-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۸, چهارشنبه

از کاغذ پالیدن کوچه ها تا شاگردی دکان ها

به روایت زنده گی من خوش آمدید.
محمد عثمان نجیب



 بزرگ ترین اقدام شاد روان ببرک کارمل در دوران ریاست جمهوری شان، ایجاد مفرزه یی کوچک در چوکات امنیت ملی بود که به کمک مارشال دوستم و همراهان اش به تنها قدرت بازدارنده ی انحصار گرایی مبدل شد و هنوز هم مجال و مانور قدرت مندی اش بیشتر از آن دوره است.

وقتی بخوانید که در روز های بد زنده گی  ژنرال صاحب بابه جان و امان الله گذر رهبر عزیز کوه دامن زمین، در دوستی های شخصی با من چی مردانه گی هایی کرده اند، آن گاه به دوستی های واقعی مباهات می کنید.

چون من و‌ مارشال صاحب دوستم دوستی ماندگار بی مدعا داریم که داستان طولانی است. سال ۱۳۷۲ ناوقت شب یک روزی، در کود و برق مزار شریف که با هم گردش می کردیم، گفت که دور دور نه رو. یک روزی شوه که تو بخایی مه کاری نه تانم. 

 برخی دوستان گاهی در بی خبری، مواردی را به مارشال دوستم نسبت می دهند که اصلن او از آن کوچه گذر نه کرده.
طبیعی است که برای رسیده گی به اشتباهات زیر دستان، هر اداره و‌ هر مقام الزامات قانونی دارند و عملی می کنند.

