-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ خرداد ۲۴, شنبه

احمد ظاهر چرا نمی میرد؟


نوشته یی ارزشناک از قلم کاوه «شفق»

تقریباً هر آهنگ زنده یاد احمد ظاهر، سرود ملی است. 



بیست و چهارم جوزا را می توان تولد دوباره ی زنده گیِ هنری و بی مرگِ احمد ظاهر خواند. اما راستی، چرا احمد ظاهر نمی میرد؟

مانند هر انسان دیگر، من نیز منحیث شنونده و علاقه مند آواز و هنر احمد ظاهر، اجازه دارم برداشتم را از هنرش بیان کنم و هیچ پافشاریی هم به درست بودنش ندارم.

به باور من آن چه احمد ظاهر را از دیگران متمایز می سازد، نه فقط آواز گیرایش است بلکه علتهای مختلف دیگر نیز دارد:

یکی از این علت ها انتخاب روش یا سبک آواز خوانی یی است که هر هنرمند بایستی برای خودش تشخیص دهد، به این معنی که در کدام سبک می تواند بیشتر و بهتر احساسش را در قالب آهنگ ارائه دهد و آوازش برای کدام سبک مناسب ترین است زیرا حتمی نیست که هر هنرمند خوب بتواند هر سبک را بخواند. خیلی اندک اند اینگونه هنرمندان. زنده یاد زلاند یکی از همین هنرمندان بود.
احمد ظاهر شاید به نیکی در یافته بود که نمی تواند در سبک "غزل خوانی" به طور شاید و باید احساسش را بیرون دهد آنچنان که مثلن زنده یاد زلاند، احمد ولی یا تعداد دیگری از هنرمندان در این سبک جای شان را یافته بودند.
روح پر شور و جوان احمد ظاهر، در جستجوی فضای تازه یی بود، فضای متفاوت، فضایی که روح اش می توانست در آن عاشقانه پرواز کند. او هر گز نخواست خواننده ی محافل اقشار مخصوص باشد و نظر آنها را جلب کند و چیزی بخواند که آنها می خواهند و برایش دیکته می کنند. شیوه ی غزل خوانی با طبیعت پرشور احمد ظاهر جور نمی آمد و او به نیکی این نکته را درک کرده بود. دریای نا آرامی در رگانش موج می زد. او بی خیال از تحسین و تحقیر دیگران داخل کارزار موسیقی شد، دلش را خواند و فقط دلش را.

جالب این که تعداد قابل ملاحظه ی آهنگهای احمد ظاهر به روی یک "راگ" کامپوز شده اند. راگ کهروانی. اما طراوت صدا و حال احمد ظاهر ذهن خواننده را خسته نمی کند و مونوتونی بار نمی آورد؛ یا شاید تنها برای من چنین است.

ویژه گی دیگر در هنر احمد ظاهر انتخاب اشعار است. احمد ظاهر، با استناد به حرف های بی غرض و مرض بعضی موسیقی دانان کشور ما و دوستان نزدیکش که آگاهی از شعر دارند، نه موسیقی را مکتبی می دانست و نه هم از جزئیات شعر آگاهی لازم داشت اما قسمی که از انتخابش در  اشعار و کامپوز ها معلوم می شود، باید حس زیبا شناسی اش فطرتن خیلی قوی بوده باشد.
بر خلاف بسیاری از آواز خوانان که هر چه پیش آمد خوش آمد می خوانند، احمد ظاهر در مورد موسیقی و آنچه ارائه می داد، "اندیشه" داشت. یعنی آگاهانه پابند اصولی بود که زاده ی تفکرش بودند. او به خوبی می دانست که چگونه کامپوزی را با چه شعری بخواند و چه چیز هایی را نخواند. انتخاب شعر مناسب باید برای هر آواز خوان خیلی مهم باشد. به باور من، شعری که برای موسیقی انتخاب می شود، بر علاوه ی زیبایی، باید برای فهمیدن مشکل نباشد؛ به این معنی که هر شعر زیبا برای موسیقی مناسب نیست. بسیار شنیده ایم از آواز خوانانی که بی خیال شعر را به تکرار اشتباه می خوانند و جالب تر این که هم خود و هم شنونده های شان بی آنکه رابطه ی با محتوی شعر قایم کرده باشند، ادای کیف و حال در می آورند. مثلاً به جای "زهی چمن سازِ صبحِ فطرت . . ." خوانده اند که: "ز این چمن سازِ صبح و فطرت . ." (مقصدم از استاد سرآهنگ بزرگ نیست زیرا ایشان در درست خواندن شعر دقت فراوان داشتند) یا به جای "تا در نگین چشم تو نقشِ هوس نهم / نازِ هزار چشمِ سیه را خریده ام" خوانده اند: "تا در نگین چشمِ تو نقش و هوس نهم / نازِ هزار جسمِ سیه را خریده ام". یا سالها است که می خوانند و با شعر سر و کار دارند اما حتی در یک دو بیتی، قافیه و وزن را اشتباه می خوانند و خمی هم به ابرو نمی آورند، آنهم به تکرار، نه اینکه اشتباهن یک مرتبه. این هم یکی از مثال های مشهور که شاید شما نیز شنیده باشید: "بیا بنشین جلالت کم نمیشه / نصیبِ ما و تو با هم نمیشه / نصیبِ ما و تو دستِ خدا جان / چه کنم که خدا راضی نمیشه". . . مسخره نیست؟!

