-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ تیر ۲۶, پنجشنبه

ظهیرالدین محمد بابر/ از پا برهنه گی تا پادشاهی

سخت کوشی های بابر / رحیم ابراهیم

خوانش این پژوهش جذاب را از دست ندهید.



در میان نام‌آورانی که زندگانی نامۀ شان را خوانده ام؛ زندگانی نامۀ بابر - در بابرنامه- سخت شیفته ام کرده است. پسرکی دوازه ساله، بعد از مرگ پدر بر تخت می نشیند. برای حفاظت دستگاهِ موروثی، با کاکاها (عموها) ماما و خویشاوندان به نبرد می پردازد. بیشترین عمرش، بر سر زین می گذرد. شبهای فراونی، بالشتش، تیرکشش بوده است و نهالی اش هم، چپنش. کامیاب می شود و شکست می خورد. اما از پا نمی افتد و تسلیم نمی شود. درین جا، دو مورد خاص از سخت کوشی های او را، می آورم تا خوانندگان بدانند که «ظهیرالدین محمد بابر»، به آسانی و مادرزادی، «ظهیر الدین محمد بابر شاه غازی» نشده است. این دو مورد را از بابرنامه، ترجمه می کنم.

[ وقایع سال 907] هنگام بود و باش در دخکت، کوه های گرد و نواحی را پیاده سیر می کردم. اکثر پابرهنه گِردش می نمودم. از بس‌که پیاده و برهنه‌پا سیر کرده بودم؛ پاهایم چنان شده بودند که فرق کوه و سنگ را نمی کردند.
[وقایع سال 912]

راهِ دشوار گذار
از لنگر میرغیاث الدین گذشته، قشلاق های اطراف غرجستان را تاخت کرده؛ به چغچران آمده شد. بعد از گذشتن از لنگر و رسیدن به نواحی غرجستان، برف پیوسته می بارید. تا که می رفتیم، برف سنگینتر بود. در نواحی چغچران، برف خود برابر به زانوی اسپ بود. چغچران مربوط به ذوالنون بیگ بود. یکی از نوکرانش به نام میرکجان اپردی، در آنجا بود. علوفۀ ذوالنون بیگ را به تمامی - با پرداخت بها- گرفتیم.
بعد از دو- سه کوچ(منزل) از چغچران، برف خیلی سنگین شد. بالاتر از رکاب بود. در اکثر جاها، سم اسپ به زمین نمی خورد. برف پیوسته می بارید. بعد از گذشتن از چراغدان، هم برف بسیار بود و هم راه ناآشکار.
در نواحی لنگر میر غیاث، در خصوص راهی که از آن به کابل باید رفت؛ مشوره کردیم. من و بسیاری ها، به این فکر بودیم از اینکه زمستان است؛ راهِ کوهستان دشوارگذار می باشد و راه قندهار اگرچه دورتر است؛ بی دغدغه تر است.
قاسم بیگ، خیلی پافشاری کرد که آن راه دور است . از این راه می رویم. درین راه، شدیم. مردی به نام سلطان پشایی رهنما بود. از برف باری زیاد یا خود به قصد فریب و یا هم به سبب سنگین بودن برف، راه را گم کرد. راهنمایی کرده نتوانست. چون به سبب اصرار قاسم بیک به این راه شده بودیم؛ قاسم بیک برسر غیرت آمده؛ خود و پسرانش، برف لگد کوب می کردند و راه می یافتند و به این ترتیب، پیش رفته میشد.
روزی، هم برف خیلی خیلی سنگین بود و هم راه نامعلوم. هر چند کوشیدیم، رفته نتوانستیم. به ناچار باز گشتیم و به جایی پُرهیمه فرود آمدیم. هفتاد- هشتاد جوان بربسته را مأمور ساختیم تا به عقب برگشته؛ از هزاره-مزاره های قشلاق کرده در پایین قول، راهنمایی پیدا کرده بیاورند. تا رفتن و برگشتن آنان، سه- چار روز از این یورت، کوچ کرده نشد. آنان هم، راهنمایی بربسته آورده نتوانستند. سلطان پشایی را پیش انداختیم و به همان راهی که رفته نتوانسته؛ برگشته بودیم؛ به راه افتادیم. در آن چند روز، سختی ها و نابسامانی و تشویش بسیار، تحمل شد. آن طوری که در تمام عمر اینگونه مشقت کمتر تحمل شده بود. این مطلع در همان وقت گفته شد:
در نهاد چرخ جور و جفای مانده است که من ندیده باشم؟
مانده است درد و بلایی که دلِ خستۀ من نچشیده باشد؟
نزدیک به یک هفته، برف لگد کوب کرده، هر روز یک شرعی و یک و نیم شرعی راه می رفتیم. بیشتر از آن رفته نمی شد. لکد کوب کنندگان برف، من بودم و ده- پانزده تن از مجلسیان، قاسم بیگ بود با پسرانش به نامهای تینگری بیردی و قنبرعلی، دو- سه نوکر هم داشت. این یادشده گان، پای پیاده برف لگد کوپ می کردند. در هر قدم نهادن، تا کمر و تا سینه در برف گور شده، برف لگد کوب می کردند. بعد از چند قدم، نفسش سوخته می ایستاد. مردِ دیگری پیش می شد.
