-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ تیر ۶, جمعه

از بیابان های نیمروز تا بریتانیا


سهراب «سیرت» درگیرِ سرایش منظومه ای است که رد پای مسافری و مهاجری از جا کنده شده را از دردآباد افغانستان ترسیم می کند: از نیمروز تا بریتانیا.




اینک پاره ای از بخش مرز دوم همان منظومۀ سهراب سیرت که به انگلیسی هم انتشارخواهد یافت.

«- از یزد می‌گذریم!»

گفتم اینجا لبانم را دوخته

به زندانم انداخته بودند

اما

مرا کسی نمی‌شناخت

«فرخی یزدی» را

کسی نمی‌شناخت

دهانم را بستم

و زبانم را

از پنجره خودرو

به دشتی لم‌یزرع

پرتاب کردم

کاشان قبر زیاد داشت

و قم شغالخانه‌هایی

با دیوارهای سیاه‌پوش

شغالی

مامور بردن ما به ارومیه

شغالی دیگر با صورتی لاغرتر

تک

تک

تک ما را

با صلوات شمار شمرد

و جیب‌هایمان را بو کرد

-

تهران بوی سرب و سیگار می‌داد.

دختران جوان در بالاشهر

لولیتا می‌خواندند.

کارگران ارزان «افغانی»

خون دل می‌خوردند

و عرق پیشانی می‌آشامیدند

گاهی قطعه‌ای از دستگاهی

در کارخانه‌‌ای

گاهی در مسلخ‌ها

دست شان به خون آلوده

گاه در میدان جنگ و جبر سوریه

سیاه لشکر «فاطمیون» بودند.

«پول خوبی می‌دهند!»

یکی از ما گفت

«کارت شناسایی

سرپناهی که حمام هم دارد

گوری با سنگ‌قبری خطاطی شده

در گورستانی بانام و نشان».

-

بزرگراه،‌ شهری را

به شهر دیگری می‌بافد

در تبریز

شهر «افغان‌ممنوع!»

مردی که ژولیده و پابرهنه

در خیابانی می‌رقصید

قرار نبود

به نگاه‌های مبهوت ما

 اعتنایی بکند

شغال نیمه‌خواب زیر لب گفت:

به بیرون نگاه...

و دوباره به خواب رفت

آب دریاچهٔ ارومیه

مزهٔ گریهٔ مهاجرانی

را می‌داد

که از هریرود

جان به سلامت برده بودند