-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۶, دوشنبه

خاطره نگاری های عثمان نجیب/ پسرک سراغ زن روس می رود

نوشته عثمان نجیب




استعمار شرق و غرب نه دارد.
روایت بک اقرار بی پیشنه ی شکست از زبان بلند پایه ترین مقام روس ها که شخصن گواه بودم.


گذشته از این ها صراحت مداخله ی خارجی ها در امورات کشوری، از گذشته های دور ما را منزوی و عقب مانده ساخت. 
وطن ما در وجود نخبه گان همه جناح های سیاسی و دولتی از حد اقل سه قرن به این سو، خوابگاه اجانب بوده؛ اما مردم همیشه خواب را بر آن ها حرام کرده اند.
به خاطر داشته باشیم که گاه نامه نویسی و کهن نویسی نوعی فرمایشی هم دارد که بدبختانه بیشترین نگاشته های دیروز ما از همین نمط توشه های اسف باری دارند.  
سه ده سال درک من از  استعمار ولو تنها برای خودم، این است که استعمار شرق و غرب نه دارد.
صاحبان قدرت و مکنت، جهان را بین شان تقسیم کردند و هر کدام به دو سوی خط با اهداف مشترک اما نام های جدا و روش های جدا بر آن ها حکم روایی کردند.
من هرگز به تعریفی که فلاسفه ها و اندیش مندان دنیای سیاست از دی روز تا امروز به استعمار داده و آن را محدود به غرب ساخته است نیستم.
شوروی پارینه و روس امروزه از ماسکو و جورج واشینگتن دیروز تا ترامپ امروز از قصر سفید و انگلیس، از اجداد ملکه الیزابت تا خودش از لندن هر کدام به نوعی ملت ها را در بند دارند و به خواست خود شان با آن برخورد می کنند و نام آن را دوستی می گذراند.

سخن را بر می گردانم به اقرار روس ها.
من هنوز در بند نه شده و از وظیفه کنار زده نه شده بودم که هدایتی از مقامات برای من و کریم یکی از هم کاران عزیزم رسید تا به اجرای وظیفه یی آماده باشیم.
وقتی وظیفه را برای ما تشریح کردند. بسیار متعجب و در عین حال متأثر شدیم.

مشاور اداره ویکتور نیکولایویچ آدمی با اندام متوسط و رخسار سرخ گونه و مو های کم، ترجمانی داشت به نام پاول جوان خوش تیپ از اوکراین و متولد کیف. او به زبان فارسی دری تسلط کامل داشت. 
 در همان سال ۱۳۶۲، نو جوانی از هم وطنان ما باشنده ی بلاک های مکرویان اول در منزل اول بلاکی با خانواده ی خود زنده گی داشت که پاول با همسرش در منزل سوم آن زنده گی می کرد. 
این جوان شنیده بود که زنان روس ها آزاد اند و هر چی بخواهی برایت آماده می کنند و تمام عیار در خدمت اند. 
این جوان که نه می دانم حالا حیات دارد یا نه و در کجا و چی حال به سر می برد، ترفندی به کار می بندد تا از همسر پاول کام دل بر آرد.
ترتیباتی می گیرد و در نبود پاول، زنگ درب منزل او را می فشارد. در جواب نه چندان روشن فارسی و روسی از پشت دروازه صدای همسر پاول را می شنود که می پرسد کی است و چی کار دارد؟
جوان وارخطا، که نه می دانم روسی شکسته را از کجا یاد گرفته و به روش خودش می گوید که گویا برقی است و آمده است تا میتر برق را بخواند و از همسر پاول خواهان کتاب چه ی صرفیه ی برق می شود.
بانو پاول به همین باور،  درب منزل را به روی جوان می گشاید.
به محض باز شدن درب منزل، این آقا بی اختیار و بی خیال در حالی اقدام به تعرض بالای بانو پاول می کند که زن بی چاره به روایت بعدی خودش و شوهرش، هشت ماهه بار دار بود.
جوان با مقاومت شدید بانو مواجه می شود. تا آن جا که می داند، تلاش ناکام دارد. جوان بانو را رها کرده و فرار می نماید. 
پاول که در دفتر کارش است، توسط همسرش ذریعه ی تلفن ثابت که بیشتر به نام پنج نمره یی شناخته می‌شد، از ماجرا آگاه می شود. 
جریان را به رییس اداره گزارش می دهد. 
برای بررسی جریان به منزل پاول رفتیم. 
مسیر راه را همه خاموش بودیم. در ذهن من گذشت که کدام انگیزه برای چنین عملی نزد این جوان بوده؟
اگر احتجاج بوده، می توانست به خود پاول آسیب برساند، اگر انگیزه ی مخالفت حضور روس ها در همسایه گی شاان بوده، باید به وکیل بلاک می گفت و اگر انگیزه اش مذهبی و سیاسی می بود، کافی بود در مورد شوهر این بانو انجام می داد.
با این جدل ذهنی رسیدیم به منزل پاول.
بانو پاول در اولین برخورد با ما با چهره ی گریان و چشمان سرخ اشک آلود و مو های ژولیده و انگشت های نیمه خونین ما را خوش آمدید گفت و بلادرنگ پرسید : 
( شما در کشور تان انسان های مختلف و زن های مختلف و باشنده های خوب و خراب نه دارید...؟ )
من و کریم که زبان  روسی بلد نه بودیم، سکوت کردیم و پاول سخنان همسر خود را ترجمه کرد. باز هم سکوت کردیم.
بار دوم پرسید: آیا شما قبول می کنید که خود تان در وظیفه باشید و کسی بالای فامیل قصد تجاوز کند؟
ادامه داد ما زن ها در وطن خود وفادار ترین زنان دنیا به شوهران خود هستیم. و به مجردی که شوهر خود را نه خواهیم از او طلاق می گیریم. ولی در هنگامی که با شوهر خود هستیم، هرگز به او خیانت نه می کنیم.

