-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۶, دوشنبه

آنچه طالب درشمالی مرتکب شد؛ هیتلر درحق یهود نکرد

هیچ کسی جنگ و جنایت طالبان درشمالی را مستند، مکتوب یا فریاد نکرده است.

چرا حقوق بشر از معاصی کبیرۀ طالبان درشمالی گزارش نداد؟
نوشته قاضی اختر از شکردره



ششم اسد روز آتش زدن شمالی مظلوم و بی دفاع و لکه ننگ بر دامان گروهک طالبان ادم کش!
 شمالی در زمستان و بهار ۷۷--۱۳۷۸روز های مشقت بار را پشت سر می گذراند. در این ایام طالبان در خطوط طرف سرک کهنه در شهرستان گلدره و شکر دره و در خط های طرف سرک نو در کوه های زمه و آقا سرای کلکان سنگر گرفته بودند و روزانه هزاران راکت بی ام ۱۲ را نثار مردم غیر نظامی آن طرف خط مقدم خویش یعنی شهرستان های سرای خواجه کلکان و قره باغ می کردند.
 این مردم راهی نداشتند جز ماندن در شهرستان های خود و ده آبایی شان. اگر به هزار سختی از خط طالب می گذشتند و کابل می رفتند؛ اول از پاتکی که متحد شمالی وار طالبان انور دنگر انداخته بود، سالم کابل رفته نمی توانستند؛ یعنی از همان جا شانه بسته ویک فرش کیبل خورده به جرم این که شمالی وار است و یک زمانی مجاهد بود؛ به زندان ها سوق داده می شد و اگر سالم از خط انور خان می گذشتند و کابل می رسیدند؛ چند روز بعد که طالبان به جست و جو می پرداختند؛ در هر کوچه ی شهر کابل که شمالی وار کوچ آمده بود؛ آن ها را اسیر می گرفتند و اول در همان خانه یا کوچه، یک بار زیر دهن تفنگ و کیبل نیم جان می کردند؛ بعد می گفتند سلاح بدهید و متعاقباً به زندان می بردند. 
تقدیر هر کس خوب بود پل چرخی می رفت؛ و اگر نمی بود زندان قندهار منتقل می شد. این جا خانواده اش در کمال بی سرنوشتی در کابل می ماند و مرد خانواده، نیمه جان از بس لت و شکنجه می شد یا می مرد؛ یا معلول می گشت.
 نویسنده این سطور ۲۰ تن را از روستای خود می شناسد که به زندان رفتند و دیگر پس نیامدند تا امروز معلوم نیست که چه شدند. اسیر غیر نظامی شمالی وار را به روی دل به زمین می خوابانیدند و در کله اش یکی می نشست و بالای پاهایش فرد دیگری و یک طالبان به پشت و سرین افراد با کیبل می زد. گپش این بود ک تو شمالی وار استی سلاح بده ( کیبل: طالبان از سیم پوش شده ی برق دره ساخته بودند و در نوک ان یک پیچ تایر موتر را محکم کرده بودند).
در بهار ۱۳۷۸ خورشیدی یک کیلو آرد جواری در شهرستان های شمالی ۶ لک افغانی معادل ۶۰۰ افغانی امروز و یک کیلو روغن که معمولا پاکتی می بودِ  ۵لک و جالب این که نمک یک کیلو یک بار ۳ لک شد و شکر یک کیلو ۴ لک بود.  با این حالت مردم کلکان، قره باغ و سرای خواجه و گلدرده و فرزه که دم خط مقدم بودندُ علاوه از فقر هر لحظه در تیر رس طالبان قرار داشتند. اگر طالب یک مرمی کلاشنکوف از کوه آقا سرای به مرکز کلکان فیر می کرد؛ می رسید.
 در بهار ۱۳۷۸ مردم همه زمین هارا گندم کشت کرده بودند و تخم( گندم ) را بسیار به پول گزاف خریده بودند.  قصه کوتاه که آهسته آهسته از دیدن گشتزار گندم و باغ و بته ی خویش روح شان سیر می شد که یکی دو ماه بعد خرمن و گندم حاصل می دهد و نان پیدا می شود. مردم، کسی گندم درو کرده و کسی خرمن کرده و کسی خانه آورده بود؛ در هر خانه لبه نانی پیدا بود.
