-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۸, چهارشنبه

به جای بیرق پرستی، بیایید به حال خود گریه کنیم

غرور بی جا از قلم شهیر نثاری



بیایید به جای این همه تظاهر بی مورد و پوشیدن ، بوسیدن و لیسیدن و بلاخره با هزار فخر فروشی بلند کردن بیرق بی جان وطن عزیز ما روی شانه های خود از آن معذرت بخواهیم .
من نمیدانم با کدام دستآورد و شاهکار خود دیده این پرچم و نماد معتبر ملی را روی شانه های خود بلند کرده سوی آن ببینیم ؟! 

پرچم یا بیرق نشان یا نماد ملی یک کشور و ملت است که نمایانگر فرهنگ و ویژگی های آن مرز و بوم محسوب میگردد . هر انسان آگاه و با احساس پرچم سرزمین اش را محترم و گرامی پنداشته و می‌داند که پرچم ما هویت ماست . 
من درفش سه رنگ ملی ام را دوست داشته و مانند تمام مردم موظف به ادای احترام به پرچم رسمی کشورم میباشم.

و اما ! 
ما تمام‌ اقوام این سرزمین هر یک به سهم خویش آیا از راه انداختن این همه بدبختی و فلاکت در طول ۵۰۰۰ سال تاریخ  زیر این پرچم خجالت نمی کشیم ؟
آیا میدانیم در عصر که جهانیان در فکر اسکان انسان در فضا اند ، در کشوری بنام افغانستان شبانه چندین میلیون انسان با شکم گرسنه زیر این درفش می‌خوابند؟ 

بجای این همه تظاهر بهتر است از خود بپرسیم با تمام قدرت و صلاحیت که در گذشته داشته ایم و حالا داریم برای مردمان سرزمینی که زیر این بیرق و درفش زندگی میکنند چه کار بنیادی کرده ایم .
ما در قرن ۲۱ در پایتخت کشوری با تاریخ ۵ هزار ساله امنیت جانی ، برق و آب نداریم ! 

کلید برق کشوری بنام افغانستان در دست تاجکستان است .
کلید صلح آن در دست پاکستان است و بلاخره سه ماه بدون خیرات غربی ها پول معاش معلم و سرباز خود را نداریم .

روزانه ده ها هموطن جوان ما  در راه گریز از فقر و ناامنی در آبهای مدیترانه غرق میشوند. 
بعد از قرن ها اقلیت هندو این سرزمین از نهایت وحشت و مظلومیت مجبور به ترک کشور میشوند و . . .
بی کاری و فقر در شهرها و قریه های این سرزمین داد میزند .
 مسؤلین کشور هزینه یی خیراتی مصرف کرونا را می‌دزدند. 
بیماران از دست و پا افتاده یی این سرزمین از نبود آکسیجن و عدم موجودیت امکانات ابتدایی صحی در شفاخانه ها دسته دسته می‌میرند. 

بلی ! من از غرور و افتخار بی جا در برابر بیرقم خجالت کشیده و ازین نماد ملی ما معذرت میخواهم  !

بقول قهار عاصی : 

بیا که گریه کنیم 
به تلخکامی دوشیزه گان آواره 
به بی زبانی دروازه های 
بسته 
شکسته 
به خاطر غم بسیار و شادمانی کم 
به خاطر شب و روزی سیاه بی هنری 
بی شعری
بیا که گریه کنیم 
نه در تفاهم با عجز در بلی گفتن 
که در مفاهمه با عشق 
هزار سال سخن را و بیصدایی را
بیا که گریه کنیم 
بیا که گریه کنیم

به مرده گان خود و مرگهای تعلیمی 
به زنده گان و سیه چالهای سوگ و سقوط
برای عشق 

برای زیبایی 
برای سنگ سپیدی که یادگاری را 
در آن سیه کردیم 

برای خاطره ها
- لحظه های زود گذر – 
- برای بانگ نماز بزرگ آزادی 
- بیا که گریه کنیم
- شبانگهان و خیالات دسته جمعی را 
- فراخوانیم 
- و زار گریه کنیم 
برای آنچه که رفته ست 
درودی همیشه بفرستیم 
به کاروان بی بازگشت آسودن 
بیا که گریه کنیم 
چراغ کوچکی از حرفهای ناگفته 
برافروزیم 
ترانه های بهشتی دوستیها را 
بلند کرده 
به رهگذار نرفته 
به باغهای مراد 
فرود آییم 
و پیش آز آن که گلو گیر مان شوند 
صدا بکشیم 
بیا که گریه کنیم 
به جای هر چه که آواز نارسا دارد 
به جای پل که در اندیشه اش نمی گنجید :
جدایی از همهء غصه ها غمی دارد !
بهار آواره ست 
به شاخسار بلند 
گلی نمشکفد 
به ساز های من و تو 
همه ترانهء خوشبوی گریه و زاری 
کمال می یابد 
بیا که گریه کنیم 
بیا که گریه کنیم 
به هر کلافه که رنگ تسلیت دارد
دروغ بافته اند 
بیا که گریه کنیم 
و تا که پیشتر از دیگران خجل نشویم 
برای فرصت محتوم بی سرانجامی 
بیا که گریه کنیم 
سیاهدامنی روز های بی دردیست 
دلم میان سرود بلند 
میسوزد 