زنده گی به روال خودش هیچ گاه پسا رفتار خود را نه می نگرد و صرفاْ یادواره هایی از آدم ها به جا می نهد. ما این یادواره ها را کهن نگاری و رونوشتی برای تاریخ می نامیم. 
در نتیجه ی آن دسیسه ی پنهان آقای ژنرال صاحب محفوظ بود که من و شمار زیادی از هم کاران ما در بیابان های شهر بی مبالاتی دولتی با چنان قدرت و مکنت رها شدیم. 
خودم از معرکه بدرآمدم. محترم حسین عمیم که مدیریت درجه دوم رسیده گی به پرونده را داشت، صبح زود آغاز زمستان ۱۳۶۳  در نظارت خانه ی ریاست دوم آن زمان امنیت دولتی خبر آزادی ام را رساندند و پس از چند روز از زندان رها شدم.
پندار من این بود که همه چیز به پایان راه رسید و خوش بختانه عثمان نجیب تنبل در جایگاه استاد بزرگ عثمان خان ریاضی دان قرار گرفت.
به این باور که دیگر با من کاری نه دارند، رهبری به شدت محافظه کار اداره دوباره من را به کار گمارد. 
پیشا زندان رفتن، باید همراه با رفیق ظاهر شاه منگل به استان هلمند می رفتم تا اموری را پیش ببریم.
پانزده روز تمام به فرودگاه کابل رفت و آمد کردیم و به دلیل زمستانی بودن زمان، پرواز ها میسر نه بودند. 
 روز پانزدهم‌ رسید و منگل صاحب آشفته گشت و گفت که دیگر هیچ نه می رویم. 
من که زیر مدیریت شان بودم عرض کردم، امروز هم فرودگاه می رویم، اگر پرواز شد خوب و گرنه دیگر شما هر هدایتی که دادید.
دیدگاه من را پذیرفت و به فرودگاه نظامی کابل رفتیم. 
دلیل هر روزه رفتن به فرودگاه این بود که پرواز هلمند هم چنان در پلان بود و ما را هم می گفتند که امروز و فردا.
گناهی هم نه داشتند. چون اوضاع جوی مساعد نه بود. پرسیدیم پرواز هلمند است؟ 
گفتند بلی فقط یک جنازه ی سرباز شهید را می آورند و‌ پرواز است. هنوز دیری نه گذشته بود و هوا پیما های فعال و زیاد دیگر که حالا اثری از آن ها دیده نه می‌شود، به استان های دیگر پرواز می کنند که موتربس بزرگی با علامت باخترافغان الوتنه آمد.
نسبت پرواز های زیاد کاری، به چندی و چونی کار های فرودگاه ها پی برده بودیم.
ماموری به ظاهر آراسته با مهربانی زیاد صدا کرد که رونده گان هلمند با من بیایند. همه رفتیم.
ما را به داخل بس هدایت کرد و دقایقی بعد به فرودگاه ملکی و نزدیک یک هوا پیمای کوچک باختر پیاده شدیم. 
دیدیم جنازه ی شهید را هم از راه مستقیم آورده اند و جا به جایی دارند.
پس از گذراندن تشریفات و مقررات، داخل  هوا پیما شدیم.
به اساس رهنمایی های همکاران پرواز کمربند ها را بستیم و همراه با گویندۀ هواپیما، دعای سفر ما خواندیم ( در هوا پیما های نظامی این گونه نبود ).
همه گی به خاطر هم دردی با خانه واده ی سرباز شهید دعا و سکوت کردند.
هواپیما آهسته آهسته راه خط پرواز درپیش گرفت. بی گمان مسافران برای کارکرد های بعدی پس از رسیدن به مقصد طرح های داشتند که با توکل به خدا، آن ها را انجام بدهند. 
هواپیما آهسته آهسته راه خط پرواز را گرفت.
گویی داستانی پرداخته باشیم تا از آن فیلمی بسازیم. 
هوا پیما در کمال ناباوری به جای گرفتن سرعت در خط پرواز، آرام آرام پیش رفت و خلبان اطلاع رسانی کرد که هوا در فرودگاه هلمند برای نشستن مساعد نیست. معذرت خواهی کرد به جای اولی برگشت و همه پیاده شدیم و دل واپس جنازه ی سرباز شهید شدیم.
من بی خبر از خود با منگل صاحب دوباره به دفتر رفتیم. و بر نرفتن به هلمند تصمیم گرفتیم.
ساعاتی پس از آن که خسته هم بودم، به قصد خانه رفتن راه افتادم.
 نوکریوالی درب عمومی دفتر،رفیق فدا محمد پنجشیری بود. با او هم خدا حافظی کردم. تنها صد متر هم نه رفته بودم که ناگاه آواز فدا محمد خان را شنیدم که من را صدا دارد. 
ایستادم و نزدیک آمد، رنگ پریده، پرت و پلا می گوید. گفتم گپ ته بگو. گفت: معاون صاحب اول غلام علی خان اتمر امر کرده که تو اجازه ی بیرون شدن نه داری
. ما با هم رفیق  روز های دشوار بودیم. 
با لهجه ی شرین وطنی گفت: پس می آیی دلت می ره یی دلت... مه میگم وخت رفته بود.
به شوخی گفتم شما پنجشیری ها کت مه چی کار دارین؟ یک دفعه کاکا جیلانی و هاشم لغمانی پشت مه آمدن خانه همی گپ تره زدن و‌ پس رفتن. مه که کتی شان وعده کده بودم می آیم، دفتر آمدم، بندی شدم. حالی تو آمدی. گفت: برو برو ... می گویم که رفته بود. اندیشیدم اگر نه روم فدا محمد در جنجال می مانه. برگشتم. 
از تلفن دفتر نگهبان های درب عمومی دفتر به معاون صاحب اول زنگ زدم. فرمودند: همین جا ها باش کمی کار است؛ باز خانه برو. من دانستم که دیگر خانه رفتنی در کار نیست.
دنیا همی است. ورق روزگارت که برگشت، به سخن زنده یاد رازق فانی، همه گی رنگ‌ فروش می شوند. معاون صاحب اول فهمیده بود که من به آخر ماجرا را پی برده بودم.  بیست دقیقه نه گذشته بود و من در گشت و گذار کوتاه حویلی دفتر بودم و به مادرک تنهایم و به بی سرپرست شدن برادر های کوچکم و به دوری از پدر زحمت کش که در ایران بود و به بی عدالتی حزب و نظامی که من از نو جوانی خود را برای پیروزی آن وقف کرده بودم؛ به مرگ برادر نوجوان و زیبایم که در پرشی از بام جان داده بود و آن گاه من بی خبر در دفتر کار می کردم و همین عالی جنابان و شخص رییس صاحب اداره من را بدون آن که از حادثه چیزی بگوید، خلاف معمول در آن ناوقت شب به جبر خانه می فرستاد وامثال این مسایل... فکر می کردم که فدا محمد خان باز پیش روی من سبز شد و با عتاب گفت: ده دفعه گفتمت برو نه رفتی. حالی دگه گل شگفته...). گفتم، مه وخت فامیدیم که چی گپ اس. تو پشت چی آمدی؟ اشک دوستی چشمان سبزینه اش را پوشاند و گفت:  او معاون باز زنگ زده که کارت هویت عثمانه بگیرین.
بلافاصله کارت هویت خود را دادم. مادرک من یک بار گواه در بند شدن من بود. و اگر این بار مرا دست بند زده ببیند، چی خواهد شد؟
چشمان من راه کشید و ذهن من با هزار ها پرسش نا ایستا لبریزشده می رفت. فرار چاره ی کار نه بود.‌ 
چی خاطراتی درآن لحظه به سرم هجوم آورده بود... همه اش در دهمزنگ بودم و در منزل غریبانه و در مرور خاطراتی که هم مبارزه می کردم و شب ها تا صبح، شب نامه می نوشتم، به انگشت میانه ی دست راست خودم که در اثر فشار نوشته هایی آن زمان تا استخوان رسیده بود. با کاربن پیپر نقش کاپی کاغذ می شدند. و‌ به فقری که پدر غیرت مند من را سه بار تا ایران فرستاد می اندیشیدم. به خانه ی سرد فقیرانه یی ما که بیشترین رنج‌ آن را مادرم به جان می خرید  و من برای گرم کردن خانه سوراخ سنگ‌ کاری بنای زیرین خانه های مردم را می پالیدم تا کاغذی بیابم...  به روز هایی که من و‌ دو برادر دیگرم شاگرد های دکان های مردم بودیم، من شاگرد دکان کاکا رحیم بکس فروش پیش روی مسجد جامع حاجی یعقوب بودم. دوهمسایه داشتیم از استان پروان به نام های حکیم الله و عظیم الله همسایه های کاکا رحیم. وظیفه داشتم به اضافۀ کار روزانه بیشتر اوقات پسرک حکیم الله را مکتب و خانه ی شان برسانم؛ سودای خانه ی شان را بیاورم و هم دکان کلان را پاک کاری کنم. چون آن زمان گردش گران زیادی از کابل دیدن می کردند. باید همه چیز تمیز سر جایش می بود. افزون برین ها مکلف بودم درس خود را هم بخوانم.  روزانه حق داشتم از ساعت ۱۲ تا یک پس از چاشت نان بخورم؛ هم نماز بخوانم و استراحت کنم. 
خداوند کاکا رحیم را غربق رحمت خود بسازد. اگر زنده اند یا مرگ را استقبال کرده اند، آدم مهربانی بودند. روزانه ۱۲ روپیه برای من برای نان خوردن می داد. من بیشتر اوقات از سماوار روی سرک‌ پهلوی مسجد نان و چای سیاه شیرین می‌خوردم که کمتر از سه روپیه می شد، بسیار مزه دار بود.  باقی پول را خوش خوشان به خانه سودا می بردم؛ یعنی دست پر می رفتم. 