این ده-پانزده و بیست نفری که برف لگد کوب می کردند، آن مقدار راه باز کرده می توانستند که فقط می شد تنها اسپ بی سوار را از آن عبور داد. این اسپ هم تا رکاب تا پهلوها در برف گور شده شده؛ خیززده خیز زده؛ چند قدمی می رفت و خسته شده؛ می ایستاد. این اسپ به گوشه یی برده می شد و اسپ دیگر ی پیش کشیده می شد. دیگر جوانان بربسته و بیک خطاب شده گان، از اسپ های شان پیاده نشده، سرِ شان را پایین انداخته، از راه طیار و باز شده، می آمدند. جایی هم نبود که به کسی فشار آورده می شد. هر کس که همت و جرأتی داشته باشد؛ این گونه کارها را به دلخواه انجام می دهد. به این ترتیب- برف لگد کوب کرده و راه باز نموده- از جایی به نام اینجوکان- در سه چار روز- در دامنۀ کوتل زرین، به خوالی به نام خوال قوتی رسیدیم. درین روز، چاپقون عجیبی و بوران غریبی بود. طوری که به همه بیم مرگ طاری شد. آن مردم، مغاره های بدنۀ کوه ها را خوال می گویند. وقتی که به این خوال رسیدیم، چاپقون بی حد شدید شد. به دهنۀ خوال، فرود آمده شد.
برف سنگین، راه یک طرفه. از راه لگد کوب و کشوده شده، اسپ به سختی می گذرد. روزها هم در نهایت کوتاهی. پیش بوده گان، در روشنی به نزدیکی خوال رسیدند. تا نماز شام و نماز خفتن، مردمان آمدند. بعد، هر کی در هرجا که بود؛ فرود آمد. بسیاری ها، بر اسپ، شب را سحر کردند.
خوال، تنگ به نظر آمد. من راش بیل گرفته؛ برف پاک کرده؛ به اندازۀ یک پاره نمد، جایی برای خود باز کردم. برف را تا سینه کاوویدم. هنوز به زمین نمی رسید. جایکی بادپناه شد. در همان جا نشستم. هر چند گفتند که به خوال روید؛ نرفتم.
به خاطر گذشت که همه در برف و چاپقون و من در خانه و آرام و همه در تشویش و سختی، من درینجا در خوابِ فراغت؛ این کاری دور از مروت است و دورتر از همجهتی. باید هر سختی و تشویشی که باشد؛ ببینم و به هر ترتیبی که مردم طاقت می آورند؛ طاقت بیاورم. مثلی فارسی است:« مرگ با یاران سور است!»
در چاپقونِ آنچنانی، در چقوریی که کاویده؛ ساخته بودم؛ نشستم. تا نماز خفتن، برف تا آن حد چاپقونی شد که خمیدم. برسر، پشت و گوشهایم چار انگشت برف نشسته بود. در همین شب، خنک بر گوشهایم تأثیر کرد. هنگام نماز خفتن، کسانی که خوال را خوب بررسی کرده بودند؛ صدا زدند که خوال خیلی بزرگ است. به همه جای است. این را که شنیدم، برف نشسته بر سرم را تکاندم و به خوال درآمد. تمام جوانانی را که در دَور و برِ خوال بودند؛ فراخواندم. به چل- پنجاه نفر، جایی وسیع پیدا شد. خوردنی و گوشت بریان شده و یخنی و هرچی که هر کس داشت؛ آوردند. در چنین برف و خنک و چاپقون، به عجب جایی گرم و آسوده رسیدیم!
فردایش، برف و چاپقون ایستاد.کوچ کرده، به همان شیوۀ سابق، برف لگد کوب کرده راه باز نموده؛ بر سرِ دابان برآمدیم. این خود، راهی بوده است به بالایی، بر بدنۀ کوهی. کوتلِ زرین می گفته اند. ما، بالا نشدیم و به نشیب دره، به راه افتادیم. تا رسیدن به دامنۀ دابان، ناوقتِ روز شد. در دهن دره فرود آمدیم. آن شب بسیار بسیار خنک بود. در نهایتِ سختی و دشواری، آن شب را سحر کردیم. دست و پای بسیاری را خنک زد. پای کپه، دست سوندوک تورکمان و باز، پای اخی را در همین شب خنک زد.
