-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۳, جمعه

اسحق توخی، دکترنجیب را ویران کرد

هشدارنامه سوم عثمان نجیب از سال های حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان درسالیان شصت خورشیدی



 تمام پرچمی های تاجیک تبار یا دیگر اقوام، خارهای چشم جناح خلق بودند.
 تمام کسانی که از جناح خلق و از هم خوان های تباری عصرسلطه و انحصار دولتی در جناح پرچم بودند، نه تنها چشمان روشن پرچمی ها بلکه دارای قدرت مانور و دید روشن بوده و راه را از چاه تفریق می کردند.
 و چنین بود روال داخلی حزب به صورت عموم.
در جناح پرچم، سلطان های دربار بدون دلهره  در گوشه و کنار کشور حکومت می راندند.
سوگ مندانه که کابلی های اصیل کابل مانند امروز که همه کس در همه جا حقوق شان را می دزدند، هیچ گاه مالک شهر خود نه بودند. هیچ زمان و به گونه یی مستمر یک حزبی کابلی در رهبری کمیتۀ شهر، با صلاحیت ترین ارگان حزبی گماشته نه شد. انتخابات هم نامی بود برای گریزگاه های ارکان قدرت.

ظهور رزم جو که شهرت بچۀ فلم را هم به در کارنامه های خود دارد، یکه تازی اسپ مرادش در کابل چنان غوغاگر بود که نفس ها را در سینه قید می کرد. به عنوان منشی کمیتۀ شهر کابل منصوب و ابقا شده بود.
ظهور رزم جو مانند شهزاده های برخی فرماندهان و سیاسیون و نظامی های امروز صلاحیت های گسترده ای فراقانونی را اعمال کرده می توانست.
یکی از کارنامه های او بر عکس امروز تیم غنی که سرمایه های ملی را می دزدند، دزدیدن و قاپیدن همین تخلص موجود او است.
 رفیق عبدالمنان رزم جو (ی) پارینه و رزم مل امروز که از مبارزان دیرین و پاک حزب هستند و اما متاسفانه مربوط قوم شریف پشه یی و از کم زوران دوران بودند، بار ها روایت کرده اند و‌ رفقای دیگر هم در این مورد بحث هایی داشته اند، روایت می کنند که تخلص رزم جو را برای خود بر گزیده بود، اما ظهور خان به  زور و قدرت آن را از نزد او ربود.
سوگ مندانه که کابلی های اصیل کابل مانند امروز هیچ گاه مالک شهر خود نه بودند. 
 همه کاره و تصمیم گیرنده های های اصلی در جناح پرچم بعد از شاد روان ببرک کارمل، فقط سه نفر آقای سلیمان لایق
و مانوکی منگل رییس‌ عمومی امور سیاسی قدرت مند اردو پس از کودتای شهنواز تنی به محوریت شاد روان دکتر نجیب الله بودند.
شخص دیگری که در آن زمان بیش از همه نقش یک رییس جمهور در سایه را بازی می کرد، آقای اسحاق توخی بود. رهایی او از دفتر ملل متحد بدون هیچ گونه ممانعتی و‌ هیچ آسیب پذیر شدن پرسش برانگیز است.
اتفاق ها چنین افتاده تا من در هر دو زمان کارکرد های که توخی در دفتر دکتر صاحب نجیب داشت، هر چند حضوری نه، به نوعی آگاه می شدم. 
دلیل هم ارتباط کاری بوده.
گاهی فراعنه های مصر باستان را با سنگ ملامت سنگ سار می کنند که جابر بودند.  اما روایت های تاریخ می رساند که بارگاه فراعنه همیشه به رخ همه و به خصوص مقام های نزدیک به آن باز و ندیمان و خادمان دربار فراعنه بر عکس اسحاق توخی، دارای اخلاق عالی در برابر مقامات بودند.
 اسحاق توخی در نقش دربان دکتر صاحب نجیب، اما متاسفانه با عمل کرد و ژست فرعون سان، با همه برخورد کرده و 
در تیره سازی روابط دکتر با دیگران دست باز و بالا داشت. او این درک را نه داشت که عمل کرد های او سبب بروز تنش‌ های پیدا و پنهان می شود و عقده ها را زیاد می‌کند.
و اگر آگاهانه چنین می کرد، پس وظیفه یی از سوی KGB وقت داشت. در غیر آن چی گونه می شود که رییس دفتر که درست مانند یک دربان است، هم وزن رییس خود حکم رانی کند؟