بعضی وقت ها کباب حاجی صاحب دادخدای چاری کاری را می خوردم که بوی خوش و دود بی خطر!؟ آن هر روز شهرنو را احاطه می کرد. وقتی لقمه یی را به دهن می بردم، می گفتم خدا می داند، (بوبویم) نام دوست داشتنی ما  که من حالا ( نه نه ) می گویم شان چی پخته باشه؟ باز دل و نا دل نان می خوردم و بعد مکتب می رفتم و از مکتب باز همان فاصله ی دهمزنگ تا شهرنو را گاه با موتر و‌ گاه پیاده می پیمودم و در کارگاه تولیدی بوت برادران نورزایی، محمد نبی، محی الدین، غلام محمد و احمدشاه که همان زمان در جریان سفری به آلمان کشته شد، و‌ برادرزاده های کاکا رحیم بودند، نزد پدرم که آن جا کار می کردند می رفتم. وظیفه ام پاک کاری و خشره کاری و چای دم کدن به استادان بود. خداوند مالکان آن کارگاه را در پناه خود داشته باشد شان. مردمان غریب پروری بودند. 
محمد کبیر برادر دوم و‌ پس از من، شاگرد خیاطی خلیفه عالم در کوچه ی مرغ فروشی کابل پهلوی دفتر لوفت هانزا، به شاگردی محمد صدیق؛ برادر سوم ما که در زمستان های سرد کارته ی پروان چرم های پوستی یخ بندان را می شست تا خلیفه اش از آن بکس و بوت و دستکول زنانه بسازد. به چشم انتظاری مادرم که کالای خلیفه‌ی صدیق را با دو گروه صابون ( ۷۰۷ ) برسد تا توسط همان صابون کالاهای ما را هم شست و شو کند. وای مادرم، ای وای مادر عذاب دیده ام. می نویسم و به شهامت تو گریه آرامم نه می ماند.

به همه چیز فکر می کردم، که دیدم تورن صاحب حسین خان حضرتی از قطعه ی ۱۰۱ محافظ با چند نفر سرباز مسلح داخل قرارگاه دفتر شده و راست به دفتر رییس صاحب و بعد دفتر معاون صاحب اداره شدند. 
گفتم بچه ی محمد طاهر خان به پایان خط رسیدی.
گویی حسین خان در دفتر معاون صاحب ماستر پلان کدام حمله ی بزرگی را ترتیب می کنند. 
از زیر چشم همه سو نظر انداختم، دیدم همه هم کاران من از جگر خونی و عصبیت در دفتر های خود محصور شده اند تا دست بند زدن هم کار دیروز شان را نه بینند. 
زیر چشمی نگاهی به دروازه ی عمومی انداختم دیدم که کسانی ایستاده اند
ادامه دارد...