فردایش، رو به نشیبِ دره، به راه افتادیم. با وجود دانستن و فهمیدن این، که راه این نبوده است؛ توکل کرده؛ دره نشیب، راه رفته شد. از لَرها و جرهای بسیار خطرناک، فرو آمده شد. نماز شام قضا بود که به دهنِ دره برآمدیم.
هیچ کسی- از پیر و جوان- به خاطر نمی آورد که این کوتل را در چنین برف و بوران و چاپقون کسی عبره کرده باشد؛ بلکه گذشتن ازین کوتل، در چنین فصلی به خاطر کسی هم عبور نمی کرده است.
اگر چه، از برف سنگین، چند روزی رنج و عذاب دیدیم؛ ولی در آخر، از سبب همین برفِ سنگین، خود را به منزل رسانیدیم. چرا که اگر این چنین برف سنگین نمی بود؛ از چنان جرپران ها و لَرها چه کسی گذشته می توانست؟ کی می داند اگر این برف سنگین نمی بود؛ در اولین لَر و جر، اسپ و شتر مردم، به تمامی جاگذاشته می شد.
هر نیک و بدی که در شمار است تـا در نـگـری صـلاح کار است
نماز خفتن بود که در یکه آولنگ، فرود آمدیم. مردم یکه اولنگ، از آمدن ما، به زودی خبر شدند: خانه های گرم، گوسپندان چاق، علف و بیدۀ فراوان به اسپها؛ برای آتش افروختن، هیزم و سُرگین فراوان.
از چنان برف و سرما، رهایی یافته؛ چنین قشلاق و خانه های گرم یافتن و از آن‌چنان بلا و مصیبت به نجات رسیده؛ به چنین نان فراوان و گوسپندان چاق رسیدن؛ حضوری ست که این گونه سختی ها را دیدَگان می دانند و فراغتی ست که این گونه بلاها را تجربه کرده ها می فهمند. با خاطرِ جمع و دلِ بیغم، یک روز در یکه اولنگ توقف کردیم. / بابر نامه / وقایع 912هق

سخت کوشی های بابر / رحیم ابراهیم
در میان نام‌آورانی که زندگانی نامۀ شان را خوانده ام؛ زندگانی نامۀ بابر - در بابرنامه- سخت شیفته ام کرده است. پسرکی دوازه ساله، بعد از مرگ پدر بر تخت می نشیند. برای حفاظت دستگاهِ موروثی، با کاکاها (عموها) ماما و خویشاوندان به نبرد می پردازد. بیشترین عمرش، بر سر زین می گذرد. شبهای فراونی، بالشتش، تیرکشش بوده است و نهالی اش هم، چپنش. کامیاب می شود و شکست می خورد. اما از پا نمی افتد و تسلیم نمی شود. درین جا، دو مورد خاص از سخت کوشی های او را، می آورم تا خوانندگان بدانند که «ظهیرالدین محمد بابر»، به آسانی و مادرزادی، «ظهیر الدین محمد بابر شاه غازی» نشده است. این دو مورد را از بابرنامه، ترجمه می کنم.
[ وقایع سال 907] هنگام بود و باش در دخکت، کوه های گرد و نواحی را پیاده سیر می کردم. اکثر پابرهنه گِردش می نمودم. از بس‌که پیاده و برهنه‌پا سیر کرده بودم؛ پاهایم چنان شده بودند که فرق کوه و سنگ را نمی کردند.
[وقایع سال 912]
راهِ دشوار گذار
از لنگر میرغیاث الدین گذشته، قشلاق های اطراف غرجستان را تاخت کرده؛ به چغچران آمده شد. بعد از گذشتن از لنگر و رسیدن به نواحی غرجستان، برف پیوسته می بارید. تا که می رفتیم، برف سنگینتر بود. در نواحی چغچران، برف خود برابر به زانوی اسپ بود. چغچران مربوط به ذوالنون بیگ بود. یکی از نوکرانش به نام میرکجان اپردی، در آنجا بود. علوفۀ ذوالنون بیگ را به تمامی - با پرداخت بها- گرفتیم.
بعد از دو- سه کوچ(منزل) از چغچران، برف خیلی سنگین شد. بالاتر از رکاب بود. در اکثر جاها، سم اسپ به زمین نمی خورد. برف پیوسته می بارید. بعد از گذشتن از چراغدان، هم برف بسیار بود و هم راه ناآشکار.