دریغم از در و دیوار باغ میاید 
به قامت غم باغ 
قبای دوختهء در زیان نمی آید 
بیا که گریه کنیم 
چه چنگهای پر آواز میزند دل من 
بیا که گریه کنیم 
ترانه بر لب و فریاد در گلو مانده 
بیا که گریه کنیم 
خرابه های فراموش گشته همسانند 
بیا که گریه کنیم 
برای همنفسی های امت قابیل 
برای جامعه های شهید 
زندانی 
کنار یکدیگر از زاری و پریشانی 
پناهگاه کشیم 
و تا اعاده شود خونبهای ما 
غم ما 
و تار گان بریده شده 
به دست معجزه یی که 
هیچ امیدش نیست 
به هم بپیوندند
و آفتاب دگر برفراز آب شود 
و دستگاه دگر از برادری 
دستهای دگر 
به شانه ها بندد 
خیال خام به سر پروریم و گریه کنیم 
از آستانه ء گور جدایی و ماتم 
نماز زاری را 
به سوی مغرب دیدار ها ، نیایش ها 
به سجده برخیزیم 
و پرچم گنه نامرادیی خود را 
به باد های یله تا جنوب ، تا دریا 
رها سازیم 
بیا که گریه کنیم 
به سرزمین اجلها و مرگهای عبث 
ترانه های بشارت 
امید 
آغازیم 
به مویه های هم آهنگ ، ساز گاز شویم 
شکوفه های نخستین فروردین باشیم 
در این دیار نه دیوانه مانده نی عاشق 
بیا که گریه کنیم 
شبانه کس به هوای کسی نمیخواند 
و نینواز شبانه 
به نغمه های گدازنده دل نمی بندد
بیا که گریه کنیم 
مه از کرانه ء خونین خاک میگذرد 
و شبلکه پوشان 
به زخمهای شمرده 
جنابش را 
به نیزه میبندند 
ستاره گان تماشایی از فراز بدو 
خموش و خسته نگه میکنند و میگذرند 
طنین هول برانگیز نعره ء آشوب 
سایه سارانرا 
گرفته است 
دلی اگر به امیدی توان تسلی داد 
زبان نرمی نیست 
سری اگر به خیال خوشی توان سبکید 
صفای خاطر سرشار آشنایی نیست 
بیا که گریه کنیم 
سفارش از دیگران است و مرگ از دگران 
بیا که گریه کنیم 
تفنگهای مجانی 
گلوله های مجانی نثار میدارند 
و سال سال جوانمرگی است و هجرت و کوچ 
بیا که گریه کنیم 
جوان شدن چقدر ناخوش است 
و حس مرگ چه مقدار ناسزاست 
بد است 
شکم گرسنه ترینان شهید میگردند 
شکم گرسنه ترینان 
به سوی مرگ فرستاده میشوند 
بیا که گریه کنیم 
شغال یاس به درگاه پوزه میساید 
و گرگ زوزه به مستیش پنجه در پنجه است 
بیا که گریه کنیم 
به کودکان شب و انتظار و گرسنه گی 
به مادران سیه چالهای ناامیدی 
به مرد های نگونبخت ناگزیری و مرگ 
در این دیار که هر رهگذر برای خودش 
ترانه میخواند 
امید وار به ساز بلند نتوان شد 
- در این گذرگهء سیلاب ها و حادثه ها 
- که هر کسی به خیال خودش 
- چپر همی بافد 
- توقع چه توان بست همسرایی را 
- بیا که گریه کنیم 
- من از گذرگهء سیلاب ها و حادثه ها 
- فراز می آیم 
- و از حوالیی بی آفتاب و بی باران 
- گذار داشته ام 
- هزار معرکه را قصه ام 
- و هفت خوان شدن را 
- گذشتانده ام 
- بیا که گریه کنیم 
- بیا که گریه کنیم