در اسد همین سال بود که نیرو های طالبان با پاکستانی ها تهاجم وسیع را در شمالی آغاز کردند. در ششم میزان طالبان، کلکان، سرای خواجه و گلدره و قره باغ را تصرف کردند. اگر چه بعدا دوباره شکست خوردند و خیلی کشته و زخمی دادند و مرده های شان را بوی گرفته بود که تفصیل آن واقعه بماند به آینده. اما حالا گپ سر تهاجم ۶ اسد ۱۳۷۸ است.
در این روز طالبان هر قریه را که تصرف می کردند، خالی از سکنه کرده آتش می زدند؛ اگر کسی در خانه از زن و کودک و موی سپید می ماند؛ دوزخ را در دنیا می دید که در ولسوالی کلکان چند خانم و دو پیر مرد ماندند و با مواشی در خانه ی خود سوختند. در این روز تراژیدی عظیم و روز محشر در سرک کابل پروان بر پا بود. از سر کلکان تا سر کوتل زن و مرد و پیر و جوان کسی با مواشی اش و کسی با طفل و مرکب به طرف کابل روان بودند و طالبان امر تخلیه را داده بودند و اگر افراد به خانه می ماندند؛ می سوختند و از سوی دیگر تمرد از امر طالب مستحق کشتن بود .
 در این روز طفل ها از شدت گرما گریه می کردند و زن ها از ترس طالبان همه چادری را بلند نمی کردند. مردم می گفتند که ما از قریه به سرک رسیدیم که دود از خانه های ما به اسمان بلند شد. نویسنده این سطور در جریان این همه حضور داشت. برای این که نوشته از حد حوصله خواننده ی کوتاه پسند فیسبک دراز نشود؛ از برخ جنایت طالب و ظلمی که بالای مردم ما شده است یکی دو نمونه می آورم تا خواننده ی گرامی از این مختصر، مطول حدس و تطبیق بزنند.
نمونه اول 
یک خانم در شهرک کلکان در بهار ۷۸ بسیار فقر و بیچارکی را کشیده بود و باغش را با طفلان و  شوهر پیرش گندم کشت کرده بود. زمانی که حادثه ۶ اسد به وقوع پیوست همه مردم را طرف کابل کوچ دادند. این خانم با شوهر پیر و شش دخترش نتوانست درکابل گرسنه گی بکشد. یک دخترش را پیش انداخته پیاده کلکان آمد تا به طفلان گرسنه ی خود از گندم خانه اش چیزکی ببرد؛ شاید گندمش را جایی مخفی کرده بود که نسوخته بود. خلاصه  هردو به کلکان آمده و یک اندازه گندم را روی سر خویش آورده بودند.
 زمانی که  طرف کابل روانه شدند، هردو به ضرب گلوله طالبان بر زمین افتادند. 
زمانی که موی سفید می رود به  وزارت دفاع عریضه می کند که جنازه هارا می آوریم یکی از ملاهای بزرگ وزارت دفاع می گوید که ( امر نسته) باز شوهر پیر با هزار عدز و زاری با جمعی از موی سپیدان  کوچه اش می روند به وزارت داخله، باز وزارت  داخله امر می دهد که فقط دو نفر بروند و جنازه را بیاورند. قلم از شرح تراژدی این ها به گریه می آید. به هر حال زمانی که دونفر می آیند که جسد مادر و دختر نوجوان شهید را کابل ببرند؛ متوجه می شوند که سینه های مادر و دختر را سگ خورده است؛ این جاست که مردم شمالی حق دارند که طالبان وحشی و ادم نما ها را بد تر از هر جنبنده ی روی زمین بدانند. و این جاست که شمالی وار ها تا دم  مرگ شعار می دهند که هر کس با طالب همکار یا خوش بینش باشد؛ ذره ی از مردانه گی دروجودش نیست.

