-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ تیر ۲۱, شنبه

دوازده ‌ویک دقیقۀ شب و حکمتیار

19 سرطان 1398 

ساعت دوازده‌ویک دقیقۀ شب است. تازه تماشای مصاحبۀ حکمتیار را به پایان رساندم؛ با دنیایی از تعجب و نفرت!
نوشته: مریم جدیر



در این دیرهنگام‌ چاره‌یی ندارم، باید به شرح تنها یکی از «جنایات» او بپردازم. می‌خواهم زخمی را بگشایم که هرگز التیام نیافت و به فراموشی سپرده نشد. «درد، اندوه، خشم و بی‌شرمی حکمتیار به من انگیزه داد تا در این نوشتار، بر او‌ نفرین کنم.» هر چند در اندوه‌بارترین دقایق می‌نویسم، می‌دانم دردنامه‌یی را که شرح می‌دهم با دشواری و رنجی که واقعاً آن روز گذشت تفاوت فاحشی دارد. اما شرح این درد شاید سایه‌یی‌ست از اندوه آن روز.

بگذریم از این که در کمال «بی‌سوادی» فارسی و دری را دو زبان مختلف می‌پندارد. اما این که از راکت‌پرانی‌های شهر کابل انکار می‌کند، بسیار زجردهنده است. من شاهدم که آن روزها، مرگ انسان‌هایی را ربود که عاشقانه سرود زنده‌گی می‌خواندند. من شاهدم که ترس چگونه جوانی و نشاط را در جوانان کشت. من شاهدم که پیرزنان چگونه بر مرگ فرزندان جوان‌شان مویه کردند.

بهار ۱۳۷۲ شهر کابل واقعاً به همان شهر ارواح مبدل شده بود. حکمتیار روزانه صدها راکت به سوی پایتخت پرتاب می‌کرد. در همسایه‌گی ما آهنگری با فرزندانش زنده‌گی می‌کرد. همسر آهنگر از دنیا رفته بود و کوله‌باری از مسئولیت‌ها بر دوش مردش سنگینی می‌کرد. از صبح تا شام بر توته‌های آهن می‌کوبید، می‌کوبید تا زنده‌گی را شکل دهد. تنها نان‌آور خانواده، عرق فقر و تنگدستی می‌ریخت تا فرزندانش لقمه‌نان و سرپناهی داشته باشند، بی‌خبر از آن که اژدهای نفرت در کمین او و فرزندانش آتش می‌فروخت و خون می‌نوشید.

صدای خمپاره و فریاد همسایه‌ها قلب آهنگر را لرزاند. حسی برایش گفت که این‌بار نوبت خانۀ ا‌وست که ویران شود. شتابان دوید... فریاد زد... اما نام فرزندان در دهانش خشکید، وقتی با جسد پسرش روبه‌رو شد. چه‌قدر می‌ترسید از این روز، وقتی جسد پسر جوانش را بی‌خبر به خانه‌اش آورده بودند، چه‌قدر ترسیده بود. دو گلوله به کمی پایین‌تر گردن جوان اصابت کرده بود. چه بد بود فیرهای هوایی که هر روز صدها قربانی می‌گرفت. چه‌قدر ترسیده بود. چه خاکی بر سرش باید بریزد. پسرش مادر هم نداشت که بر کاکل خون‌آلود فرزند بوسه زند و مویه کند.

اما این‌بار نوبت او بود. چرا همیشه او؟ مگر چند ماه قبل کاکل جوان دیگر خود را به خاک نسپرد؟ پسرش سرطان داشت، هر روز درد می‌کشید و پرپر می‌شد، تا که مُرد. به همین ساده‌گی! نه پول تداوی داشت، نه امکانات مداوا در آن جنگ میسر بود. باید مرد تا آسوده شد!

کسی فریاد زد: زنده است!

جرقه‌یی از امید در دل آهنگر روشن شد. همین امید است که ما زنده‌ایم حتی اگر به کوچکی سر سوزن هم باشد، مثل کوه تکیه‌گاه می‌شود. کسی دوید و چهارپایه‌یی آورد تا زخمی را به شفاخانه انتقال دهند. دخترک کوچک‌اش در کنار دروازه اشک می‌ریخت و برای زنده ماندن برادر دعا می‌کرد. کشان‌کشان چهارپایی را در جاده می‌کشیدند و فریاد آهنگر که کوچه را پر کرده بود، در میان امواج و وحشت خمپاره‌ها که یکی از پی دیگر فرود می‌آمد، گم شد.

به سختی موتری را توقف دادند تا در انتقال زخمی کمک کند. زخمی در عقب موتر و پدر در کنارش اشک‌ریزان جا گرفت. رفتند به سفری که برگشت نداشت.

ساعتی گذشت همه در انتظار مرگ بودیم که از کدام‌سو فرود می‌آید. غوغایی در کوچه پیچید. باورکردنی نبود. راکت به موتری که آهنگر و‌ پسر زخم خورده‌اش را به شفاخانه می‌برد، اصابت کرده بود. هر دو یک‌جا قربانی شدند. از یک خانواده یک دختر کوچک و بی‌پناه باقی ماند، در دنیایی به این بزرگی و بی‌رحمی.

انسان‌ها دسته‌دسته می‌مردند، اما راکت مجال نمی‌داد تا دفن شوند.

انکار کن اما

«باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد

که مادران سیه‌پوش

داغ‌داران زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد

هنوز از سجاده‌ها

سر بر نگرفته‌اند...»

نویسنده : مریم جدیر