 بعد از شنیدن این ترجمه، گفتیم که نه در دین و مذهب ما و نه در اصول افغانیت ما چنین نیست که بر زنی تجاوز شود. ببخشید.
وقتی پاول گپ های ما را ترجمه کرد، همسرش کمی راحت شد. بعد باز چیز هایی بین خودش و پاول رد و بدل شد که ما نه دانستیم چی بود؟
فقط پاول در ختم گپ هایش از زبان همسر خود گفت ( ..دعا کنید که طفل در بطن من از اثر این وحشت زنده مانده باشد..). و زن بی چاره هی هی باز گریه کردن را شروع کرد. تصمیم گرفتیم که برویم و این جوان را پیدا کنیم تا بدانیم اصل گپ چی است؟
در همین جدل بودیم که دروازه ی منزل پاول زده شد، وقتی درب را باز کردیم، مادری یک پسرک را کتک زده، داخل خانه ی پاول کرده و گفت: هر چیز قانون می گوید، بالای او تطبیق کنید. من زن هستم و غیرت دارم حالا طرف این ها دیده نه می توانم...) 
پاول در مقابل گفت: او را پیش روی ما لت نه کن، باید از اول می گفتی که بالای زن مردم تجاوز نه کند.

 هنوز در دهن دروازه مصروف گفت و گو با آن مادر بودیم، که همسر پاول با کمربندی در دست بالای پسرک حمله کرد و او را با کمربند می زند و گریه می کند. پاول به مشکل او را دور کرد. از دور به مادر پسرک چیزی گفت. وقتی ترجمه را شنیدیم واقعن خجالت کشیدیم. پاول به مادر پسر گفت: 
خانمم می‌گوید که همه گی زن ها در شوروی فاحشه نیستن. من مثل پاول شوهر زیبا دارم و فاحشه هم نیستم.
از مادر خواهش کردیم که بچه ات را به منزل تان ببرید ولی جایی نرود. و پرسیدیم: پسر کلان هم دارین؟ گفت بلی. او کارمند دولت است، نا وقت می آید. گفتیم منتظرش هستیم، که آمد بالا روانش کو.
دلیل تغییر تصمیم ما از باز پرسی جوان، شهامت مادرش، ) هر چند دیرهنگام) و کم سن بودن خود  پسرک بود.
تا آمدن برادرش، فرصت دل جویی پاول و همسرش برای ما دست داد.
احساس کردیم، که از خشم بانو اندک اندک کاسته می شود.
سالن را ترک کرد و چند دقیقه بعد پاول را صدا زد. 
بسیار طول نه کشید که هر دو همسر و شوهر نیمه آرام بر گشتند. پاول گفت: خانمم از شما تشکری می کند و به خاطر شما اما به یک شرط موضوع را نادیده می گیرد.
گفتیم چی شرطی؟
ما در حدی صلاحیت نه داریم که هر چی شما بخواهید انجام بدهیم.
پاول خندید و گفت: نه، نه وارخطا نه شوید. فقط باید پسر کلان فامیل از ما معذرت بخواهد و تضمین کند که برادرش دیگر چنین عمل را تکرار نه می کند. خوشی پنهان من و کریم را گرفت. بعد کریم گفت هزار بار. هم ما معذرت می خواهیم و تکرار می کنیم که ما مسلمان هستیم و افغان ها هرگز اجازه نه دارند به خانم ها چشم بد ببیند. این زن هر کسی که باشد کافر یا مسلمان. 

