-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۲۳, پنجشنبه

ژنرال محفوظ یا غرق در توهم بود و یا بی باور بالای خانواده اش.

 محمد عثمان نجیب

 در بخش ششم خواندید که ما چی گونه زندانی شدیم!




 شب اول دور اول زندانی شدن من بسیار جالب و در عین حال شرم آور بود که چی گونه یک نظام آگاه و بزرگ سیاسی و دولتی تن به پذیرش چنان اطلاعات سخیف می دهد؟
 فقط به پاس این که این اقدامات از سوی یک مقام رده بلند صورت گرفته است.
ساعت نزدیک های دو شب بود که درب سلول ها یکی پی دیگر به صدا در آمد و سرباز موظف ما را به جمع و جور کردن سلول های ما امر کرد. من به مجادله برخاستم و از سوراخ معینی که درب هر سلول داشت، به سرباز گفتم ما زندانی هستیم یا صفاکار؟ آن هم در این نصف شب. 
از جواب سرباز حیرت زده شده و گفتم عجیب دنیایی و عجیب نظامی.
سرباز که از سوراخ درب سلول من گفت و گو را با من آغاز کرد، گفت (... کدام لندی مندی..ره آوردن حالی میگن هیئت کلان میایه به دیدنش..شاید خود داکتر صاحب...).
دانستم که نقش پای ژنرال صاحب محفوظ مانند فشار جرثقیل به گلوی نا توان ما فعال است.
همه بیدار خواب شدیم و سکونت در بازداشت گاه حکم فرما شد. پس از مدت کوتاهی انتظار درب را از داخل کوبیدم که همان سرباز آمد و با مهربانی پرسید، ( ... خیریت باشه؟ ) گفتم چی شد هیئت نامد؟ ما ره خو گرفته. جواب داد ( .. برین خو شوین غلط کده بودن کدام نفر خود شان بوده خیال دگه کس کده بودن کس نه میایه..).
نقطه ی جالب دیگر در این نمایش مضحکه بار آقای ژنرال محفوظ شناوری او بر عکس مسیر موج بود.
او در بی باوری کامل به کارگذاران مسلکی،  مدیریت هیئت باز پرس را به یک آدم غیر مسلکی و عقده مندی به عبدالقیوم معاون ریاست کدر ها داده بود که نزد خودش بی ربط هم نه بود.
در دور اول زندانی شدنم، من زمانی از این تصمیم فهمیدم که کاکا جیلانی و هاشم، دو هم کار عزیز ما نزدیک های شام به منزل ما آمدند و پریشان حال گفتند، (... ما را به دست گیری تو روان کدن. دلت میایی کتی ما یا نی. اگه نه میری میگیم رفتیم نه بود...). محبت کردند و من گفتم بروید من خودم می آیم.
به هر ترتیب و طبیعی است که با دلهره فقط به گفتن این که وظیفه می روم، از خانه خدا حافظی کردم.
خودم را به دفتر نزد رییس صاحب رسانیدم.
دوستانی که با جناب شان بلد اند که ایشان در زمان شوریده حالی مو های سر شان را چنگ می اندازند و حال خوبی نه می داشته باشند.
وقتی این حالت را دیدم با هراس پرسیدم، امر تان چی است؟ من آمدم. 
با نگاه شاید مملو از ترحم و یا برعکس آن فرمودند( ... برو پیش رفیق اتمر...).
منصفانه که همه ی ما با معاون صاحب اول کمی خودمانی تر بودیم. 
نزد شان رفتم، به محردی که محترم کاکا جمیل کارگر دفتر برای شان اطلاع دادند، سر و صدای آشنای معاون صاحب بلند شد. ( ... او بچه عثمان تو چی کدی؟... ). گفتم نه می دانم صاحب.
امر کردند که ( ... برو پیش رفیق قیوم...).
گفتم ریاست کادر ها مسدود است و ما وقت شب.
