-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

جنرال دوستم: به داکترنجیب بگو، اشتباه نکو، کله خام نیستم

"دوستم" ی كه من می شناسم!

بصير يقين



سي و چند سال پيش از امروز بود. براي تهيه گزارشي براي نشريه يي، با تيمي از ژورنالیستان به قندهار رفته بودم. آن جا كه جز صدای راكت و ترور و هيبت دوستم چيزي ديگري شنيده و گفته نمي شد.
تقريبن تمام ژورنالستان علاقمند بوديم؛ بهتر است ابتدا دوستم را بيابيم و با او صحبت داشته باشيم و بپرسيم كه اوضاع از چي قرار است؟
چاشتِ يك روز داغ و آفتابي بود، او را در قرارگاهش در قلب شهر يافتيم. مارا خوش آمديد گفت. براي ما چاي ريخت و شير پيره تعارف كرد.
بعد بي آن كه ما چيزي بپرسيم گفت:
"داكتر نجيب هر قومانداني ره كه قندهار روان كد پس گريخت. مه گفتم مه ميرم قندهاره و قندارياره سبق شانه ميتم"

خنديده پرسيدم چه گونه است كه تخلصت دوستم است؛ اما از سبق و تهديد حرف مي زني؟
پاسخ داد: ني! تو ژورنالیست سوالته سر چپه پرسان مي كني. چايته بخو باز سوالته خوب بسنج باز بگو!

آن روز ها قندهار از جمله نا امن ترين ولايات كشور بود. اما حضور دوستم درين ولايت، خشم نه تنها مخالفين را بر انگيخته بود بلكه نارضايتي متنفذين ولايت را هم به بار آورده بود.
دوستم پاسخ يك مرمي را با هزاران مرمي ميداد و پاسخ يك راكت را صد ها راكت. اگر يك سربازش كشته مي شد، آ ن را هرگز بي پاسخ نمي ماند، هيأت تعیين نمي كرد، سربازش را دفن نمي كرد؛ مگر اين كه كه قاتل را نمي كشت.
دوستم مي گفت "مه به سرباز هايم گفتيم، زخمي نزد مه نيايين، اما اگه اسير شدين تمام قريه ره اسير مي گيرم، تمام قريه ره آتش مي زنم"

دوستم نام "گلم جمع" را چنين دريافته بود. نام او با "بيرحمی" ازهمان آغازين روز هاي جوانيش يكي شده بود.
آن روز با دوستم شوربا و دوغ خورديم. او در حالي كه به ما گوشت توته مي كرد، گفت:
"مره داكتر نجيب كله خام فكر مي كنه، او فكر مي كنه برو خير است هر جاي نا امن اس دوستم و ازبك هايشه روان مي كنم؛ بان كه تخم ازبك ها كنده شوه؛ اما نه او قسم نيس. نوشته كنين ده اخبار هاي تان نوشته كنين. مه هر وقتي يك ولايته مانديم و رفتيم به ولايت ديگه، اونجا يك كندكمه جاي به جاي كده باز رفتيم"
دوستم در حالي كه با دست به كله اش اشاره مي كند اضافه كرده ميگويد:
"كله مه خام نيس. نوشته كنين كه نجيب بخانه، خوب به خانه"

سال ١٣٧١ شد. سران تنظيم ها از گوشه هاي مختلف كابل وارد كابل شدند... و دوستم را ديدم كه واقعن كله خام نبوده، بلكه پخته ترين كسي درسياست بود. به داكتر نجيب نشان داد كه اگرچه دوست مطمين نبوده اما "كله خام" هم نبود ... مي ديدم كه نامدارترين سران تنظيم ها حيات شان را در گرو دوستي و همسويي با دوستم جستجو مي كردند؛ يكي بچه خوانده خطابش مي كرد و ديگر ها هم قهرمان و سترجنرال ...
 هر كسي هر چيزي مي گويد... اما او كار خودش مي كند و ميداند چي كند.
تصوير: از همان بازديد