دو دیگر, آوازخوانی که شعری را در قالب موسیقی ارائه می کند، باید، باید و باید شعر را فهمیده و درک کرده باشد. این دو ویژه گی در احمد ظاهر وجود داشتند. به نظر من، احمد ظاهر نسبت به هر هنرمند دیگر در آن زمان، به صورت متداوم اشعار زیبا و زودفهم را که برای اجرا در قالب موسیقی مناسب ترین اند را برای آهنگهایش انتخاب کرده است که یکی از راز های زنده ماندنش نیز در کیفیت همین اشعار است: هر چند که دور از تو و پیش دگرانم؛ مگر خدا ز رقیبان ترا جدا بکند؛ برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته؛ کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا؛ شبی را با من ای ماه سحر خیزان سحر کردی؛ از برای غم من سینه دنیا تنگ است؛ تو به یک دشت طلایی؛ به داغ نامرادی سوختم؛ پنداشتم همیشه گل خاطر منی؛ سراغ دل شکسته گان بجو ثواب می شود و و و . .. او حتی اگر از بیدل انتخاب کرده است، همان غزلی را انتخاب کرده است که خودش آن را دقیق درک کرده و حرفهای دلش را با آن بیان می کند: "نبری گمان که مفتی به خدا رسیده باشی / تو ز خود نرفته بیرون به کجا رسیده باشی / نه ترنمی نه وجدی نه تپیدنی نه جوشی / به خُمِ سپهر تا کی می نا رسیده باشی"، همچنان آنچه را از مولانا انتخاب کرده است: بیایید بیایید که گلزار دمیده، من غلام قمرم، رو سر بنه به بالین و غیره. به نظر من، احمد ظاهر در انتخاب دو پارچه شعر، اشتباه کرده است زیرا نفهمیده است که این دو پارچه، اشعاری اند که احساس یک زن را بیان می کند و نباید از جانب آواز خوان مرد اجرا گردند.. یکی "چون درخت فروردین پر شگوفه شد جانم" از سیمین بهبهانی و دو دیگر "ترا افسون چشمانم ز ره برده ست می دانم" از فروغ فرخزاد. یک اشتباه دیگر نیز انتخاب غزل بهبهانی است که با خانم ژیلا دوگانه اجرا کرده اند: "گفتی که می بوسم ترا، گفتم تمنی می کنم." این شعر برای دوگانه خوانی اصلاً مناسب نیست، ار چند اکثریت مردم، به این حرفها ارزشی قایل نیستند.

انتخاب اشعار اجتماعی در آهنگهای احمد ظاهر بیانگر دید وی از وضعیت محیط اش است. نمی خواهم بگویم که احمدظاهر سیاسی فکر می کرد یا حتی سواد سیاسی داشت، زیرا نمی دانم اما برخی آهنگ هایش این ذهنیت را برای شنونده می دهد که گویا در رابطه با بعضی مسائل سیاسی - اجتماعی محیط اش بی تفاوت نبوده است. به این اشعار توجه نمایید: زنده گی آخر سر آید بنده گی در کار نیست (لاهوتی)؛ ای قوم به حج رفته کجایید کجایید (مولانا)؛ تنیده یاد تو در تار و پودم میهن ای میهن (لاهوتی)؛ باز آوازه ی خزان افتاد (استاد خلیلی) که کامپوز احمد ظاهر است و ظاهر هویدا آنرا در رادیو خواند و فردایش چند تن از مسؤلین رادیو از جانب دولت مجازات شدند (از قول زنده یاد ظاهر هویدا). غزلِ "کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت / هیچ کس همچو تو بیداد گری یاد نداشت" از فرخی یزدی، شاعر مبارز و آزادی خواه ایران است که در انتقاد از رضا شاه پهلوی سروده بود. احمد ظاهر این شعر را در قالب آهنگ اجرا کرد ولی سردمداران متوجه نشدند و آنرا شعر عاشقانه پنداشتند. اما این که احمد ظاهر خود از راز این شعر آگاهی داشت و آنرا آگاهانه منحیث شعر انتقادی خوانده بود یا نه، چیزی گفته نمی توانم چون نمی دانم.
مقصد از این یاد آوری اشاره به ویژه گی یی است که احمد ظاهر در انتخاب اشعار آگاهانه و با دقت عمل می کرد. به همین سبب هم است که تقریبن هر آهنگ احمد ظاهر حتی سی و چند سال بعد از سکوتش به سرود ملی تبدیل شده است و نسل به نسل شنیده می شود و از جانب جوانان اجرا می گردد. خیلی جالب است، حتی جوانهای که بیرون از افغانستان چشم به جهان گشوده اند و کوچکترین خاطره و رابطه ی معنوی با احمد ظاهر ندارند، او را دوست دارند، می شنوند، آهنگهایش را می خوانند و می شناسند و حتی حرف دل خود را با آن آهنگ ها بیان می کنند. 
درس مهمی که آواز خوانان نسل امروز می توانند از احمد ظاهر بگیرند این است که تنها آموختن ضرب زبانی موسیقی برای هنرمند شدن کفایت نمی کند. این که شب تا صبح در محافل نشستن و گفتنِ این که این فلان راگ است و آن بهمان راگ و گوش خود را به رسم توبه کش کردن و غیره از این نمایشات آدم را هنرمند نمی سازد. خود را یافتن، ارزش هنر را فهمیدن و بعد حرف و احساس خود را آگاهانه و عاشقانه بیان کردن انسان را از دیگران متمایز می سازد.

دور از حقیقت نخواهد بود اگر بگویم، احمد ظاهر از جمله ی آن هنرمندان انگشت شماری است که هنر مند تولد شده بود و خود با درک این واقعیت، در حد توان این ویژه گی را پیگیرانه در خود پرورش داد و یگانه شد. شاید همین هم است که هنوز حکومت هنری اش مستحکم و پا بر جاست. این که او پیش تر از زمانِ خود بود یا ما عقب مانده ایم، خدا می داند!؟

"بلبلان خون شوید از خود چمن ایجاد کنید"