گفتند ( ... اونجه نی، به شش درک برو ...). 
پرسیدم رفیق قیوم با من چی کار دارد؟ 
هدایت دادند ( ...در موتر من برو دان دروازه که رسیدی بگو مه عثمان هستم پیش رفیق قیوم آمدیم...). سراسیمه و پریشان توسط موتر اتمر صاحب رفتم.
در شش درک از موتر پیاده شدم.
مانند همان داستان تخیلی که در باور نه می گنجد، خودم تنها و با پای خود و از یمن باور اداره و هم کاران به سوی تقدیر رفتم.
دهن دروازه اطلاع دادم که من عثمان نام دارم و نزد رفیق قیوم آمده ام. 
موظفین امنیتی تلفنی این جا و آن جا تماس گرفتند که من نه می دانستم. بعد گفتند چند دقیقه منتظر باشم.
هر قدر شجاع هم باشی این حالت دشوار گذر است.
چند دقیقه ی کوتاه نه گذشته بود که دیدم از داخل سه تن سرباز مسلح به سوی درب ورودی می آیند و یک کارمند لباس ملکی هم راه شان است. در کمال شگفتی شنیدم که پرسیدند (... عثمان خان کدام اس...؟ ) هم من و هم موظفین محترم امنیتی یک جا پاسخ دادیم.
من را به داخل خواستند و راست و چپ و عقب راه رو را گرفتند و من در میان شان.
از هم کاری که آمده بودند پرسیدم، من به پای خود آمدم. اگر لازم می بود از اداره ی خود ما تحت نظارت می آوردنم، شما چرا چنین کردید، آن هم داخل محوطه؟ با محبت گفتند که هدایت برای ما همین است.
وقتی داخل دفتر شدیم، ناوقت شب بود. دوستان لطف کرده غذا آوردند.
طرف راست دروازه ی دفتر پشت سر یک میز نشسته و شروع به نان خوردن کردم.
فرصت کوتاهی دست داد، از درب باز دفتر دهلیز و دفتر مقابل را دیدم. 
متوجه شدم که عارف شهید و ادریس برادرش انجنیر صاحب منیر و حسین منگل را هم آورده اند یا مانند من به فریب با پای خود شان روان شان کرده اند. 
بی پرس و پالی ذهن من به یاد آورد که ماجرا مربوط خانه واده ی ژنرال محفوظ  است. 
دوباره به نان خوردن شروع کردم.
پس از اندکی به من اطلاع دادند که شما ماندنی شدید. کاری از دست من پوره نه بود و در تهکاب دفتر که سلول زندانی ها بود، بردند ما.
به طور معمول این جا ها برای زندانیان سیاسی است تا معرفی شان به دادستانی.
پرسیدم رفیق قیوم کجاستند؟ گفتند جایی هستند و بر می گردند. و چنین بود که همه ی ما شکار تیر توهم و بی باوری ژنرال صاحب محفوظ شدیم که نسبت به خانه واده اش داشت. که به پاس حرمت به حریم خصوصی شان و‌ اخلاق، فراتر از این نه می روم. و به تکرار می گویم که فقط دچار سوءتفاهم شده و عقده گرفتند. چی گونه آدمیت است که در زنده گی مشترک مان دارای بدترین عمل یعنی بی باور باشیم.
وقتی متن هدایت آراسته به امضای شاد روان دکتر نجیب الله را دیدم و خواندم، سراپا اتهام بود. مصمم شدم تا در فرصت مناسب به دفاع از خودم بپردازم. چون هدایت بر خلاف دلیل دور اول زندانی شدن من بود که در گذشته خواندید.
 شب اول دور اول زندانی شدن ما بسیار جالب و در عین حال شرم آور بود که چی گونه یک نظام آگاه و بزرگ سیاسی و دولتی تن به پذیرش چنان اطلاعات سخیف می دهند؟ فقط به پاس این که این اقدامات از سوی یک مقام رده بلند صورت گرفته است.