در نواحی لنگر میر غیاث، در خصوص راهی که از آن به کابل باید رفت؛ مشوره کردیم. من و بسیاری ها، به این فکر بودیم از اینکه زمستان است؛ راهِ کوهستان دشوارگذار می باشد و راه قندهار اگرچه دورتر است؛ بی دغدغه تر است.
قاسم بیگ، خیلی پافشاری کرد که آن راه دور است . از این راه می رویم. درین راه، شدیم. مردی به نام سلطان پشایی رهنما بود. از برف باری زیاد یا خود به قصد فریب و یا هم به سبب سنگین بودن برف، راه را گم کرد. راهنمایی کرده نتوانست. چون به سبب اصرار قاسم بیک به این راه شده بودیم؛ قاسم بیک برسر غیرت آمده؛ خود و پسرانش، برف لگد کوب می کردند و راه می یافتند و به این ترتیب، پیش رفته میشد.
روزی، هم برف خیلی خیلی سنگین بود و هم راه نامعلوم. هر چند کوشیدیم، رفته نتوانستیم. به ناچار باز گشتیم و به جایی پُرهیمه فرود آمدیم. هفتاد- هشتاد جوان بربسته را مأمور ساختیم تا به عقب برگشته؛ از هزاره-مزاره های قشلاق کرده در پایین قول، راهنمایی پیدا کرده بیاورند. تا رفتن و برگشتن آنان، سه- چار روز از این یورت، کوچ کرده نشد. آنان هم، راهنمایی بربسته آورده نتوانستند. سلطان پشایی را پیش انداختیم و به همان راهی که رفته نتوانسته؛ برگشته بودیم؛ به راه افتادیم. در آن چند روز، سختی ها و نابسامانی و تشویش بسیار، تحمل شد. آن طوری که در تمام عمر اینگونه مشقت کمتر تحمل شده بود. این مطلع در همان وقت گفته شد:
در نهاد چرخ جور و جفای مانده است که من ندیده باشم؟
مانده است درد و بلایی که دلِ خستۀ من نچشیده باشد؟
نزدیک به یک هفته، برف لگد کوب کرده، هر روز یک شرعی و یک و نیم شرعی راه می رفتیم. بیشتر از آن رفته نمی شد. لکد کوب کنندگان برف، من بودم و ده- پانزده تن از مجلسیان، قاسم بیگ بود با پسرانش به نامهای تینگری بیردی و قنبرعلی، دو- سه نوکر هم داشت. این یادشده گان، پای پیاده برف لگد کوپ می کردند. در هر قدم نهادن، تا کمر و تا سینه در برف گور شده، برف لگد کوب می کردند. بعد از چند قدم، نفسش سوخته می ایستاد. مردِ دیگری پیش می شد.
این ده-پانزده و بیست نفری که برف لگد کوب می کردند، آن مقدار راه باز کرده می توانستند که فقط می شد تنها اسپ بی سوار را از آن عبور داد. این اسپ هم تا رکاب تا پهلوها در برف گور شده شده؛ خیززده خیز زده؛ چند قدمی می رفت و خسته شده؛ می ایستاد. این اسپ به گوشه یی برده می شد و اسپ دیگر ی پیش کشیده می شد. دیگر جوانان بربسته و بیک خطاب شده گان، از اسپ های شان پیاده نشده، سرِ شان را پایین انداخته، از راه طیار و باز شده، می آمدند. جایی هم نبود که به کسی فشار آورده می شد. هر کس که همت و جرأتی داشته باشد؛ این گونه کارها را به دلخواه انجام می دهد. به این ترتیب- برف لگد کوب کرده و راه باز نموده- از جایی به نام اینجوکان- در سه چار روز- در دامنۀ کوتل زرین، به خوالی به نام خوال قوتی رسیدیم. درین روز، چاپقون عجیبی و بوران غریبی بود. طوری که به همه بیم مرگ طاری شد. آن مردم، مغاره های بدنۀ کوه ها را خوال می گویند. وقتی که به این خوال رسیدیم، چاپقون بی حد شدید شد. به دهنۀ خوال، فرود آمده شد.
برف سنگین، راه یک طرفه. از راه لگد کوب و کشوده شده، اسپ به سختی می گذرد. روزها هم در نهایت کوتاهی. پیش بوده گان، در روشنی به نزدیکی خوال رسیدند. تا نماز شام و نماز خفتن، مردمان آمدند. بعد، هر کی در هرجا که بود؛ فرود آمد. بسیاری ها، بر اسپ، شب را سحر کردند.
