-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ خرداد ۹, جمعه

خوشحالی



نویسنده: انتون پاولوویچ چیخوف
برگردان از زبان روسی: هارون یوسفی



نیمهء شب بود.
دمیتری کولدارف، هیجان زده وارد اپارتمان پدر و مادر خود شد و با عجله سری به تمام اتاقها زد. در همان لحظات پدر و مادرش میخواستند بخوابند. خواهرش در بستر خود دراز کشیده و مشغول مطالعه یک رمان بود، دو برادر مکتبی اش خواب بودند.
پدر و مادرش با تعجب پرسیدند:
- - چی گپ شده؟ تا این وقت شب کجا بودی؟ هیجان زده معلوم میشی!
-هیچ نپرسین! اصلآ ده فکرم نمیگشت. هیچ باورکردنی نیس!
بلند بلند خندید ، از خسته گی زیاد روی چوکی نشست و گفت:
- حتا تَصور هم کرده نمیتانین! اینه... ببینین!
خواهرش از بالای تخت خود پایین شد، شالی را به دَور خود پیچاند و به طرف او رفت. برادرانش هم از خواب بیدار شدند.
- چی گپ شده؟ چرا رنگت پریده؟
- -از بس که خوش استم، مادر جان، حالی تمام مردم روسیه مره میشناسند. سر تا سرِ روسیه.
- تا حال تنها شما خبر داشتین که در ای دنیا یک کارمند عادی و پایین رتبه به نام دمیتری کولدارف زندگی میکنه، اما حالی، تمام روسیه از وجود مه خبر شده. وای مادر جان! او خدا جان!
- بار دیگر از روی چوکی بلند شد ،این طرف و آن طرف قدم زد و دوباره نشست.
- - بلاخره نگفتی که چی شده؟ درست گپ بزن!
- - زندگی شما ها به زندگی حیوانات وحشی میمانه. نه روز نامه میخوانین، نه از اخبار خبر دارین، در حالیکه روزنامه ها پُر از خبر های جالب اس. هر حادثه که میشه فورآ چاپش میکنند. هیچ چیز پُت نمیمانه. وای که چقدر خوشبخت هستم! روز نامه ها معمولآ ده مورد آدمهای سرشناس نوشته میکنند. حالی ده باره مه هم نوشته کردن.
- - رنگ از چهرهء پدرش پرید. مادرش چشم خود را به شمایل مقدس دوخت و به سینه خود صلیب کشید. برادر های مکتبی اش از جای خود بلند شدند و با پیراهن های کوتاهء خواب، نزدیک برادربزرگ خود شدند.
- - آه در بارهء من نوشته اند! حالی دگه تمام مردم روسیه مره میشناسند. مادر جان، ای روزنامه ره مثل یک یادگار در یک جای درست بان. بعضی اوقات باید بخوانیمش. اینه بگیرین بخوانین!
- روزنامه ای را از جیب خود کشید و برای پدر داد. انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با قلم پنسلِ آبی دور یک خبر خط کشیده شده بود گذاشت و گفت:
- - بخوانین!
- پدر عینک خود را به چشم گذاشت.
- - معطل چی هستین؟ بخوانین!
- مادر یک بار دیگر چشمان خود را به شمایل مقدس دوخت و صلیب بر سینه کشید. پدر سرفه ای کرد و مشغول خواندن شد: «به تاریخ 29 دسامبر، نزدیکِ ساعت یازده شب،دیمیتری کولدارف....»
- - اینه دیدین؟ نگفته بودم؟ ادامه بتین!
- «... دمتری کولدارف کارمند پایین رتبهء دولت، بعد از آنکه ازبیر فروشی واقع در ماله یه برونا خارج شد، به خاطرمستی...»
- - با سیمیون پتروویچ رفته بودیم که بیر بزنیم...ببینین که همه جزیات ره نوشته کدن! ادامه بتین، ادامه بتین!
- «... به علت مستی، تعادل خود را از دست داد و زیر پاهای اسپِ گادیِ ایوان دورتف که در همان جا ایستاد بود رفت. اسپ، وحشت زده از روی کارمند مذکور خیز زد و گادی را که یک تاجرِ درجه 2 ماسکو به نام استپان لوکف سرنشین آن بود از روی بدنِ شخص مذکور عبور داد. اسپِ رمیده بعد از طی مسافتی، توسط سرایدار های عماراتِ همان سرک مهار گردید. کولدارف که به حالت اغما بود به اداره پولیس برده شد وسپس تحت تداوی داکتران قرار گرفت.ضربهء وارده به پشتِ گردنِ او...»
- پشت گردنم به پایدانِ اسپ خورده بود .ادامه بتین پدر!
- «... به پشتِ گردنِ او، ضربه سطحی واردشده بود.. بعد از تحقیقات مفصل، کمک های طبی در اختیار موصوف قرار داده شد»
- - داکتر گفت که باید یک تکه ره تَر کنم و ده پشتِ کله خود بانم. خواندین! بسیار عالیست! حالی ای خبر ده سراسر روسیه پیچیده!
- دیمیتر روزنامه را از دست پدر خود گرفت، چار قات کرد ، در جیب چپ کرتی خود گذاشت و گفت:
- - مادر جان مه دویده دویده تا خانه مکاروف میرم، باید اخبار ره برش نشانش بتم...باز سری میزنم به خانه نتالیا ایوانونا، میتم که آنها هم بخوانند...مه رفتم! خدا حافظ!
- این را گفت ، کلاه نشان دارِ اداره خود را به سر گذاشت و پیروزمندانه به طرف کوچه دوید.