ساعت نزدیک های دوی شب بود که درب سلول ها یکی پی دیگر به صدا در آمد و سرباز موظف
ما را به جمع و جور کردن سلول های ما امر کرد. من به مجادله برخاستم و از سوراخ معینی که درب هر سلول داشت و از من هم چنان، به سرباز گفتم ما زندانی هستیم یا صفاکار؟ آن هم در این نصف شب. 
از جواب سرباز حیرت زده شده و گفتم عجیب دنیایی و عجیب نظامی.
سرباز که از سوراخ درب سلول من گفت و گو را با من آغاز کرد، گفت (... کدام لندی مندی..ره آوردن حالی میگن هیئت کلان میایه به دیدنش..شاید خود داکتر صاحب...).
دانستم که نقش پای ژنرال صاحب محفوظ مانند فشار جرثقیل به گلوی نا توان ما فعال است.
همه بیدار خواب شدیم و سکونت در بازداشت گاه حکم فرما شد. پس از مدت کوتاهی انتظار درب را از داخل کوبیدم که همان سرباز آمد و با مهربانی پرسید، ( ... خیریت باشه؟ ) گفتم چی شد هیئت نامد؟ ما ره خو گرفته. جواب داد ( .. برین خو شوین غلط کده بودن کدام نفر خود شان بوده خیال دگه کس کده بودن کس نه میایه..).
نقطه ی جالب دیگر در این نمایش مضحکه بار آقای ژنرال محفوظ شناوری او بر عکس مسیر موج بود.
او در بی باوری کامل به کارگذاران مسلکی،  مدیریت هیئت باز پرس را به یک آدم غیر مسلکی و عقده مندی به عبدالقیوم معاون ریاست کدر ها داده بود که نزد خودش بی ربط هم نه بود.
در دور اول زندانی شدنم، من زمانی از این تصمیم فهمیدم که کاکا جیلانی و هاشم، دو هم کار عزیز ما نزدیک های شام به منزل ما آمدند و پریشان حال گفتند، (... ما را به دست گیری تو روان کدن. دلت میایی کتی ما یا نی. اگه نه میری میگیم رفتیم نه بود...). محبت کردند و من گفتم بروید من خودم می آیم.
به هر ترتیب و طبیعی است که با دلهره فقط به گفتن این که وظیفه می روم، از خانه خدا حافظی کردم.
خودم را به دفتر نزد رییس صاحب رسانیدم.
دوستانی که با جناب شان بلد اند که ایشان در زمان شوریده حالی مو های سر شان را چنگ می اندازند و حال خوبی نه می داشته باشند.
وقتی این حالت را دیدم با هراس پرسیدم، امر تان چی است؟ من آمدم. 
با نگاه شاید مملو از ترحم و یا برعکس آن فرمودند( ... برو پیش رفیق اتمر...).
منصفانه که همه ی ما با معاون صاحب اول کمی خودمانی تر بودیم. 
نزد شان رفتم، به محردی که محترم کاکا جمیل کارگر دفتر برای شان اطلاع دادند، سر و صدای آشنای معاون صاحب بلند شد. ( ... او بچه عثمان تو چی کدی؟... ). گفتم نه می دانم صاحب.
امر کردند که ( ... برو پیش رفیق قیوم...).
گفتم ریاست کادر ها مسدود است و ما وقت شب.
گفتند ( ... اونجه نی، به شش درک برو ...). 
پرسیدم رفیق قیوم با من چی کار دارد؟ 
هدایت دادند ( ...در موتر من برو دان دروازه که رسیدی بگو مه عثمان هستم پیش رفیق قیوم آمدیم...). سراسیمه و پریشان توسط موتر اتمر صاحب رفتم.
در شش درک از موتر پیاده شدم.