خوال، تنگ به نظر آمد. من راش بیل گرفته؛ برف پاک کرده؛ به اندازۀ یک پاره نمد، جایی برای خود باز کردم. برف را تا سینه کاوویدم. هنوز به زمین نمی رسید. جایکی بادپناه شد. در همان جا نشستم. هر چند گفتند که به خوال روید؛ نرفتم.
به خاطر گذشت که همه در برف و چاپقون و من در خانه و آرام و همه در تشویش و سختی، من درینجا در خوابِ فراغت؛ این کاری دور از مروت است و دورتر از همجهتی. باید هر سختی و تشویشی که باشد؛ ببینم و به هر ترتیبی که مردم طاقت می آورند؛ طاقت بیاورم. مثلی فارسی است:« مرگ با یاران سور است!»
در چاپقونِ آنچنانی، در چقوریی که کاویده؛ ساخته بودم؛ نشستم. تا نماز خفتن، برف تا آن حد چاپقونی شد که خمیدم. برسر، پشت و گوشهایم چار انگشت برف نشسته بود. در همین شب، خنک بر گوشهایم تأثیر کرد. هنگام نماز خفتن، کسانی که خوال را خوب بررسی کرده بودند؛ صدا زدند که خوال خیلی بزرگ است. به همه جای است. این را که شنیدم، برف نشسته بر سرم را تکاندم و به خوال درآمد. تمام جوانانی را که در دَور و برِ خوال بودند؛ فراخواندم. به چل- پنجاه نفر، جایی وسیع پیدا شد. خوردنی و گوشت بریان شده و یخنی و هرچی که هر کس داشت؛ آوردند. در چنین برف و خنک و چاپقون، به عجب جایی گرم و آسوده رسیدیم!
فردایش، برف و چاپقون ایستاد.کوچ کرده، به همان شیوۀ سابق، برف لگد کوب کرده راه باز نموده؛ بر سرِ دابان برآمدیم. این خود، راهی بوده است به بالایی، بر بدنۀ کوهی. کوتلِ زرین می گفته اند. ما، بالا نشدیم و به نشیب دره، به راه افتادیم. تا رسیدن به دامنۀ دابان، ناوقتِ روز شد. در دهن دره فرود آمدیم. آن شب بسیار بسیار خنک بود. در نهایتِ سختی و دشواری، آن شب را سحر کردیم. دست و پای بسیاری را خنک زد. پای کپه، دست سوندوک تورکمان و باز، پای اخی را در همین شب خنک زد.
فردایش، رو به نشیبِ دره، به راه افتادیم. با وجود دانستن و فهمیدن این، که راه این نبوده است؛ توکل کرده؛ دره نشیب، راه رفته شد. از لَرها و جرهای بسیار خطرناک، فرو آمده شد. نماز شام قضا بود که به دهنِ دره برآمدیم.
هیچ کسی- از پیر و جوان- به خاطر نمی آورد که این کوتل را در چنین برف و بوران و چاپقون کسی عبره کرده باشد؛ بلکه گذشتن ازین کوتل، در چنین فصلی به خاطر کسی هم عبور نمی کرده است.
اگر چه، از برف سنگین، چند روزی رنج و عذاب دیدیم؛ ولی در آخر، از سبب همین برفِ سنگین، خود را به منزل رسانیدیم. چرا که اگر این چنین برف سنگین نمی بود؛ از چنان جرپران ها و لَرها چه کسی گذشته می توانست؟ کی می داند اگر این برف سنگین نمی بود؛ در اولین لَر و جر، اسپ و شتر مردم، به تمامی جاگذاشته می شد.
هر نیک و بدی که در شمار است تـا در نـگـری صـلاح کار است
نماز خفتن بود که در یکه آولنگ، فرود آمدیم. مردم یکه اولنگ، از آمدن ما، به زودی خبر شدند: خانه های گرم، گوسپندان چاق، علف و بیدۀ فراوان به اسپها؛ برای آتش افروختن، هیزم و سُرگین فراوان.
از چنان برف و سرما، رهایی یافته؛ چنین قشلاق و خانه های گرم یافتن و از آن‌چنان بلا و مصیبت به نجات رسیده؛ به چنین نان فراوان و گوسپندان چاق رسیدن؛ حضوری ست که این گونه سختی ها را دیدَگان می دانند و فراغتی ست که این گونه بلاها را تجربه کرده ها می فهمند. با خاطرِ جمع و دلِ بیغم، یک روز در یکه اولنگ توقف کردیم. / بابر نامه / وقایع 912هق