 در آغاز گفتم که هدف من از سیاه سازی کاغذ جواب به همان دوست ما است. نه خود قهرمان سازی.
در گذشته هم کاره یی نه بودم، جز یک شاهد عینی بی صلاحیت. حالا که هیچ کاره یی نیستم.
برای ثبوت گفتارم در مورد توخی دو تا خاطره را از ریاست عمومی امنیت ملی دکتر صاحب نجیب و ریاست جمهوری شان می نویسم، 
من هم دربان کوچک اداره و رییس محترم خود بودم.
در زیر نظر محترم عبدالله نورستانی شخصیت مدبر و عاقل و دانا، انجام وظیفه می کردم.
 جناب رییس ما در بهار سال ۱۳۶۲ منزلی را که در کارته ی نو کابل داشتند به فروش رساندند و به جای آن منزلی در کارته  چهارم کابل خریداری کردند. پول شان کافی نه بود، در خواستی خدمت دکتر صاحب نوشته و خواستار  پیش پرداخت یک ساله معاش شان شدند. 
مدتی بعد از آن، روزی که محترم عبدالله نورستانی نه بودند و آقای سیدکاظم رییس‌ محترم اداره هم در دفتر آقای غلام علی اتمر معاون اول اداره تشریف داشتند. زنگ تلفن ( 20912 ) دفتر به صدا در آمد. 
گوشی را برداشتم و بلی گفتم.
شاد روان دکتر نجیب الله عادت داشتند، وقتی زنگ می زدند، می گفتند ( ... نجیب گپ میزنه...). با عصبانیت  پرسیدند، رییس صاحب تان کجاس..؟)  دو سه بار قبل از این تلفن، با رییس محترم ما تماس گرفته بودند و روش گفتار شان را بلد بودم. این بار غیر عادی بود.
گفتم که دفتر معاون صاحب اول هستند.
تشکری کردند و تلفن قطع شد.
تشکری از من نه به خاطر این که من کدام آدم مهمی بوده باشم، بل که به خاطر بزرگی و انسانیتی که داشتند کردند. ورنه از من حقیر کسی تشکری نه می کرد. 
پس از قطع تلفن، محترم کاکا خرم دل، باشی دفتر را دنبال رییس صاحب اداره فرستادم. 
کاکا خرم دل هنوز در دهلیز بودند که دوباره زنگ آمد و گفتم بلی؟ همان آواز آشنای دکتر صاحب نجیب بود. با عتاب گفتند (.‌‌.. رییس صاحب خو ده دفتر معاون صاحب اول تان خو نیس..) طبیعی است که در آن زمان و آن حالت من هم تحت تاثیر قرار داشتم. تا چیز دیگری بگویم، از عقب شیشۀ کوچک دفتر دیدم که رییس صاحب ما آمدند. 
گفتم (...اونه آمدن صاحب...). 
گوشی تلفن را به رییس اداره دادم. 
نزد خود گفتم حتمی کدام امر و جنجال مهم است که دکتر صاحب این همه عصبانی اند.
هنگام صحبت کردن رییس محترم اداره، دیدم چهرۀ شان رنگ اصلی را می بازد. در میان صحبت ها رییس ما گفتند که (... تحویل می کنم صاحب...).
تلفن قطع شد.
 آن گاه من دانستم که موضوع معاش پیشه کی شان است.
قرار بود هر ماه نصف معاش شان را به قرض بپردازند و از طریق دفاتر مالی وضع شود. اما نسبت کدام ضرورتی به تقاضای شان و هدایت محترم محمد آصف فروزان، رییس عمومی اداری، تنها یک ماه را مکمل معاش گرفته بودند.
رییس صاحب به من هدایت دادند که به جناب آصف فروزان زنگ بزنم.
وقتی صحبت کردند، گفتند (...هدایت بتین که در این ماه تمام معاش مره در قرض وضع  کنند...). 

فقط فردای آن روز معلوم شد که اسحاق توخی از کدام طریقی آگاه شده و برای
ضربه زدن به ایشان، نمامی کرده و ذهن دکتر صاحب را در یک موضوع پیش پا افتاده مغشوش ساخته، تا فاصله ها را زیادتر کند و ...
این امر در مورد همه عملی می شد. و حتمی بدون استثنا هم نه بوده. 
روایت این داستان، حقیقت پر افتخاری است از پاکی و صداقت همه ی حزب و دولت در آن زمان.
جدا از اختلاف های سیاسی، ۹۹ درصدی اعضای حزب و دولت از هر دو جناح دارای عزت نفس و مناعت و غرور و سربلندی ابدی در حفظ سرمایه های ملی و مسئولیت های شان داشتند و دست پاک و وجدان راحت داشتند و‌ دارند، که مایه ی عبرت به دزدان غنی و هم کاران او است. 
مرحوم حشمت کیانی در اولین فرصت به دعوت دسته جمعی کارمندان و کارکنان پرداخته و کارزار انصراف از گرفتن معاش اضافی که( ثلث) یاد می شد، راه انداخت که به زودی نهایی و مورد قبول داوطلبانه ی همه گی قرار گرفت. و میلیارد ها روپیه صرفه جویی دولت گردید.
محترم عبدالرشید آرین فقط با یک بایسکل کهنه و یک کراچی دستی با فرزندش در چهار راهی حاجی یعقوب سگرت و نصوار می فروختند.
داستان کراچی وانی در ماسکو  شاد روان محمد اسلم وطن جار را محترم ژنرال عبدالمالک روایت کرده اند که بی احساس ترین انسان هم با خواندن آن بی اختیار می گرید. 
داستان غربت شادروان ببرک کارمل و برادر گرامی شان شاد روان محمود بریالی، حزن انگیز است. 
نور محمد تره کی و حتا همان حفیظ الله امین سفاک و خون آشام هم دست بردی به دارایی های عامه نه زدند.
این افتخار را ۹۹ در صد اعضای رهبری و صفوف حزب و دولت دارا بودند و هستند.