مانند همان داستان تخیلی که در باور نه می گنجد، خودم تنها و با پای خود و از یمن باور اداره و هم کاران به سوی تقدیر رفتم.
دهن دروازه اطلاع دادم که من عثمان نام دارم و نزد رفیق قیوم آمده ام. 
موظفین امنیتی تلفنی این جا و آن جا تماس گرفتند که من نه می دانستم. بعد گفتند چند دقیقه منتظر باشم.
هر قدر شجاع هم باشی این حالت دشوار گذر است.
چند دقیقه ی کوتاه نه گذشته بود که دیدم از داخل سه تن سرباز مسلح به سوی درب ورودی می آیند و یک کارمند لباس ملکی هم راه شان است. در کمال شگفتی شنیدم که پرسیدند (... عثمان خان کدام اس...؟ ) هم من و هم موظفین محترم امنیتی یک جا پاسخ دادیم.
من را به داخل خواستند و راست و چپ و عقب راه رو را گرفتند و من در میان شان.
از هم کاری که آمده بودند پرسیدم، من به پای خود آمدم. اگر لازم می بود از اداره ی خود ما تحت نظارت می آوردنم، شما چرا چنین کردید، آن هم داخل محوطه؟ با محبت گفتند که هدایت برای ما همین است.
وقتی داخل دفتر شدیم، ناوقت شب بود. دوستان لطف کرده غذا آوردند.
طرف راست دروازه ی دفتر پشت سر یک میز نشسته و شروع به نان خوردن کردم.
فرصت کوتاهی دست داد، از درب باز دفتر دهلیز و دفتر مقابل را دیدم. 
متوجه شدم که عارف شهید و ادریس برادرش انجنیر صاحب منیر و حسین منگل را هم آورده اند یا مانند من به فریب با پای خود شان روان شان کرده اند. 
بی اندک پرس و پالی ذهن من به یاد آورد که ماجرا مربوط ژنرال محفوظ و عارف است. 
دوباره به نان خوردن شروع کردم.
پس از اندکی به من اطلاع دادند که شما ماندنی شدید. کاری از دست من پوره نه بود و در تهکاب دفتر که سلول زندانی ها بود، بردند ما.
به طور معمول این جا ها برای زندانیان سیاسی است تا معرفی شان به دادستانی.
پرسیدم رفیق قیوم کجاستند؟ گفتند جایی هستند و بر می گردند. و چنین بود که همه ی ما شکار تیر توهم و بی باوری ژنرال صاحب محفوظ شدیم که نسبت به خانه واده اش داشت.وقتی متن هدایت آراسته به امضای شاد روان دکتر نجیب الله را دیدم و خواندم، سراپا اتهام بود. مصمم شدم تا در فرصت مناسب به دفاع از خودم بپردازم. چون هدایت بر خلاف دلیل دور اول زندانی شدن من بود که در گذشته خواندید. 
بازی سرنوشت همین است.
 ما به زندان و میدان های نبرد فرستاده شدیم.
عارف را سرباز ساختند‌ و بسیار زود به گونه ی مرموزی شهید شد، ادریس و من به سربازی اجباری فرستاده شدیم. از انجنیر صاحب منیر و نثار احمد تا حال اطلاع نه دارم. حسین منگل رها شد و به محترم آصف فروزان که شامل پلان توطئه ی
ژنرال محفوظ بود دست رسی نه یافتند. به روایت عام ما و شما، زورش نه رسید.
آن رخ دیگر سرنوشت!
هم کاران عزیز دی روز ما بال و پر گستردند، محمد حنیف اتمر که حالا یکی از ستون های تصمیم گیری کشور است و میر رحمان رحمانی سکان دار رهبری مجلس نماینده گان. 
همین گونه محترم سیدکاظم رییس اداره تا پله ی معینیت وزارت امور کشور ( داخله ) و محترم غلام علی اتمر هم در جای گاه ریاست اداره تشریف بردند و همین گونه دیگران...
ادامه دارد...