-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۲, پنجشنبه

هشدارهای عثمان نجیب

هشدار اول و دوم:





الحمدالله، من به غیر از خدایم و هم وطن هایم و دوستان ام، به هیچ شخصی و اداره یی در داخل و خارج ارتباطی نه دارم.  هیچ گونه وابسته گی هم نه دارم.
هر آن چی را می نویسم، یک حرف غلط و دروغ و داستان پردازی نیست. بیان حقیقت است. این که چی کسی باور دارد و چی کسی چی برداشت دارد، من به نظریات شان احترام فراوان دارم. اما زاری نه می کنم که قبول کنند یا نه؛ یا ترحمی به من کنند.
شاید هم چیز هایی را که پس از این از من می خوانید، برخی ها که آسیب پذیر شوند، انکار و یا رد نمایند. اما من همه را راست و پوست کنده می نویسم.

چند دقیقه پیش، دوستی در مسنجر از من پرسیدند، چطور امکان دارد که این همه گپ ها را تنها خودت بگویی؟
و فرمودند حتمی کسی ترا رهبری می کند و هدایت می دهد.
به پاس حرمت شان، نامی از ایشان نه می برم.
اما برای شان گفتم، جواب سوال خودت را در یک پست خاص می نویسم تا هم خودت و هم دوستانی که هر نوع گمان می برند، از توهم رهایی یابند.

این هم جواب شان:
این که چرا من از هر چمن سمنی و از خرمن خوشه یی دارم، بر می گردد به زنده گی پر ماجرای من.
در نوجوانی پایم راه سیاست را پیش گرفت. دانش آموز لیسه ی عالی حبیبیه بودم، که به دعوت هم دوره و هم سایه ی منزل مان در دهمزنگ کابل، تجربه کردن گردش در جهان سیاست را آغاز کردم.
مانند امروز، آن زمان هم نادانی بیش نه بودم و در مطالعه ی سیاسی بی سواد کامل.

باری در یکی از نشست های ما، محمد حضرت که آن زمان خوشی وال تخلص داشتند و از یک فامیل محترم و منور نماینده گی می کردند و استاد من هم در مکتب سیاست بودند، از من پرسیدند، مطالعه ی سیاسی داری؟ 
من که در نوجوانی قرار داشتم و در آغاز چنین مواردی را جدی نه می گرفتم و‌ درکی هم نه داشتم و برایم تازه گی داشت، با لب خندی گفتم مطالعه ی سیاسی چیست؟
وقتی استاد این پرسش من را شنیدند، آشفته شده و عتابی بر من کردند. 
در آن زمان، آقای ملک ستیز، دانشمند بزرگ امروز کشور ما که سن شان کم تر از همه ی ما در آن جا بود و نسبت برادری با آقای محمد حضرت داشتند، خطاب به برادر شان و استاد من گفتند: (اول برایش توضیح بده که مطالعه ی سیاسی چیست؟ بعد پرسش مطرح کو).
این جا بود که ضرورت وارد آوردن تکانه یی را در وجود خود احساس کردم و تا امروز آن را دنبال می کنم. همواره می کوشم آموزنده باشم و همیشه بیاموزم و تا کنون در پی این گم شده سرگردان ام و مغز من و ذهن من تهی است از آموزش.
روال همین گونه ادامه داشت.
به درس ها ادامه می دادیم و شرایط مبارزات  پنهان سیاسی را اموختاندند مان. 
علاقه ام به سیاست بیشتر و بیشتر شد. و هی می گفتم باید سیاست بیاموزی. 
موقعیت صنف درسی ما در لیسه ی عالی حبیبیه در طبقه ی اول و دست راست اتاق اول یعنی صنف یازدهم (ه‍)و رشته ی اجتماعیات بود.
روزی آقای محترم (کاشف)استاد گرامی زبان فارسی ما که ان‌شاءالله در حیات به سر ببرند، برای من گفتند که عثمان لندی بخیز و درس را تکرار کن. این محبت استاد عزیز من سبب شد تا در بین هم صنف هایم هم به شوخی های دوران آموزش که همه ی ما داشتیم به نام لندی شناخته شوم. 
این نام گزاری استاد کاشف، در آینده های پس از آن دو تا پی آمد داشت.
یکی این که من هرگز به خاک پای استاد محمد عثمان معروف به  لندی ریاضی دان بزرگ آن زمان کشور نه می رسم و این پسوند ناردانه یی من را نزد استاد که متأسفانه تا امروز زیارت شان نه کرده ام، شرمنده ساخت. چون اصلن لیاقتی در من دیده نه می شد.
سخن این است که رخ دیگر سیاست را در همین صنف دیدم.