برادر پسرک به وقتی که مادر شان گفته بود، به منزل پاول آمد و پس از عذر خواهی و ارایه ی تضمین توسط او، ماجرا ختم شد.
گزارش جریان را آقای پاول به اداره و‌ ویکتور نیکولایویچ داد و از رضایت خود و همسرش برای عفو پسرک گفت.
زمان زیادی سپری شده بود، من و کریم هم راهی خانه های خود شدیم.
همه به رسم معمول صبح وقت به وظیفه می آمدیم.
صبح وقت فردای آن روز که من با مرحوم حاجی محمد هم کار ما، در صحن حویلی دفتر قدم می زدیم، دیدیم ویکتور نیکولایویچ همراه با پاول هم طرف ما می آیند. بعد از سلام و پرسان پرسان. 
ویکتور نیکولایویچ چیز هایی گفت که ما تنها ( اسپسیبه ) را دانستیم.  پاول گفت که از هم کاری شما به خاطر موضوع دی روز تشکری می کند. و‌ پاول پرسید کریم نیامده گفتیم تا حال نه.
ویکتور باز هم چیزی گفت و ترجمه ی پاول این بود که چای صبح را در دفتر من بخورید.
هر چهار ما حرکت کردیم.
در دفتر آقای ویکتور منتظر چای بودیم. 
در جریان صحبت خلاف انتظار، پاول از من پرسید، شما پرچمی هستید یا خلقی؟ 
هر دوی ما ساکت ماندیم. 
حاجی محمد مرحوم به جای من جواب داد: ما خادم وطن و مردم هستیم. و آهسته به من گفت همین لعنتی ها تفرقه می اندازند و حکومت می کنند.
به هر حال جواب حاجی محمد، بسیار سنگین بود. انتظار شان را بر آورده نه ساخت. 
وقتی نیکولایویچ ترجمه را شنید، با لب خند ظاهری که در پس آن زهرخندی نمایان بود، مسیر جدیدی برای صحبت گشود.
باز سوال کرد.
این مردم شما که با ما می جنگند و می گویند جهاد می کنیم. عجیب مردمی هستن.
برای هر دوی ما غیر منتظره بود. 
دانستیم که سخن اصلی زیر لب او است.
حاجی محمد پرسید، چطور؟
ویکتور نیکولایویچ در جواب گفت: مه در ویتنام و کیوبا و جنگ های زیاد دگه شرکت کدیم. همه چیز زود و به نفع ما تمام شده. اما مردم شما که در سنگر ها علیه ما می جنگند. کاملن با مردمان دگه کشور ها فرق دارن و مه هرگز ای رقم جنگ جو ها ره نه دیده بودم.
من و حاجی محمد مرحوم که پهلوی هم بودیم، باز کوتاه بین خود گفتیم: نفر اقرار به شکست خود داره.
سکوت گذرایی بود که صدای همراه با خنده ی معنا دار حاجی محمد آن را شکست.
او خطاب به ویکتور نیکولایویچ گفت: هنوز چانس آوردین که قوای مسلح افغانستان فعال و مسلط اس و اگر نی تا ماسکو می دواندی تان.
 پس از شنیدن ترجمه، آقای ویکتور نیکولایویچ چهره ی عبوسی به خود گرفت. 
حالا هر چهار ما بهانه جویی می کردیم تا از هم جدا شویم.
آقای ویکتور نیکولایویچ گفت من باید بروم کمی کار دارم.
ما هم که از خدا می خواستیم، عاجل بلند شدیم.
دفتر او را بدون خوردن چای ترک کردیم.
در بیرون بین هم گفتیم باید منتظر عکس العمل باشیم. 
خدا را شکر که خوش بختانه تا امروز عکس العملی علیه ما نه کرد و گفتار حاجی محمد مرحوم به واقعیت گرایید.
اما هر دو به این نتیجه رسیدیم که آقای ویکتور اقرار عجیب ناخواسته یی از شکست خود کرد و گفتار حاجی محمد او را هم چو مار در خود پیچید.
حالا ببینید که ارکان استعمار چی گونه شرق، زیر نام دوستی چی گونه برخورد می کردند؟ 
درست مانند امروز که آمریکا عمل می کند.
برای آگاهی بیشتر خواننده گان وضاحت می دهم:
ویکتور نیکولایویچ  که بعد ها مشاور شاد روان دکتر نجیب الله بود، آدم قدرت مندی در ارتش شوروی بود.
ادامه دارد...