نمونه دوم:  شاید بعضی شمالی وار ها سرم قهر شوند که چرا چنین چیزی را می نویسی. 
ششم میزان طالبان موتر های بزرگ نظامی باربری را آماده ساخته بودند که گویا زن هارا به کابل نقل می دهیم که پیاده رفته نمی توانند. یک خانم در یکی از موتر ها بالا می شود( اما در گوشش از طفلی این گپ  بود که یک بار از جنوب آمده اند زن های مارا برده اند  و هم چنان در جریان جنگ در مخابره های طالبان هماره آواز طالبان را می شنیدیم که می گفتند که ما خواهر زاده های شما استیم باز آمدیم،  آن ها اشاره به تجاوز و چور زمان نادری  می کردند و آن زمان سر ها را زدند  و مال و ناموس مردم شمالی را بردند.) 
این خانم گفت  با خود فکر کردم اگر این ها از سرای شمالی خواستند مارا پیش ببرند، خود را می اندازم هر چی شدم پناه به خدا. اگر موتر را ایستاده کردند می فهمم که این ها چوچه های متجاوز دوران نادری نیستند. خانم گفت که در همین فکر بودم که از سر کوتل گذشتیم و زن ها هم در بادی موتر  بسیار بودند. من خود را نزدیک عقب موتر کردم. از کوتل پایین شدیم و دیدم که موتر در سرای شمالی ایستاد نشد. من هم در اخیر سرای شمالی خود را از موتر انداختم و چند روز بعد در شفاخانه به هوش آمدم.
  حالا قصه ی  خانم مذکور از زبان کسان دیگر: دامادش می گوید که من هر روز دکان می رفتم نزدیک  شفاخانه وزیر اکبر خان یک روز کسی از داخل شفاخانه آمد و گفت که دکتران می گویند که یک زن  در سرای شمالی  خود را از موتر انداخته است. در دلم وسوسه شد؛ رفتم تا از دکتر بپرسم . دکتر نشانی گفت نشانی همه از خشویم بود. گفتم دکتر می شود یک شکلی مریض را ببینیم.  زمانی که خشویم را دیدم کمرش از دو جای شکسته بود. دو دست هر دو از آرنج  و مچ شکسته بود. زنخ یا چانه هم شکسته، اما زنده بود. خلاصه این که من خانم درد مند را در سال ۱۳۸۳ دیدم . خانم جور شده بود،  اما رفتارش مانند کسی که گویی خم خم به شکار می رود و گاهی اعصابش  به جای و گاهی بی جا بود.  چشم هایش همیشه آب می زد. و دستانش  همیشه پر درد و کج شده و تا زنده بود تابلیت مشهور درد پالوان چاپ ( دکلوسین پلس) می خورد. من پرسیدم خاله نترسیدی در رفتار تیز موتر خود را انداختی؟ گفت نی چرا بترسم،  مردن خوب است نسبت از این که باز می گفتند خانم فلانی و مادر فلانی  را طالب برد. او در سال ۹۰ فوت کرد.
نتیجه این که طالبان کاری به حق مردم شمالی کرده اند ک هیتلر به یهود نکرده است. حالا اگر شمالی واری طرف داری از طالب می کند و یا او را در ملک جایش سنگر می دهد آن شمالی وار بداند که طالب از او نمی شود و او از طالب.  طالب تو را به منزله ی هندوی جلال آباد هم نمی داند.   در سال ۱۳۸۳ کمیسیون حقوق بشر شمالی آمد،  اما هیج کاری و هیج مستندی از این جنایت درست  نکرد. من حتا یک کارمند عدالت انتقالی را گفتم که بیا برویم از کسی که از موتر  طالبان  خود را انداخته است و کمرش از دو جا و همه ی استخوان هایش شکسته یک بار مصاحبه کنید گفتند درست اما نیامدند. این نوشته مستند است اگر کسی بخواهد همین دو خانم را معرفی می کنم این جا به خاطری معرفی نکردم که  شاید خانواده های شان نخواهند.