دوران اختناق حاکم حفیظ الله امین بود، چوکی من پهلوی کلکین قرار داشت. یک باره آواز کوبیدن میخ به دیوار به گوش همه ی ما رسید. بلند شدم، که محترم استاد سعدالله رضایی مدیر عمومی لیسه ایستاده اند و یک نفر شعار نوشته شده در پارچه ی سرخ را نصب می کند. کنج کاو شدم تا بدانم چی شعاری نوشته شده؟
در زمان تفریح شتابان از صنف به بیرون پریدم و شعار را خواندم، در آن نوشته بودند ( مرگ به ببرک کارغل، این فراری غرب). چاره بی نه داشتم جز خواندن آن و سکوت.

زمان به سرعت سپری شد و در شش جدی سال ۱۳۵۸ شاد روان ببرک کارمل به حیث رییس دولت در رأس قدرت قرار گرفتند. ما هم مصروف شدیم. پس از رخصتی های زمستانی، روزی در همان صنف بودیم که آواز آشنای کوبیدن میخ را همه ی ما شنیدیم. عطش من برای دانستن چیستی این میخ کوبی زیاد شد. وقتی بلند شدم که باز هم استاد محترم سعد الله رضایی که تا آن زمان در پست شان ابقا بودند، حضور دارند و شعار جدید نصب می شود.
وقتی بیرون رفتم و شعار را خواندم. حیرت زده شدم و گفتم عجیب دنیایی است سیاست.
در همان محل و همان گونه پارچه ی سرخ در مورد همان آدم نوشته بودند: ( زنده باد رفیق ببرک کارمل ....با چند توصیف کوتاه دیگر). 
شاید این موارد در نزدیک به پنج دهه ی پسین بار ها تکرار شده باشد.

دو دیگر این که در پسا فراغت و به دستور رفیق خلیل وداد من به ارگان های نظامی معرفی شدم، درست زمانی که من باید قامت می افراشتم، با وجود آن که همه من را می شناختند که من (عثمان لندی اعزازی) نه حقیقی و عضو نظام و حزب هستم، و هیچ گاه به خاک توده ی گام های استاد محمد عثمان نه می رسم و به ایشان برابر نه می شوم، به پیشنهاد بی تحقیق آقای ژنرال محفوظ که در آن زمان رهبری ریاست امور سیاسی امنیت ملی را  عهده دار بودند، و به منظوری شاد روان دکتر نجیب، زندانی کردندم  که ماجرای جالبی دارد و بعد ها می نویسم. (و ان‌شاءالله که حتمی می نویسم چون بسیار جالب است).
وقتی از زندان با دستان دستبند زده تحت نظر افراد مسلح به رهبری محترم محمدحسین حضرتی تورن قطعه ی ۱۰۱ آن زمان نزد جناب محترم ژنرال سیدکاظم رییس اداره ی شش امنیت ملی برده شدم، ایشان که حالا در سویدن زنده گی دارند، برایم فرمودند که ذهن داکتر صاحب را مغشوش کرده اند که گویا تو عثمان لندی مائویست هستی. من خدمت شان عرض کردم که از ماجرا در زندان آگاهی یافتم. پرسیدم شما هم در آن مجلس تصمیم گیری تحت ریاست داکتر صاحب حضور داشتید, چرا از من دفاع نه کردید؟ گفتند اعصاب داکتر صاحب بسیار خراب بود و من چیزی نه گفتم.
من عرض کردم پس من را قربانی کردید؟
گفتند حالا آن اتهام از تو رفع شده، اما متاسفانه ژنرال صاحب محفوظ نه می خواهند تو دگه وظیفه داشته باشی.
من که چاره بی نه داشتم، اجازه ی مرخصی گرفتم. هنگام خدا حافظی برایم گفتند : ( ... برو پناه ات به خدا. ولی حیف استعداد تو...).
این جمله ی شان مانند سنگ آسمانی بر من فرود آمد و گفتم من که استعدادی در خود نه می بینم. این که شما لطف می کنید و نگرانی استعداد مرا با دستان دستبند زده و هنگام خدا حافظی ام دارید، داروی بی درمانی است که پس از کشتن من به من دادید. این ها را باید در جلسه ی تصمیم گیری می گفتید. 
متاسفانه آقای سیدکاظم بار ها در مورد من این بی مهری ها را روا داشتند. اما برای من قابل احترام هستند و خواهند بود.

