزیرنعره کشیدند:
رضای خدا بود!
مارشال دوستم! افغانستان درحال از دست رفتن است. تو مارشال سلاطین پول و فراعنه های مقام و قهرمان چاپلوسان نیستی؛ آنان را نادیده انگار که تو مارشال بی پناهان هستی. ده ها هزارازین بی پناهان دررزمگاه های نجات، تحت فرمان تو به خاک غلتیده اند. 
شمشیرآبدار درمعارک برای بقای افغانستان به گردش آر؛ آینده را کسی نمی داند؛ اما همه به آینده خیره مانده اند.