به هر حال از آن جا که برآمدم، فکر کردم، وقتی منی عاجز و آدم عادی، بی واسطه را که همه می شناسند،  در یک چنین بی عدالتی و دروغ استهزا آمیزی که مایه ی ننگ اداره است مورد سرزنش قرار دادید و سرنوشت من را با خاک یک سان کردید، با آن هایی نه می شناسید شان چی خواهید کرد؟
رضای خداوند متعال چیزی دیگری بوده و در این میان سرنوشت من، هر چند با تنزل و تطور کاملن بر وفق مراد شکل گرفت. 
در مسیر راه که دوباره به زندان می رفتم. تصمیم به ترک حزب گرفتم و حزب وطن را ترک کردم.  با وجود آن که پس از رهایی زندان و تثبیت حقوق خود و بردن دعوی حقوقی ام از ژنرال صاحب محفوظ، همیشه در پست های پایین سیاسی وزارت های محترم دفاع و اطلاعات و فرهنگ هم گماشته شده ام که ایجاب عضویت در حزب را می کرد، من به حیث یک غیر حزبی کار می کردم.  
روزی در جلسات روزانه ی اداری، آقای اشکریز صاحب رییس اداره ی ما که از غیر حزبی بودن من اطلاع یافته بودند، با کنایه یی خواهان ارایه ی تعرفه های حزبی کارمندان و کار کنان شدند. 
من دانستم، هدف تیر شان من هستم دیگران بهانه.
به هر حال من حزب وطن را با اعضای پاک و مطهر رهبری آن و اعضای فدا کار آن و مکتب سیاسی من هم چنان دوست دارم. با آن که از هم پاشیده است.
ادامه دارد...


هشدار دوم:
حزب وطن به همان تناسب که برای عدالت خواهی و برابری مبارزه می کرد، در درون خود به شدت از بی عدالتی و نابرابری رنج می برد و انحصار گرایی قدرت در آن به وضوح نمایان بود. 
در تمام دوران حیات سیاسی خود با تقابل های پیدا و پنهان دست و پنجه نرم می کرد.
گاه دو پارچه شده زمانی به می دوختندش. اما به هر حال دیگر درز جدایی برداشته بود که ترمیم آن هم اثری نه داشت. رهبران حزب وطن یکی پی دیگر می آمدند می رفتند. 
اما نکته‌ی بسیار حساس این نبردها آن بود که رأس قدرت رهبری در گرو افراد مربوط به یک تبار (پشتون) ها بود. دکتر نجیب هم که زمانی در کنار ببرک کارمل ایستاد، به زودی پی برد که باید مانند اسلاف خود در رأس باشد تا قاعده. اتحاد شوروی هم که هنوز فرو نه پاشیده بود، با جانب داران خودش در بلاک شرق، تن به موافقت در جا به جایی های جدید رهبری به سود دکتر نجیب داده و با سلب حمایت از کارمل، موضع خود را روشن کرد. این امر منتج به تدویر اجباری آخرین پلنوم حزب گردید و دکتر نجیب الله به عنوان منشی عمومی برگزیده شد. افول تاجیک تباران و اقوام دیگر در حزب به سرعت محسوس بود.
در هر دو سوی رهبری حزب ( خلق و پرچم ) پشتون تبار ها قرار گرفتند و تا سقوط هم چنان بود. 
کودتای سفید دکتر نجیب علیه کارمل با حمایت فرید مزدک، نجم الدین کاویانی، غلام فاروق یعقوبی و نخبه گان دیگر تاجیک تبار و اقوام دیگر درست مانند ایستاده شدن محمد یونس قانونی بر ضد دست آوردهای قهرمان ملی و جنبش مقاومت و رژیم استاد ربانی بود تا کرزی رییس جمهور شود و قانونی، صاحب همه آن چیزی که تا دیروز نه داشت. 
حزب وطن با نام گذشته ی حزب دموکراتیک خلق افغانستان، رهبری مدام و مستمر نور محمد تره کی، حفیظ الله امین، مدت کوتاهی ببرک کارمل و بعد از آن دکتر نجیب الله را تجربه کرده است. تاثیرات مخرب این نا به سامانی ها درست مانند امروز دولت غنی در تمام بدنه های حزب و دولت دیروز به خوبی هویدا بود. نیروهای شوروی خود به این روش دامن می زدند.
به صورت کل رهبری و محور مدیریتی و تصمیم گیری ها در حزب که آن زمان دولت را هم رهبری می کرد تحت نظر گروه خاص تباری حتا گاهی باشنده گان یک روستا بود. دکتر نجیب الله، میرصاحب کاروال، سید محمد گلاب زوی، محمد اسلم وطن جار، راز محمد پکتین، شهنواز تنی، مانوکی منگل، دریا زرمتی و سر فراز مومند و زرمتی دوم، عبدالرشید آرین، سلیمان لایق، ظهور رزم جو، صالح محمد زیری و ده ها تن دیگر کسانی بودند از یک تبار که در قدرت مانند دانه های شطرنج فقط مقام شان را تغیر می دادند. 
تمام نکات و نقاط رهبری کلیدی قوای مسلح هم به دست این ها بود. ژنرال آکا فرمانده عمومی قوای هوایی و مدافعه ی هوایی، ژنرال گل احمد خان امر سیاسی قوای هوایی و مدافعه ی ، ژنرال عتیق الله امرخیل فرمانده قوای هوایی، مانوکی منگل با قدرت کشوری رییس‌ عمومی امور سیاسی اردو. اسدالله پیام رییس عمومی امور سیاسی وزارت کشور ،، داخله,,  به همین گونه در تمام کشور.
دانشمند ترین و‌ فرهیخته ترین کادر های رهبری حزب مانند ببروی سیاسی و کمیته مرکزی و دولت به خصوص در قوای مسلح که مربوط اقوام دیگر بودند، عمدتا در مکان های دوم و سوم قرار داشتند. 
ژنرالان برجسته و کاردان و آگاه از اقوام دیگر در رده های دوم و سوم‌ گماشته شده بودند.
محترم ژنرال دلاور رییس ستاد ارتش،  محترم ژنرال محمد نبی عظیمی تا پایان کار معاون اول وزارت دفاع در حالی مرحوم دگر جنرل محمد ظاهر سوله مل هم خود را معاون اول می تراشیدند. و مانند این ها صد ها تن دیگر ناگزیر بودند، تن به اطاعت نادان ها که بعد ها خاینین هم شدند بدهند.
فرید مزدک، معاون حزب، عزیز مجیدزاده معاون کنترول و تفتیش حزب، شاد روان علومی  مسئول عدل و دفاع، همه و همه بلی گویان حزب بودند..
ادامه دارد...